close
متخصص ارتودنسی
مستند داستانی ناب - 2

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 242
  • بازديد ديروز : 435
  • بازديد کننده امروز : 49
  • بازديد کننده ديروز : 112
  • گوگل امروز : 21
  • گوگل ديروز: 79
  • بازديد هفته : 677
  • بازديد ماه : 9,843
  • بازديد سال : 69,747
  • بازديد کلي : 350,989
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.158.208.189
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت بیست و هفتم»

فردا صبح میخواستم برم سر وقتش.

صبح خیلی زود. اول رفتم شاه چراغ نماز صبح و بعدش رفتم اداره. حدودا شش صبح!

از اطاق دوربین داشتم چکش میکردم. خواهر مسئول نقل، آورد‌ش و دستبندش را باز کرد. و یه چشم بند زد به چشماش.

بهش بیسیم زدم و نوشتم لازم نیست، اونم چشم بند را باز کرد و صندلیش را گذاشت روبه روی دیوار.

دختره نشست روبه روی دیوار... اطاق را تاریک کردیم. یه نور از پشت سرش انداختیم روش و وارد اتاق شدم نشستم روی صندلی پشت نور...

عادتمه معمولا به متهم سلام میکنم...

گفتم : سلام خانوم، صبح شما بخیر!


ادامه مطلب

«قسمت بیست و ششم»

منو میگی؟ اول یه نگا به دست راستم انداختم! دیدم میشه درب ماشین و بعدش هم میشه خیابون!

یه نگاه به سمت چپم ... دیدم راننده است! ماشاءالله از سیبیل و ترییپ شوفریش!

لبخند زدم و یه نفس راحت کشیدم! گفتم: «برو مرکز خودمون!»

رسیدیم به چراغ قرمز! تاکسی ایستاد!

رو کردم به پشت سرمو و دیدم یه دختر حدودا 25 یا 26 ساله!

جوری نشستم که ببینمش ... گفتم: «ترانه خانم از این ورا؟»

دختره مثل برق گرفته ها سرشو برگردوند و فقط نگام کرد!

گفتم: «شیراز را منور کردین! از مشهد چه خبر؟!»


ادامه مطلب

«قسمت بیست و پنجم»

اولش فکر کردم اشکال از گوشی منه ... مثل کنترل تلوزیون که وقتی کار نمیکنه، چند بار میزنیم کف دستمون و بعدش مثل ساعت کار میکنه، گوشیو زدم کف دستم و حتی یه بار فورا خاموش و روشنش کردم ... اما نه ... خبری نشد که نشد...

یه خنده عصبی کردم و گوشیمو خیلی محترمانه گذاشتم تو جیبم.

فقط یک راه داشتم...

خب آخرین باری که اون راه را رفته بودم، لبنان بودم و سر پروژه حیفا ... باید به حس شیشمم مراجعه میکردم و راه میفتادم و پیداش میکردم. چاره ای نبود. باید پیدا میشد.

راه افتادم.


ادامه مطلب

«قسمت بیست و چهارم»

یه نگاهی به فایلش انداختم. پر و پیمون نبود ولی چیزای بدرد بخوری هم توش پیدا میشد. فورا دادم حدود موقعیت مکانی شماره را برام درآوردند.

با سیستم خودم که چک کردم، دیدم تلگرام و وایبر و توییت روی اون خط فعال بود و یه دنیا ارتباطات و کانال ها و اشخاص متعدد و .... هم داشته!

تو تلگرامش کلماتی را سرچ کردم... کلماتی مثل: اعتراض – سرکوب – حمله – الله اکبر – خیابون و ...

دیدم ماشالله نتایج زیادی هم داشت! مشخص بود که حسابی جونش میخاره و کلش بوی قرمه سبزی میده. فهمیدم که با یه مورد نسبتا «مهم» روبرو هستم ولی شاید چندان «حساس» هم نباشه. بالاخره باید برم تو نخش ببینم چی تو کمچه داره؟


ادامه مطلب

«قسمت بیست و سوم»

به مطالب سعید و مجید فکر میکردم. شروع به نوشتن کردم و دو سه خط گزارش اون روز را میخواستم به مقام مافوقم بنویسم که هر کاری کردم نتونستم فکرمو جمع و جور کنم.

هست وقتایی که نمیدونی چته و چرا بیقراری؟ اما همش فکر میکنی باید پاشی و شروع کنی و از یه وری استارت بزنی اما نمیدونی کدوم ور؟! دقیقا همون حس را داشتم! احساس میکردم باید پاشم و یه کاری بکنم. احساس میکردم یه اتفاقی داره اطرافم میفته و مربوط به این پرونده بی موضوع و بی نشون باشه اما من در جریان نباشم.

یه مرور کردم ببینم کجای شطرنجم؟ دیدم خب مجید دنبال اکانت ترانه است ... سعید هم قراره ردگیری الله اکبر کنه ... عمار هم رفته دنبال جراح شکل و قیافه ترانه!



ادامه مطلب

«قسمت بیست و دوم»

داشتم تو ذهنم به مطالب سعید و مجید دقت میکردم که عمار اومد و رشته افکارم پاره شد. عمار گفت: «حاجی یکی از خانمای کد 22 روی شبکته! الان آن میشی؟»

گفتم: «حتما ... بسم الله ...»

من و عمار و اون خانمه آن شدیم و شروع به گفتگو کردیم.

خانمه گفت: «این چهره که به نام ترانه درخواست تعیین سرنوشت کردید، چهره خاصی هست. چون ما تونستیم این چهره را از تلفیق شش چهره دیگه که همگی از استان های مختلف کشور هستند به دست بیاریم.»

با تعجب گفتم: «ینی چی؟ ینی شش نفر نزدیک به این چهره پیدا شده؟!»

اون خانمه گفت: «گفتم به شش چهره نزدیکه اما نکته مهمی که ازش فهمیدم اینه که دو یا سه بار جراحی جدّی چهره داشته. از اون نوع جراحی ها که گاهی ممکنه نیمی از صورت یا چهره را منهدم و یا تغییر بده و از نو بسازه!»


ادامه مطلب

«قسمت بیست و یکم»


از اینا که بگذریم، به صورت پایه ای روش های دیگری را نیز می توان نام برد که مبلّغان ضدّ اسلام از آن برای هر چه بیشتر کردن شیوه های تبلیغاتشان استفاده می کنند. این روش ها عبارت اند از:

1. تمایلات مخاطبان: تبلیغات، زمانی تأثیر بسیاری دارند که هم راستا با نظرات، باورها و تمایلات مخاطب باشند. به همین دلیل، در تبلیغات ضدّ دین به این مسئله اهمیت زیادی داده می شود؛ چرا که پیام هایی که ظاهر حمایتی دارند، خیلی مؤثرتر از پیام هایی هستند که حالت انتقادی دارند.

2. اعتبار منبع: هنگامی که یک منبع در انتقال یک پیام مورد قبول قرار بگیرد، به تبع آن، خود آن پیام نیز مورد قبول قرار خواهد گرفت؛ زیرا افراد گرایش دارند اطلاعات و آگاهی هایشان را از منابعی به دست بیاورند که به آن اعتماد دارند.
در تبلیغات ضدّ دین، مبلّغان ضدّ دین در مواجهه با مخاطبان از اعتبار برخوردار نیستند. به همین دلیل، سعی می کنند با انتساب پیام های تبلیغی شان به منابعی که مورد اعتماد و وثوق هستند، پذیرش پیام ضدّ دینی شان را تضمین نمایند. متأسفانه، تعداد کمی از مخاطبان هستند که هوشمندانه در برخورد با چنین پیام هایی در مورد صحت آن اقدام به تحقیق می نمایند.


ادامه مطلب

«قسمت بیستم»

10. در عین ضدیت با دین و انقلاب، ژست ایران دوستی و مردم داری گرفته اند.

تا میخواستن این بخش را شروع کنند، عمار در زد و وارد شد. گفتم: «جانم عمار! چی شد؟»

عمار گفت: «حاجی من شاید بتونم با یکی از خانمای کد 22 ارتباط بگیرم و بفرستم فایل اونا ! اجازشو میدی؟»

گفتم: «متوجه منظورت نمیشم!»

گفت: «خب این چیزی که این پسره الان به ما گفته و ما شکل تقریبیشو آوردیم بیرون، چیز خاصی نداره و پرونده ای بر علیهش ثبت نشده. ینی سابقه نداره. حالا کاش فقط سابقه نداشت! و حتی سیستم میگه ده سال پیش، یه چهره مماثل با اون مرحوم شده و آدرس قبرشم داریم! اما بعیده که این، اون باشه.»

جا خوردم و گفتم: «چی میگی عمار؟»

گفت: «والا جان بچم! بذار با کد 22 ارتباط بگیرم ببینم چی میگه؟»


ادامه مطلب