close
متخصص ارتودنسی
مستند داستانی ناب

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 28
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 336
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 55
  • بازديد کننده ديروز : 79
  • گوگل امروز : 62
  • گوگل ديروز: 160
  • بازديد هفته : 1,364
  • بازديد ماه : 18,372
  • بازديد سال : 57,025
  • بازديد کلي : 338,267
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.225.59.14
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت شانزدهم»

گفتم: «عجب! پس اون مرده چی؟ اون چیکاره بود؟»

گفت: «دیگه مردی در کار نبود ... آهان ... رانندش میگی؟ نه ... اون کاره ای نبود ... من فقط با ترانه میبستم!»

گفتم: «چی شد؟ چی گفتی؟ چی شنیدی؟»

گفت: «اولش تعجب کردم که دختر هست ... خیلی آرایش کرده بود و وضعیت جلفی داشت و چهرش هم زیادی عملی بود ... من همش میترسیدم یه آشنایی ما را اونجا با هم ببینه و آبرو ریزی بشه! رفتیم کافی شاپ اونجا و نشستیم و حرف زدیم.

گفت چند تا از اینا و بقیه وسایلش میتونی برام جور کنی؟



ادامه مطلب

«قسمت پانزدهم»

گفتم: «چقدر شد؟!»

گفت: «چی چقدر شد؟»

گفتم: «همونی که بلند کردی دیگه!»

گفت: «بازار که نداره این چیزا ... باید بدی برات آبش کنن!»

یه لحظه تکون خوردم ... گفتم: «مگه چی بلند کردی؟!»

گفت: «آقا خودتون که میدونین! به پیر و پیغمبر غلط کردم!»

گفتم: «میخوام خودت بگی!»

گفت: «یه پک سوزن تبلک سلاح میان برد بلند کردم!»

یا باالفضل!!


ادامه مطلب

«قسمت چهاردهم»

روی صندلی روبروی دیوار نشسته بود. اطاق کم نور و سکوت محض.

وقتی از توی پنجره مات دیدمش، به عمار گفتم: «عمار چرا آوردینش اینجا؟!»

عمار گفت: «با خودم گفتم الان همینو میگیا ... حالا سخت نگیر ... فرصت هماهنگی واسه جای دیگه نداشتیم ...»

گفتم: «باشه اما اگه بیشتر شدند، سر این پرونده اصلا اینجا نیان.»

اینو گفتم و رفتم داخل!

سلام کردم و نشستم روی صندلیم.

اونم آروم گفت: «سلام»

گفتم: «صبحتون بخیر!»



ادامه مطلب

«قسمت سیزدهم»

فردا که رفتم اداره، همون اول صبح، سراغ اون بنده خدا را گرفتم.

عمار گفت: «بچه ها رفتن در خونشون اما خونه نبوده ... یه کم گشتن و حدود ساعت ۱ و ۲ نصف شب پیداش کردن و آوردنش.»

پرسیدم: «کجا بوده؟!»

گفت: «خونه یکی از دوستاش ...»

گفتم: «دوستش کیه؟!»

گفت: «هیچی ... آدم خاصی نیست ... یکی از خودش بدبختتر!»

گفتم: «عمار کو خلاصه وضعیتش؟»

نشونم داد: رضا ، ۲۸ ساله، فرزند قنبرعلی، فوق دیپلم برق، سه ماهه نامزدی با دختر همسایه، سه سال سابقه کار در معدن، دو سال سابقه کار در یکی از صنایع دولتی، بخاطر تعدیل نیرو فعلا بیکار...

گفتم: «طبعش چیه؟!»

گفت: «سودا»

گفتم: «پرینت حسابش!»

گفت: «لازمه بنظرت؟!»



ادامه مطلب

پاسخ:

✅در این باره روایت های گوناگونی وجود دارد. اما مجموع این روایت ها و آن چه نزدیک تر به منطق به نظر می رسد، آن چیزی است که شیخ مفید(ره) در کتاب «الارشادات» آورده است. او در بخشی از این کتاب نام ۱۷ نفر از شهدای بنی هاشم در روزعاشورا را ذکر کرده و نوشته است:«آنان پایین پای آن حضرت در یک قبر (گودی بزرگ) دفن شدند و هیچ اثری از قبر آنان نیست و فقط زائران با اشاره به زمین در طرف پای امام ـ علیه السّلام ـ آنان را زیارت می‌کنند و علی بن الحسین ـ علیهم السّلام ـ (علی اکبر) از جملة آنان است.برخی گفته‌اند: محل دفن علی اکبر نسبت به قبر امام حسین ـ علیه السّلام ـ نزدیک‌ترین محل است.»

در بعضی از روایات دیگر از جمله کتاب «کامل الزیارات» جعفر بن محمد قمی هم آمده است: «امام سجاد ـ علیه السّلام ـ (با قدرت امامت و ولایت) به کربلا آمد و بنی‌اسد را سرگردان یافت، چون که میان سرها و بدن‌ها جدایی افتاده بود و آنها راهی برای شناخت نداشتند، امام زین العابدین ـ علیه السّلام ـ از تصمیم خود برای دفن شهیدان خبر داد، آن گاه به جانب جسم پدر رفت، با وی معانقه کرد و با صدای بلند گریست، سپس به سویی رفت و با کنار زدن مقداری کمی خاک قبری آماده ظاهر شد، به تنهایی پدر را در قبر گذاشت و فرمود: با من کسی هست که مرا کمک کند و بعد از هموار کردن قبر، روی آن نوشت: «هذا قبر الحسین بن علی بن ابی طالب الّذی قتلوه عطشاناً غریباً»؛ این قبر حسین بن علی بن ابی طالب است، آن حسینی که او را با لب تشنه و غریبانه کشتند.

پس از فراغت از دفن پدر به سراغ عمویش عباس ـ علیه السّلام ـ رفت و آن بزرگوار را نیز به تنهایی به خاک سپرد. سپس به بنی‌اسد دستور داد تا دو حفره آماده کنند، در یکی از آنها بنی‌هاشم و در دیگری سایر شهیدان را به خاک سپردند، نزدیک‌ترین شهیدان به امام حسین ـ علیه السّلام ـ فرزندش علی اکبر ـ علیه السّلام ـ است؛ امام صادق ـ علیه السّلام ـ در اینباره به عبدالله بن حمّاد بصری فرموده است: امام حسین ـ علیه السّلام ـ را غریبانه کشتند، بر او می‌گرید کسی که او را زیارت کند غمگین می‌شود و کسی که نمی‌تواند او را زیارت کند دلش می‌سوزد برای کسی که قبر پسرش را در پایین پایش مشاهده کند.

بنابراین به نظر می رسد گوشه های اضافی ضریح مطهر امام حسین(ع) محل دفن پسر بزرگ ایشان یعنی حضرت علی اکبر(ع) باشد .

«قسمت دوازدهم»

وقتی از اطاقش اومدم بیرون، با خودم گفتم الان بفرستم دنبال اون یارو و همین امشب ازش بازجویی کنم یا بذارم فردا؟!

نظر عمار این بود که بذار امشب بریم بیاریمش و یه شب درخدمتش باشیم تا بدونه کجاست و باهاش شوخی نداریم! بعد فردا صبح ازش بازجویی کنیم!

نظر خوبی بود ولی گفتم: «دوس ندارم اذیت بشه ها ... ولی راهش همینه... هواش داشته باش ... بسم الله ...»

از اداره رفتم بیرون...

نون خریدم و رفتم خونه...


ادامه مطلب

سوال: سن حضرت عباس(ع) و حضرت علي‌اکبر(ع) و حضرت قاسم(ع) در کربلا چند سال بود؟

✍️پاسخ:

✅حضرت عباس(علیه السلام) در کربلا 34 ساله بود.

🔹سن قاسم بن الحسن(علیه السلام) طبق نقل مشهور 13 سال بود.

💬 ولی در مورد سن علی اکبر(علیه السلام) اختلاف است:

🔸مرحوم مقرّم می نویسد: علی اکبر در روز یازدهم شعبان(انیس الشیعه ،سید محمدعبدالحسین هندی کربلائی) سال 33هجری- دو سال قبل از کشته شدن عثمان(الحدایق الوردیه) به دنیا آمد. و این موافق است با قول ابن ادریس(ره) در «سرائر» که فرموده: حضرت علی اکبر در خلافت عثمان چشم به دنیا گشود.پس در روز عاشورا آن بزرگوار 27ساله بوده و تایید می شود به اتفاق مورّخین و علماء علم نسب که حضرت علی اکبر از امام سجّاد (ع) بزرگتر بوده، و امام سجّاد (ع) در روز عاشورا 23سال داشته اند،

♦️ و اینکه بعضی سن آن جناب را 17یا 19سال نقل کرده اند، با این اتفاق مغایر است، مضافاً بر اینکه شاهدی بر قول خود ندارند. (زندگانی قمر بنی هاشم و علی اکبر، مقرم، ص 12)

🔻ابن شهر آشوب (ره) می نویسد: علی اکبر هیجده سال داشت، و گفته شده 25سال بوده است.( مناقب: 4/ 109)

🔺محدّث قمی (ره) گوید: در سن علی اکبر اختلافی عظیم است،ابن شهر آشوب و محمّد بن ابی طالب گویند؛ 18ساله بوده، و شیخ مفید او را 19ساله دانسته( ارشاد 2/ 109)،