close
متخصص ارتودنسی
مستند داستانی ناب - 4

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 661
  • بازديد ديروز : 1,035
  • بازديد کننده امروز : 107
  • بازديد کننده ديروز : 172
  • گوگل امروز : 77
  • گوگل ديروز: 164
  • بازديد هفته : 2,561
  • بازديد ماه : 16,703
  • بازديد سال : 16,703
  • بازديد کلي : 412,628
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.144.24.41
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت سی و نهم»

 

وضع حال و روز مهناز خوب نبود و باید بهش اسراحت میدادم. همکارام میگفتن همش گریه میکرده و جیغ میکشیده! گذاشتم تا صبح بخوابه و بهش شام و صبحونه بدن و استراحت کنه.

 

اما ...

 

وقتی حوالی غروب میخواستم برم خونه، ماشینمو برداشتم و زدم از اداره بیرون. یه بلوار توی شیراز هست به اسم بلوار رحمت. من مسیر بلوار رحمت تا پارک قوری یا از سر رحمت تا ته خیابون آقایی و حسینیه سید انجوی که میخوره به زرهی را خوشم میاد و هنوز علت این علاقه را نفهمیدم.


ادامه مطلب

«قسمت سی و هشتم»

 

دیدم حالش خوب نیست ... اعتراف بزرگی هم کرده بود ... در روند پرونده و نوع نگاه به مهناز خیلی اثر داشت و حتی دید ما نسبت به بقیه عناصر پرونده مشخص تر میکرد.

 

وقتی دیدم حالش خوب نیست و نیاز به استراحت داره، گفتم اومدن دنبالش و بردنش که یه هوایی بخوره و یه چایی بهش بدن و یه کم سرحال تر بشه.

 

به مجید و سعید گفتم بیان داخل و گزارش بدن!

 

مجید گفت: قربان این دو سه ساعت، فرصت کمی بود که بخوایم رَبّ و رُبّ ادمین کانال فروش و معامله سلاح را پیدا کنیم. هنوز زمان بیشتری میخوایم. ولی اطلاعات خوبی درباره ادمین کانال ایران زمین به دست آوردیم.

 

گفتم: بسم الله...


ادامه مطلب

«قسمت سی و هفتم»

گفتم: از پیمان برام بگو! اونو تا حالا دیدی؟ کجاست؟ چطوریه؟

گفت: آره ... پسر باسواد و اهل مطالعه در زمینه ادیان و ایران باستان و پادشاهان ایران بود. کیان میگفت پیمان اهل گیلان هست و منم یه بار که با زنش اومده بودند تهران و منم دعوت کرده بودند که به میتینگ برم، دیدمشون. لهجه گیلکی داشتن.

گفتم: صبر کن یه لحظه ... اهل گیلان؟ کدوم شهرش؟

گفت: فکر کنم رشت ... فکر کنم خانمش از اهالی خمام بود. یه بار اینجوری شنیدم.

گفتم: چرا همش از خانمش حرف میزنی؟ مگه اون توی تشکیلاتتون چکاره بود؟

گفت: ادمین یکی از کانال ها بود. اسمش پرستو هست و خیلی زن خودساخته و کامل و رندی به نظر میرسید. چند بار که نشست ها و میتینگ های حقیقی داشتیم، زن و شوهر با هم میومدند.


ادامه مطلب

«قسمت سی و ششم»

میدونستم اگه مهناز بره تو حس و حال اون روزا، دیگه نمیشه درآوردش! بخاطر همین، تا سکوت کرد، گفتم : خب چند هفته گذشت و به هم وابسته تر شدین و واست حرفای روشنفکری می زد و توهم قربونش می رفتی! خب... تا اینکه دعوتت کرد و با بلیطی که برات گرفت، پا شدی رفتی پیشش! از اونجا برام بگو... چی شد؟ چطوری گذشت؟

گفت: تو راه کلی برای هم پیامک زدیم و منم هرچه بهش نزدیکتر می شدم می دونستم که قراره فردا ببینمش و چند شب پیشش باشم... احساسم قویتر می شد و هیجانم بالاتر می رفت.

تا اینکه رسیدم شیراز ... زنگ زد و گفت : ببخشید چک کردم ترافیک زیاد هست و خیلی معذرت می خوام... دوس داشتم خودم بیام دنبالت اما جفت و جور نشد. یه اسنپ واست گرفتم... منتظرته... آدرسو بلده... سوار شو بیا که مشتاقتم!



ادامه مطلب

«قسمت سی و پنجم»

همینجوری حرفامون با مهناز ادامه داشت. نکات خوبی داشت میگفت. اما باید بیشتر وارد کیان میشدیم. چون حس کردم یه جوری داره یه کاری میکنه که از کیان حرفی نزنه!

به خاطر اینکه دوباره برگردیم سرخط، بهش گفتم : از نقطه ی اوج رابطتون بگو! از وقتی که احساسش و احساست خاص تر شد.

گفت : شما که متن همه پیام ها و...

گفتم : آره اما می خوام بدونم واسه شما از کی خاص شد؟ احساس خاص درونی! نه جملات تلگرام!


ادامه مطلب

«قسمت سی و دوم»

یکی از بچه ها همزمان و بعدش هم با استفاده از فیلم، این بازجویی را پیاده کرد. سرعت تایپ و اصلاح کلمات و جملاتش عالیه.

من در حال مطالعه اون 250صفحه بودم که در زد و وارد شد. سلام کرد و کاغذهایی که پیاده کرده بود را تحویل داد. نظر کارشناسی اولیش هم زیرش نوشته بود...

جالب اینجاست که نظری که نوشته بود با مطالعه دوساعته من دقیقا مطابقت داشت!

اجازه دادم تا راحت ناهارش بخوره، نماز نخوند، با اینکه میتونست بخونه اما هیچ توجهی نکرد و ترجیح داد بشینه و تکراره یه فیلم از تلویزیون را تماشا کند.

به مامور انتقال گفتم بیاریدش!


ادامه مطلب

«قسمت سی و یکم»
[برای مجید پیام دادم و نوشتم: «مجید چی شد؟ تفکیک شد؟»
نوشت: «15 دقیقه دیگه طول میکشه! اگه امر دیگه ای دارین بفرمایین تا بررسی کنم!»
نوشتم: «الان از همش مهم تر اینه که الک و تفکیک بشن تا ببینیم چند چندیم؟»
نوشت: «چشم. به محض اینکه به جمع بندی برسیم عرض میکنم.»]
به مهناز گفتم: خیلی خب... اما جمع بندی کنیم تا یه استراحتی کوتاه و بقیه ماجرا را باهم بررسی کنیم.
گفت: باشه... دیگه... ازکجا بگم؟
گفتم : در اون کانال ها با کسی هم ارتباط داشتی؟ واسه ادمین هاشون پیام میذاشتی؟
گفت : شما که همه چیو میدونین!
گفتم : آره... اما می خوام از دریچه خودتون برام بگید!
گفت: آره... تا مدت ها خواننده بودم... فقط پستاشون رو می خوندم و فوروارد میکردم تا اینکه یه روز دیدم یه نفر با آیدی [پسر سرزمین کهن] به من پی ام داده!
[یه نگاهی به پرونده کردم... آیدی پسر سرزمین کهن... پیداش کردم]


ادامه مطلب

«قسمت سی ام»

گفتم : نمی خوام با هات بحث کنم چه منافاتی با هم داره؟ کسی هم حجه السلام باشه هم دکتر! نمیشه؟ شما اجازه نمی دین؟

گفت : نمیدونم... نا خود آگاه دنبال یه چیزی بودم که ازش بدم بیاد... مخصوصا وقتی دختر بسیجیا بهش میگفتن [حضرت استاد] همچین سین استاد را هم سوزناک می گفتن که لجم بیشتر در میومد! حضرت استاد!! اونم هیچ جا نماز نمی رفت... جز خوابگاه دخترا... با اینکه دوتا خوابگاه پسرای کارشناسی دانشگاهمون، دوتا خیابون پایین تر از خوابگاه ما بود! اگه راس می گفت، چرا نمی رفت اونا را هدایت کنه؟!

گفتم : خب... بعدش... کانال لطفا...

گفت : آره دوسه هفته مشغول بودم... کلیپ ها و عکس نوشته ها و مطالبی که هفت تا کانال میذاشتن خیلی ذهنمو درباره ی اطرافم روشن کرد... تازه داشتم متوجه می شدم که چقد ملت رو گاگول فرض کردن این آخوندا و پاسدارا... چقدر دارن ظلم می کنن و صداشم در نمیارن!

گفتم: میشه بگید مثلا چه ظلمهایی؟!


ادامه مطلب