close
متخصص ارتودنسی
داستان نه!

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 379
  • کل نظرات : 61
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 538
  • بازديد ديروز : 611
  • بازديد کننده امروز : 61
  • بازديد کننده ديروز : 96
  • گوگل امروز : 67
  • گوگل ديروز: 118
  • بازديد هفته : 538
  • بازديد ماه : 23,469
  • بازديد سال : 23,469
  • بازديد کلي : 319,226
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.83.81.52
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

جنگ افزارها روز به روز در حال پیشرفت کمی و کیفی هستند. استادی داشتیم که نشسته بود و تمام سلاح های تاریخ بشریت را تا جایی که منابع داشت و میتونست حرفش را اثبات کنه، جمه آوری کرده بود و سیر مشخص تاریخی همش را دونه دونه معرفی و تبیین کرده بود.

میگفت از یه جای تاریخ، ظاهرا از قرن هفتم هجری به بعد، یهو تحولات پله کانی چشمگیری در سطح جنگ افزارها صورت گرفت. تا رسید به قرون وسطی و اون مسائل تاریخی و اجتماعی پیش اومد. از قرون وسطی به این طرف، نه تنها سال و ماه، بلکه روزانه جنگ افزارها در حال تغییر و تحول و پیشرفت هستند.


ادامه مطلب

این عوامل بیماری‌زا از راه‏‌های مختلفی در جوامع هدف مورد استفاده قرار می‏‌گیرند. انتشار عوامل بیماری‌زا در هوا، آب، مواد غذایی‌، انواع مواد کنسرو شده، اسباب‌بازی، پاکت نامه، هدایا پستی، حشرات ناقل، خون و.... سابقه داشته است. استفاده از عامل بیوتروریسم بر اساس اهداف تروریست‏‌ها تعیین می‏‌گردد. در صورتی که تروریسم قصد گسترش وسیع بیماری را داشته باشد از عواملی نظیر آبله انسانی استفاده می‏‌کند که به راحتی از فردی به فرد دیگر منتقل می‏‌شود و باعث آلودگی وسیع می‏‌شود و در صورتی که قصد آن مورد هدف قرار دادن شخص خاصی باشد از عواملی نظیر انتراکس (عامل سیاه زخم ) استفاده می‏‌کند.

خب فکر کنم لازم باشه یه کم کلاسیک تر وارد بحث بشیم تا مطالب به صورت دقیق تر منتقل بشه. فقط لطفا مطالب و تعاریف ارائه شده در این چند قسمت را حفظ کنید چرا که در تمام مطالب پیش رو و جراید و نشریات معاصر هم بسیار کاربرد دارند:


ادامه مطلب

نامه دوم همش اصطلاحات تخصصی بود و منم چندان سر در نمیاوردم. اما همون کسی که این نامه ها را بهم داد، زیرش پاراف کرده بود:

«خلاصه گزارش که توسط دکتر میثم و دکتر عنایت و پورفسور جورج مورد بازبینی و تایید قرار گرفته، دلالت بر تهدید بزرگ امنیتی و جنگ تمام عیار خاموشی دارد که توسط سرویس های جاسوسی اسرائیل و آمریکا و موسسات وابسته به آنها طراحی و عملیاتی میشود. نام این تهدید و جنگ پنجم جهانی، «بیوتروریسم» می باشد که ماموران و محققان موسسه خودمان در این زمینه تحقیقات خوبی ارائه داده اند...»

این دو تا سند مهم، که امروز همه دم از آشنایی و دونستنش میزنند اما اطلاعات نیمه و ناقصی در این زمینه ارائه میدهند و یا ترس ها و تئوری های خودشون را جسته و گریخته به خورد مردم میدهند، باید درست فهمیده بشه.

️ (پس از مشورت با متخصصان و کارشناسان متعدد، تصمیم بر آن شد که در زمان تدوین این مستند داستانی، خلاصه مطالبی در زمینه بیوتروریسم به صورت شفاف و جزء متن داستان خدمت شما تقدیم شود. هدف از این مسئله که تا قسمت 67 داستان ادامه دارد، گذراندن یک دوره فشرده جهت آشنایی خوانندگان با کلیات بحث بیوتروریسم می باشد.) 


ادامه مطلب

اون شب شام درست کردیم و کلی تو آشپزخونه صحبت و درددل و شوخی و بگو بخند دخترونه کردیم و شام خوردیم و تلویزیون دیدیم و چون اصلا حال مطالعه و این چیزا نداشتیم، رفتیم تخت خوابیدیم.

از فردا صبحش تصمیم گرفتم کلاس ها و مدت مطالعاتم (مدت مطالعات: ساعاتی که موسسه برای هر درس مشخص کرده بود که علاوه بر حضور در کلاس، باید در کتابخونه هم مطالعه میکردیم و به منابع درجه یک و دو که خود موسسه معرفی کرده بود مراجعه میکردیم و نتیجه تحقیقاتمون را به استاد مطالعات هر درس ارائه میدادیم.) و تحقیقات کتابخانه ای (تحقیقات کتابخانه ای: تحقیقاتی که صرفا در کتابخانه و با منابع مکتوب و دیجیتال صورت میگیرد.) و ... را بیشتر و به روز تر انجام بدم. به ماهدخت پیشنهاد دادم و گفتم: «من مدتی سرگرم تحقیقات ژنتیکی بودم و احساس میکنم تمرکزم از مسائل پژوهشکده خودمون یه خورده کم شده. کمکم کن که جبران کنم و بشم همون سمن قبلی!»

گفت: «اتفاقا بنظرم تو برد کردی! چون من حواسم بهت بود. اصلا بیکار نبودی و حتی بیشتر از من مطالعه میکردی. حیطه و گستره تحقیقات تو خیلی از من و بقیه بچه های کلاس بیشتره! و این خیلی عالیه دختر! تو هم مطالعات زنان را مثل ما کار کردی و هم مسائل ژنتیک!»


ادامه مطلب

کارم شده بود این که برم بشینم تو کتابخونه و علاوه بر درسا و تحقیقات مرکز تحقیقات و مطالعات، یا ادامه جنایات را بخونم یا بشینم غصه بخورم و ندونم چیکار کنم؟!

با خودم گفتم: «سمن دیگه بسه! نشستن و غصه خوردن و مطالعه کردن برای بار سوم و چهارم این چند تا کتاب، فقط داغون ترت میکنه! باید یه کاری کنی! ای چه بسا دست تقدیر، سبب شده اینجا باشی تا یه گره کور به دست خودت برای تاریخ و بشریت و اسلام حل و فصل بشه.»

چون کارم گیر کرده بود و نمیدونستم ادامه نقشه چیه و باید چطوری باشه که گاف ندم؟ تصمیم گرفتم یه کار خیلی خطرناک کنم. بخاطر همین، گشتم و گشتم و گشتم تا اینکه بالاخره پیداش کردم. توی راهروی سوم بود و داشت جارو میکشید.


ادامه مطلب

کلا ذهنم درگیر بود... نمیدونستم به کی بگم و چیکار کنم؟ با خودم میگفتم اصلا با این اوصاف، مگه کار خاصی هم از دست کسی برمیاد؟ خیلی عصبی بودم... فکر ملت و امت اسلامی میکردم ... فکر مردم مظلوم کشورم و منطقه! ینی چی که دارن روی ژن و تغییر دوز ایمان و معنویت از راه تحقیقات ژنتیکی کار میکنن؟! ینی چی؟ مگه میشه؟ اصلا باور مسئله ژن ایمان و دست بردن در خداباوری انسان ها از طریق ژنتیک و اینا برام کابوس شده بود!

دیگه واقعا خوابم نمیبرد! با اینکه از بس کار و تحقیقات میکردم، داشتم از پا درمیومدم و خیلی ضعیف شده بودم! روز به روز لاغرتر میشدم... چون مجبور بودم روزها روزه بگیرم که لازم نشه وقتی برای غذا خوردن و غذا پختن و خیلی از مسائل معمولی هدر بدم. بازم با تمام این ضعف ها و خستگی ها خوابم نمیبرد.


ادامه مطلب

تا چشمم به اون کتاب خورد، خیلی خودمو کنترل کردم که از خوشحالی و هیجان، جیغ نکشم و داد و فریاد راه نندازم. فقط تلاش میکردم نفس عمیق بکشم و به اعصابم مسلط باشم.

کتاب را برداشتم و رفتم به طرف میز تحریر اونجا ... نشستم روی صندلی... در حالی که چشم از روی کتاب برنمیداشتم، همینجوری برگ میزدم و نگاش میکردم...

به محض اینکه چشمی یه دور نگاش کردم، چند تا نکته نظرمو جلب کرد:

اول اینکه کلا به زبون افغانستانی و بعضی جاهاش عبری نوشته شده بود! معلوم بود که یا نویسنده اش افغان بوده و یا اینکه بالاخره یه ربط و نسبت قابل توجهی به افغانستان داشته!


ادامه مطلب

مثل گرسنه ای که از کیلومترها اون طرف تر، چشمش به طعمه لذیذی افتاده... یا مثل تشنه ای که از بس عطش داره، ظرف و آب و همه را با هم میبلعه ... رفتم سراغ کتاب سوم! اما یه مشکل اساسی وجود داشت! اونم این بود که اسمشو نمیدونستم! میتونستم دربارش توضیح بدم و بگم که چی میخوام اما نمیدونستم اسمش چیه و چطوریه و دارای چه نوع از طبقه بندی هست؟!

قشنگ دو روز لنگ پیدا کردن اسم ورسمش بودم... مکافاتی بود واسه خودش! نمیدونستم حتی باید به کی اعتماد کنم و چطوری سوال کنم که حساسیت برانگیز نشه؟!

همون روزا یه دعوت نامه هم از طرف شیرین به دستم رسید که قرار بود «ارائه» داشته باشه. خودش تنها روی اون موضوع کار کرده بود و چیز جالب توجهی شده بود. موضوعش درباره «نقش ادیان در پایمالی حقوق زن» بود! اصلا مثل اینکه تخم و ترکه اون دخترو با ضدیت و دشمنی با دین کاشته بودند! هر چی میگفت و هر مقاله و ارائه ای که میخواست داشته باشه، تا دق دلشو سر دین و مذهب، مخصوصا دین اسلام و مذهب شیعه خالی نمیکرد، راحت و ساکت نمیشد!


ادامه مطلب

کم کم داشتم میشدم همون سمن سابق! با یه کم ته ایمان و خورده اعتقاد و یه ذره هم بگی نگی مسلمون تر!

ولی موندن در اون حالت، ینی حالتی که بخوای اسلام و معنویتت را حفظ کنی، کار راحتی نبود و خطرناک هم به نظر میرسید. به خاطر همین، از یه طرف باید تعامل و ارتباطمو با ماهدخت حفظ میکردم ... از یه طرفی هم باید کاری میکردم که خیلی به کارام سرک نکشه ... چون همینطور که در قسمت قبل گفتم، چیزی به ذهنم رسید که باید انجامش میدادم و باید حواسم جمع میکردم که وقتمو از دست ندم تا حس و حالم خوبه و دوباره درگیر نفس و رنگ و لعاب اروپا و اسرائیل نشدم، باید یه کاری میکردم.

از اون روزای سگی، چیزایی یادم بود که باید ردگیری میشد. چیزایی مثل «چند تا تار مو» و «صفحه 66 کتاب تاریخ طب در ایران» و...


ادامه مطلب

خیلی تحت تاثیر صدا و کلمات و محبت و توصیه های پدرم قرار گرفتم. اینقدر که هم گریم بند اومد... هم آروم تر شدم... هم پاشدم و حرکت کردم و رفتم به طرف خونه... و هم اینکه اون شب خیلی آرومتر خوابیدم و حسابی فشارهای روانی اون دوسه روز را پشت سر گذاشتم.

به همچین تلنگری نیاز داشتم. تو زندگی دخترونه و زنونه، تلنگری که از جنس محبت پدری باشه، تا عمق استخون قلب و سینه آدم نفوذ میکنه! اینقدر که حتی ممکنه همه معادلات آدم را به هم بزنه و به طرفی بکشونه که دست خودتم نیست!

اینو گفتم تا بگم؛ بابام با اینکه آخوند بود و داداشامم چریک و نظامی بودند، اما هیچوقت مجبور به انجام کارهای دینی و پذیرش زوری حجاب و نماز و این چیزا نبودیم. بابام به دلمون گذاشت که یه بار امر و نهیمون بکنه و یا بگه چرا اینجوری میگردی و ... همیشه اگر باهاش بحث میکردیم و خودمون سر بحث را باز میکردیم، نظرشو میگفت! وگرنه اینجوری نبود که بخواد بشینه دو ساعت نصیحتمون کنه و بعدش هم مجبور باشیم بگیم چشم!


ادامه مطلب

از قبل... ینی از همون موقع که در اون سیاه چال بودم میدونستم و تا حد قابل توجهی حدس زده بودم که ماجرا چیه؟ اما وقتی اون دو تا آمریکایی یهودی الاصل، خیلی شفاف اومدن و در اون کنفرانس، همه چیزو تعریف کردن و مبانی علمی و پژوهشیشون گفتن و از مراکز متعددی که در دنیا دارن، حالم دگرگون شد و همونی شد که گفتم!

اون کنفرانس برای من خیلی اثرگذار بود... من دو بار تا آخر اون کنفرانس از حال رفتم و دوستام... علی الخصوص ماهدخت خیلی نگرانم شده بودند! اینقدر برام اثرگذار بود که مثل ریختن یه سطل آب یخ روی یه چوب کبریت روشن بود!! سطل آب یخ به اون بزرگی کجا و حجم آتیش روی کبریت کجا؟! همون قدر، مطالب اون کنفرانس برای من درشت و یاد آور همه بدبختی هام بود!


ادامه مطلب

فردای اون شب، همه چیز برام رنگ و بوی دیگه ای داشت. احساس میکردم خیلی از دنیا عقبم و باید خیلی چیزا یاد بگیرم. احساس میکردم خیلی از ماهدخت و شیرین و بقیشون عقبم و باید خیلی بدوم تا به اونا برسم. اصولا عادت به عقب موندن و رکود و انزوا ندارم و خیلی برون گراتر از این حرفام. اما اون شب، یه احساس خاصی بهم دست داد که باید پاشنمو بکشم و تا نفس دارم بدوم.

خیلی درگیر دروس و کلاس های خودمون بودیم و چندان ارتباطی با ایرانی ها نداشتیم... فقط میدیدم که کلاس های اونا هم مثل ما خیلی پررونق و برو و بیا بود و بعضی کنفرانس ها هم با هم برمیداشتیم و اساتیدمون مشترک میشدند.


ادامه مطلب

شیرین گفت: «تا بخواید روزنامه نگار و صاحب سبک سینمایی بشید و یا نفوذ به مراکز سیاسی کنید، باید همش نگران باشی که یهو حذفت نکنن! درسته یا نه؟ باید همش از سایه خودتم بترسی که کسی بهت نزدیک نشه و در طی یه صحنه سازی، حذفت نکنن! قبول دارین؟»

با حالت تعجب و سکوت مطلق، فقط نگاش کردیم!

ادامه داد و گفت: «این راهش نیست. اول باید یه کاری کنین که حکومتتون خودشو موظف کنه به حفظ جان شما! ینی رژیم خودشو موظف کنه که از رقیب یا دشمن فرضیش نگهداری کنه که یه تار مو ازش کم نشه! وگرنه برای خودش شر میشه و دردسرش بزرگ و بزرگتر میشه!»

جلوه با تعجب پرسید: «چطوری؟ دشمنمون مگه از ما حفاظت و حراست میکنه؟! میخواد سر روی تنمون نباشه!»


ادامه مطلب

تقریبا سر شب بود که اومدن... با ظاهر و سر و وضع ساده و خودمونی... قشنگ بوی ایرانی بودن ازشون میومد... چون بالاخره من سالها در ایران زندگی کرده بودم . با حال و احوال زنهای ایرانی جماعت آشنا بودم. فقط پنج دقیقه مهمونن! بقیش میشن صابخونه و از خودت هم باحال تر برخورد میکنن!

اول قرار شد شام نخوریم و یه کم حرف بزنیم... ژیلا و جلوه خیلی شوخی میکردن و راحت برخورد میکردن و کلی بگو و بخند... از بس خندیدیم، داشت نفسمون بند میومد...

اما شیرین و ماهدخت نسبتا از بقیه ساکت تر و کم حرف تر بودند!


ادامه مطلب

همه چیز خوب پیش میرفت. گاهی هم برای خانوام تماس میگرفتم. اما هر چه اصرار میکردم که بتونم با بابام هم حرف بزنم، یه بار میگفتن نیستش! یه بار میگفتن حالا دستش بنده! یه بار میگفتن گفته برای بعدا! اما کم کم فهمیدم که خودش نمیخواسته باهام حرف بزنه!

این که بابام با من حرف نزنه، خیلی داغونم میکرد! نمیدونستم علتش چی بود؟ بهم سخت میگذشت که فکر کنم بابام اونجاست اما گوشیو نمیگیره که باهام حرف بزنه! با اینکه میدونستم دلتنگم هست و خیلی دلش میخواد باهام حرف بزنه!

یه شب که خیلی از بابت این مسئله ناراحت بودم، ماهدخت فهمید و اومد نشست کنارم و گفت: «چی شده خواهر؟»


ادامه مطلب

کلاس ما همه افغانستانی بودیم. چیزی حدود 100 نفر زن... 20 نفر هم مرد بودند که اونا هم افغانستانی بودند و بعضی واحدها را با هم داشتیم... از مناطق مختلف افغانستان و شهرها و روستاهای سراسر افغانستان دور هم جمع بودیم... میگفتن این دوره اولش نیست... و حتی شلوغ ترین دوره هم نیست! این ینی حداقل چهار پنج دوره تا اون موقع تشکیل شده و اگر بر فرض هر دوره همین تعداد شرکت کننده داشته، ینی چیزی بالغ بر 500 نفر خروجی داشته!

فقط 500 نفر خروجی از دانشجویان یک کشور... فقط هم در همین رشته... ینی رشته مطالعات زنان با رویکرد بومی و استراتژی همون منطقه (!!) ... فعلا با بقیه رشته ها کار نداریم و تعداد رشته های مدرن و تجربی و یا انسانی دیگه را هم در نظر نگیریم (که اگر اونا در نظر گرفته بشه، آمار وحشتناکی میشه!) ... ینی برنامه دارن براش! ینی موضوع و دعوا سر «زن» هست و هر چی هم دارن خرج میکنن و بهترین ها را دور هم جمع کرده بودن، فقط برای در دست گرفتن نبض «زن» هست! نبض و حیات سیاسی و اعتقادی و بین المللی و اجتماعی موجود پیچیده ای به نام «زن» !

اینو در کلام یکی دیگه از اساتیدمون میشد به صراحت شنید... یکی از اساتید ما حدود 70 سال سن داشت... خانمی بسیار زیبا ... با اندامی مانکنی و ورزشکار ... که سالها در انگلستان درس خونده بود و به دعوت اسرائیل، چند دوره استاد افتخاری بوده ... اما یه چیز جالبتر داشت... اونم این که هر سال با ویزای جعلی به مدت دو هفته ... به صورت ناشناس... به افغانستان میره و به قبر پدر و اجدادش رسیدگی میکنه...


ادامه مطلب

استاد عایشه گفت:

سیاست در افغانستان جدید شاهد نقش‌آفرینی جدی زنان این کشور می‌باشد. شمار زیادی از چهره‌های تاثیرگذار زن در افغانستان در ۱۵ سال گذشته ظهور کرده اند. در این میان اما برخی از این چهره‌ها، نقش‌آفرینی بیشتری در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی داشته اند.

🏾 1. سیما سمر، رییس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان است. او چهر شناخته‌شده و فعال حقوق بشر در مجامع ملی و بین المللی می‌باشد.

خانم سمر در سال ۱۹۹۴، به دریافت جوایز بین‌المللی در زمینه‌های حقوق زنان، حقوق بشر، دموکراسی و زنان برای صلح نایل شد. داکتر سمر به عنوان اولین معاون رییس دولت موقت و وزیر امور زنان در دولت موقت افغانستان نیز نقش بازی کرده است.


ادامه مطلب

خب اجازه بدید برگردیم از اول و از سیستم آموزشی و دروس و مطالب پژوهشکده خودمون و اینا را براتون توضیح بدم!

تمام امور مربوط به ثبت نام و خوابگاه در کمتر از نصف روز صورت گرفت. وارد راهرویی شدیم که اسم هر کشوری را بر سر در اون اتاق زده بودند. پاکستان، ارمنستان، ترکیه، عربستان و... ایران... افغانستان...

وارد اتاق دفتر هماهنگی و مطالعات مباحث زنان افغانستان شدیم. یه مرد نسبتا چهل ساله و دو تا خانم بین سی تا چهل ساله اونجا بودند... تا باهاشون سلام و احوالپرسی کردیم، فهمیدیم که سه تاشون افغانستانی و مسلمان هستند!!


ادامه مطلب

در بلاد کفرستان یهود، علی الظاهر همه چیز خوب پیش میرفت. نه خبری از شهریه دانشگاه بود... نه منت کارمندای بخش آموزش و جذب دانشجو... نه مشکل تعیین واحد و تداخل دروس و انتخاب اساتید باقی مونده ... نه هیچ چیز ناراحت کننده و منزجر کننده ای که بخواد پشیمونم کنه!

اما ته ته دلم نسبت به اینکه در اسرائیل هستم یه جوری بود... ولی بهش توجه نمیکردم!!

بزرگترین دلیلی که باعث میشد به ته ته دلم توجهی نکنم، اختلاف آشکار بین تصورات قبلیم و مشاهدات فعلیم نسبت به اسرائیل بود. با چیزی که ازش شنیده بودم زمین تا آسمون فاصله داشت... اولش که تازه رفته بودیم اسرائیل، همش انتظار داشتم بریزن و همدیگه را بخورن! یا مثلا یه تعداد فلسطینی را بیارن و وسط میدون تل آویو دار بزنن! و یا مثلا وسط خیابونش سکس و خشونت موج بزنه... و یا ...


ادامه مطلب

وقتی گفتم «نه!» .. اون پیرمرد گفت: «مشکلی نیست! پس اجازه بدید من یکی دو تا پیشنهاد مطرح کنم!»

گفتم: «بفرمایید!»

گفت: «با توجه به روحیه علمی شما ... و با عنایت به علاقه شدید شما به زبان فارسی... و همچنین توجه شما به «وضعیت زنان منطقه» (داشت اشاره به مقاله و ارائه بحث زنان میکرد که چند سال پیش توی دانشگاهمون ارائه داده بودم! از همین جاش فهمیدم که تماما سناریو بوده و اینا منو از سالیان سال قبل میشناختن و انتخاب کرده بودند!) بنظرم میرسه شما یا یه فرصت مطالعاتی حداقل یک ساله در رشته تحصیلیتون در دانشکده زبان دانشگاه ما مهمونمون باشید ...

و یا اینکه حتی میتونید در رشته «مطالعات زنان خاورمیانه» و در «دفتر هماهنگی و مطالعات مباحث زنان افغانستان» و یا «دفتر هماهنگی و مطالعات مباحث زنان ایران» مشغول بشید و از دوره های فوق تخصصی این دفاتر مشترک استفاده کنید!


ادامه مطلب

کلا دانشگاه مذهبی به نظر میاد. مخصوصا اینکه در ساعات خاصی از شبانه روز، بعضی اماکن را جهت مشاوره مذهبی و تنهایی و خلوت معنوی پیش بینی کردند.

از وقتی واردش شدم، خیلی جذبم کرد. محیط زیبا و شکیلی هم داره و علاوه بر فضای سبز و درختانش، معماری اروپایی مرسوم را نداره. بلکه مثل بعضی از اماکن تاریخی، قدری تلاش شده که رنگ و بوی تاریخ و سنت های مورد احترام و ارزش بشر هم به خودش بگیره!

وارد اتاقی شدیم که بالاش نوشته بود سرپرست آمار ... اتاق بغلیش هم رییس منابع انسانی ... و اتاق رو به رویی هم مدیریت جذب دانشجو ...


ادامه مطلب

اسرائیل ... تل آویو ... منطقه رمت گن

تل‌آویو (به عبری: תל אביב-יפו) و (به عربی: تل أبيب/تلّ الربيع) (تلفظ: تل‌آویو یافو به معنای «بهارتپه») دومین شهر پرجمعیت اسرائیل است که در ساحل دریای مدیترانه واقع شده است. شهر تل‌آویو، «پایتخت تجاری» کشور اسرائیل و مرکز استان تل‌آویو محسوب می‌شود. تل‌آویو در دهه ۱۸۸۰ میلادی، در مقابل شن‌زارهای خشک شهر یافا توسط یهودیان مهاجری ساخته‌شد که توانایی مالی زندگی در شهر عرب‌نشین یافا را نداشتند. شهر تل‌آویو دارای آب و هوای معتدل مدیترانه‌ای است.

جمعیت شهر تل‌آویو در سال ۲۰۰۹ حدود ۴۰۳٬۷۰۰ نفر بوده‌است که این رقم شامل کارگران و دانشجویانی که محل اقامت رسمی خود را تغییر نداده‌اند، نمی‌شود. تعداد خانوارهای شهر ۱۸۸ هزار است که ۵۶ درصد از آن‌ها خانواده و ۴۰ درصد مجرد هستند. اما با احتساب شهرهای پیوسته به آن که «تل‌آویو بزرگ» نامیده می‌شود، دارای جمعیتی ۳٫۳ میلیون نفری می‌شود.


ادامه مطلب

خیلی یادم نیست که بعد از اون شبی که از اون زندان زدیم بیرون و من بیهوش بودم، بلافاصله چی شد و کجا بودم و چه مسائلی اتفاق افتاد... فقط یادمه که وقتی برای اولین بار چشممو باز کردم، دیدم توی یه کشتی مسافرتی هستیم!!

دیدم که من و ماهدخت و چندین مسافر ... شاید حدودا 200 نفر در حال مسافرست بودیم! چیزی که تعجب منو بیشتر میکرد، این بود که من و ماهدخت، لباس های فاخر و جذاب پوشیده بودیم و مثل بقیه مردم جلوه میکردیم! حتی جوراب ها با دامنون ست بود و وقتی برای دسشویی رفتم طبقه پایین کشتی، متوجه شدم که از گیره مو و یه رژ قرمز با برق لب خفیف هم نگذشته بودند!

بعدا که خیلی دربارش فکر کردم، فهمیدم که مدت قابل توجهی بی هوش بودم و حتی شاید به دو سه روز هم رسیده باشه! خب دو سه روز برای انتقال ما از اون جزیره به جایی که بشه اینطور ما را ترگل و ورگل کنن و بعدش هم به کشتی مسافرتی خاصی برسیم، مدت منطقی ومعقولی به نظر میرسید.


ادامه مطلب

بعد از دو سه دقیقه که داشت قلبم میومد تو حلقم، ضربه یه دونه ای به در سلول خورد... چشمم گرد و قلبم مثل تلمبه ... نفسم داشت حبس میشد اما تلاش کردم نفس بکشم که در اون شرایط یهو سکته نکنم...

در باز شد... یه نور خیلی کمرنگ و ملایم وارد سلول شد... باید میرفتیم ... ماهدخت دستمو آروم گرفت ... مثل وقتی که یه مامان میخواد با بچش از عرض خیابون رد بشن... حرکت کردیم... یه قدم ... دو قدم ... سه قدم ... در سلول داشت به ما خیلی مزدیک میشد و داشتم میرفتم به طرف سرنوشتی که نمیدونستم چیه و چطوریه و برام مبهم بود...

در حال جنگ و جدال با احساس ترس و تپش قلب و عصبی بودن و این چیزا بودم ... که یه صدای آروم اومد و همه افکار و احساسم را شکافت و مثل قایقی که داره با سرعت هر چه تمامتر از سطح دریای مواج میگذره و رد سرعت بالاش روی آبها مونده، بر روان پریشونم اثرشو گذاشت ... اون صدای لرزون و خواب آلود گفت: «کجا؟ بچه ها کجا دارین میرین؟!»


ادامه مطلب

تا گفت وقتشه، با اینکه خسته بودم و چشمام بخاطر کم خوابی داشت میسوخت، فورا پاشدم نشستم و یه کم چشمام مالوندم و یه دستی به موهام کشیدم و گفتم: «وای ماهدخت من خیلی میترسم!»

ماهدخت گفت: «ترس، آفت آزادی است! یا پاشو بریم و چشمتو روی ترس و دلهره ببند و خودتو به تقدیرت بسپار! یا همین جا بمون و دو دستی خودتو به جهنم بسپار!»

گفتم: «از کجا معلوم که با تو که بیام بدتر نشه و واسم نشه جهنم؟! ماهدخت من با شعار راحت و آسوده نمیشم! یه چیزی بگو که الان قلبم از جا کنده نشه!»

گفت: «وقت این حرفها نیست عزیزدلم! پاشو... پاشو دختر!»

گفتم: «ماهدخت! لااقل بگو کی هستی و کجا میخوایم بریم تا حداقل بدونم با کی و چه شرایطی مواجه میشم؟»


ادامه مطلب

گفتم بفرمایید و موها و تیکه کاغذو گذاشتم تو دستش... در حالی که داشتم حرص میخوردم و نمیدونستم چه خبره و من کجای قصه هستم و اونی که روبروم هست کیه؟ دشمنه؟ دوسته؟ موافقه؟ مخالفه؟ میشه روش حساب کرد؟ نمیشه روش حساب کرد؟ ...

هیچی نمیدونستم... هنگ هنگ هنگ ... مثل بچه ای که توی یه بازار گم شده و فقط با تعجب داره به آدمای اطرافش نگاه میکنه و نمیدونه کی به کیه و هر کی باید دستشو بگیره و ببره نمیدونه باید باهاش بره یا نه؟

حالا شما اینجای داستان هستید و صرفا خواننده اید و خودتونم نمیدونید چتونه و باید چه بشه؟ چه برسه به من مات و مبهوت!


ادامه مطلب

من خیلی آدم غافلگیر کردن مردم نیستم... حتی بلد نیستم موقع غافلگیری، خیلی با کلاس و آروم برخورد کنم. وقتی حرف از رفتن به بیرون را وسط آورد، مثل برق گرفته ها شدم! انتظار هر چیزی داشتم جز این که بخواد حرف از بیرون بزنه!

گفتم: «چطوری؟ چطوری میخوای بری بیرون؟»

گفت: «تو با این چیزاش کاری نداشته باش! اونش با من! فقط یه چیزی ... یه تصمیم باید بگیری... یا با من نیا و همین جا بمون و ببین چی میشه و موش آزمایشگاهی اینا باش! یا اینکه پنجاه پنجاه است! ینی ممکنه پات برسه به اون بیرون، فورا سرتو زیر آب بکنن و یا اصلا حتی پاتم به بیرون نرسه! اما حداقل دلت خوشه که تلاشت کردی و مثل اینا نمیشی مرغ کارخونه ای!»


ادامه مطلب

تصمیم گرفتم جوابش بدم و خیلی صادقانه باهاش راه بیام. چون میدونستم باید بیشتر از اینا توجه و اعتماد ماهدخت را به خودم جلب کنم!

 

با بغض و ناراحتی هایی که در طول اون مدت روی دلم سنگینی میکرد گفتم: «بابام لنگه نداره... نمیدونم الان در چه حالی هست اما دلم میخواد قبل از اینکه بخوام بمیرم، حداقل یه بار دیگه ببینمش و صداشو بشنوم.»

 

ماهدخت گفت: «این خوبه که تو اینقدر به بابات وابسته هستی... اما باید دید بابات هم به تو این همه وابسته هست یا نه؟»

 

خب سوال خوبی بود... گفتم: «نمیدونم... خیلی خود ساخته است... خب طبیعیه که هر انسانی به فراخور مواقعی که شاد و ناراحت هست عکس العمل های مشخصی ازش سر بزنه اما ... بابام خیلی مقاوم تر از این حرفهاست...»


ادامه مطلب

همه چیز در ذهن من به یه چند تا تار مو بند بود... اما نمیتونستم فقط بشینم و مشاهده کنم و هیچ تحلیلی نداشته باشم... در اینطور شرایط، همه جور چیزی به ذهن آدم میاد... خیلی طولانی میشه اگه بخوام همش بگم و از اصل قصه دور میشیم... فقط به نزدیکترین احتمال اشاره میکنم:

 

با خودم نشستم و فکر کردم و گفتم که هی مدام از ما خون میگیرن... از بعضیامون هم بیشتر... وقت و زمان مشخصی از نظر ما نداره اما اونا ظاهرا اونا طبق برنامه خاصی پیش میرن... بعضی وقتها هم اینقدر خون میگیرن که بی هوش و بی حالمون میکنه! و جالبه که به کسی که حتی کمبود و یا فشار خون هم داره رحم نمیکنن و بالاخره ازش خون میگیرن!

 

خون یه طرف...


ادامه مطلب

خیلی تو فکر رفتم... همینجور که موهاشو نوازش میکردم، احساس کردم جنس و نرمی اون موها چقدر شبیه جنس و نرمی موهای ماهدخت هست! تصمیم گرفتم چک کنم و ببینم آیا به هم شبیه هستن یا نه؟

 

شرایطم طوری نبود که بتونم خیلی راحت تطبیق بدم... به خاطر همین، امانتی های ماهر را که توی موهام مخفی کرده و لای یه تیکه کاغذ کوچیک پیچیده و بسته بودم وسط موهام، خیلی آروم و با احتیاط آوردم بیرون و با دقت نگاش کردم... خود خودش بود... دقیقا عین موهای ماهدخت بود... حتی معلوم بود که اون چند تا مویی که ماهر بهم داده، مال خیلی وقت نیست وگرنه بالاخره شاید باید یه تغییری در موها رخ میداد...


ادامه مطلب

👈 حدیث نفس!

یه استاد داشتیم توی دانشگاه که مسلمون بود و میگفت شیعه هست... یکی از جملاتش این بود که «شاید بتونی معادلات چند مجهولی را روی «کاغذ» حل کنی، اما نمیتونی در «عمل» از پسش بربیایی! به خاطر همین، یا بعضی از مجهولات را موقتا از جلوی چشمت بردار یا اگر ساده است، برای اینکه پیش چشمت خلوت بشه، فورا حلشون کن و نذار کهنه بشه!»

 

 

بخاطر عمل به همین توصیه، تصمیم گرفتم کار خودمو بکنم... توان و حوصله کنجکاوی بیش از حد نداشتم ... از طرف دیگه هم شرایطم اقتضا نمیکرد بخوام چند تا دعوا را با هم انجام بدم! پس تصمیم گرفتم یکیش که بیشتر از بقیش به من مربوط میشه دنبال کنم و زور و بقیه عمر خودمو صرف نبش قبر گذشته ماهدخت و مخاطب خاصش و قاتل فرضیش و این و اون نکنم!


ادامه مطلب

⛔️⛔️⛔️ نه ! ⛔️⛔️⛔️

👈 کلاف پیچ در پیچ و غم معماهای تازه!

 

آموزشمون خوب پیش میرفت... گفتم که... استعداد و هوش ماهدخت به خوبی تیپ و قیافش... بلکه بهتر هم بود... فقط کافی بود یکی دو بار، قاعده یا کلمه و یا حتی ضرب المثلی را بگم... فورا یاد میگرفت و به وقتش به کار میبرد! حالتش مثل کسانی بود که به خاطر اضطرار و از روی درد و نیاز دارن یه کار مهمی را انجام میدن! اون قدر مهم که براش حکم حیات داشت. انگار زندگیش بسته به آموزش زبانش بود! از روی حالات و احوال و برخوردش میشد به سادگی اینو فهمید.

 

اما من ... وقتی مینشستم جلوش و شروع میکردیم به آموزش و تمرین، قیافه و حرفای ماهر و رفیقش توی ذهنم میومد... با خودم میگفتم ینی چی که ماهر بهم گفت تو باید از اینجا بری بیرون؟ ینی چی که بهم گفت ماهدخت، کلید رفتنت از اینجاست؟ چرا گفت ماهدخت را رها نکن؟ این ینی ماهدخت خیلی دختر خوب و باارزشی هست؟ یا اینکه جاسوسه و خیلی خطرناکه و باید مواظبش باشم؟!

 

نمیفهمیدم... ماهدخت خیلی معمولی به نظر میرسید... نه آنچنان عالی بود که بشه پای حرفش قسم خورد! و نه بد و بدجنس بود که ازش متنفر بشم و بفهمم چیکاره است! یه جورایی نفوذ در ماهدخت سخت بود! چون در عین صمیمیت، یه فاصله های خاصی را هم بین خودش و من حفظ میکرد.


ادامه مطلب

⛔️⛔️⛔️ نه ! ⛔️⛔️⛔️

👈 در هر قسمت این داستان، حداقل 10 نکته مهم و اساسی نهادینه شده. لذا لطفا به قصد تمام شدن مطالعه نکنید.

روزگار سختی بود ... مخصوصا اون روز که به گوشه ای از مصائب لیلما و هایده اشاره کردم. اینقدر اون روز بد بود و تهوع کردم و از خودم و همه بدم میومد، که از ته دلم دوس داشتم یه سیل یا زلزله یا حتی بمب بیاد و هممون با هم نیست و نابود بشیم! در زندگی عادیم حتی فکرشم نمیکردم یه روز بیاد که دعا برای مرگ و مردن بکنم ... چه برسه به اینکه دعا برای مرگ دست جمعی کنم! دوس داشتم یه جوری هم خودم و هم بقیه راحت بشیم و از اون شرایط نکبتی رها بشیم!

 

 

سیستم بدن انسان و هر موجود زنده دیگری طوری طراحی شده که با گردش شبانه روز و اومدن روز و شب، بعضی چیزا را تنظیم و کنترل میکنه. اما در اون شرایط، حتی از مرغ های کارخونه ای (که به خاطر شب و روزهای مجازی و کوتاهی که براش به وجود میارن، اندازه و کیفیتش را تنظیم میکنند) بدتر شده بودیم. در چنین شرایطی، سیستم ایمنی بدن هم به هم میخوره ... چه برسه به هورمون ها و فشار خون و کلی چیزای دیگه!


ادامه مطلب

قبل از اینکه هایده و ماهدخت از وضعیت اسفبار لیلما و جنین و بارداری هوشمند و تغییرات هورمونی و لوازم آرایشی و اینا صحبت کنن، یه چیزایی شنیده بودم که کشورهای بزرگ مثل آمریکا و فرانسه و انگلستان، به سفارش اسرائیل، در حال تشکیل «بانک هورمونی و ژنتیکی» مردم دنیا با هر رنگ و ملیت و جغرافیایی هستند و برای هر ملتی، بر اساس اصول ژنتیکی اون ملت برنامه ریزی میکنند.

 

اونا علاوه بر لوازم آرایشی، مصرف جنین را در تولید انواع نوشیدنی ها و مواد غذایی دارند و خیلی هم تلاش کردن که این مسئله از چشم و گوش رسانه های دنیا مخفی باشه اما بعد از مدتی، توسط خودشون این اخبار درز کرد و منتشر شد! حالا چرا خودشون این کار را کردند؟ الله اعلم!

 

مثلا بسیاری از شرکت ها بویژه در ایالات متحده آمریکا از جنین مرده در تولیدات خود استفاده می کنند، از جمله شرکت پپسی در محصول خود به نام Senomyx از پروتئین بدست آمده از سلول های کلیه جنین انسان استفاده می کند.


ادامه مطلب

⛔️⛔️⛔️ نه ! ⛔️⛔️⛔️

👈 دردناک اما مهم ... لطفا با دقت هر چه تمام تر بخوانید و به چشم یک داستان شبهای تابستان به این مستند نگاه نکنید.

 

شرایط اونجا از نظر تغذیه، ناجور! از نظر بهداشت، نابود! و از نظر دسشویی و نظافت شخصی هم سهمیه ای بود! ینی مثلا هر از چهار پنج ساعت، دو نفر از سلول ما سهمیه دسشویی داشتن. اینم نه دسشویی مثل توی خونمون و یا حتی دسشویی های عمومی! ولش کن. حال خودم هم به هم میخوره وقتی یادم میاد!

 

 

چند ساعتی استراحت کردیم. از شب تجاوز به این طرف، یه شب خواب آسوده و راحت نداشتم. مدام توی خواب کابوس میدیدم و عرق میکردم و حتی گاهی اوقات، توی خواب، لب پایینمو اینقدر گاز میگرفتم که به خاطر شدت دردش از خواب میپریدم. همش خواب میدیدم قراره دوباره بهم تعرض بشه! تپش و سر گیجه و هول و ولا میکردم! شاید سر جمع، در طول ده دوازده ساعت، نیم ساعت خواب مفید نداشتم. از بس استرس و فشار و کابوس و...


ادامه مطلب

حرفای اونشب دوتامون اگر لو میرفت، ممکن بود به قیمت جون دوتامون تموم بشه! مخصوصا با شرایط شنود و حساسیت به بعضی واژگان و کلمات و ... که ممکن بود هر لحظه بریزن توی سلول و دوباره بشه همون جهنم قبلی!

 

بخاطر همین، اینقدر یواش حرف میزدیم که با وجود اینکه به همدیگه چسبیده بودیم، اما خودمون هم حرفای همدیگه را به زور میشنیدیم.

 

بهش گفتم: «حالا چرا اینقدر روی سپاه قدس حساسی و تا فهمیدی که داداشم سپاه قدسی بوده و شهید شده، رنگ و لپات گل انداخت؟!»

 

گفت: «احساسم میگه که اونی که دوسش داشتم باعث شده که الان من اینجام!»

 

با تعجب گفتم: «ینی چی؟!»


ادامه مطلب

با تعجب گفتم: «سپاه چی چی؟»

 

پوزخند زد و گفت: «آره جون عمت! سپاه چی چی! من خودم ختم روزگارم...»

 

گفتم: «ختمش باش! اصلا میخای چهارماه و ده روز و سالگردش باش! منظورتو نمیفهمم ماهدخت!»

 

با دلخوری گفت: «باشه ... قرار نشد بپیچونی! اما ... باشه... خیالی نیست... خدا رحمت کنه داداشت... لابد با شنیدن صدای این پیرمرد، صدای مناجات و نماز شبهای داداشت واست زنده و تداعی شد! آره؟ همتون مثل همین...»


ادامه مطلب

با شنیدن کلمه «ایرانی» و «ایران»، از اون روز به بعد، دیگه چندان احساس تنهایی نمیکردم. همیشه همینجوری بودم. با شنیدن این دو کلمه یاد مقاومت و سر نترس داشتن و یه غُر وایسادن جلوی همه و این چیزا میفتادم. هر چند دیگه این روزا ... مقاومت و مذاکره ... کرنش و نترس بودن و... نمیدونم چیه؟ فقط میدونم که یه کم فرق کرده... و یه جورایی باید براش افسوس خورد و نگرانش بود...

 

ولش کن... بیخیال! به ما چه؟!

 

خیلی دلم میخواس برم دم در سلولشون و یه سرک بکشم... قیافه اون دو تا پیرمرد را ببینم... حداقل اسمشون بپرسم.... یا حتی ببینم چه شکلین؟! ... اما نمیشد... چند تا  گوریل گنده مسلح بین ما و اون سلول ها وایساده بودند و منتظر که ما دست از پا خطا کنیم و دوباره ما را بزنن!


ادامه مطلب

تا اون روز، هیچوقت اینقدر نترسیده بودم و بوی توحش و خون و مظلومیت خودمون را به گوشت و پوست درک نکرده بودم. حتی اون روز، از روزی که بهم تجاوز شده بود بیشتر بهم سخت گذشت و ترسیدم. اینقدر ترسیده بودم که فکر میکردم قلبم داره از جا کنده میشه!

 

ماهر و جلیل را بردند... به قصد کشت هم بردند. فقط به لبم ... آروم و پر بغض بهشون نگاه کردم و یواشکی گفتم: «برید خدا به همراتون ... فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین!»


ادامه مطلب

👈 طبقه آخر... سلول آخر ... 

تا اون روز، هیچوقت اینقدر نترسیده بودم و بوی توحش و خون و مظلومیت خودمون را به گوشت و پوست درک نکرده بودم. حتی اون روز، از روزی که بهم تجاوز شده بود بیشتر بهم سخت گذشت و ترسیدم. اینقدر ترسیده بودم که فکر میکردم قلبم داره از جا کنده میشه!


 

ماهر و جلیل را بردند... به قصد کشت هم بردند. فقط به لبم ... آروم و پر بغض بهشون نگاه کردم و یواشکی گفتم: «برید خدا به همراتون ... فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین!»


ادامه مطلب