close
متخصص ارتودنسی
ناب - 2

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 379
  • کل نظرات : 61
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 516
  • بازديد ديروز : 611
  • بازديد کننده امروز : 61
  • بازديد کننده ديروز : 96
  • گوگل امروز : 66
  • گوگل ديروز: 118
  • بازديد هفته : 516
  • بازديد ماه : 23,447
  • بازديد سال : 23,447
  • بازديد کلي : 319,204
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.83.81.52
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

مثل گرسنه ای که از کیلومترها اون طرف تر، چشمش به طعمه لذیذی افتاده... یا مثل تشنه ای که از بس عطش داره، ظرف و آب و همه را با هم میبلعه ... رفتم سراغ کتاب سوم! اما یه مشکل اساسی وجود داشت! اونم این بود که اسمشو نمیدونستم! میتونستم دربارش توضیح بدم و بگم که چی میخوام اما نمیدونستم اسمش چیه و چطوریه و دارای چه نوع از طبقه بندی هست؟!

قشنگ دو روز لنگ پیدا کردن اسم ورسمش بودم... مکافاتی بود واسه خودش! نمیدونستم حتی باید به کی اعتماد کنم و چطوری سوال کنم که حساسیت برانگیز نشه؟!

همون روزا یه دعوت نامه هم از طرف شیرین به دستم رسید که قرار بود «ارائه» داشته باشه. خودش تنها روی اون موضوع کار کرده بود و چیز جالب توجهی شده بود. موضوعش درباره «نقش ادیان در پایمالی حقوق زن» بود! اصلا مثل اینکه تخم و ترکه اون دخترو با ضدیت و دشمنی با دین کاشته بودند! هر چی میگفت و هر مقاله و ارائه ای که میخواست داشته باشه، تا دق دلشو سر دین و مذهب، مخصوصا دین اسلام و مذهب شیعه خالی نمیکرد، راحت و ساکت نمیشد!


ادامه مطلب

کم کم داشتم میشدم همون سمن سابق! با یه کم ته ایمان و خورده اعتقاد و یه ذره هم بگی نگی مسلمون تر!

ولی موندن در اون حالت، ینی حالتی که بخوای اسلام و معنویتت را حفظ کنی، کار راحتی نبود و خطرناک هم به نظر میرسید. به خاطر همین، از یه طرف باید تعامل و ارتباطمو با ماهدخت حفظ میکردم ... از یه طرفی هم باید کاری میکردم که خیلی به کارام سرک نکشه ... چون همینطور که در قسمت قبل گفتم، چیزی به ذهنم رسید که باید انجامش میدادم و باید حواسم جمع میکردم که وقتمو از دست ندم تا حس و حالم خوبه و دوباره درگیر نفس و رنگ و لعاب اروپا و اسرائیل نشدم، باید یه کاری میکردم.

از اون روزای سگی، چیزایی یادم بود که باید ردگیری میشد. چیزایی مثل «چند تا تار مو» و «صفحه 66 کتاب تاریخ طب در ایران» و...


ادامه مطلب

خیلی تحت تاثیر صدا و کلمات و محبت و توصیه های پدرم قرار گرفتم. اینقدر که هم گریم بند اومد... هم آروم تر شدم... هم پاشدم و حرکت کردم و رفتم به طرف خونه... و هم اینکه اون شب خیلی آرومتر خوابیدم و حسابی فشارهای روانی اون دوسه روز را پشت سر گذاشتم.

به همچین تلنگری نیاز داشتم. تو زندگی دخترونه و زنونه، تلنگری که از جنس محبت پدری باشه، تا عمق استخون قلب و سینه آدم نفوذ میکنه! اینقدر که حتی ممکنه همه معادلات آدم را به هم بزنه و به طرفی بکشونه که دست خودتم نیست!

اینو گفتم تا بگم؛ بابام با اینکه آخوند بود و داداشامم چریک و نظامی بودند، اما هیچوقت مجبور به انجام کارهای دینی و پذیرش زوری حجاب و نماز و این چیزا نبودیم. بابام به دلمون گذاشت که یه بار امر و نهیمون بکنه و یا بگه چرا اینجوری میگردی و ... همیشه اگر باهاش بحث میکردیم و خودمون سر بحث را باز میکردیم، نظرشو میگفت! وگرنه اینجوری نبود که بخواد بشینه دو ساعت نصیحتمون کنه و بعدش هم مجبور باشیم بگیم چشم!


ادامه مطلب

از قبل... ینی از همون موقع که در اون سیاه چال بودم میدونستم و تا حد قابل توجهی حدس زده بودم که ماجرا چیه؟ اما وقتی اون دو تا آمریکایی یهودی الاصل، خیلی شفاف اومدن و در اون کنفرانس، همه چیزو تعریف کردن و مبانی علمی و پژوهشیشون گفتن و از مراکز متعددی که در دنیا دارن، حالم دگرگون شد و همونی شد که گفتم!

اون کنفرانس برای من خیلی اثرگذار بود... من دو بار تا آخر اون کنفرانس از حال رفتم و دوستام... علی الخصوص ماهدخت خیلی نگرانم شده بودند! اینقدر برام اثرگذار بود که مثل ریختن یه سطل آب یخ روی یه چوب کبریت روشن بود!! سطل آب یخ به اون بزرگی کجا و حجم آتیش روی کبریت کجا؟! همون قدر، مطالب اون کنفرانس برای من درشت و یاد آور همه بدبختی هام بود!


ادامه مطلب

فردای اون شب، همه چیز برام رنگ و بوی دیگه ای داشت. احساس میکردم خیلی از دنیا عقبم و باید خیلی چیزا یاد بگیرم. احساس میکردم خیلی از ماهدخت و شیرین و بقیشون عقبم و باید خیلی بدوم تا به اونا برسم. اصولا عادت به عقب موندن و رکود و انزوا ندارم و خیلی برون گراتر از این حرفام. اما اون شب، یه احساس خاصی بهم دست داد که باید پاشنمو بکشم و تا نفس دارم بدوم.

خیلی درگیر دروس و کلاس های خودمون بودیم و چندان ارتباطی با ایرانی ها نداشتیم... فقط میدیدم که کلاس های اونا هم مثل ما خیلی پررونق و برو و بیا بود و بعضی کنفرانس ها هم با هم برمیداشتیم و اساتیدمون مشترک میشدند.


ادامه مطلب

شیرین گفت: «تا بخواید روزنامه نگار و صاحب سبک سینمایی بشید و یا نفوذ به مراکز سیاسی کنید، باید همش نگران باشی که یهو حذفت نکنن! درسته یا نه؟ باید همش از سایه خودتم بترسی که کسی بهت نزدیک نشه و در طی یه صحنه سازی، حذفت نکنن! قبول دارین؟»

با حالت تعجب و سکوت مطلق، فقط نگاش کردیم!

ادامه داد و گفت: «این راهش نیست. اول باید یه کاری کنین که حکومتتون خودشو موظف کنه به حفظ جان شما! ینی رژیم خودشو موظف کنه که از رقیب یا دشمن فرضیش نگهداری کنه که یه تار مو ازش کم نشه! وگرنه برای خودش شر میشه و دردسرش بزرگ و بزرگتر میشه!»

جلوه با تعجب پرسید: «چطوری؟ دشمنمون مگه از ما حفاظت و حراست میکنه؟! میخواد سر روی تنمون نباشه!»


ادامه مطلب

تقریبا سر شب بود که اومدن... با ظاهر و سر و وضع ساده و خودمونی... قشنگ بوی ایرانی بودن ازشون میومد... چون بالاخره من سالها در ایران زندگی کرده بودم . با حال و احوال زنهای ایرانی جماعت آشنا بودم. فقط پنج دقیقه مهمونن! بقیش میشن صابخونه و از خودت هم باحال تر برخورد میکنن!

اول قرار شد شام نخوریم و یه کم حرف بزنیم... ژیلا و جلوه خیلی شوخی میکردن و راحت برخورد میکردن و کلی بگو و بخند... از بس خندیدیم، داشت نفسمون بند میومد...

اما شیرین و ماهدخت نسبتا از بقیه ساکت تر و کم حرف تر بودند!


ادامه مطلب

همه چیز خوب پیش میرفت. گاهی هم برای خانوام تماس میگرفتم. اما هر چه اصرار میکردم که بتونم با بابام هم حرف بزنم، یه بار میگفتن نیستش! یه بار میگفتن حالا دستش بنده! یه بار میگفتن گفته برای بعدا! اما کم کم فهمیدم که خودش نمیخواسته باهام حرف بزنه!

این که بابام با من حرف نزنه، خیلی داغونم میکرد! نمیدونستم علتش چی بود؟ بهم سخت میگذشت که فکر کنم بابام اونجاست اما گوشیو نمیگیره که باهام حرف بزنه! با اینکه میدونستم دلتنگم هست و خیلی دلش میخواد باهام حرف بزنه!

یه شب که خیلی از بابت این مسئله ناراحت بودم، ماهدخت فهمید و اومد نشست کنارم و گفت: «چی شده خواهر؟»


ادامه مطلب