close
متخصص ارتودنسی
ناب - 4

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 379
  • کل نظرات : 61
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 6
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 505
  • بازديد ديروز : 611
  • بازديد کننده امروز : 61
  • بازديد کننده ديروز : 96
  • گوگل امروز : 65
  • گوگل ديروز: 118
  • بازديد هفته : 505
  • بازديد ماه : 23,436
  • بازديد سال : 23,436
  • بازديد کلي : 319,193
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.83.81.52
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

بعد از دو سه دقیقه که داشت قلبم میومد تو حلقم، ضربه یه دونه ای به در سلول خورد... چشمم گرد و قلبم مثل تلمبه ... نفسم داشت حبس میشد اما تلاش کردم نفس بکشم که در اون شرایط یهو سکته نکنم...

در باز شد... یه نور خیلی کمرنگ و ملایم وارد سلول شد... باید میرفتیم ... ماهدخت دستمو آروم گرفت ... مثل وقتی که یه مامان میخواد با بچش از عرض خیابون رد بشن... حرکت کردیم... یه قدم ... دو قدم ... سه قدم ... در سلول داشت به ما خیلی مزدیک میشد و داشتم میرفتم به طرف سرنوشتی که نمیدونستم چیه و چطوریه و برام مبهم بود...

در حال جنگ و جدال با احساس ترس و تپش قلب و عصبی بودن و این چیزا بودم ... که یه صدای آروم اومد و همه افکار و احساسم را شکافت و مثل قایقی که داره با سرعت هر چه تمامتر از سطح دریای مواج میگذره و رد سرعت بالاش روی آبها مونده، بر روان پریشونم اثرشو گذاشت ... اون صدای لرزون و خواب آلود گفت: «کجا؟ بچه ها کجا دارین میرین؟!»


ادامه مطلب

تا گفت وقتشه، با اینکه خسته بودم و چشمام بخاطر کم خوابی داشت میسوخت، فورا پاشدم نشستم و یه کم چشمام مالوندم و یه دستی به موهام کشیدم و گفتم: «وای ماهدخت من خیلی میترسم!»

ماهدخت گفت: «ترس، آفت آزادی است! یا پاشو بریم و چشمتو روی ترس و دلهره ببند و خودتو به تقدیرت بسپار! یا همین جا بمون و دو دستی خودتو به جهنم بسپار!»

گفتم: «از کجا معلوم که با تو که بیام بدتر نشه و واسم نشه جهنم؟! ماهدخت من با شعار راحت و آسوده نمیشم! یه چیزی بگو که الان قلبم از جا کنده نشه!»

گفت: «وقت این حرفها نیست عزیزدلم! پاشو... پاشو دختر!»

گفتم: «ماهدخت! لااقل بگو کی هستی و کجا میخوایم بریم تا حداقل بدونم با کی و چه شرایطی مواجه میشم؟»


ادامه مطلب

گفتم بفرمایید و موها و تیکه کاغذو گذاشتم تو دستش... در حالی که داشتم حرص میخوردم و نمیدونستم چه خبره و من کجای قصه هستم و اونی که روبروم هست کیه؟ دشمنه؟ دوسته؟ موافقه؟ مخالفه؟ میشه روش حساب کرد؟ نمیشه روش حساب کرد؟ ...

هیچی نمیدونستم... هنگ هنگ هنگ ... مثل بچه ای که توی یه بازار گم شده و فقط با تعجب داره به آدمای اطرافش نگاه میکنه و نمیدونه کی به کیه و هر کی باید دستشو بگیره و ببره نمیدونه باید باهاش بره یا نه؟

حالا شما اینجای داستان هستید و صرفا خواننده اید و خودتونم نمیدونید چتونه و باید چه بشه؟ چه برسه به من مات و مبهوت!


ادامه مطلب

من خیلی آدم غافلگیر کردن مردم نیستم... حتی بلد نیستم موقع غافلگیری، خیلی با کلاس و آروم برخورد کنم. وقتی حرف از رفتن به بیرون را وسط آورد، مثل برق گرفته ها شدم! انتظار هر چیزی داشتم جز این که بخواد حرف از بیرون بزنه!

گفتم: «چطوری؟ چطوری میخوای بری بیرون؟»

گفت: «تو با این چیزاش کاری نداشته باش! اونش با من! فقط یه چیزی ... یه تصمیم باید بگیری... یا با من نیا و همین جا بمون و ببین چی میشه و موش آزمایشگاهی اینا باش! یا اینکه پنجاه پنجاه است! ینی ممکنه پات برسه به اون بیرون، فورا سرتو زیر آب بکنن و یا اصلا حتی پاتم به بیرون نرسه! اما حداقل دلت خوشه که تلاشت کردی و مثل اینا نمیشی مرغ کارخونه ای!»


ادامه مطلب

تصمیم گرفتم جوابش بدم و خیلی صادقانه باهاش راه بیام. چون میدونستم باید بیشتر از اینا توجه و اعتماد ماهدخت را به خودم جلب کنم!

 

با بغض و ناراحتی هایی که در طول اون مدت روی دلم سنگینی میکرد گفتم: «بابام لنگه نداره... نمیدونم الان در چه حالی هست اما دلم میخواد قبل از اینکه بخوام بمیرم، حداقل یه بار دیگه ببینمش و صداشو بشنوم.»

 

ماهدخت گفت: «این خوبه که تو اینقدر به بابات وابسته هستی... اما باید دید بابات هم به تو این همه وابسته هست یا نه؟»

 

خب سوال خوبی بود... گفتم: «نمیدونم... خیلی خود ساخته است... خب طبیعیه که هر انسانی به فراخور مواقعی که شاد و ناراحت هست عکس العمل های مشخصی ازش سر بزنه اما ... بابام خیلی مقاوم تر از این حرفهاست...»


ادامه مطلب

همه چیز در ذهن من به یه چند تا تار مو بند بود... اما نمیتونستم فقط بشینم و مشاهده کنم و هیچ تحلیلی نداشته باشم... در اینطور شرایط، همه جور چیزی به ذهن آدم میاد... خیلی طولانی میشه اگه بخوام همش بگم و از اصل قصه دور میشیم... فقط به نزدیکترین احتمال اشاره میکنم:

 

با خودم نشستم و فکر کردم و گفتم که هی مدام از ما خون میگیرن... از بعضیامون هم بیشتر... وقت و زمان مشخصی از نظر ما نداره اما اونا ظاهرا اونا طبق برنامه خاصی پیش میرن... بعضی وقتها هم اینقدر خون میگیرن که بی هوش و بی حالمون میکنه! و جالبه که به کسی که حتی کمبود و یا فشار خون هم داره رحم نمیکنن و بالاخره ازش خون میگیرن!

 

خون یه طرف...


ادامه مطلب

خیلی تو فکر رفتم... همینجور که موهاشو نوازش میکردم، احساس کردم جنس و نرمی اون موها چقدر شبیه جنس و نرمی موهای ماهدخت هست! تصمیم گرفتم چک کنم و ببینم آیا به هم شبیه هستن یا نه؟

 

شرایطم طوری نبود که بتونم خیلی راحت تطبیق بدم... به خاطر همین، امانتی های ماهر را که توی موهام مخفی کرده و لای یه تیکه کاغذ کوچیک پیچیده و بسته بودم وسط موهام، خیلی آروم و با احتیاط آوردم بیرون و با دقت نگاش کردم... خود خودش بود... دقیقا عین موهای ماهدخت بود... حتی معلوم بود که اون چند تا مویی که ماهر بهم داده، مال خیلی وقت نیست وگرنه بالاخره شاید باید یه تغییری در موها رخ میداد...


ادامه مطلب