close
متخصص ارتودنسی
داستان نه!

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 133
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,083
  • بازديد ماه : 10,444
  • بازديد سال : 68,139
  • بازديد کلي : 363,896
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

⛔️⛔️ #نه 100 ⛔️⛔️

 

اون مامور ایرانی، همچنان که چشمش به پنجره و قیافه من و ماهدخت بود، کارد بزرگش را برداشت ... چشم ازمون برنمیداشت ... به طرف درب حال اومد ...

دیدم که ماهدخت، خیلی طبیعی و معمولی پشت کرد به پنجره و خیلی آروم باز شروع به قدم زدن کرد ... تفنگش هم گذاشت پشت کمرش و سرش پایین بود و قدم میزد ...

 

من واقعا گیج شده بودم ... نمیدونستم چه خبره؟ چرا ماهدخت فقط خشمگین شد؟ چرا نترسید و شروع به تیراندازی نکرد؟ اصلا چرا منو به عنوان گروگان نگرفت؟ چرا اینقدر آروم و حرص دربیار و لعنتی هست؟!

 

تا اینکه دیدم دستگیره در پایین اومد ... اون مامور ایرانی وارد شد ... اما خیلی با احتیاط ... یه نگاه به همه جای خونه کرد ... اونم آدم حرص دربیارتری بود! بدون اینکه مثل تو فیلما شروع به فحاشی کنه و به طرف هم حمله کنن، یه نفس عمیق کشید و سه چهار تا دسمال کاغذی از جیبش درآورد و شروع به تمیز کردن کاردش کرد!!


ادامه مطلب

 

#نه ۹۷

 

با اینکه ماهدخت حدود دو ساعت بعدش برگشت دانشگاه، اما من همنیجور تا عصر تو فکر بودم ... فکر اون دو تا افسر اطلاعاتی که شهید شده بودند ... فکر جانشین وزیر علوم که یهو از دنیا رفت ... فکر خانوادش ... فکرماهدخت ... فکر اون آقاهه و ...

 

حرفی به زبونم نمیومد ... مثل همیشه، کارها را انجام میدادم و به جلسات و کمسیون های مختلف دانشگاه رسیدگی میکردم اما همونجوری، حواسم به ماهدخت بود!

 

تا اینکه عصر قرار شد یه عصرانه بخوریم و کارهای فردا را هماهنگ کنیم. تا نشستیم و منتظر بقیه بچه ها بودیم که بیان، از ماهدخت پرسیدم: «راستی ماهدخت این روزا از کیا مصاحبه میگری؟ بگو برام!»

 

گفت: «خوشبحالت که فقط همین جا نشستی و داری ریاستت میکنی! من بیچاره باید برم گند و کثافت بقیه را با مصاحبه هام پاک کنم!»

 

با تعجب گفتم: «چطور؟»

 

گفت: «بیخیال! ولش کن ... اومدیم یه عصرونه بخوریم و بریم...»


ادامه مطلب

 

🌴 #نه 94 🌴

 

فردا شد و تیم مصاحبه اومدند و شروع کردیم. ماهدخت هم نقطه نظراتش را نوشته بود و به من دیکته میکرد و منم با نظرات خودم تجمیع میکردم و تحویل خبرنگار میدادم.

 

چیزی حدود 4 ساعت طول کشید اما مجموعا مصاحبه خوبی شد. حتی جواب اون سه سوال اساسی و جنجال برانگیز هم دادم و جوری بود که حساسیت یا مشکلی پیش نیومد و همه چیز تا اون لحظه به خیر و خوشی گذشت.

 

تا اینکه اون شب، موقع همیشه برگشتم خونه. بابام به محض اینکه منو دید گفت: «سمن باید با هم حرف بزنیم!»

 

خیلی وقت بود که اینجوری باهام حرف نزده بود. یه کم تعجب کردم و حتی به یاد روزهای کودکیم، یه کم هم ترسیدم. ولی چون بابامو آدم منطقی و صبوری میدونستم، خیالم همیشه راحت بود.

 

رفتیم تو اطاق!

 

بابام شروع کرد و گفت: «دو تا چیزو باید برام روشن کنی!»


ادامه مطلب

 

🌴 #نه 91 🌴

 

آجر به آجر .. خشت به خشت دانشگاه اومد بالا و هم از نظر محتوا و هم از نظر عِده و عُده کاملتر شد و آماده بهره برداری! تا اینکه روز تاسیس دانشگاه فرا رسید و علاوه بر چند نفر از سران سیاسی کشور، سفیر ترکیه و نماینده اسرائیل و یه هیئت از اساتید بلند پایه مطالعات ژنتیک و مطالعات زنان در منطقه هم اومدند و در آیین افتتاح دانشگاه شرکت کردند.

 

تا قبل از اینکه بخواد کسی بفهمه که چه خبر داره میشه و به گوش مردم و علما برسه، ما جذبمون هم کرده بودیم و برنامه آموزشیمون هم نوشته بودیم و حتی کلاس ها را هم تقسیم کرده بودیم.

 

این از دانشگاه ...

 

تقریبا پس از گذشت حدود هفت ماه ... بازم شدم همون خانم دکتر جذاب و با موقعیت عالی که کلی برنامه اجتماعی و سیاسی داره و باید دونه دونه و گام به گام قدم برداره!


ادامه مطلب

 

🌴 #نه 88 🌴

 

من و بقیه همکارام وظیفمون این بود که هر روز بریم و پیگیر مجوز نهایی بشیم و تقاضای ملاقات با وزیر و اصرار مبنی بر تایید کمسیون های مختلف و این حرفها !

 

تا اینکه در یکی از کمسیون ها بحث از تایید متون آموزشی شد. گفتند: «باید مورد تایید هیئت کارشناسی ناظر بر متون قرار بگیره و هنوز جواب استعلاماتش نیومده!»

 

گفتیم: «ما که خیلی وقته متون را با فایل های آموزشیش ارسال کردیم و اصلا روندش این نیست و دانشگاه با مدرک و ژورنال بین المللی بر طبق ضوابط بین المللیش باید پیش بره و چندان ربطی به ساز و کار داخلی کشورها نداره!»

 

گفتند: «اینجا یک کشور اسلامی هست و ساز و کار خودش را داره و لازم نیست هر چه غرب و ترکیه گفت تدریس بشه!»

گفتم: «اولا داری به یه بچه آخوند درس غرب ستیزی میدی؟ ما خودمون از راه غرب ستیزی روزگار میگذروندیم و حتی نون میخوردیم!»

 

بانو پیکار گفت: «سمن بذار دنبالشو من بگم: ثانیا همچین میگه سرزمین و حکومت اسلامی که هر کس ندونه فکر میکنه چه خبره؟ خوبه حالا خودمم جزوی از بدنه همین حکومتم و میدونم چه خبره ها ! ببینید! بذارید راحتتون کنم! حکومت اسلامی اینجا که شما از روی دفتر رژیم اسلامی ایران مشق و کپی پیستش کردین، حتی اطلاع نداره که خود ایرانم داره یه جاهایی با معیارهای جامعه جهانی راه میاد و مدام بیل مقاومتشو توی حلق این و اون نمیکنه!»


ادامه مطلب

 

🌴 #نه 85 🌴

 

اخلاق ماهدخت زمین تا آسمون عوض شده بود. خیلی خودمونی و عالی برخورد میکرد. مخصوصا اینکه با مادرم خیلی دوست شده بود و گاهی تا ساعت ها با مادرم حرف میزد.

 

حتی یادمه یه روز دیگه وقتی مادرم داشت سبزی پاک میکرد، نشستن و از ماجرای آشنایی بابا و مامانم پرسید. مامانم که انگار تازه این چیزا ازش پرسیده بودند و تازه یادش اومده بود، شروع کرد و با آب و تاب از خودش و بابام گفت!

 

ماهدخت یک هنز داشت که به نظرم منحصر به فرد بود: اون بلد بود با آدمایی که غم های بزرگی را تو دلشون دارن و معمولا نمیخندند، ارتباط بگیره و باهاشون دوست بشه! مثل اون موقع که تازه وارد اون زندان آزمایشگاهی شده بودم و کوه درد و بدبختی و تنهایی بودم! و حالا هم مامانم که در حال تحمل غم از دست دادن عماد و ابوحامد و اسارت سلمان بود!

 

تا اینکه چهار پنج روز گذشت...

 

یه روز ماهدخت در حال تهیه لیستی بود! ازش پرسیدم: «اینا چیه؟ چیکار داری میکنی؟»


ادامه مطلب

 

#نه 82

 

وقتی اول شهرک مسکونی رسیدیم، ماشینمون را نگه داشتن و پیادمون کردند و ازمون کارت شناسایی و تردد خواستن! با اینکه پدرمون را میشناختن اما بازم کار خودشونو انجام دادن!

 

من اونجا فهمیدم که به ماهدخت «کارت خبرنگاری» دادن و بعدا هم فهمدیم که با سفارش نامه و تاکیداتی که از طرف «سفارت ترکیه» در کابل بوده، میزان دسترسی خوبی بهش دادند!

 

وقتی داشتیم کارت و وسایلمون را به اون سه چهار نفر مامور نشون میدادیم، توجهمون به طرف خودروی سوخته و سیاهی که نزدیکی اونجا افتاده بود و بخشی از دیوار تخریب شده ای افتاد که در حال تعمیرش بودند!

 

بابام بعدا بهمون گفت: «دو سه روز قبل، یه عامل انتحاری قصد ورود به شهرک داشته که جلوش گرفتن و اونم عمل کرده و سه چهار نفر زن و بچه را به خاک و خون کشیده!


ادامه مطلب

 

#نه 79

 

ما را از هم جدا کردند. منو به یه اطاق بردند و ماهدخت هم به یه اطاق! خیلی یه جوری بود. دلم میخواست هر چه زودتر با بابام و خانوادم حرف بزنم. اما نمیشد...

 

دو تا مرد اومدن نشستن روبروم. یه میز بود و دو تا صندلی اون طرف و یه صندلی هم این طرف!

 

شروع کردند و سوال ازم پرسیدند. چیزی حدود چهار ساعت ... شاید هم از چهار ساعت بیشتر ازم سوال پرسیدند... از همه چی ازم پرسیدند... اصلا بذارین اقرار کنم که هسته اولیه رمانی که دارین میخونین، همون سی چهل صفحه ای بود که در طول اون چهار پنج ساعت نوشتم...

 

از وقتی منو دزدیدند تا وقتی که حالم در فرودگاه کابل بد شد و سرگیجه و ضعف به من دست داد! ینی دقیقا تا همین جای داستان که در 78 قسمت با آب و تاب و تحقیقات بیشترش براتون تعریف کردم!


ادامه مطلب

 

#نه 76

 

سوار هواپیما شدیم. باورم نمیشد که حداکثر تا چهار پنج ساعت دیگه به وطنم برمیگردم و به زودی میتونم خانوادمو ببینم. اینقدر هیجان زده شده بودم که دو سه بار بغض کردم و میخواست گریم بگیره که جلوی خودمو گرفتم.

 

تا نشستیم و کمرندمون را بستیم، هنوز پرواز نکرده بودیم که دیدم ماهدخت بدنش داغ شده! سر خودمم یه کم گیج بود ولی اینقدر نگران تب ماهدخت شده بودم که درد خودم یادم رفته بود!

 

بهش گفتم: «چته تو؟ چرا باز بدنت داغه؟»

 

با یه کم بی حالی گفت: «نمیدونم! نه اینکه حالم بد باشه ها اما هروقت تب میکنم، سرم سنگین میشه و سینم تیر میکشه!»

 

تا گفت سینم تیر میکشه، یاد مسائل پرواز قبلیمون افتادم!

 

خیلی عادی گفتم: «حالا سرت میگیم طبیعیه ... اما سینت چرا؟ کجای سینت تیر میکشه؟!»

 

چشمم به دستاش بود ... آروم آورد بالا و نقطه ای از سینش نشون داد و گفت: «اینجا ! دقیقا اینجا ... حتی گاهی درد و تیرش پخش میشه و به اندازه یه کف دست تیر میکشه!»


ادامه مطلب

 

#نه 73

 

تل‌آویو - آنکارا در فاصله 894 کیلومتری از یکدیگر قرار دارند که مدت تخمینی پرواز میان ‌آن‌ها تقریبا یک ساعت و هفده دقیقه است.

 

اون روز بخاطر شرایط جوی و آب و هوایی یه کم بیشتر طول کشید. اما پرواز نسبتا خوبی بود ... پر از خاطره و سوال و ...

در حال کاهش ارتفاع و تکون های عادی و گاهی اوقات نسبتا شدیدی بودیم که ماهدخت هم تکون خورد. وقتی متوجه شدم، یکی دو بار آروم صداش کردم: «ماهدخت! بیدار شدی؟»

 

جوابم داد و فهمیدم که بهتره! گفت: «آره ... خییییلی خسته بودم. اصلا نفهمیدم چی شد!»

 

بعد شروع کرد خودشو مرتب کردن و سر و وضع خودمون را درست کردیم.

 

بالاخره هواپیما نشست و ما هم حرکت کردیم که از هواپیما خارج یشیم.

 

لحظه ای که میخوایم از هواپیما خارج بشیم، معمولا خدمه پرواز و ... دم درب خروجی می ایستن و با مردم خدافظی میکنن.


ادامه مطلب

آنچه گذشت👇

 

🔹خانم معلمی که وقتی به هوش میاد خودش روتوی قبر میبینه ولی بعد ازیک هفته که اونجا بوده زنده بیرون میارنش و میبرنش توی یه زندانی که بهتره بگیم یه جهان کوچک از مردم شیعه که هر سلولی ازیک کشور بود وروی اونها ازمایشات ژنتیک میکردن

به خودش قول میده زنده بمونه تا سر از کارهای اونا دربیاره وباکمک خانمی ازاونجا بیرون میاد

ودر دانشگاه اسراییل مشغول تحصیل میشه 

تصمیم میگیره 

هرچه زودتر به زادگاهش برگرده 

تااینکه اقایی به اسم محمد ازش میخواد اون خانم روهم باخودش بیاره 

وحالا ادامه ماجرا.....


ادامه مطلب

حرفاش یه جور اعلام مسیر و نقشه آینده بود. خیلی جدی و بدون ذره ای شوخی و ادا بازی! داشت بهم میفهموند که باید چیکار کنم و چه طوری برگردم و چه طوری زندگی کنم؟!

 

منم مثل یه مامور سر به راه و سر به زیر گوش میدادم و با خیال و اوهامم تصویر و عکس زندگی آیندم را نقاشی میکشیدم تا بهتر حفظم بشه و بتونم بهش عادت کنم.

 

تصویری که ماهدخت از آیندم به من داد، خیلی شبیه زن های دانشمندی بود که بین اروپا و کشور خودشون در رفت و آمد هستند و مدام در حال زیاد کردن معلومات و تالیف انواع کتابها و مقالات و کنفرانس ها و عشق و حال به سبک زندگی متمدنانه خاص خودشون هستند!

 

خب هر کسی این چیزا را میشنید و با وجود مشکلاتی که براش اتفاق افتاده بود و راهی که با هزار بدبختی رفته بود، فقط امکان داشت که یه تصمیم بگیره. دیگه هر تصمیمی جز پذیرش چنین شرایطی، دیوونگی محض بود!


ادامه مطلب

همه چیز به حالت قبل برگشت. من و ماهدخت و مطالعات و دوره پژوهشی و هم خونگی و زندگیمون و .... اما ... با این تفاوت که من، سمن قبل نبودم! آدمی شده بودم پر از معلومات و حتی سوالات پخته تر (چون هر چی مطالعات انسان بیشتر و عمیق تر بشه، سوالاتش از بین نمیره. بلکه پخته تر میشه و سطحش بالاتر میره) و مطالب جدید و جذاب و اطلاعات و اخبار قابل توجه از کشورهای غربی ... مخصوصا اسرائیل ... و حتی بخاطر مسائل مربوط به زن و ژنتیک و ژن انسانی و توطئه یهود و صهیونیزم بین الملل، چیزی بالغ بر صد کتاب و مقاله درجه یک و دو خونده بودم. ولی بقیه هم دوره ای های ما، حداقل تا جایی که من میدونم، وقتشون صرف مطالب خود دوره مطالعاتی میشد و حداکثرش تورهای اروپا گردی و شرکت در همایش ها و کنفرانس ها و همین چیزا.

 

روزها و هفته ها بود که به همین منوال گذشت و من تلاش میکردم که به آرامش خودم و تعمیق مطالعاتم و ارتباطم با ماهدخت بیشتر فکر کنم و برنامه بریزم.


ادامه مطلب

مرگ الکساندر لیتویننکو (Alexander Litvinenko) جاسوس سابق اداره امنیت فدرال روسیه در انگلیس در سال 2007، یکی از پر سروصداترین جریان‌های خبری به شمار می‌رود. الکساندر والتروویچ لیتویننکو جاسوس سابق اداره امنیت روسیه بود که پس از 23 روز جدال با مسمومیتی که ناشی از «پلوتونیوم210» گزارش شد در گذشت. از آن‏‌جا که لیتویننکو جاسوس سابق روسیه، از منتقدان صریح دولت روسیه بود، رسانه‏‌های غربی انگشت اتهام را به سوی مقامات روسی نشانه گرفتند گرچه دولت روسیه هیچ‏گاه این موضوع را نپذیرفت و به شدت آن‏ را رد کرد.

 

به گزارش آسوشیتدپرس، تیم پزشکی الکساندر در توجیه علت وخامت اوضاع جسمانی وی اعلام کردند که لیتویننکوی 43 ساله با حمله قلبی روبرو شد و پلیس لندن نیز اعلام کرد علت مرگو لیتویننکو نامعلوم است. بر اساس این گزارش این جاسوس سابق شوروی اعلام کرده بود که در تاریخ اول نوامبر حین انجام تحقیقات در خصوص مرگ 'آنا پولیتکوفسکایا' روزنامه‌نگار فقید روس و از دیگر منتقدان کرملین مسموم شده بود. به گفته وی پس از این اتفاق، موهای سر و بدنش به تدریج شروع به ریختن کرد، گلویش متورم و سیستم اعصاب و روانش به شدت آسیب دید. وی هم چنین در گفت‏‌وگو با مجله تایمز گفت که کرملین مستقیما در مسمومیتش دست داشته است. پس از این حادثه سرویس اطلاعات خارجی روسیه (SVR) طی بیانیه‏‌ای هرگونه دست داشتن در مرگ مخالفانش را رد کرد.


ادامه مطلب

نشانه‌های یک تهاجم بیولوژیک 

 

گفته شده که امکان تشخیص سریع عوامل میکروبی بسیار محدود و در صورت وجود نیز کار با آن‏‌ها بسیار پیچیده و دقیق است؛ لذا مشاهدات کادر پزشکی و نیروهای بهداشتی - درمانی بسیار کمک کننده خواهد بود. نشانه‌های زیر می‌تواند دلیل بر یک تهاجم بیوتروریستی باشد:

 

1. ازدیاد حشرات بطور غیرعادی در منطقه. به‏ خصوص حشراتی که قبلاً در منطقه دیده نشده‏‌اند. 

 

2. وجود اجساد حیوانات مرده به‏ صورت غیرعادی در منطقه. یا حیوانات غیربودمی مرده و زنده در اطراف مراکز مسکونی و پادگانی

 

3. احساس تغییر طعم و مزه آب و مواد غذایی

 

4. خشک شدن ناگهانی گیاهان

 

5.مردن احشام و دام‏‌ها در منطقه

 

6. بیمار شدن ناگهانی افراد

 

7. مشاهده افراد مبتلا به بیماری با علائم مشترک و به تعداد زیاد

 

مدیریت بحران و اصول مبارزه با بیوتروریسم 


ادامه مطلب

با عرض پوزش خدمت دوستان عزیز این 1 ماه هیچ دسترسی به اینترنت و لپ تاپ و گوشی نداشتم , حلال کنید

 

دوران کنونی 

 

پس از جنگ جهانی دوم، دنیا وارد مرحله جدیدی به نام جنگ سرد شد. در این مرحله انگلستان نیز با جدیت سرگرم اجرای پروژه‌های متعددی در زمینه سلاح‌های بیولوژیک بود. آن‏‌ها به خصوص بر روی اسپورهای آنتراکس(سیاه زخم ) و میزان تخریب و گسترش آن به وسیله بمب‏‌های انفجاری کار می‏‌کردند.

 

 

واقعه‏‌ای که توجه جهانیان را به این فعالیت‏‌ها بیش از پیش جلب نمود، اجرای آزمایش پخش اسپور آنتراکس به وسیله بمب‏‌های انفجاری در جزیره غیرمسکونی گرینارد در غرب اسکاتلند بودو تا سال 2000 میلادی در خاک این جزیره اسپورهای آنتراکس پیدا می‏‌شد. برنامه‏‌های بیولوژیک آمریکا نیز از سال 1941 شتاب گرفت. در سال 1943 در پی برنامه‏‌های آلمان‏‌ها و ژاپنی‏‌ها، سردمداران دولت آمریکا با شدت بیش‏تری به پیگیری این تحقیقات پرداختند. این کشور برنامه‏‌های خود را در کمپ دتریک که امروزه فورت دتریک نامیده می‏‌شود، متمرکز کرد. آمریکا آزمایش‏‌های مخفیانه‏‌ای بر روی مناطق پرجمعیت با عوامل کم‌خطر یا بی‌خطر مثل باسیلوس گلوبیجی، سراشیا مارسنس و ذرات خنثی انجام می‏‌داد.


ادامه مطلب

 

⛔️⛔️ #نه 100 ⛔️⛔️

 

اون مامور ایرانی، همچنان که چشمش به پنجره و قیافه من و ماهدخت بود، کارد بزرگش را برداشت ... چشم ازمون برنمیداشت ... به طرف درب حال اومد ...

دیدم که ماهدخت، خیلی طبیعی و معمولی پشت کرد به پنجره و خیلی آروم باز شروع به قدم زدن کرد ... تفنگش هم گذاشت پشت کمرش و سرش پایین بود و قدم میزد ...

 

من واقعا گیج شده بودم ... نمیدونستم چه خبره؟ چرا ماهدخت فقط خشمگین شد؟ چرا نترسید و شروع به تیراندازی نکرد؟ اصلا چرا منو به عنوان گروگان نگرفت؟ چرا اینقدر آروم و حرص دربیار و لعنتی هست؟!

 

تا اینکه دیدم دستگیره در پایین اومد ... اون مامور ایرانی وارد شد ... اما خیلی با احتیاط ... یه نگاه به همه جای خونه کرد ... اونم آدم حرص دربیارتری بود! بدون اینکه مثل تو فیلما شروع به فحاشی کنه و به طرف هم حمله کنن، یه نفس عمیق کشید و سه چهار تا دسمال کاغذی از جیبش درآورد و شروع به تمیز کردن کاردش کرد!!


ادامه مطلب

جنگ افزارها روز به روز در حال پیشرفت کمی و کیفی هستند. استادی داشتیم که نشسته بود و تمام سلاح های تاریخ بشریت را تا جایی که منابع داشت و میتونست حرفش را اثبات کنه، جمه آوری کرده بود و سیر مشخص تاریخی همش را دونه دونه معرفی و تبیین کرده بود.

میگفت از یه جای تاریخ، ظاهرا از قرن هفتم هجری به بعد، یهو تحولات پله کانی چشمگیری در سطح جنگ افزارها صورت گرفت. تا رسید به قرون وسطی و اون مسائل تاریخی و اجتماعی پیش اومد. از قرون وسطی به این طرف، نه تنها سال و ماه، بلکه روزانه جنگ افزارها در حال تغییر و تحول و پیشرفت هستند.


ادامه مطلب

این عوامل بیماری‌زا از راه‏‌های مختلفی در جوامع هدف مورد استفاده قرار می‏‌گیرند. انتشار عوامل بیماری‌زا در هوا، آب، مواد غذایی‌، انواع مواد کنسرو شده، اسباب‌بازی، پاکت نامه، هدایا پستی، حشرات ناقل، خون و.... سابقه داشته است. استفاده از عامل بیوتروریسم بر اساس اهداف تروریست‏‌ها تعیین می‏‌گردد. در صورتی که تروریسم قصد گسترش وسیع بیماری را داشته باشد از عواملی نظیر آبله انسانی استفاده می‏‌کند که به راحتی از فردی به فرد دیگر منتقل می‏‌شود و باعث آلودگی وسیع می‏‌شود و در صورتی که قصد آن مورد هدف قرار دادن شخص خاصی باشد از عواملی نظیر انتراکس (عامل سیاه زخم ) استفاده می‏‌کند.

خب فکر کنم لازم باشه یه کم کلاسیک تر وارد بحث بشیم تا مطالب به صورت دقیق تر منتقل بشه. فقط لطفا مطالب و تعاریف ارائه شده در این چند قسمت را حفظ کنید چرا که در تمام مطالب پیش رو و جراید و نشریات معاصر هم بسیار کاربرد دارند:


ادامه مطلب

نامه دوم همش اصطلاحات تخصصی بود و منم چندان سر در نمیاوردم. اما همون کسی که این نامه ها را بهم داد، زیرش پاراف کرده بود:

«خلاصه گزارش که توسط دکتر میثم و دکتر عنایت و پورفسور جورج مورد بازبینی و تایید قرار گرفته، دلالت بر تهدید بزرگ امنیتی و جنگ تمام عیار خاموشی دارد که توسط سرویس های جاسوسی اسرائیل و آمریکا و موسسات وابسته به آنها طراحی و عملیاتی میشود. نام این تهدید و جنگ پنجم جهانی، «بیوتروریسم» می باشد که ماموران و محققان موسسه خودمان در این زمینه تحقیقات خوبی ارائه داده اند...»

این دو تا سند مهم، که امروز همه دم از آشنایی و دونستنش میزنند اما اطلاعات نیمه و ناقصی در این زمینه ارائه میدهند و یا ترس ها و تئوری های خودشون را جسته و گریخته به خورد مردم میدهند، باید درست فهمیده بشه.

️ (پس از مشورت با متخصصان و کارشناسان متعدد، تصمیم بر آن شد که در زمان تدوین این مستند داستانی، خلاصه مطالبی در زمینه بیوتروریسم به صورت شفاف و جزء متن داستان خدمت شما تقدیم شود. هدف از این مسئله که تا قسمت 67 داستان ادامه دارد، گذراندن یک دوره فشرده جهت آشنایی خوانندگان با کلیات بحث بیوتروریسم می باشد.) 


ادامه مطلب

اون شب شام درست کردیم و کلی تو آشپزخونه صحبت و درددل و شوخی و بگو بخند دخترونه کردیم و شام خوردیم و تلویزیون دیدیم و چون اصلا حال مطالعه و این چیزا نداشتیم، رفتیم تخت خوابیدیم.

از فردا صبحش تصمیم گرفتم کلاس ها و مدت مطالعاتم (مدت مطالعات: ساعاتی که موسسه برای هر درس مشخص کرده بود که علاوه بر حضور در کلاس، باید در کتابخونه هم مطالعه میکردیم و به منابع درجه یک و دو که خود موسسه معرفی کرده بود مراجعه میکردیم و نتیجه تحقیقاتمون را به استاد مطالعات هر درس ارائه میدادیم.) و تحقیقات کتابخانه ای (تحقیقات کتابخانه ای: تحقیقاتی که صرفا در کتابخانه و با منابع مکتوب و دیجیتال صورت میگیرد.) و ... را بیشتر و به روز تر انجام بدم. به ماهدخت پیشنهاد دادم و گفتم: «من مدتی سرگرم تحقیقات ژنتیکی بودم و احساس میکنم تمرکزم از مسائل پژوهشکده خودمون یه خورده کم شده. کمکم کن که جبران کنم و بشم همون سمن قبلی!»

گفت: «اتفاقا بنظرم تو برد کردی! چون من حواسم بهت بود. اصلا بیکار نبودی و حتی بیشتر از من مطالعه میکردی. حیطه و گستره تحقیقات تو خیلی از من و بقیه بچه های کلاس بیشتره! و این خیلی عالیه دختر! تو هم مطالعات زنان را مثل ما کار کردی و هم مسائل ژنتیک!»


ادامه مطلب

کارم شده بود این که برم بشینم تو کتابخونه و علاوه بر درسا و تحقیقات مرکز تحقیقات و مطالعات، یا ادامه جنایات را بخونم یا بشینم غصه بخورم و ندونم چیکار کنم؟!

با خودم گفتم: «سمن دیگه بسه! نشستن و غصه خوردن و مطالعه کردن برای بار سوم و چهارم این چند تا کتاب، فقط داغون ترت میکنه! باید یه کاری کنی! ای چه بسا دست تقدیر، سبب شده اینجا باشی تا یه گره کور به دست خودت برای تاریخ و بشریت و اسلام حل و فصل بشه.»

چون کارم گیر کرده بود و نمیدونستم ادامه نقشه چیه و باید چطوری باشه که گاف ندم؟ تصمیم گرفتم یه کار خیلی خطرناک کنم. بخاطر همین، گشتم و گشتم و گشتم تا اینکه بالاخره پیداش کردم. توی راهروی سوم بود و داشت جارو میکشید.


ادامه مطلب

کلا ذهنم درگیر بود... نمیدونستم به کی بگم و چیکار کنم؟ با خودم میگفتم اصلا با این اوصاف، مگه کار خاصی هم از دست کسی برمیاد؟ خیلی عصبی بودم... فکر ملت و امت اسلامی میکردم ... فکر مردم مظلوم کشورم و منطقه! ینی چی که دارن روی ژن و تغییر دوز ایمان و معنویت از راه تحقیقات ژنتیکی کار میکنن؟! ینی چی؟ مگه میشه؟ اصلا باور مسئله ژن ایمان و دست بردن در خداباوری انسان ها از طریق ژنتیک و اینا برام کابوس شده بود!

دیگه واقعا خوابم نمیبرد! با اینکه از بس کار و تحقیقات میکردم، داشتم از پا درمیومدم و خیلی ضعیف شده بودم! روز به روز لاغرتر میشدم... چون مجبور بودم روزها روزه بگیرم که لازم نشه وقتی برای غذا خوردن و غذا پختن و خیلی از مسائل معمولی هدر بدم. بازم با تمام این ضعف ها و خستگی ها خوابم نمیبرد.


ادامه مطلب

تا چشمم به اون کتاب خورد، خیلی خودمو کنترل کردم که از خوشحالی و هیجان، جیغ نکشم و داد و فریاد راه نندازم. فقط تلاش میکردم نفس عمیق بکشم و به اعصابم مسلط باشم.

کتاب را برداشتم و رفتم به طرف میز تحریر اونجا ... نشستم روی صندلی... در حالی که چشم از روی کتاب برنمیداشتم، همینجوری برگ میزدم و نگاش میکردم...

به محض اینکه چشمی یه دور نگاش کردم، چند تا نکته نظرمو جلب کرد:

اول اینکه کلا به زبون افغانستانی و بعضی جاهاش عبری نوشته شده بود! معلوم بود که یا نویسنده اش افغان بوده و یا اینکه بالاخره یه ربط و نسبت قابل توجهی به افغانستان داشته!


ادامه مطلب

مثل گرسنه ای که از کیلومترها اون طرف تر، چشمش به طعمه لذیذی افتاده... یا مثل تشنه ای که از بس عطش داره، ظرف و آب و همه را با هم میبلعه ... رفتم سراغ کتاب سوم! اما یه مشکل اساسی وجود داشت! اونم این بود که اسمشو نمیدونستم! میتونستم دربارش توضیح بدم و بگم که چی میخوام اما نمیدونستم اسمش چیه و چطوریه و دارای چه نوع از طبقه بندی هست؟!

قشنگ دو روز لنگ پیدا کردن اسم ورسمش بودم... مکافاتی بود واسه خودش! نمیدونستم حتی باید به کی اعتماد کنم و چطوری سوال کنم که حساسیت برانگیز نشه؟!

همون روزا یه دعوت نامه هم از طرف شیرین به دستم رسید که قرار بود «ارائه» داشته باشه. خودش تنها روی اون موضوع کار کرده بود و چیز جالب توجهی شده بود. موضوعش درباره «نقش ادیان در پایمالی حقوق زن» بود! اصلا مثل اینکه تخم و ترکه اون دخترو با ضدیت و دشمنی با دین کاشته بودند! هر چی میگفت و هر مقاله و ارائه ای که میخواست داشته باشه، تا دق دلشو سر دین و مذهب، مخصوصا دین اسلام و مذهب شیعه خالی نمیکرد، راحت و ساکت نمیشد!


ادامه مطلب

کم کم داشتم میشدم همون سمن سابق! با یه کم ته ایمان و خورده اعتقاد و یه ذره هم بگی نگی مسلمون تر!

ولی موندن در اون حالت، ینی حالتی که بخوای اسلام و معنویتت را حفظ کنی، کار راحتی نبود و خطرناک هم به نظر میرسید. به خاطر همین، از یه طرف باید تعامل و ارتباطمو با ماهدخت حفظ میکردم ... از یه طرفی هم باید کاری میکردم که خیلی به کارام سرک نکشه ... چون همینطور که در قسمت قبل گفتم، چیزی به ذهنم رسید که باید انجامش میدادم و باید حواسم جمع میکردم که وقتمو از دست ندم تا حس و حالم خوبه و دوباره درگیر نفس و رنگ و لعاب اروپا و اسرائیل نشدم، باید یه کاری میکردم.

از اون روزای سگی، چیزایی یادم بود که باید ردگیری میشد. چیزایی مثل «چند تا تار مو» و «صفحه 66 کتاب تاریخ طب در ایران» و...


ادامه مطلب

خیلی تحت تاثیر صدا و کلمات و محبت و توصیه های پدرم قرار گرفتم. اینقدر که هم گریم بند اومد... هم آروم تر شدم... هم پاشدم و حرکت کردم و رفتم به طرف خونه... و هم اینکه اون شب خیلی آرومتر خوابیدم و حسابی فشارهای روانی اون دوسه روز را پشت سر گذاشتم.

به همچین تلنگری نیاز داشتم. تو زندگی دخترونه و زنونه، تلنگری که از جنس محبت پدری باشه، تا عمق استخون قلب و سینه آدم نفوذ میکنه! اینقدر که حتی ممکنه همه معادلات آدم را به هم بزنه و به طرفی بکشونه که دست خودتم نیست!

اینو گفتم تا بگم؛ بابام با اینکه آخوند بود و داداشامم چریک و نظامی بودند، اما هیچوقت مجبور به انجام کارهای دینی و پذیرش زوری حجاب و نماز و این چیزا نبودیم. بابام به دلمون گذاشت که یه بار امر و نهیمون بکنه و یا بگه چرا اینجوری میگردی و ... همیشه اگر باهاش بحث میکردیم و خودمون سر بحث را باز میکردیم، نظرشو میگفت! وگرنه اینجوری نبود که بخواد بشینه دو ساعت نصیحتمون کنه و بعدش هم مجبور باشیم بگیم چشم!


ادامه مطلب

از قبل... ینی از همون موقع که در اون سیاه چال بودم میدونستم و تا حد قابل توجهی حدس زده بودم که ماجرا چیه؟ اما وقتی اون دو تا آمریکایی یهودی الاصل، خیلی شفاف اومدن و در اون کنفرانس، همه چیزو تعریف کردن و مبانی علمی و پژوهشیشون گفتن و از مراکز متعددی که در دنیا دارن، حالم دگرگون شد و همونی شد که گفتم!

اون کنفرانس برای من خیلی اثرگذار بود... من دو بار تا آخر اون کنفرانس از حال رفتم و دوستام... علی الخصوص ماهدخت خیلی نگرانم شده بودند! اینقدر برام اثرگذار بود که مثل ریختن یه سطل آب یخ روی یه چوب کبریت روشن بود!! سطل آب یخ به اون بزرگی کجا و حجم آتیش روی کبریت کجا؟! همون قدر، مطالب اون کنفرانس برای من درشت و یاد آور همه بدبختی هام بود!


ادامه مطلب

فردای اون شب، همه چیز برام رنگ و بوی دیگه ای داشت. احساس میکردم خیلی از دنیا عقبم و باید خیلی چیزا یاد بگیرم. احساس میکردم خیلی از ماهدخت و شیرین و بقیشون عقبم و باید خیلی بدوم تا به اونا برسم. اصولا عادت به عقب موندن و رکود و انزوا ندارم و خیلی برون گراتر از این حرفام. اما اون شب، یه احساس خاصی بهم دست داد که باید پاشنمو بکشم و تا نفس دارم بدوم.

خیلی درگیر دروس و کلاس های خودمون بودیم و چندان ارتباطی با ایرانی ها نداشتیم... فقط میدیدم که کلاس های اونا هم مثل ما خیلی پررونق و برو و بیا بود و بعضی کنفرانس ها هم با هم برمیداشتیم و اساتیدمون مشترک میشدند.


ادامه مطلب

شیرین گفت: «تا بخواید روزنامه نگار و صاحب سبک سینمایی بشید و یا نفوذ به مراکز سیاسی کنید، باید همش نگران باشی که یهو حذفت نکنن! درسته یا نه؟ باید همش از سایه خودتم بترسی که کسی بهت نزدیک نشه و در طی یه صحنه سازی، حذفت نکنن! قبول دارین؟»

با حالت تعجب و سکوت مطلق، فقط نگاش کردیم!

ادامه داد و گفت: «این راهش نیست. اول باید یه کاری کنین که حکومتتون خودشو موظف کنه به حفظ جان شما! ینی رژیم خودشو موظف کنه که از رقیب یا دشمن فرضیش نگهداری کنه که یه تار مو ازش کم نشه! وگرنه برای خودش شر میشه و دردسرش بزرگ و بزرگتر میشه!»

جلوه با تعجب پرسید: «چطوری؟ دشمنمون مگه از ما حفاظت و حراست میکنه؟! میخواد سر روی تنمون نباشه!»


ادامه مطلب

تقریبا سر شب بود که اومدن... با ظاهر و سر و وضع ساده و خودمونی... قشنگ بوی ایرانی بودن ازشون میومد... چون بالاخره من سالها در ایران زندگی کرده بودم . با حال و احوال زنهای ایرانی جماعت آشنا بودم. فقط پنج دقیقه مهمونن! بقیش میشن صابخونه و از خودت هم باحال تر برخورد میکنن!

اول قرار شد شام نخوریم و یه کم حرف بزنیم... ژیلا و جلوه خیلی شوخی میکردن و راحت برخورد میکردن و کلی بگو و بخند... از بس خندیدیم، داشت نفسمون بند میومد...

اما شیرین و ماهدخت نسبتا از بقیه ساکت تر و کم حرف تر بودند!


ادامه مطلب

همه چیز خوب پیش میرفت. گاهی هم برای خانوام تماس میگرفتم. اما هر چه اصرار میکردم که بتونم با بابام هم حرف بزنم، یه بار میگفتن نیستش! یه بار میگفتن حالا دستش بنده! یه بار میگفتن گفته برای بعدا! اما کم کم فهمیدم که خودش نمیخواسته باهام حرف بزنه!

این که بابام با من حرف نزنه، خیلی داغونم میکرد! نمیدونستم علتش چی بود؟ بهم سخت میگذشت که فکر کنم بابام اونجاست اما گوشیو نمیگیره که باهام حرف بزنه! با اینکه میدونستم دلتنگم هست و خیلی دلش میخواد باهام حرف بزنه!

یه شب که خیلی از بابت این مسئله ناراحت بودم، ماهدخت فهمید و اومد نشست کنارم و گفت: «چی شده خواهر؟»


ادامه مطلب

کلاس ما همه افغانستانی بودیم. چیزی حدود 100 نفر زن... 20 نفر هم مرد بودند که اونا هم افغانستانی بودند و بعضی واحدها را با هم داشتیم... از مناطق مختلف افغانستان و شهرها و روستاهای سراسر افغانستان دور هم جمع بودیم... میگفتن این دوره اولش نیست... و حتی شلوغ ترین دوره هم نیست! این ینی حداقل چهار پنج دوره تا اون موقع تشکیل شده و اگر بر فرض هر دوره همین تعداد شرکت کننده داشته، ینی چیزی بالغ بر 500 نفر خروجی داشته!

فقط 500 نفر خروجی از دانشجویان یک کشور... فقط هم در همین رشته... ینی رشته مطالعات زنان با رویکرد بومی و استراتژی همون منطقه (!!) ... فعلا با بقیه رشته ها کار نداریم و تعداد رشته های مدرن و تجربی و یا انسانی دیگه را هم در نظر نگیریم (که اگر اونا در نظر گرفته بشه، آمار وحشتناکی میشه!) ... ینی برنامه دارن براش! ینی موضوع و دعوا سر «زن» هست و هر چی هم دارن خرج میکنن و بهترین ها را دور هم جمع کرده بودن، فقط برای در دست گرفتن نبض «زن» هست! نبض و حیات سیاسی و اعتقادی و بین المللی و اجتماعی موجود پیچیده ای به نام «زن» !

اینو در کلام یکی دیگه از اساتیدمون میشد به صراحت شنید... یکی از اساتید ما حدود 70 سال سن داشت... خانمی بسیار زیبا ... با اندامی مانکنی و ورزشکار ... که سالها در انگلستان درس خونده بود و به دعوت اسرائیل، چند دوره استاد افتخاری بوده ... اما یه چیز جالبتر داشت... اونم این که هر سال با ویزای جعلی به مدت دو هفته ... به صورت ناشناس... به افغانستان میره و به قبر پدر و اجدادش رسیدگی میکنه...


ادامه مطلب

استاد عایشه گفت:

سیاست در افغانستان جدید شاهد نقش‌آفرینی جدی زنان این کشور می‌باشد. شمار زیادی از چهره‌های تاثیرگذار زن در افغانستان در ۱۵ سال گذشته ظهور کرده اند. در این میان اما برخی از این چهره‌ها، نقش‌آفرینی بیشتری در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی داشته اند.

🏾 1. سیما سمر، رییس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان است. او چهر شناخته‌شده و فعال حقوق بشر در مجامع ملی و بین المللی می‌باشد.

خانم سمر در سال ۱۹۹۴، به دریافت جوایز بین‌المللی در زمینه‌های حقوق زنان، حقوق بشر، دموکراسی و زنان برای صلح نایل شد. داکتر سمر به عنوان اولین معاون رییس دولت موقت و وزیر امور زنان در دولت موقت افغانستان نیز نقش بازی کرده است.


ادامه مطلب

خب اجازه بدید برگردیم از اول و از سیستم آموزشی و دروس و مطالب پژوهشکده خودمون و اینا را براتون توضیح بدم!

تمام امور مربوط به ثبت نام و خوابگاه در کمتر از نصف روز صورت گرفت. وارد راهرویی شدیم که اسم هر کشوری را بر سر در اون اتاق زده بودند. پاکستان، ارمنستان، ترکیه، عربستان و... ایران... افغانستان...

وارد اتاق دفتر هماهنگی و مطالعات مباحث زنان افغانستان شدیم. یه مرد نسبتا چهل ساله و دو تا خانم بین سی تا چهل ساله اونجا بودند... تا باهاشون سلام و احوالپرسی کردیم، فهمیدیم که سه تاشون افغانستانی و مسلمان هستند!!


ادامه مطلب

در بلاد کفرستان یهود، علی الظاهر همه چیز خوب پیش میرفت. نه خبری از شهریه دانشگاه بود... نه منت کارمندای بخش آموزش و جذب دانشجو... نه مشکل تعیین واحد و تداخل دروس و انتخاب اساتید باقی مونده ... نه هیچ چیز ناراحت کننده و منزجر کننده ای که بخواد پشیمونم کنه!

اما ته ته دلم نسبت به اینکه در اسرائیل هستم یه جوری بود... ولی بهش توجه نمیکردم!!

بزرگترین دلیلی که باعث میشد به ته ته دلم توجهی نکنم، اختلاف آشکار بین تصورات قبلیم و مشاهدات فعلیم نسبت به اسرائیل بود. با چیزی که ازش شنیده بودم زمین تا آسمون فاصله داشت... اولش که تازه رفته بودیم اسرائیل، همش انتظار داشتم بریزن و همدیگه را بخورن! یا مثلا یه تعداد فلسطینی را بیارن و وسط میدون تل آویو دار بزنن! و یا مثلا وسط خیابونش سکس و خشونت موج بزنه... و یا ...


ادامه مطلب

وقتی گفتم «نه!» .. اون پیرمرد گفت: «مشکلی نیست! پس اجازه بدید من یکی دو تا پیشنهاد مطرح کنم!»

گفتم: «بفرمایید!»

گفت: «با توجه به روحیه علمی شما ... و با عنایت به علاقه شدید شما به زبان فارسی... و همچنین توجه شما به «وضعیت زنان منطقه» (داشت اشاره به مقاله و ارائه بحث زنان میکرد که چند سال پیش توی دانشگاهمون ارائه داده بودم! از همین جاش فهمیدم که تماما سناریو بوده و اینا منو از سالیان سال قبل میشناختن و انتخاب کرده بودند!) بنظرم میرسه شما یا یه فرصت مطالعاتی حداقل یک ساله در رشته تحصیلیتون در دانشکده زبان دانشگاه ما مهمونمون باشید ...

و یا اینکه حتی میتونید در رشته «مطالعات زنان خاورمیانه» و در «دفتر هماهنگی و مطالعات مباحث زنان افغانستان» و یا «دفتر هماهنگی و مطالعات مباحث زنان ایران» مشغول بشید و از دوره های فوق تخصصی این دفاتر مشترک استفاده کنید!


ادامه مطلب

کلا دانشگاه مذهبی به نظر میاد. مخصوصا اینکه در ساعات خاصی از شبانه روز، بعضی اماکن را جهت مشاوره مذهبی و تنهایی و خلوت معنوی پیش بینی کردند.

از وقتی واردش شدم، خیلی جذبم کرد. محیط زیبا و شکیلی هم داره و علاوه بر فضای سبز و درختانش، معماری اروپایی مرسوم را نداره. بلکه مثل بعضی از اماکن تاریخی، قدری تلاش شده که رنگ و بوی تاریخ و سنت های مورد احترام و ارزش بشر هم به خودش بگیره!

وارد اتاقی شدیم که بالاش نوشته بود سرپرست آمار ... اتاق بغلیش هم رییس منابع انسانی ... و اتاق رو به رویی هم مدیریت جذب دانشجو ...


ادامه مطلب

اسرائیل ... تل آویو ... منطقه رمت گن

تل‌آویو (به عبری: תל אביב-יפו) و (به عربی: تل أبيب/تلّ الربيع) (تلفظ: تل‌آویو یافو به معنای «بهارتپه») دومین شهر پرجمعیت اسرائیل است که در ساحل دریای مدیترانه واقع شده است. شهر تل‌آویو، «پایتخت تجاری» کشور اسرائیل و مرکز استان تل‌آویو محسوب می‌شود. تل‌آویو در دهه ۱۸۸۰ میلادی، در مقابل شن‌زارهای خشک شهر یافا توسط یهودیان مهاجری ساخته‌شد که توانایی مالی زندگی در شهر عرب‌نشین یافا را نداشتند. شهر تل‌آویو دارای آب و هوای معتدل مدیترانه‌ای است.

جمعیت شهر تل‌آویو در سال ۲۰۰۹ حدود ۴۰۳٬۷۰۰ نفر بوده‌است که این رقم شامل کارگران و دانشجویانی که محل اقامت رسمی خود را تغییر نداده‌اند، نمی‌شود. تعداد خانوارهای شهر ۱۸۸ هزار است که ۵۶ درصد از آن‌ها خانواده و ۴۰ درصد مجرد هستند. اما با احتساب شهرهای پیوسته به آن که «تل‌آویو بزرگ» نامیده می‌شود، دارای جمعیتی ۳٫۳ میلیون نفری می‌شود.


ادامه مطلب

خیلی یادم نیست که بعد از اون شبی که از اون زندان زدیم بیرون و من بیهوش بودم، بلافاصله چی شد و کجا بودم و چه مسائلی اتفاق افتاد... فقط یادمه که وقتی برای اولین بار چشممو باز کردم، دیدم توی یه کشتی مسافرتی هستیم!!

دیدم که من و ماهدخت و چندین مسافر ... شاید حدودا 200 نفر در حال مسافرست بودیم! چیزی که تعجب منو بیشتر میکرد، این بود که من و ماهدخت، لباس های فاخر و جذاب پوشیده بودیم و مثل بقیه مردم جلوه میکردیم! حتی جوراب ها با دامنون ست بود و وقتی برای دسشویی رفتم طبقه پایین کشتی، متوجه شدم که از گیره مو و یه رژ قرمز با برق لب خفیف هم نگذشته بودند!

بعدا که خیلی دربارش فکر کردم، فهمیدم که مدت قابل توجهی بی هوش بودم و حتی شاید به دو سه روز هم رسیده باشه! خب دو سه روز برای انتقال ما از اون جزیره به جایی که بشه اینطور ما را ترگل و ورگل کنن و بعدش هم به کشتی مسافرتی خاصی برسیم، مدت منطقی ومعقولی به نظر میرسید.


ادامه مطلب