close
متخصص ارتودنسی
ناب

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 136
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 11
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 27
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 136
  • بازديد ماه : 15,231
  • بازديد سال : 45,105
  • بازديد کلي : 340,862
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

 

#نه ۹۷

 

با اینکه ماهدخت حدود دو ساعت بعدش برگشت دانشگاه، اما من همنیجور تا عصر تو فکر بودم ... فکر اون دو تا افسر اطلاعاتی که شهید شده بودند ... فکر جانشین وزیر علوم که یهو از دنیا رفت ... فکر خانوادش ... فکرماهدخت ... فکر اون آقاهه و ...

 

حرفی به زبونم نمیومد ... مثل همیشه، کارها را انجام میدادم و به جلسات و کمسیون های مختلف دانشگاه رسیدگی میکردم اما همونجوری، حواسم به ماهدخت بود!

 

تا اینکه عصر قرار شد یه عصرانه بخوریم و کارهای فردا را هماهنگ کنیم. تا نشستیم و منتظر بقیه بچه ها بودیم که بیان، از ماهدخت پرسیدم: «راستی ماهدخت این روزا از کیا مصاحبه میگری؟ بگو برام!»

 

گفت: «خوشبحالت که فقط همین جا نشستی و داری ریاستت میکنی! من بیچاره باید برم گند و کثافت بقیه را با مصاحبه هام پاک کنم!»

 

با تعجب گفتم: «چطور؟»

 

گفت: «بیخیال! ولش کن ... اومدیم یه عصرونه بخوریم و بریم...»


ادامه مطلب

 

🌴 #نه 94 🌴

 

فردا شد و تیم مصاحبه اومدند و شروع کردیم. ماهدخت هم نقطه نظراتش را نوشته بود و به من دیکته میکرد و منم با نظرات خودم تجمیع میکردم و تحویل خبرنگار میدادم.

 

چیزی حدود 4 ساعت طول کشید اما مجموعا مصاحبه خوبی شد. حتی جواب اون سه سوال اساسی و جنجال برانگیز هم دادم و جوری بود که حساسیت یا مشکلی پیش نیومد و همه چیز تا اون لحظه به خیر و خوشی گذشت.

 

تا اینکه اون شب، موقع همیشه برگشتم خونه. بابام به محض اینکه منو دید گفت: «سمن باید با هم حرف بزنیم!»

 

خیلی وقت بود که اینجوری باهام حرف نزده بود. یه کم تعجب کردم و حتی به یاد روزهای کودکیم، یه کم هم ترسیدم. ولی چون بابامو آدم منطقی و صبوری میدونستم، خیالم همیشه راحت بود.

 

رفتیم تو اطاق!

 

بابام شروع کرد و گفت: «دو تا چیزو باید برام روشن کنی!»


ادامه مطلب

 

🌴 #نه 91 🌴

 

آجر به آجر .. خشت به خشت دانشگاه اومد بالا و هم از نظر محتوا و هم از نظر عِده و عُده کاملتر شد و آماده بهره برداری! تا اینکه روز تاسیس دانشگاه فرا رسید و علاوه بر چند نفر از سران سیاسی کشور، سفیر ترکیه و نماینده اسرائیل و یه هیئت از اساتید بلند پایه مطالعات ژنتیک و مطالعات زنان در منطقه هم اومدند و در آیین افتتاح دانشگاه شرکت کردند.

 

تا قبل از اینکه بخواد کسی بفهمه که چه خبر داره میشه و به گوش مردم و علما برسه، ما جذبمون هم کرده بودیم و برنامه آموزشیمون هم نوشته بودیم و حتی کلاس ها را هم تقسیم کرده بودیم.

 

این از دانشگاه ...

 

تقریبا پس از گذشت حدود هفت ماه ... بازم شدم همون خانم دکتر جذاب و با موقعیت عالی که کلی برنامه اجتماعی و سیاسی داره و باید دونه دونه و گام به گام قدم برداره!


ادامه مطلب

 

🌴 #نه 88 🌴

 

من و بقیه همکارام وظیفمون این بود که هر روز بریم و پیگیر مجوز نهایی بشیم و تقاضای ملاقات با وزیر و اصرار مبنی بر تایید کمسیون های مختلف و این حرفها !

 

تا اینکه در یکی از کمسیون ها بحث از تایید متون آموزشی شد. گفتند: «باید مورد تایید هیئت کارشناسی ناظر بر متون قرار بگیره و هنوز جواب استعلاماتش نیومده!»

 

گفتیم: «ما که خیلی وقته متون را با فایل های آموزشیش ارسال کردیم و اصلا روندش این نیست و دانشگاه با مدرک و ژورنال بین المللی بر طبق ضوابط بین المللیش باید پیش بره و چندان ربطی به ساز و کار داخلی کشورها نداره!»

 

گفتند: «اینجا یک کشور اسلامی هست و ساز و کار خودش را داره و لازم نیست هر چه غرب و ترکیه گفت تدریس بشه!»

گفتم: «اولا داری به یه بچه آخوند درس غرب ستیزی میدی؟ ما خودمون از راه غرب ستیزی روزگار میگذروندیم و حتی نون میخوردیم!»

 

بانو پیکار گفت: «سمن بذار دنبالشو من بگم: ثانیا همچین میگه سرزمین و حکومت اسلامی که هر کس ندونه فکر میکنه چه خبره؟ خوبه حالا خودمم جزوی از بدنه همین حکومتم و میدونم چه خبره ها ! ببینید! بذارید راحتتون کنم! حکومت اسلامی اینجا که شما از روی دفتر رژیم اسلامی ایران مشق و کپی پیستش کردین، حتی اطلاع نداره که خود ایرانم داره یه جاهایی با معیارهای جامعه جهانی راه میاد و مدام بیل مقاومتشو توی حلق این و اون نمیکنه!»


ادامه مطلب

 

🌴 #نه 85 🌴

 

اخلاق ماهدخت زمین تا آسمون عوض شده بود. خیلی خودمونی و عالی برخورد میکرد. مخصوصا اینکه با مادرم خیلی دوست شده بود و گاهی تا ساعت ها با مادرم حرف میزد.

 

حتی یادمه یه روز دیگه وقتی مادرم داشت سبزی پاک میکرد، نشستن و از ماجرای آشنایی بابا و مامانم پرسید. مامانم که انگار تازه این چیزا ازش پرسیده بودند و تازه یادش اومده بود، شروع کرد و با آب و تاب از خودش و بابام گفت!

 

ماهدخت یک هنز داشت که به نظرم منحصر به فرد بود: اون بلد بود با آدمایی که غم های بزرگی را تو دلشون دارن و معمولا نمیخندند، ارتباط بگیره و باهاشون دوست بشه! مثل اون موقع که تازه وارد اون زندان آزمایشگاهی شده بودم و کوه درد و بدبختی و تنهایی بودم! و حالا هم مامانم که در حال تحمل غم از دست دادن عماد و ابوحامد و اسارت سلمان بود!

 

تا اینکه چهار پنج روز گذشت...

 

یه روز ماهدخت در حال تهیه لیستی بود! ازش پرسیدم: «اینا چیه؟ چیکار داری میکنی؟»


ادامه مطلب

 

#نه 82

 

وقتی اول شهرک مسکونی رسیدیم، ماشینمون را نگه داشتن و پیادمون کردند و ازمون کارت شناسایی و تردد خواستن! با اینکه پدرمون را میشناختن اما بازم کار خودشونو انجام دادن!

 

من اونجا فهمیدم که به ماهدخت «کارت خبرنگاری» دادن و بعدا هم فهمدیم که با سفارش نامه و تاکیداتی که از طرف «سفارت ترکیه» در کابل بوده، میزان دسترسی خوبی بهش دادند!

 

وقتی داشتیم کارت و وسایلمون را به اون سه چهار نفر مامور نشون میدادیم، توجهمون به طرف خودروی سوخته و سیاهی که نزدیکی اونجا افتاده بود و بخشی از دیوار تخریب شده ای افتاد که در حال تعمیرش بودند!

 

بابام بعدا بهمون گفت: «دو سه روز قبل، یه عامل انتحاری قصد ورود به شهرک داشته که جلوش گرفتن و اونم عمل کرده و سه چهار نفر زن و بچه را به خاک و خون کشیده!


ادامه مطلب

 

#نه 79

 

ما را از هم جدا کردند. منو به یه اطاق بردند و ماهدخت هم به یه اطاق! خیلی یه جوری بود. دلم میخواست هر چه زودتر با بابام و خانوادم حرف بزنم. اما نمیشد...

 

دو تا مرد اومدن نشستن روبروم. یه میز بود و دو تا صندلی اون طرف و یه صندلی هم این طرف!

 

شروع کردند و سوال ازم پرسیدند. چیزی حدود چهار ساعت ... شاید هم از چهار ساعت بیشتر ازم سوال پرسیدند... از همه چی ازم پرسیدند... اصلا بذارین اقرار کنم که هسته اولیه رمانی که دارین میخونین، همون سی چهل صفحه ای بود که در طول اون چهار پنج ساعت نوشتم...

 

از وقتی منو دزدیدند تا وقتی که حالم در فرودگاه کابل بد شد و سرگیجه و ضعف به من دست داد! ینی دقیقا تا همین جای داستان که در 78 قسمت با آب و تاب و تحقیقات بیشترش براتون تعریف کردم!


ادامه مطلب

 

#نه 76

 

سوار هواپیما شدیم. باورم نمیشد که حداکثر تا چهار پنج ساعت دیگه به وطنم برمیگردم و به زودی میتونم خانوادمو ببینم. اینقدر هیجان زده شده بودم که دو سه بار بغض کردم و میخواست گریم بگیره که جلوی خودمو گرفتم.

 

تا نشستیم و کمرندمون را بستیم، هنوز پرواز نکرده بودیم که دیدم ماهدخت بدنش داغ شده! سر خودمم یه کم گیج بود ولی اینقدر نگران تب ماهدخت شده بودم که درد خودم یادم رفته بود!

 

بهش گفتم: «چته تو؟ چرا باز بدنت داغه؟»

 

با یه کم بی حالی گفت: «نمیدونم! نه اینکه حالم بد باشه ها اما هروقت تب میکنم، سرم سنگین میشه و سینم تیر میکشه!»

 

تا گفت سینم تیر میکشه، یاد مسائل پرواز قبلیمون افتادم!

 

خیلی عادی گفتم: «حالا سرت میگیم طبیعیه ... اما سینت چرا؟ کجای سینت تیر میکشه؟!»

 

چشمم به دستاش بود ... آروم آورد بالا و نقطه ای از سینش نشون داد و گفت: «اینجا ! دقیقا اینجا ... حتی گاهی درد و تیرش پخش میشه و به اندازه یه کف دست تیر میکشه!»


ادامه مطلب