close
متخصص ارتودنسی
داستان تب مژگان - قسمت های 41 تا 60

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 214
  • بازديد ديروز : 435
  • بازديد کننده امروز : 49
  • بازديد کننده ديروز : 112
  • گوگل امروز : 21
  • گوگل ديروز: 79
  • بازديد هفته : 649
  • بازديد ماه : 9,815
  • بازديد سال : 69,719
  • بازديد کلي : 350,961
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.158.208.189
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

تب مژگان 41

 

ماشین و ماموری که مفقود شده بود، توسط بچه های اداره ردگیری شد و بچه ها حسابی گل کاشتند... تمام اطلاعاتش را ظرف مدت کمتر از 72 ساعت درآوردند... ماشین را در یکی از فرعی های شهرک صدرا پارک کرده بودند.. مسئله شهادت و مفقودی، بیخ پیدا کرده بود... مقامات، جواب میخواستند... اعلام شهادت و مفقودی را توسط مدارک اندکی که در دست بود ارائه کرده بودم... مقامات، اون قتل و مفقودی را به چشم یک پرونده جدا بهش نگاه کردند... تصمیم بسیار پخته و هوشمندانه ای بود...

 

در اولین صبحانه کاری همون هفته، از من اعلام نظر خواستند... من هم فقط یک نفر را پیشنهاد دادم برای در دست گرفتن پرونده شهادت و مفقود شدن همکارمون... کسی که میدونستم این کاره است و مثل فرفره عمل میکنه... اون یک نفر هم فقط «عمار» بود...

قرار شد خودم توجیهش کنم... توجیهش کردم و همه نامه ها و مجوزهای لازم و سفارشات را برای مبسوط الید بودنش انجام دادم... هم بر روحیه اش اثر مثبت زیادی داشت و هم از فشار عصبی حاصل از حال و روز مژگان و آرمان یه کم کمتر میشد... به عنوان هدیه و اولین اقدام راهگشا، گوشی همراه فرید را که از توی ماشینش برداشته بودم هم به عمار دادم... کاش فرصت بود و از اصل ماجرا دور نمیشدیم تا بهتون بگم عمار چه معرکه ای کرد... بگذریم...

 

خب! این تا اینجای ماجرا... پس ما با یه گروه الکی سکس پارتی و خونه فحشای معمولی مواجه نبودیم... چون گزارشات مشابه هم در طول سه ماه گذشته اش در مناطق مختلف داشتیم که خیلی مقامات امنیتی را نگران تر کرده بود... اما چون هیچ رد و اثر و مدرکی در دست نبود، هیچکس نمیتونست اقدام کنه... ما حتی از خونه کمالی هم شاکی یا موردِ مشکوکِ گزارش شده نداشتیم... چون از دو سه تا در رفت و آمد میشد و هیچکس هم حق نداشته ماشینش بیاره اونجا پارک کنه... ینی همشون باید با تاکسی سرویس میومدند و در خیابان اصلی پیاده میشدند... بهشون یاد داده بودند که کسی نباید کوچکترین کاری میکرده که جلب توجه بشه...

 

نکته قابل تاملی که مژگان در ادامه اعترافاتش نوشته بود این بود که: «وقتی همسایه های کمالی ما را میدیدند که مثلا چند نفر چند نفر داریم میریم اونجا... حتی بعضیاشون بهمون التماس دعا هم میگفتن!! ... ینی کاملا برای همه موجه بوده که مثلا هفته ای یکبار، حاج خانم مهمونای خاص داره و آغوشش روی دختر و پسرای اونجوری بازه و داره کار فرهنگی میکنه... حتی میگفتن که خانم کماالی اینقدر موفق عمل کرده که دختر و پسرهای جلف هم عاشقش هستند و باهاش رفت و آمد دارند!! ...»

 

البته و صد البته ما تجربه پرونده های کاریزماتیک محلی و شهری و دینی، کم نداشتیم... مثل پرونده بروجردی که حالا نمیخوام درباره اش حرف بزنم... فقط همینو بگم که وقتی فسادش بالا گرفته بود اما همه به چشم روحانی مستجاب الدعوه از نوادگان آیت الله نگاش میکردند... بعدا مشخص شد که حتی دروس مقدماتی حوزه را هم نخونده و اصلا هیچ ارتباط نسبی و سببی هم با آیت الله نداشته و... نکته اش که میخواستم بگم  اینجاست که: دو سه بار، وقتی میخواستند دستگیرش کنند، مردم اون محل، با چشم گریه و کفن و آه و نفرین، جلوی ماموران امنیتی و انتظامی را میگرفتند و در این کار خلل وارد میکردند!!!!

 

خب کمالی هم یه ورژن از همون مدل آدما بود... مخصوصا وقتی مژگان و نفیسه نوشته بودند که: «دختر و پسرها به راحتی دست و صورتش را میبوسیدند... برای دعاهاش سر و دست میشکستند... آب دهانش را برای مریض و کنکوری میبردند و...»

 

اما ... اما من کسی نیستم که کلاه سرم بره... من تجربه رفقا را داشتم... رفقا چند جا عجله کرده بودند و اون شخص کاریزماتیک را آخرین نفر و یا به عبارت حرفه ای، «سر حلقه» میدونستند... این ینی مختومه اعلام کردن پرونده... من خوشم نمیاد... ینی اصلا نمیتونم پذیرم که «کمالی و دیگر هیچ!»...

 

ته حرف مژگان و نفیسه هم مثل هم بود... همه شون همچنان به کمالی وفادار... کمالی را آدم خوبه ماجرا میدونستن... ازش به عنوان سرکار خانم اهل خیر و کمک و همنوع دوستی و مستجاب الدعوه خوشکل و خوش پوست و امروزی و عزیز دل نسل جوون و همین مزخرفات دیگه... تهش همین بود...

 

اینجا بود که فهمیدم چرا باید فرید را با خودشون میبردند... چرا باید حتی جنازه فرید هم به ما نمیرسید... اگر بخوام ساده حرف بزنم، این میشه که نفیسه و مژگان، نیروهای اغواگر و فرید و امثال فرید، نیروهای عملیاتیشون بودند... پس نیروی اغواگر، حتی اگر هم گم بشه، بازم چون اطلاعات چندانی نداره و حداکثر کمالی را میشناسه، چندان خطری براشون محسوب نمیشه... اونها میدونستند که به خاطر عدم جرم اثبات شده در نفیسه و مژگان، مجبوریم اونها را چند روز بازداشت و سپس آزاد کنیم...

اما فرید نه... فرید برای اونها باید اولا زنده بمونه و دوما به دست ما نیفته... لذا حتی به قیمت سوختن یکی از نفوذیهاشون، باید فرید را منتقل کنند و در یک بیمارستا

 

دلنوشته های یک طلبه_2, [18.08.16 16:25]

[Forwarded from دلنوشته های یک طلبه]

ن مجهز خانگی یا مداواش کنند یا سرش را زیر آب کنند...

 

پس اگر میخواستیم یه کم راه را دور کنیم باید میرفتیم دنبال فرید... از زیر سنگ هم شده پیداش کنیم و به هر ترتیب از زیر زبونش بکشیم که به چه کسانی وصل هست ... و یا اینکه باید از یه جای دیگه شروع میکردیم... من همون یه جای دیگه را ترجیح دادم... این بود که پرونده در جریانات عجیب و غریبی افتاد...

 

تب مژگان 42

 

جلسه ای ترتیب دادم... دکتر الهی... عمار... میثم که مشاور امور مذهبی و رصد انحرافات مذهبی بود... آسید رضا که در دایره جرائم سازمان یافته فعالیت میکرد و خودم... این جلسه هم برای همفکری بود و هم برای اینکه آخرش به این نتیجه برسم که راهی که توی ذهن خودمه درسته و باید برم دنبالش...

 

خلاصه وضعیت پرونده را براشون فرستادم... دو سه روز مطالعه کردند و براشون کاملا روشن کردم که ماجرا از چه قراره... خلاصه نظرات و پیشنهادات اون جلسه به قرار زیر است:

 

اولش چند آیه قرآن خوندیم... بعدش من شروع کردم:

 

محمد: سلام و صبح بخیر... خوش آمدید... سقف جلسه چهل دقیقه است... امیدوارم با دست پر اومده باشین... داستان در یک جمله این میشه که: ما چند تا عروسک خیمه شب بازی داریم... از قضا یکی از اونها هم در خودی از آب دراومد... برای مچ گیری و ادامه پرونده چه پیشنهادی میکنید؟! ... من گوش میدم... بفرمایید...

 

بچه ها کاغذ و پرونده هاشون آوردند بیرون... معلوم بود که جویدند... راه هایی که بررسی شد عبارت است از:

 

دکتر الهی گفت: چرا نمیری سراغ کمالی؟ چرا به روش های خودت به حرفش نمیاری؟ برو سراغش و یا با حرف و یا با جنگ روانی و یا با خشونت وادارش کن که حرف بزنه...

 

گفتم: کمالی یک ویترین بیشتر نیست... ویترین فقط نظر را جلب میکنه... اما وقتی میری جنسی را بخری، به ویترین دست نمیزنند بلکه از انبار میارند... به ریسکش نمی ارزه!

 

میثم گفت: تا حالا از آرمان حرفی کشیدید؟ برو سراغ آرمان... ببخشید عمار جان اینو میگم... اما محمد! یا آرمان را طعمه کن یا از زیر زبونش حرفهایی که میخوای بکش... البته اگر حرفی داشته باشه!

 

گفتم: درسته... با این جمله ات موافقم که گفتی «اگر حرفی داشته باشه!» ... اما بنظرم آرمان، فقط دنبالش هستند و باهاش کار دارند ... حالا چه کاری نمیدونم... اما فکر نمیکنم اینقدر برد داشته باشه که بتونه سر نخ بده... آرمان نباید الان رو بشه... بنظرم آرمان نکته انحرافی هست... وقتی صحنه سازی میکنند که مثلا میخوایم عمار و مژگان خانوم را به قتل برسونیم و کو آرمان؟ این ینی خیلی رو بازی کردن... خوشم نمیاد... دارن حواسمون پرت میکنن... نمیگم آرمان مهم نیست اما ... راه های بهتر دیگری به ذهنتون نمیرسه؟

 

میثم باز ادامه داد و گفت: خب میشه یه نفوذی فرستاد ... اما به نظرم اینم دیگه خیلی لوس بازی شده... چون معمولا اینطور گروه ها تا شخصی را نشناسند و مطمئن نباشند قبولش نمیکنند... ولش کنید... با نفوذی موافق نیستم... بی خیال...

 

آسید رضا که تازه از ماموریت سراوان اومده بود اما با اینکه فرصتش بسیار محدود بود ولی پرونده را خوب مطالعه کرده بود گفت: نفیسه را نمیشه فرستاد جلو...

 

فورا گفتم: اصلا فکرش هم نکن... معلق بازی درآوردم تا تونستم دهنش را باز کنم... خیلی دختر لوسی هست... اصلا به درد این حرفها نمیخوره... فقط میشه احساس خشم و انتقامش را تحریک کرد تا یه روزی به دردمون بخوره... ضمنا به مژگان خانم و ارتباطش با کمالی هم فکر نکنید... چون مژگان را چندان جدی نمیگرفتند... ضمن اینکه هیجان و استرس برای تب مژگان خانم اثرات منفی زیادی داره...

 

عمار خیلی ساکت بود و فقط فکر میکرد... رو کردم به طرف عمار... گفتم: ساکتی حاجی! چیزی نمیخوای بگی؟

 

عمار گفت: من قبلا با آرمان حرف زدم... متاسفانه آرمان، معتاد ارتباط با اونها شده و الان هم نمیدونه دنبالش هستند... با مژگان هم حرف زدم... مژگان هم که فقط وسیله بوده که بتونند یه جوری به خونه ما نفوذ کنند... مرگ همسرم و تب مژگان و گم شدنش و پیش نفیسه بودنش و ارتباطات بعدیش و خونه کمالی و آموزه های گلشیفته و شروین و... همه و همه به خاطر این بوده که بالاخره جا پای خودشون را توی خونه ما باز و حفظ کنند... پس همینطور که محمد گفت، هم آرمان نکته انحرافی هست و هم مژگان تقریبا هیچ کاره است... من فکر میکنم اونها فقط یک هدف داشتند و اون یک هدف هم فقط «من» هستم!

 

گفتم: دقیقا! آفرین! خب؟ پیشنهادت؟

 

عمار ادامه داد: محمد جان! ما با دو سه تا نکته انحرافی مواجهیم... یکیش بچه های من هستند و یکیش هم گم شدن مامورمون و فرید هست و یکیش هم پرسنل انتظامات بیمارستان روانی... محمد... فکر کنم بتونم بعد از این همه سال، بدونم چی توی ذهنت میگذره... پساجازه بده این سه نکته انحرافی با من باشه و تا ته و توهش را دربیارم! ... اتفاقا در جریان پرونده من میگنجه... تو معمولا توی این روش ها میری دنبال «طعمه جدید»... درسته؟! 

 

لبخند زدم و گفتم: عمار همه حرفهای منو زد... دقیقا همینطوره... تشکر از همه عزیزان که در این جلسه شرکت کردید! ... دیگه حرفی ندارم... اگر شما حرف دیگری ندارید، ختم جلسه را اعلام کنم؟

 

همه شون به هم نگاه کردند و سر تکون دادند و خیلی محترمانه و متعجبانه، خدافظی کردند و رفتند!

 

تب مژگان 43

 

پس من دیگه خیالم راحت شد که کارگاه بازی لازم نیست دربیارم و شاخ و برگ کار، به عهده عمار هست... اتفاقا چنانچه بعدا عرض خواهم کرد، من و عمار که داشتیم دو مسیر جداگانه میرفتیم، در نقطه خوبی به هم رسیدیم و تونستیم حریفمون را قیچی کنیم...

 

خب! پس با این حساب، نمیشه روی شخصیت های فعلی پرونده حساب کرد و همه شون حداکثر ما را به کمالی میرسونند... نه چیز بیشتر از کمالی... لذا من باید دنبال طعمه جدیدم باشم تا بلکه با اون بتونم یه حرکت جدید بزنم...

 

نیاز به گشتن نبود... من اگر دستم به فرید نمیرسید، نیاز به یکی دیگشون داشتم که هم نیروی عملیاتیشون باشه... و هم عرض فرید تلقی بشه... و هم کلاس کارش از نفیسه اغواگر و مژگانِ پل عبور، بالاتر باشه... حالا کی؟ الان عرض میکنم...

 

یکی از شخصیت هایی که در این پروژه بهش برخورد کردم، خانمی بود متولد آبادان... حدودا 20 سال ساکن شاهین شهر اصفهان... مدرک کارشناسی مامایی... ارشد علوم تربیتی... روابط عمومی فوق العاده بالا... جذابیت ظاهری قابل قبول... شاغل در مهد کودک بود...

 

اینقدر طرح ها و ایده های جذاب به ذهنش میرسیده، که کم کم پیشرفت کرد و مدیر مهد کودک شد... مهد کودکش در سنین زیر 6 سال، مورد توجه خانواده های زیادی قرار گرفت... مخصوصا خانواده هایی که چندان به فکر تربیت دینی کودکانشون نبودند و فقط دوس داشتند بچه شون به هر قیمتی شاد زندگی کنه...

 

چرا مورد توجه چنین خانواده هایی قرار گرفت، چون برنامه اصلی مهد کودکش آموزش کلایسک رقص و موسیقی به صورت مختلط بود... به گونه ای که حتی فیلم های بسیاری از مجالس رقص و آواز کودکان طفل معصوم اون مهد کودک، در شبکه های جلف ماهواره ای پخش شده بود...

 

اون خانم اسمش «سهیلا» بود... پدرش در جریان درگیری با نیروی انتظامی برای رد کردن محموله دو تنی قاچاچ، کشته شده بود... اما به خاطر جلب توجه، اعدامی سیاسی معرفیش میکرد... هیچ برادر و خواهر دیگری هم نداشت... مادرش هم به خاطر بی آبرویی ها و دو سه بار تحت تعقیب قرار گرفتن سهیلا، خودش را گم و گور کرده بود...

 

سهیلا به خاطر دلایلی که بعدا از زیر زبونش کشیدم، به شیراز اومد و فعالیتش را به صورت جدی تر و با شکلی دیگر، در شیراز ادامه داد... اما به خاطر ورزیدگی و چابکی و باهوشی، در جمع کسانی که خونه کمالی را اداره میکردند، به آچار فرانسه بودن و جذب حداکثری معروف شده بود...

 

سهیلا در تمام این سال ها چادری بود... بسیار آراسته و جذاب حاضر میشد... و معمولا موارد مشکل جذب و یا بچه مذهبی ها علی الخصوص جذب بچه های خانواده های نظامی و روحانی را به او می سپردند...

 

شایان ذکر است که سهیلا و نفیسه و مژگان و فرید و تا حدودی هم آرمان، فقط پنج نفر از صد نفر جوانی بود که هر هفته برای تغذیه فکری و عشق و حال به سبک خودشون، در خونه کمالی دور هم جمع میشدند... حالا دیگه شما فکر کنین بقیه شون چه آدمایی بودند و چه داستانی پشت سر هرکدومشون بود...

 

بخشی از این حرف ها و اطلاعات، پس از چهره نگاری و تحقیق درباره او در دایره تشخیص هویت صورت گرفت و بخش دیگر از این اطلاعات، از لا به لای حرف های این و آن جمع و جور کردیم...

 

گذاشتم ریشم کمی بلندتر از حد معمولش شد... صبح روز شکار، با ماشین پلاک شاهین شهر، اطراف مسجد پارکی که معمولا اونجا پاتوق داشت آمار میگرفتم و رفت و آمد میکردم... تا اینکه سهیلا را رصد کردم... آروم پشت سرش راه افتادم... داشت از محوطه پارک و مسجد پارک دور میشد... آروم آروم به گونه ای که نفهمه، دنبالش حرکت کردم... تا اینکه به یه خیابون خلوت رسید... میدونستم که باید کاری کنم که از لحاظ زبان و ذهن و تکلم و اراده، براش مشکلی پیش نیاد و حفظ بشه... منتظرش بودم تا ... تا اومد از عرض خیابون رد بشه، مثل ببر گرسنه پریدم و محکم باهاش تصادف کردم... جوری زدم بهش، که یکی دو متر اون طرف تر فرود اومد و نقش بر زمین شد...

 

تب مژگان 44

 

دیدم سهیلا تکون نمیخوره... پیاده شدم و رفتم طرفش... چند نفر از امت همیشه در صحنه هم از این طرف و اونطرف دویدن و اومدن طرفش... وقتی بهش نزدیک شدم، دیدم که داره یه تکون های ریزی میخوره اما معلوم بود که داغون شده... داشت آه و ناله میکرد... دو سه تا زن اونجا بودن... به کمک اونا سهیلا را سوار ماشین کردم و رفتم به طرف بیمارستانی که از قبل، به بچه های خودمون سپرده بودم...

 

وسط راه دیدم که سهیلا چشماش رفت و بیهوش شد... خیال منم راحت تر شد... رسوندمش به بیمارستان... بچه های تیم پزشکی شروع کردن به مداوا... وقتی ازش عکس گرفتن، الحمدلله چیز خاصی نبود... فقط کوفتگی گزارش شد... کوفتگی یه کم شدید... دکترش گفت: «چقدر دقیق زدیش! فقط دو تا زانوهاش شکسته و یه کم لگنش جا به جا شده!»

 

گفتم: کی به هوش میاد؟

 

دکتر گفت: هوش و حواس داره... اما گرفته خوابیده... برنامه ات چیه؟!

 

گفتم: دستتون درد نکنه! مزاحمتون نباشم؟

 

دکتر هم یه لبخند زد تا مثلا ضایع نشه و رفت... وقتی دکتر رفت، رفتم صندلی گذاشتم و کنار تختش نشستم و قرآن کوچیک را باز کردم و شروع کردم به تلاوت قرآن... همین جور که سوره واقعه را آروم آروم توی دلم میخوندم، هنوز تموم نشده بود که دیدم داره آروم ناله میکنه... یه کم چشماش بازتر شد... منو دید... قرآنم را بستم و گذاشتم توی جیبم... بهش گفتم: «سلام خانم! خدا را شکر که به هوش اومدین... داشتم نذر سلامتیتون سوره واقعه میخوندم!»

 

سهیلا که در بد وضعی گرفتار شده بود، یه نگاه به دور و برش کرد... یه نگاه به من کرد... یه نگاه به روز و روزگارش کرد... منتظر بودم ببینم اولین حرفی که میزنه چیه؟ ... خودم را آماده کرده بودم که مثلا بگه من کجام؟ چرا اینجام؟ تو کی هستی؟ و...

 

اما سهیلا همینطور که خیلی بی حال بود و داشت درد میکشید، به من گفت: «از عمد زدید؟!! جایی از کارتون میلنگید که با زدن من حل میشد؟!»

 

چرا دروغ بگم... انتظار این حرف را نداشتم... یه لحظه بهش خیره شدم... لب باز کردم و بهش گفتم: « خانم چرا باید از عمد بزنم؟! من تا حالا آزارم به یه مورچه هم نرسیده... واقعا شرمنده شما هستم... ذهنم خیلی مشغول بود... وقتی از همه جا سر میشم اینجوری میشم... چشمام جایی را نمیبینه و اگر خدا رحمم نکنه، دیگه هیچی!» بعدش هم اشک در چشمام حلقه زد و گفتم: «درد و بلاتون بخوره تو سر یه مشت زن و دختر بی حجاب و بد حجاب! شرمنده! کاش پاهام قلم میشد و قتی عصبانی هستم رانندگی نمیکردم!»

 

سهیلا یه اشتباه بزرگ کرد... شاید از نظر خودش مثلا داشته یه ترفند میچیده که بخواد منو تور کنه... اما اشتباه کرد... اشتباهش هم این بود که «لبخند» زد و یه کم لبخندش هم ادامه داشت و تبدیل به یه «خنده» مریض و لاغر شد... لبخند بی جا به نامحرم، بزرگترین اشتباه دخترها و زن هاست... خب منم که دیدم موقع اش هست، بهترین استفاده را کردم و سرم را انداختم پایین و زدم زیر گریه...

برای اینکه تاثیرش بیشتر بشه، پاشدم از اتاق برم بیرون... تا پاشدم رفتم به طرف در، سهیلا گفت: بمون کارت دارم... کیفم کجاست؟

 

گفتم: بالای سرتون... اوناش... بفرمایید! ... جسارتا میخواید تماس بگیرم خانوادتون تشریف بیارن بیمارستان؟!

 

گفت: نه! اگر لازم شد خودم تماس میگیرم! ... بیا بشین... در را هم ببند...

 

با نگاه متعجابه بهش گفتم: چشم... اما لطفا اجازه بدید در باز باشه...

 

بازم خندید و گفت: آی خدا... گیر چه آدمی افتادیم... باشه... در باز باشه... به تیپت میخوره جنتلمن باشی اما اخلاقت فرق میکنه... میتونم بپرسم شغلتون چیه؟

منم چون بیمار بود و باید یه جوری روحیه اش حفظ میشد تا بتونم حرف ازش بکشم، خیلی با اعتماد به نفس گفتم: «در حال حاضر بیکارم و درخدمت شما ... اما در آینده قصد دارم رییس جمهور بشم!»

 

تا این حرف را شنید، یهو یه قهقهه بلند کرد و گفت: عجب آدم باحالی! بابا رییس جمهور... دست ما هم بگیر...

 

گفتم: «بانو! شما دعا کن اول پاهاتو که زدم شکوندم خوب بشه... دست گرفتنتون پیشکش!!»

 

اینبار بلندتر خندید و چند ثانیه خنده اش طول کشید... مثل اینکه دردی در ناحیه زانوها احساس کرده باشه، یهو خنده اش قطع شد و اخم کرد...

 

گفتم: آخ باز پاهاتون درد گرفت؟! بسیار شرمندم... به خاطر این قضیه خیلی شرمندم... بگید چطور میتونم جبران کنم؟!

 

نفس عمیقی کشید و یه لحظه سکوت کرد... بعد سرش را بلند کرد و بهم گفت: «پاشو برو دنبال زندگیت! من هیچ شکایتی ندارم... تقصیر منم بود... منم خیلی این روزا حواسم پرته... پاشو برو... اگر فرمی باید امضا کنم بیار تا امضا کنم... ازت شکایتی ندارم... برو!»

 

تب مژگان 45

 

باید همه چیز عادی جلوه داده میشد... رفتم فرم رضایت را از پرسنل بیمارستان گرفتم و بهش دادم و اونم خیلی راحت امضا کرد... اما جالب اینجا بود که نه شماره اش را نوشته بود و نه آدرس منزل... بهش گفتم: «این فرم اگر کامل نباشه، ازم تحویل نمیگیرن... لطفا همه جاش را پر کنید و آخرش هم امضا و اثر انگشت میخواد...»

 

بدون هیچ مقاومت و حرف اضافه ای، همین کار را کرد... منم شماره ام را نوشتم روی یه تیکه کاغذ و بهش گفتم که لطفا این کاغذ را داشته باشید... هر وقت لازم شد با من تماس بگیرید... من اینجا، تنها زندگی میکنم و میتونم اگر امری داشتید، براتون انجام بدم...

کاغذ را ازم گرفت... گفت: لازم نمیشه اما اگر لازم شد، حتما مزاحمتون میشم...

 

این، خلاصه ای از دیدار دو ساعته من با سهیلا بود... سهیلا که بعدا فهمیدیم بسیار باهوش تر از فرید بوده و ماموریت های درشت را به اون میدادند... 

 

اجازه بدید چند تا نکته را عرض کنم که بدونید راه را اشتباه نرفتم و خیلی خدا لطف کرد که تونستم تصمیم بگیرم که باید سهیلا را زمین گیر کرد و مدنظر داشت:

 

سهیلا در طول سی سال زندگیش، چهار بار سفر به ترکیه داشته و یکبار هم به انگلستان... در سفرش به ترکیه، اطلاع چندانی نداریم که دقیقا کجاها بوده و چیکار میکرده... فقط همینو میدونیم که اکثرا آنتالیا میرفته... اما سفر دومش به ترکیه، همراه با خانمی به نام «فریبا» بوده... فریبا... اصالتا اهل رشت... و حدودا 18 سال برای زندگی به شیراز اومده... بچه ها تحقیقاتشون درباره فریبا انجام دادند... تصویری از فریبا نداشتیم و اطلاعاتمون هم درباره اش چیز خاصی نبود...

 

ذهنم رفت سراغ نفیسه... رفتم سراغش... حالش خیلی بهتر بود... خانم های اداره هم خیلی باهاش صحبت کرده بودن و تونسته بودن تاثیرات خوبی روی نفیسه بذارن... نشستم رو به روش... گفتم: «نفیسه خانم! من دنبالش هستم که بتونم شما را هر چه زودتر آزاد کنیم یا حداقل تعیین تکلیف بشید... اما به نظرم امن ترین جا برای شما، همین جاست... چون بعد از قتل مژگان، نمیخوام شما را هم از دست بدیم»

 

نفیسه گفت: «من که حرفی ندارم... اما فقط نمیتونم با مرگ مژگان کنار بیام... داره داغونم میکنه...»

 

گفتم: «میفهمم... الان به کمکت نیاز دارم... ما در طول تحقیقاتمون به شخصی برخورد کردیم که فقط اسمش میدونیم... میخوام بدونم تو اونو نمیشناسی؟!»

 

نفیسه با اندکی تعجب گفت: اسمش چیه؟!

 

گفتم: فریبا !

 

تا اسم فریبا را شنید، دو تا دستش را گذاشت روی صورتش... گفت: وای خدای من... فریبا ... فریبا ... فریبا ...

 

گفتم: میشناسیش؟!

 

گفت: «مگه میشه اولین شریک .......... را نشناسم؟! ... فریبا همون خانم زبان مدرسمون بود که باهم رفیق شدیم و...»

 

ته دلم... که فکر کنم میشه منطقه جیگرم ... حال اومد و کلی نبضم رفت بالا... اصلا کار خدا بود که توجهم به سهیلا جلب شد و از روی استعلامی که از فرودگاه امام خمینی تهران داشتیم، فهمیدیم که سهیلا چند تا سفر خارجه داشته و در یکی دو تا از اون سفرها با یکی به نام «فریبا» همسفر بوده و ... پس فریبا هم یکی مثل نفیسه و مژگان نیست...

 

تحقیقاتمون بیشتر شد... دیدیم که سهیلا و فریبا دارای نقاط مشترک زیادی هستند... مثلا هر دوشون روی بچه ها و قشر نوجوان و جوان کار تخصصی میکردند... دارای مجوز آموزشی بودند... مجرد بودند... سن و سالشون به هم نزدیک بود... خانواده قابل توجهی نداشتند... مجرد زندگی میکردند... بیشترین شماره تلفن های تماسی با شاگرداشون بوده (چون ما از طریق خط سهیلا، شماره فریبا را هم پیدا کردیم و مکالماتش را چک کردیم) ... و یا مثلا هردوشون فقط نوزدهم هر ماه در خانه کمالی پیداشون میشد و هنوز اطلاع نداشتیم پاتوقشون علاوه بر خانه کمالی کجا بوده ... و خیلی چیزای دیگه... آهان ... بذارید اینم بگم: هردوشون دو تا حساب بیشتر نداشتن و هر ماه، حدودا 15 میلیون تومان... دقت کنید لطفا... پانزده میلیون تومان(!!) به حساب هرکدومشون واریز میشد و تا حدود بیستم تا بیست و پنجم ماه، تقریبا همه اش خرج میشد... و خیلی چیزای دیگه... 

 

اما ... اینا به کنار... جواب استعلام از فرودگاه و پلیس ترکیه اومد... دهان همه مون باز موند... بلکه دهانمون داشت جر میخورد... داشتیم کف میکردیم از بس متعجب بودیم... سفر دومی که سهیلا و فریبا با هم بودند، پس از رسیدن به ترکیه، پس از سه روز اقامت در آنکارا، با پرواز لندن، از آنکارا پریدند و .... در فرودگاه تل آویو پیاده شدند... فرودگاه تل آویو... پایتخت اسرائیل!!!

 

تب مژگان 46

 

سر شوخی را خودشون باز کردند... منم که شاخکام با شنیدن اسم اسرائیل، حسااااااااس... دیگه کار از خانه عفاف و یا انحراف مذهبی ساده رد شده بود... باید تیم میچیدم... فورا نامه ها و تقاضاهاش را نوشتم و ضرورت پروژه را بیشتر تشریح کردم و همون روز هم، مقامات دستور تشکیل تیم با امکانات مورد نیاز و تحت اشراف خودم را دادند...

 

تیم که چیده شد، همه بچه ها را دور هم جمع کردم... حدودا با عمار میشدیم 7 نفر... البته بعدش فهمیدم که هفت نفر در مقابل حداقل 500 نفر داشتیم کار میکردیم... تکرار میکنم: 500 نفر! ... خب اعتقاد دارم که: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُم‏» این سنت الهی است... سنت نصرت الهی... اگر دور هم برای رضای خدا جمع بشیم، نصرت الهی جاری میشه و کارها خوب پیش میره... ضعف بچه حزب الهی ها عموما همینه که متفرق هستند و هرکدومشون یه ساز میزنند و همه فکر میکنند عقل کل هستند... بگذریم...

 

بچه هایی که دور جمع کردم، از طرح و عملیات بودند... هم جنبه فکری داشتند و هم نیروی عملیاتی محسوب میشدند... من یه لیست از اقدامات انجام شده ارائه دادم: ردگیری حساب سهیلا و فریبا... رد گیری حسابی که از اونجا پول واریز شده بود... پرینت تماس ها و پیامک های سهیلا و فریبا... کنترل رفت و آمد منزل کمالی برای رسیدن به شروین و گلشیفته...بازجویی از نفیسه و مژگان... 

 

عمار گفت: «توضیحات محمد هم گزیده بود و هم کامل... اما چند نکته را باید بهش دقت کنیم: اونها از وقتی مامورشون تیر خورد و مامور ما هم شهید شد و یکی از بچه ها را هم اسیر گرفتند و نفیسه و مژگان هم در دسترسشون نیستند، قطعا در لاک بی خبری و تدافعی فرو نمیرن... کما اینکه تا الان هم فرو نرفتن... بلکه علنا وارد نبرد شدند... این ینی خبر داشتند که اولا ما اونجا بودیم و دوما باید فرید را به هر قیمتی شده منتقل کنند...هر چند حاجی، جوری فرید را زده که فکر کنم آدم بشه...اما مهم اینه که از اداره هم راپورت ما را داشتند... حالا چطوری؟ ... این یکی از چیزایی هست که یکی از «ماموران سایه» داره پیگیری میکنه...

 

نکته بعد اینکه محمد مجبور شد سهیلا را زمینگیر کنه و یه تور واسش پهن کرده... نمیدونیم جواب بده یا نه... اما این کار لازم بود... چون از همون جایی که اطلاعات سفرهای سهیلا را فهمیدیم، فهمیدیم که یه سفر دیگه هم در پیش داره... و اتفاقا این بار هم به ترکیه... پس باید چند وقت زمنگیر بشه تا بچه ها بتونند یه کم دست و پاشون را جمع و جور کنند و رد تمام جاهایی که میره را بزنیم...»

 

من گفتم: « نکته بعدی، فریبا است... ما هنوز از اوضاع فریبا خبر نداریم... چون خونه و محل کارش را پیدا کردیم اما در طول یک هفته اخیر، به خونه و مدرسه اش مراجعه نداشته... احتمال میدم داره یه کارایی میکنه... چون توقعم این بود که لااقل یه بار به سهیلا سر بزنه اما سهیلا و فریبا حتی با هم تلفنی هم حرف نزدند... و نه حتی یک پیامک... این ینی اونها دارن حسابی جوانب امنیتیشون را رعایت میکنند...

 

ضمن اینکه بچه های بیمارستان هم میگن که کسی به سهیلا در طول این چند شب سر نزده... به جز کمالی... خب هر آدم نادونی میفهمه که وقتی همه شون فکر حمله یا تغییر روش و متد هستند اما کمالی وسط معرکه است، چقدر این کمالی، بدبخت و پیاده است... پس فقط یک حدس میمونه... منطقی ترین نتیجه تا الان این میشه که: دارن بازسازی میکنند... یه بازسازی جدی و اساسی...»

 

 عمار گفت: « اینم بد نیست بدونید که بچه های حزب الله در اراضی اشغالی هنوز جواب استعلام ما را ندادند که بدونیم سهیلا و فریبا اونجا چه غلطی میکردند... من منتظرشون هستم و به محضی که اطلاعات دندون گیری حاصل شد، بهتون میگم...»

 

من گفتم: «و اما کاری که باید الان انجام داد... من باید یه بار دیگه برم سراغ نفیسه و مژگان... برای آخرین بار... مطالبی هست که باید روشن تر بشه... درباره گلشیفته و شروین هیچ چیز دندون گیری نداریم... میخوام ببینم چیز تازه ای ازشون میشه درآورد یا نه؟ عمار هم دوباره با بچه های حزب الله گردش کار کنه تا ببینیم نظر اونا چیه؟ چیزی فهمیدن یا نه؟ و همچنین همکاری با مامور سایه... خونه کمالی با میثم... بیمارستان روانی با صادق... دل و جیگر رد پاهای شبکه ای و مجازی و ایمیل ها با علی آقا... شما دو بزرگوار کارتون از بقیه حساس تره... [این تیکه را بعدا خودتون میفهمید... الان نگم بهتره] ... بسم الله...

 

تب مژگان 47

 

نمیدونستم اول برم سرغ مژگان یا برم سراغ نفیسه؟! ... خوب فکر کردم... این داستان از اول با مژگان شروع شد... پس اول میرم سراغ مژگان...

 

وقتی رفتم، دیدم یه چادر نماز زیبا بر سر کرده و داره نماز مغرب و عشا میخونه... رفتم بیرون... توی حیاط ایستادم... مدت کوتاهی طول کشید تا اومد... وقتی اومد سلام و علیک کردیم و نشستیم توی حیاط خانه امن و شروع به صحبت کردیم...

 

مژگان گفت: آقا محمد! از وقتی شما در جریان این موضوع قرار گرفتید، دلم گرم شده و خیلی نگران بابام نیستم... ینی هستما... اما خیالم راحت تر شده... خواهش میکنم ما از این وضعیت نجات بدید... من دوس دارم برگردیم خونمون و سه نفری با هم زندگی کنیم... حتی یه خانم خوب هم برای بابام در نظر گرفته بودم... خیلی خانم خوبیه... بنظرم میتونه به بابام آرامش بده...

 

گفتم: منم دوس دارم هر چه زودتر این کابوس تموم بشه و همه چیز به شرایط عادی برگرده... اما باید یه سری چیزها را بدونی تا از این حالت سردرگمی نجات پیدا کنی و بدونی دنیا چه خبره؟

 

ببین مژگان خانم! مادر خدا بیامرزت، به مرگ طبیعی از دنیا نرفته... ببخشید خیلی رک میگم... مادرت دچار ترور تدریجی شده... به زبون عامیانه تر... شرمندم رک میگم... مادرت به قتل رسیده... حالا چرا؟ ... دنبالشیم... اما ... از قتل مادرت بدتر، وضعیتی هست که برای تو و آرمان درست کرده اند... پدرم همیشه میگفت: «همیشه، مردن آسان تر از بد زندگی کردن است»... مادرت را زندگی شما حذف کردن تا بتونند به خونه شما «نفوذ» کنند... همین کاری که همه جا میکنند... هر جا مادر حذف یا خراب شد، دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه...

 

مژگان که چشماش پر از اشک شده بود، گفت: وای خدا ... چی دارم میشنوم... مادرم را کشتند؟! ... مامان الهه منو کشتند؟! ... ینی مامانمو نتونستند خراب کنند... کشتنش... کیا این کار را کردند؟

 

گفتم: آروم باش دخترم! آروم باش... ما هم داریم تحقیقات میکنیم که دیگه خونه ای بی مادر نشه و یا مادر بد نشه... اما ... قتل مامانت، پله اول بوده... هینطور که خودتم میدونی... اون زنی که توی گلفروشی دیدی و توی بغلش غش کردی، خانم کمالی بوده که به احتمال قوی، ماده بیهوش کننده زده بوده و تونسته ساعت ها تو را بیهوش نگه داره... پزشک معالجت، داره بیشتر کار میکنه روی پرونده پزشکیت... چون ماده بیهوش کننده، به علاوه یه چیزای دیگه بوده که سبب تب های مکرر تو میشده!

 

مژگان گفت: منظورتون نمیفهمم! ... ینی الان من بیمارم؟ اصلا مگه میشه خانم کمالی ...؟ حتی تصورش هم برام باور کردنی نیست و مشکله!!

 

گفتم: هنوز تحقیقات پزشکی ادامه داره... شاید باورش برات سخت باشه... که اصلا مگه میشه خانم کمالی اهل این کارا باشه و اصلا چه فایده ای براش داشته؟ خب این چیزیه که ما هم دنبالشیم... ولی دخترم! ... باهوش باش... تمام مشکلات تو و آرمان از وقتی شروع شد که پای شماها به خونه کمالی و آشنایی با فرید و نفیسه باز شد... شماها از خونه کمالی، همجنسگرا شدید... بی نماز و بی ایمان شدید... فقط از محبت و حقوق بشر دم میزدید و فکر میکردید این حرفها ینی همه چیز... اهل اختلاط با نامحرم شدید... پول های آنچنانی دریافت میکردید... که البته ظاهرا به تو نمیرسیده... اما به نفیسه پول خوبی میرسیده که بتونه تو را به هر قیمت نگه داره... همه فضای ذهنی تو را مملو از هیجانات جنسی کردند... به امام حسین و اهل بیت شک کردی و حتی اجازه ندادی برای شادی روح مادرت، نذری بدهند... و صد ها مطلب دیگه که خودت بهتر از من میدونی! درسته مژگان خانوم؟!

 

مژگان که حسابی جا خوده بود و داشت به حرفام گوش میداد گفت: درسته ... همه اش درسته... رفتارها و گفتارهای اونا خیلی زیبا و جذاب بود... همین که من در اطراف خودم اصلا ندیده بودم... و حتی از زمان برخورد با اونا احساس میکردم مهربون تر هم شدم... احساس میکردم زندگی داره پنجره جدیدش را به روی من و خانواده غم زدم ام باز میکنه... فقط بابا جونم مونده بود که داشتم هر روز میدیدم که داره ریش و موهاش سفیدتر میشه و از درون پیر میشه...

 

گفتم: اینها بخشی از ترفندهای کسانیه که ظرف مدت بیست سال گذشته، در حال جذب خانواده هایی مثل شما مذهبی ها هستند و دارن برنامه ریزی و اقدام میکنند... ببخشید اینو میگم... اصلا شاید هم ندونی... اما تو و آرمان، جذب یه فرقه انحرافی شده بودید که حتی اسم و رسمش هم نمیدونستید ... به خاطر همین، همه چیز برای شما رنگ و بوی تازه ای داشت... هم به هوا و هوس میرسیدید و حتی بهش افتخار میکردید و هم مثلا به ایمانی معتقد میشدید که هیچ مسئولیت و تکلیفی برای شما نداشت الا مهربانی! ... این به معنی حذف و ریشخند کردن همه چیزایی است که تو و آرمان و امثال شماها به نام دین یاد گرفته اید... تو و آرمان... متاسفانه... جذب گروهی شده اید که بهشون میگن : «بهایی» !

 

تب مژگان 48

 

اون شب، مژگان حسابی گریه کرد و به یاد مادرش کلی برام حرف زد... حدودا دو سه ساعت باهم حرف زدیم... نکته ای که توی ذهنم بود خیلی تقویت شد... جوری که وقتی سوار ماشینم شدم، حدودای ساعت 9 و 10 بود اما دلم نمیومد تا صبح صبر کنم... به خاطر همین وقتی به چهار راه زند رسیدم، نرفتم طرف خونه... رفتم اداره...

 

وقتی رسیدم، از یکی از خواهرای حیاط خلوت پرسیدم که نفیسه خوابه یا بیدار؟! ... گفتنند: بیداره... معمولا شبها دیر میخوابه... شامش خورده... الانم داره تلوزیون میبینه...

 

هماهنگ کردن و بهش اطلاع دادن که میخوام ببینمش... قبول کرده بود و خلاصه رفتم پیشش... این بار وقتی منو دید، علاوه بر روسری و رعایت چیزای ساده، جلوم بلند شد و سلام کرد... سلام و علیک کردیم و نشستیم...

 

گفتم: امیدوارم بهت سخت نگذشته باشه... به جز دیدار اولمون... که البته اونم... حالا ولش کن... میخوام یه چیزی را بهت بگم اما میخوام قول بدی تمرکز داشته باشی و کمکم کنی تا بتونم کمکت کنم... باشه؟

 

گفت: دیگه بدتر از مرگ مژگان که نیست... باشه... بفرمایید...

 

گفتم: من تقریبا همه کارهای بدی که انجام دادی و یا مجبورت کردند را اطلاع دارم... حتی پرینت حساب های بانکی که به نام مادر بیچارت بود و پول ها را به اون حساب میریختند را دارم... همچنین مهمونی های بدی که رفتی... برای اینکه بدونی نه تنها از بازی پرت نیستم بلکه اطلاعاتم بیشتر از این حرفهاست، باید بدونی که حتی اطلاع دارم که از طرف کمالی مامور شده بودی که به هر طریقی شده به پدر مژگان نزدیک بشی... اما به خاطر تقیدات مذهبی و مشغله های بابای مژگان و چیزای دیگه نتونستی این کار را بکنی... حالا چیزی که میخوام بدونم... باید بدونم که بتونم کمکت بکنم... اینه که دقیقا درباره بابای مژگان ازت چی میخواستن؟!

 

نفیسه اولش آب دهنش را قورت داد... معلوم بود که حسابی هول شده... بهش آب تعارف کردم و بهش گفتم آروم باشه... یه کم آروم تر شد... بعد شروع کرد و گفت:

 

«برای دل من، مژگان همه چیز بود اما برای کمالی، بابای مژگان... من دوس داشتم فقط با مژگان باشم اما کمالی و دکتر شروین میگفتند که باید برم به طرف بابای مژگان... میگفتند که ما مدیون همسرش هستیم... باید این روزا که داره تحمل فقدان همسرش میکنه، کمکش کنیم تا بتونه مثل دخترش آسوده تر بشه و به آرامش برسه...

 

اما من نتونستم... علتش این بود که بابای مژگان، معمولا خونه نبود... وقتی هم خونه بود، اینقدر سرسنگین و کم حرف بود که من حتی جرات نمیکردم برم توی اتاقش... حتی ازش میترسیدم...مرموز بود برام... به کمالی و شروین هم گفتم... اونها گفتند میدونیم که آدم سفت و سختیه... به خاطر همین دوس داریم کمکش کنیم...

 

دو سه ماه وقتی که به من داده بودند، شد چهار پنج ماه... بابای مژگان اصلا خط نمیداد... وقتی هم میرفت از خونه، در اتاقش هم قفل میکرد... اصلا لب تاپ و کامپیوتر هم نداشت...»

 

به نفیسه گفتم: چرا به اتاقش و لب تاپ داشتن و یا نداشتنش توجه کردی؟ علت خاصی داشت؟

 

نفیسه گفت: «آره خب... شروین گفته بود وقتی بهت توجه نمیکنه، مثل دخترش باش... بشو مژگانش... کارای شخصیش را واسش انجام بده... اتاقش را تمیز کن... ببین لب تاپش کجاست و برو تمیزش کن و روش گل بذار... اگر برچسب زده روی دوربین لب تاپش، بردار و به جاش برچسب دخترونه بزن تا دلش باز بشه...»

 

گفتم: اصلا بهت توجه نمیکرد؟ بعدش چی شد؟

 

نفیسه ادامه داد: «وقتی کمالی و شروین فهمیدن که بابای مژگان اصلا منو آدنم حساب نمیکنه، قرار گذاشتن که واقعا از تنهایی درش بیارن... نمیدونم چطوری؟ اما ... یه چیزی یادم اومد... شروین بهم گفت که یه کیف دستی هست که مشکی هست و معمولا قفل هست و در دسترس نیست... ما احساس میکنیم که بابای مژگان قرص مصرف میکنه... به خاطر همین باید قرصش را ترک کنه... قرصش توی کیفه... تو نمیتونی در کیف را باز کنی... پس حداقل تلاش کن یه جوری کیفش را از خونشون کش بری... اما شروین فکر میکرد که بابای مژگان شاسکوله... بالاخره نشد و نتونستم... هیچی... تا اینکه یه روز خانم کمالی به من گفت که باید برای بابای مژگان یه خانم خوب پیدا کنیم تا بتونه باهاش ازدواج کنه و زندگیشون بهتر بشه...»

 

گفتم: خب اسمش چی بود؟ کمالی چیزی برات نگفت؟

 

نفیسه گفت: چرا بابا... فهمیدم کیه... وقتی اسمش شنیدم، مطمئن شدم که نتونستم ماموریتم را خوب انجام بدم... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که مژگان را با اون خانم خوشکل چادری آچار فرانسه آشنا کنم... مژگان هم بعد از چند جلسه عاشق رفتار و محبتش شده بود و واسه باباش میپسندیدش... اسم اون خانم «سهیلا» بود...

 

 

تب مژگان 49

 

تا اسم سهیلا را از نفیسه شنیدم، برقم گرفت!! ... گفتم: کدوم سهیلا؟!

 

نفیسه گفت: «همون سهیلا خانوم که هم چادریه و هم وقتی در کمک به بچه های مذهبی و خانواده های روحانی و نظامی ناامید میشدیم دست به دامن اون میشدیم... گفته بودم که براتون...»

 

گفتم: آره ... یادمه... بعد بابای مژگان چیکار کرد؟ باهاش دوست شد؟!

 

نفیسه با تعجب گفت: شوخیتون گرفته؟! دوست بشه؟ بابای مژگان؟ با سهیلا؟! ... فکر کردم بابای مژگان را خوب میشناسید! ... نه اصلا حتی ما جرات نکردیم مطرح کنیم چه برسه به خواستگاری و دیدار و ...

 

گفتم: پس چی شد دیگه؟ چطور پیش رفت؟

 

نفیسه گفت: هیچی ... کمالی و شروین فشار میاوردن... من و مژگان خدابیامرز هم کاری نمیتونستیم بکنیم... مونده بودیم... نه راه پیش داشتیم و نه راه پس... قرار شد خودشون اقدام کنند که ظاهرا اونا هم هیچی... البته تا جایی که من اطلاع دارم...

 

نفس عمیقی کشیدم... مثل کسی که خیالش شده باشه از بابت خطری که از بیخ گوش عزیزش رد شده باشه... گفتم: تا حالا سفر و مسافرت هم باهاشون رفتی؟ بیشتر منظورم سفر خارج از کشوره؟

 

گفت: خارج از کشور نه... اما چند بار رشت رفتیم... شاهین شهر رفتیم... گرگان رفتیم... یه بارم رفتیم کیش... خیلی خوش گذشت...

 

گفتم: بسیار خوب... مطلب دیگه ای هست که نگفته باشی؟ و احساس کنی مهم باشه؟

 

یه کم فکر کرد و گفت: آهان ... راستی... میشه بپرسم فرید زنده است یا نه؟ چی بر سرش اومده؟ ینی اونم کشته شده؟

 

 گفتم: چطور مگه؟ باهاش چه نسبتی داشتی؟ ... بهتره بپرسم چطور آدمیه فرید؟

 

گفت: خب پسر خوبیه... نمیدونم کجاییه اما فکر نمیکنم شیرازی باشه... خیلی پخته و با تجربه است... بر خلاف قیافش، خیلی هم میتونست خشن و تند و فرز باشه... ورزشکار بود... باشگاه میرفت... قرار شده بود زبان خارجه باهام کار کنه... گفت پول نمیخواد... ولی من به خاطر اینکه زیر دینش نباشم پولش میدادم تا واسم نقشه های ناجور نکشه... اما خب! ... اون کارش را میکرد و سواستفاده اش را میکرد... منم جرات مخالفت نداشتم... از مژگان خوشش نمیومد... میگفت بچه اون طور بابایی، هیچ وقت مورد اطمینان نیست... از آرمان خیلی خوشش میومد...[از نقل این قسمت معذورم]

 

گفتم: خبری از زنده موندن یا نموندن فرید نداریم.... اما اگر هم زنده باشه، حداقل تا سه چهار ماه قادر به ورزش و تحرک نیست... اون یکی از اعضای حرفه ای .... ولش کن ... راستی نوزدهم های ماه پیدات نبوده... کجا بودی؟

 

با تعجب گفت: شما چقدر اطلاعاتتون دقیقه!! نوزدهم ها مینشستم تو خونه... روزه میرفتم... البته چون حال و جون نداشتم، میگرفتم تا شب میخوابیدم... سر در نمیاوردم... چون بعضی از شبها تماس میگرفتن و میگفتن فردا نوزدهم هست! با اینکه از نظر تقویم خودمون اینجوری نبود... از همینا دیگه...

 

گفتم: تا حالا ازشون نپرسیدی چرا باید روزه بری و راز نوزدهم چیه و ...؟!

 

گفت: چرا... پرسیدم... خانم کمالی نشست برام از اسرار عدد نوزده گفت: «درتقویم اساتید ما هر ماه، نوزده روز و هر سال نوزده ماه دارد و مجموع ایام سال ۳۶۱ روز است ۴ یا ۵ روز اضافه به «ایّام هاء» بمعنی ایّام بخشش نامیده می‌شود؛ که ما به استقبال ایّام روزه میریم. آخرین روز ماه روزه آنها مصادف با عید نوروز است...» منم ازش خوشم اومد و دیگه چیزی نپرسیدم... میدونی... کلا فکرشون باحال بود... خیلی روشنفکرن...

 

گفتم: باحال؟ ... جالبه... روشنفکر؟! ... خیلی خب... بی خیال... راستی سه تا کلمه بهت میگم ببینم چیزی درباره اش میدونی یا نه؟

 

گفت: بفرمایید!

 

گفتم: بیت العدل!

 

یه کم فکرش کرد و بعدش گفت: نمیدونم چیه!

 

گفتم: انتخابات 96!

 

خیلی فکرش کرد و گفت: انتخابات 96؟ نمیدونم... نشنیدم...

 

گفتم: قرة العین!

 

گفت: آره ... اینو شنیدم... مثلا یه بار یادمه که به یکی از دخترا که فقط نوزدهم ها پیداش میشد، یواشکی سهیلا در گوشش گفت: آمادگیش داری امسال «قرة العین» بشی؟! ... اونم گفت: شروین گفته که امسال نوبت «گلشیفته» است که «قرة العین» بشه!!

 

تب مژگان 50

 

اون شب مکالمه مون تا حدود نیمه شب طول کشید... بازجویی نبود و احساس آرامش داشت... چون کاملا داشت همکاری میکرد و آثار صداقت در گفتار و رفتارش بود... چرا؟ فقط به خاطر اینکه با شنیدن خبر مرگ مژگان، اساسی شوکه شده بود و دست و پاش گم کرده بود... در واقع، من از اشتباه تیم اونا استفاده کردم... 

 

اشتباه تیم اونا این بود که نفیسه و مژگان را خیلی بهم وابسته کرده بودند و این وابستگی یه کم طول کشیده بود... نفیسه هم که نتونسته بود ماموریت نفوذ به عمار را درست انجام بده... پس عملا نفیسه دیگه در خونه عمار کاری نداشته... اما وابستگیش به مژگان و آرمان سبب موندنش شده بود... تنها کار من این بود که از این وابستگی، استفاده کنم... وگرنه اگر یکی دیگشون بود، کاملا روش کار فرق میکرد...

 

فردا شد... وقتی رفتم اداره، فورا به عمار گفتم لطفا ساعت 10 بیا تا هم مرور کنیم و هم مدارک مورد نیاز را برای ادامه پرونده جمع و جور کنیم... خودم هم تا ساعت 10 رفتم و از دو تا از نگهبانان بیمارستان روانی بازجویی کردم... آدمای بیچاره ای بودند... با پول راضی شده بودند که دوستای مژگان، هروقت خواسته بودن بیان و پیش مژگان باشن... 

 

یاد اون تیکه فیلم مختار افتادم... اون جایی که کیان ایرانی به مختار میگه: «شبی که حرمله تونست از ایست و بازرسی های کوفه عبور کنه و به خونه من برسه و زن و بچه منو وحشیانه به قتل برسونه، با خودم گفتم آخه حرمله که شبح یا جن نیست... پس چطوری تونسته از بین این همه مامور عبور کنه؟! ... بعدش فهمیدم که تنها چیزی که تونسته از ایست و بازرسی ها و انتظامات شدید عبورش بده، فقط یک چیز بوده... اون یک چیز، «رشوه و پول» بوده است!!» ...

 

ساعت 10 شد... عمار اومد و با هم یه چایی خوردیم و مباحثه را شروع کردیم... به عمار گفتم: تو نه آدم ساده لوحی هستی و نه بی فکر و خانواده نشناس! ... اصول تربیتی هم خوب بلدی... درسته خانمت مرحوم شد... مرحوم که نه... به قتل رسید... [عمار حرفام را قطع کرد و گفت😏

 

عمار گفت: میدونم میخوای چی بگی؟ میخوای بگی از تو بعیده که بچه هات را یله و رها کنی ... به فکرشون نباشی ... بد تربیت بشن... با رفیق ناجور دوست بشن... بدبخت بشن... آخرش هم بشه یه پرونده امنیتی و... درسته؟ همینو میخواستی بگی؟!

لبخند تلخی زدم و گفتم: آره... البته نه... چون این حرف را هر کسی داستان زندگیت را بشنوه میزنه... ولی من فکر میکنم یه چیز دیگه باشه... چون تو آدم باهوشی هستی... میشه خیالم را راحت کنی تا بفهمم چی به چیه؟!

 

عمار گفت: «میدونستم بو بردی که چه خبره... چون هرکسی بود تا الان صد بار پرسیده بود... آره... حدست درسته... وقتی خانمم را ده بار به بیمارستان بردم و فهمیدم که دارم تنها میشم و خانمم را از دست میدم، به فکر فرو رفتم... تنها چیزی هم ذهنم را مشغول کرد این بود که وقتی تو لبنان و عراق بودی، من درگیر یه پروژه حساس بودم... پروژه ای درباره «میزان نفوذ بهاییان در دفاتر سران سیاسی و آقازاده ها» ... از خیلی از خط قرمزها رد شدم... البته در سایه بودم و کسی به این راحتی اطلاع پیدا نمیکرد... فقط یک احتمال داشت که لو برم و اذیت بشم... اونم نفوذی در اداره خودمون بود... از اداره خودمون راپورتم را به دشمن داده بودن...

 

من فقط میدیدم که زنم را از دست دادم... دخترم مریض شد... پسرم کم پیدا شد و رفتارش عوض شد... اینجا بود که شکم برطرف شد و فهمیدم که دشمن، خیلی بهم نزدیک شده... دشمن اومده داره توی خونم مانور میده... به خاطر همین، پس از مشورت با دکتر الهی و یکی دو نفر از سران اداره، تصمیم گرفتم تا تو میایی ایران، این بازی را ادامه بدم ببینم قراره به کجا برسه... همین شد که الان، داریم از سر سفره خانواده از هم پاشیده شده من بدبخت، به این باند بزرگ میرسیم...»

 

احساس حقارت میکردم جلوی عمار... اون خودش و زن و بچه ها و زار و زندگیش را ... الله اکبر ! ... مگه میشه؟! ... تا شب ساکت بودم و در سکوت کار میکردم... داشت سرم میپوکید... همه اش بغض میکردم... همه اش حال و روز دل عمار میومد جلوم... مخصوصا وقتی استعلام کردم و دیدم کاملا با برنامه ابلاغی، این بازی را اینجوری ادامه داده بوده... در حالی که صدای خورد شدن احساس و استخون و ... 

 

شب شد... رفتم خونه... همش به زن و بچه هام نگام میکردم و یاد زن و بچه های عمار میوفتادم و آه میکشیدم... دلم کباب بود... امیدوارم بودم که هر چه زودتر این پرونده کثافت و لعنتی بسته بشه تا زندگی عمار بهتر بشه و بشه براش یه فکری کرد...

توی همین فکرا بودم... که دیدم برام پیامک اومد... رفتم سراغ گوشیم... نه... مثل اینکه اونشب نمیخواست به این راحتی ها تموم بشه... تپش قلبم رفت روی هزار... یه لحظه هیجانم زیاد شد... نبضم رفت بالا... انتظارش نداشتم... سهیلا بود... پیام داده بود: «سلام. سهیلام. بیداری؟»

 

تب مژگان 51

 

انگشت شصتم مدام میرفت روی صفحه گوشیم و برمیگشت... مونده بودم چی جوابش بدم... یک دقیقه فکر کردم... بالاخره شماره بهش داده بودم که برام زنگ بزنه... پس باید جوابش میدادم... و حتی اگر همون موقع میگفت میخوام ببینمت، باید یا قبول میکردم و یا یه بهانه درست و حسابی میاوردم...

 

جوابش دادم و نوشتم: «سلام. درخدمتم!»

 

نوشت: «خدمت از ماست جنتلمن! شما نباید یه حالی... احوالی از کسی بپرسی که زدی ناکاراش کردی؟!»

 

نوشتم: «بزرگواری... اما شما هم نباید یه اسی... زنگی... تک زنگی بزنی تا بدونم بالاخره چی شد و چی نشد؟ من که نمیتونستم و صلاح هم نبود که اونجا تلپ بشم!»

 

نوشت: «ماشالله کم هم نمیاریا... راستی آقای رییس جمهور آینده، الان چیکار میکنی؟»

 

نوشتم: « والا تا همین حالا دستم بند بود و داشتم هیئت دولتم را میچیدم تا بیست سال دیگه وقتی میخوام لیستش را بدم مجلس، هول نشم! ... فقط وزیر نفتم مونده... حالا چطور مگه بانو؟!»

 

نوشت: «چقدر با حالی شما ... نه... جدی پرسیدم... الان جایی هم مشغولی؟!»

 

نوشتم: «از شرایط استخدام، الان فقط ریشش را دارم... دارم تلاش میکنم تا کوتاهش نکردم، یه جایی دستم بند بشه! ... ضمنا نگو الان واسم کار سراغ داری و دختر یه پیرمرد ترلیون دار هستی که میخواد دومادش یه پسر نجیب و خانواده دار باشه ... که اصلا باورم نمیشه و میرم میخوابم»

 

نوشت: «داری منو میکشی از بس خندیدم... پرستارا اومدن با تعجب نگام میکنن... یه کم مراعات منم بکن... پس هنوز بیکاری؟! تحصیلات هم داری؟»

 

نوشتم: «آره ... اصلا خوراکم تحصیلاته... ارشد مدیریت آبیاری گیاهان دریایی خوندم!»

 

نوشت: «لطفا جدی باش دیگه! اصلا اینجوری من حریف تو نمیشم... فردا صبح پاشو بیا تا با هم حرف بزنیم!»

 

نوشتم: «از شوخی که بگذریم... این حرفها را زدم تا فقط یه کم روحیه بیماری و بیمارستانی از شما دور بشه و یه کم بخندید... از بابت دعوتتون هم تشکر... تعارف نمیکنم... قصدم بی ادبی هم نیست... لطفا اگر باید هزینه درمان و یا خسارتی پرداخت کنم بگید تا تقدیم کنم... »

 

نوشت: «حالا چرا یهو لحنت عوض شد؟! ... لطفا فردا بیا اینجا میخوام ببینمت! این که دیگه لفظ قلم حرف زدن نداره!»

 

نوشتم: «قول نمیدم... ببینم حالا چی پیش میاد... اما اینو جدی گفتم که تمام هزینه های درمان و خسارتتون با من!»

 

نوشت: «حالا تا هزینه های درمان و خسارت... تو پاشو بیا... به اونم میرسیم... امری نیست؟»

 

نوشتم: «نه... تشکر که پیام دادید... نمیدونستم خودم چطوری باید باهاتون صحبت کنم و از شرمندگی اون روز که زدم دمار از روزگارتون درآوردم و افلیج و بیچاره دنیای و آخرتتون کردم دربیام!»

 

نوشت: «مگر دستم بهت نرسه... چنان افلیج دنیا و آخرتی نشونت بدم که نگو!»

 

نوشتم: «استغفرالله... دستم بهتون نرسه چیه؟ ... نه حالا میخوای برسه! ... آقا ما رفتیم... شب بخیر!»

 

نوشت: «شب شما هم بخیر رییس جمهور آینده!»

 

صد بار پیامش را تا صبح خوندم... تا صبح که نه... تا وقتی که خوابم برد... به چند روش مختلف، آنالیزش کردم... همه روش ها فقط یک جواب داد... یا خیلی خیلی حرفه ای داره عمل میکنه و یا حداقل اینبار داره صادقانه عمل میکنه و قصد زرنگ بازی نداره... 

 

بعد از اذون صبح که نماز خوندم، زنگ زدم برای بچه های مستقر در بیمارستان... گفتم از حالا تا ساعت 9 صبح، گزارش لحظه به لحظه میخوام... حدودای ساعت هفت از خونه راه افتادم و مستقیم به طرف بیمارستان رفتم...

 

در راه، یکی از بچه های بیمارستان زنگ زد و گفت: محمد جان! علاوه بر شما و این خانوم چلاق، کسی دیگه هم قرار بوده اینجا باشه؟»

 

گفتم: نه چطور؟!

 

گفت: آخه الان یکی اومد داخل و رفت پیش اون خانمه... به نام «خانم کمالی» !!!

 

تب مژگان 52

 

ایستادم کنار خیابون... فورا به بچه ها گفتم تا چک کنند و ببیند که آیا سهیلا با کسی ارتباط داشته و زنگ و پیام رد و بدل شده یا نه؟! ... بچه ها جوابشون منفی بود... به جز یک مورد... اونم این بوده دیشب خود کمالی برای سهیلا زنگ میزنه و احوالپرسی میکنه و میفهمه که سهیلا بیمارستان هست و تصادف کرده... نتیجه ای که میشد گرفت این هست که کمالی بدون هماهنگی رفته پیش سهیلا و حتی سهیلا هم از قبل خبر نداشته...

 

خب کمالی نباید منو اونجا ببینه... وگرنه همه چیز به هم میخوره... فورا بچه ها دست به کار شدن و میکروفنی که در اتاق سهیلا فعال بود را به گوشی من وصل کردند... محتوای دیدار کمالی و سهیلا این بود:

 

تا همدیگه را دیدند، گرم گرفتند و سلام و احوالپرسی و روبوسی و... بعدش کمالی پرسید: پس چرا بهم نگفتی بیمارستانی؟! کی اومدی اینجا؟ کی بهت زد؟

 

سهیلا گفت: ای بابا ... نگران نباشید... من از پس خودم برمیام... شما همیشه محبت داشتی به ما ... خیلی وقت نیست اینجوری شدم... حدودا ممکنه بیست روز تا یک ماه طول بکشه... ولی میخوام همین روزا برم خونه و بقیه اش را خونه باشم...

 

کمالی گفت: کی بهت زده؟ میشناسیش؟!

 

سهیلا گفت: نه! حداکثر میدونم که با برنامه نبوده... دلیلی واسه این حرفم ندارم ... اما دیشب تستش کردم... بهش پیامک دادم و آنالیزش کردم... بنظر خودش زرنگه و از همین بچه حزب الهی ها ممکنه باشه... اما نه... چیز خاص و قابل توجهی نداشت... اتفاقا امروز هم باهاش قرار گذاشتم تا از نزدیک ببینمش... بالاخره اگر دیدم آدم تعطیلی هست، ممکنه به دردمون بخوره!

 

کمالی گفت: به هوش و ذکاوت تو همیشه ایمان دارم... تو دختری نیستی که کلاه سرت بره... اما میخوام مواظب خودت باشی... راستی سفرت چی؟ شنیدم شروین دنبال تمدید پاسپورتت بود!

 

سهیلا گفت: با این وضع و حالم نمیدونم تا اون موقع بتونم برم یا نه؟ چون سطح آموزش ها بالاست و از همه لحاظ باید سر حال باشم... اما خب... ببینم چی میشه حالا؟ راستی از بچه ها چه خبر؟

 

کمالی گفت: از بچه ها که خبر خاضی نیست... اما کلا اتفاقات خاصی داره میفته... چون اگر خبر خاصی نبود، شروین نمیگفت که باید یه مدت خونه من نباشیم و جلسات ماهانه را از خونه من به یه جای دیگه منتقل نمیکردند! ... جلسات هفتگی بچه جوونا سر جاشه ... اما جلسات ماهانه خودمون را شروین گفت که بریم یه جای دیگه...

 

سهیلا گفت: پیش بینی این وضعیت میشد... از وقتی شروین از الهه (مامان مژگان) شکست خورد و نتونست مخش بزنه و واسش نقشه تب کشید، کلا احساس خوبی نداشتم... اسم بابای مژگان هم که هر وقت اومد وسط و گفتن که من بشم زنش، دوس داشتم مخالفت کنم اما جراتش را نداشتم... خوب شد که جور نشد.. راستی از «فریبا» چه خبر؟!

 

کمالی گفت: دست دلم نذار که کبابه... اوضاع از زمانی بد شد که فرید ناکار شد و فریبا ...

 

سهیلا گفت: فریبا چی؟!

 

کمالی ادامه داد: فریبا مجروح شد... در درگیری که با یه وحشی عوضی در بیمارستان مژگان رخ داده بود، جوری فرید و فریبا زخمی شدند که حتی اگر سلاخی میشدند، اینطور حال و روزی پیدا نمیکردند!

 

سهیلا با ناراحتی گفت: چی شده؟ با کی درگیر شدند؟

 

کمالی گفت: من که اطلاع ندارم اما شروین و گلشیفته میگن که میدونن کیه و شغلش چیه؟ بخاطر همین هم تو نخش هستند و دارن روش کار میکنند! اما خیلی دلم برای فرید و فریبا میسوزه... خیلی بد طور، غافلگیر شده بودن... بعدش بردنشون خونه دکتر... جوری اوضاع دستش بد بود که دکتر مجبور شد دست فریبا را قطع کنه!!! ... فریبا با اینکه دختر ورزیده و حرفه ای هست، اما تیری که به دست کسی میخوره، دیگه حالیش نیست که الان عصب این دست، مال یه آدم حرفه ای هست یا آدم غیر حرفه ای؟! ... متاسفانه فریبا یکی از دستاش را از دست داد...

 

سهیلا خیلی داد و بیداد کرد... گفت: این همه اتفاق افتاده اما توی فاحشه عوضی میگی که اتفاقی نیفتاده و یا میگی داره یه اتفاقای خاصی میفته؟! ... به شروین بگو با من تماس بگیره... ممکنه اطلاعاتم درباره سفر بعدیمون به دردش بخوره... فریبا ناکار شده و تو داری راست راست برای خودت راه میری و ادای خانمای متشخص از خودت درمیاری؟! ...

 

از لحن دوتاشون خیلی تعجب کردم... فکر نمیکردم کمالی اینقدر پیش اینا پست و بی ارزش باشه که اینقدر خوارش کنند و هر چی تو دهنشون در میاد بهش بگن...

 

بقیه حرفای کمالی و سهیلا چندان مهم نبود... فورا زنگ زدم و به بچه ها سپردم که خونه و تلفن و همراه و ایمیل و خلاصه همه چیز کمالی را برام لحظه به لحظه گزارش بدهند... چون دقیقا از زمان مصاحبه اش با بنیاد شهید، همه چیزش را مدّ نظر داشتیم... بالاخره باید میتونستیم یه ردی از شروین پیدا میکردیم...

 

تب مژگان 53

 

وقتی اونها فهمیدن چه خبره و تقریبا همشون چهره منو دیدن، پس منطق حکم میکنه که دارن به منم نزدیک میشن... اما اینکه تا چه میزان تونستن نزدیک بشن، هنوز هیچ سند و رد و نشونه ای نداشتم... کاریش هم نمیشد کرد... چون همینجوریش هم کلی مطلب بود که باید بررسی میکردم و فرصت هم اندک...

 

برای سهیلا پیام دادم که الان نمیتونم بیام و معذرت خواهی کردم... اما اون جوابمو نداد... فورا به عمار زنگ زدم و گفتم که بگو بچه هایی که مواظب خونه ما هستند بیشتر دقت کنند... چون یکی از اون دو تا مامور از هفت نفر پرونده را برای محافظت از خونه و خانوادم قرار داده بودم... حالا چرا چنین تصمیمی گرفتم، لطفا زود قضاوت نکنید... در ادامه اشاره میکنم...

 

اما از مکالمه کمالی و سهیلا تقریبا گیج شده بودم... نه به اون طرز حرف زدن و توصیه های دلسوزانه و مادرانه کمالی به سهیلا... نه به اون همه توهین و تندی که سهیلا به کمالی کرد... و این داشت منو گیج میکرد... ینی چی؟ ینی فقط کمالی را برای ظاهر مقدسش و ویترینیش میخوان؟! ... اگر اینجوریه، پس چرا بهش میگن فاحشه؟!!! ... هیچ قضاوتی نمیشد کرد!

 

از وسط راه برگشتم اداره... همینطور آنالیز میکردم... معمولا در اینجور موقع ها از روش «یگان واژگان» استفاده میکنم... با خودم فکر میکردم که الحمدلله فرید و فریبا فعلا ناکار هستن و سهیلا هم علیل و چلاق شده... خب حالا این ینی چی؟ ... نمیشد خوشحال بود که ینی تونستم خلل ایجاد کنم در پیشرفت روندشون... چون هنوز از روند و عملیات احتمالیشون خبر نداشتم... 

 

به علاوه اینکه، ظاهرا این سه نفر و کمالی، بیشتر پیاده نظام و نیروهای کف هستند و تصمیم سازانشون کسان دیگه هستند... همونایی که گفتند داریم روی کسی که زده به فرید و فریبا کار میکنیم... 

 

ضمن اینکه سهیلا از دو کلید واژه استفاده کرده بود که باید ته و توش را در میاوردیم... اون دو کلمه این بود: «آموزش» و «مسافرت» !

 

تجارب قبلی خودم و بقیه بچه ها نشون میداد که وقتی یکی را میبرن مسافرت، از دو حال خارج نیست: ینی یا دارن روش کار حرفه ای میکنند و قراره ارتقا پیدا کنه... یا قراره یه عملیات خاص داشته باشن که دارن آموزش افسر قبل از طوفان انجام میدن... دقیقا همون کاری که در پروژه «کف خیابون» بهش اشاره کردم که در سال 85 تا 88 انجام دادن و نتیجه اش شد «فتنه 88»...

 

رسیدم اداره... تا رسیدم عمار گفت: باید صحبت کنیم!

 

خلوت کردیم و عمار شروع کرد: «با همه صغیر و کبیر انقلابی و حرفه ای که دور و برمون داریم، وقتی سازمان میگه باید این پروژه را محمد با روحیه و رویکرد برون مرزیش دنبال کنه، دلیلش را خوب میدونم... اما وقتی به من میگن چیزی از روابط خانوادگی و اصل ماجرا بهش نگو تا خودش کشف کنه و بره وسط پرونده، نمیدونم دلیلش چیه؟ ... اما اینها فرعیاته... اگر هیچ وقت ندونستم هم دیگه برام مهم نیست... چون تکلیفم را عمل کردم و الان هم الحمدلله نتیجه اش را به خوبی دارم میبینم...

 

اینا همش فرع بود... ینی تا اینجا برام دیگه حکم فرعیات را داره... الان اصل اینه که شنیدم میخوان پرونده را از دستت در بیارن و به کسی دیگه بدهند!! من اینو اصلا نمیفهمم! دیگه الان چیزی نیست که من بخوام ساکت بشینم و مثل همون وقتی که بهم گفتن «تو که میدونی بچه هات بدون اطلاع و اشراف تو آلوده شدن، پس یه کم دیگه دندون روی جیگر بذار» هیچی نگم...

 

محمد! من اینو دیگه نیستم... این دیگه با سکوت و دم نزدن و چشم گفتن حل نمیشه برام... محمد لطفا اینو بفهم... این برام حل نمیشه... من خانوادم را مثل گوشت قربونی در طبق اخلاص نذاشتم تا تو بیایی و بعدش هم بشینن واسه خودشون تصمیم بگیرن که پرونده را از دست تو در بیارن... لطفا اگر اطلاع داری، خیلی صادقانه توجیهم کن و یا صادقانه تر بهم بگو نمیدونی تا برم یه فکر دیگه بکنم...»

 

 

تب مژگان 54

 

گذاشتم خوب حرفاشو زد... وقتی ساکت شد و به چشمام زل زد و منتظر جواب بود، بهش گفتم: درکت میکنم... عمار، تو همه جوره واسه ما تایید شده هستی حتی اگر بزنی زیر گوشم هم من سر بلند نمیکنم و هیچی نمیگم... اما... اما این پیشنهاد خود من بود!

 

عمار که چشماش گرد شده بود، گفت: ینی چی؟!

 

گفتم: چون باید پروژه در گردش باشه... وقتی خیلی بهمون نزدیک هستن، فقط باید «تمرکززدایی» کرد... یه مدت تمرکزشون روی تو بود... حالا هم من... فردا هم یکی دیگه... این تسلسل باید همینجور ادامه پیدا کنه تا اهدافشون متفاوت باشه... «هیچ شخصی در درگیری امنیتی با اهداف متعدد، پیروز میدان نخواهد بود»... ثانیا جنگ سی و سه روزه یادته؟ اگر یادت باشه، مهم ترین عامل پیروزی حزب الله، تمرکززدایی بود... وگرنه به راحتی شخم زده میشدند... پس بذار حالا که اینقدر به ما نزدیکن که حتی شروین و گلشیفته دارن به خونه و محل کار من نزدیک میشن، ما هم توپ این پرونده را دست به دست کنیم...

 

عمار که یه کم آرومتر شده بود گفت: مگه توپ این پرونده چیه؟!

 

گفتم: تو که باید از همه ما بهتر بدونی! من چند روزه که دارم حسابی پرونده ای را مطالعه میکنم که قبلا درباره بهایی ها کار کرده بودی و به خاطر همون، تصمیم گرفته بودند که بهت نزدیک بشن... فهمیدم توی پرونده ای که تا حالا در طول این سی سال اخیر، به این کاملی و جامعی کسی کار نکرده، دو تا چیز هست که برای اونها حکم حیاتی داره...

 

عمار گفت: میدونم چیه! ... یکیش مجموعه اعترافات و مطالبی هست که بهایی های مجرم در زندان، درباره روابط بین المللیشون مطرح کرده بودن... دومیش هم اسامی و مدارک ارتباط سر حلقه ها با دفاتر بعضی رجال سیاسی است که از منطقه ما داره دنبال میشه تا تهران...

 

گفتم: دقیقا ! پس تو کاری کردی که متعجبم چطور تا حالا زنده ای!

 

عمار نفس عمیقی کشید... چند لحظه سکوت کرد... گفت: حالا برنامه تو چیه؟ البته اگر میتونی بهم بگی!

 

لبخندی زدم و گفتم: ای بابا ... من که دعاگو هستم... یه نیروی جزء و دم دستی! اصلا میتونم خریدهای شما چند نفر را انجام بدم!

گفت: جدی پرسیدم!

 

گفتم: راستشو بخوای، من فکر میکنم داریم توی آب میدویم... تو آب که نه... اما ... من با کمک شماها فقط «کف شناسی» کردیم... تا حالا کارایی کردیم که اگر این پروژه را به دست بخش اطلاعات نیروی انتظامی پاسگاه یه منطقه هم میدادیم، همین کارها را میکرد... و چه بسا بهتر از من! ... ما الان چی داریم... کمالی که داره راست راست میچرخه... یه سهیلای چلاق... دو تا دختر که یکیش خونه امن و یکیش هم حیاط خلوته... با چند تا اسم و اکانت... دو سه تا هم تیر و ترقه در کردیم... یه شهید و یه اسیر هم دادیم... که البته این مورد آخری داره منو میسوزونه... دارم آتیشم میزنه...

 

عمار گفت: درسته... کاملا درسته... هر چند با بیانت مشکل دارم... ینی همه با طرز حرف زدن و برخوردت مشکل دارن... اما... دیگه... کاریش نمیشه کرد... خب حالا تکلیف چیه؟ من چیکار کنم؟ تو میخوای چیکار کنی؟

 

گفتم: طبق برنامه قبلی پیش میریم... فقط یه جا به جایی کوچیک صورت میگیره... پرونده از روی میز من منتقل میشه روی میز «مامور هفتم» ! چون تخصص مامور هفتم، پشتیبانی از عملیات هاست... در ظاهر ینی ما یه پله عقب نشستیم و مثلا خیالمون با موفقیت هایی که داشتیم راحت تر شده و داریم یه نفسی تازه میکنیم... مامور ششم هم که حواسش به خونه ماست... منم میشم مامور «تخلیه و انتقال» مامور ششم! تو هم همون کارای قبلیت را تا آخر هفته تموم کن و گزارشش تهیه کن تا بهت بگم کجا برو! چون اگه همه چیز طبق نقشه پیش بره، قراره یه جایی بری...

 

عمار که مثل برق گرفته ها شده بود گفت: مامور «تخلیه و انتقال» ؟! ینی اینقدر؟!

 

گفتم: خیلی خیلی بیشتر از این قدرها!! مخمصه بدیه... فقط خدا رحم کنه...

 

تب مژگان 55

 

گفتم: عمار! تا اینجا هستی بیا یه مرور کنیم... بیمارستان روانی که تصفیه حساب کردیم و پروندش رفت دادسرا ... خانم ها هم دارن پرونده نفیسه را کاملش میکنن تا بره دادسرا ... بهشون سفارش کردم که بخاطر نیمچه همکاری که داشت، ملاحظه اش بکنند هرچند که جرم هایی که مرتکب شده سنگینه و قاضی هم ازش نمیگذره... تازه اگه جرم امنیتی بر علیهش اثبات نشه... که در اون صورت، سر و کارش با کرام الکاتبینه ... مژگان هم پرونده اش واسه دادسرا داره تکمیل میشه... ضمن اینکه مژگان میتونه بر علیه نفیسه و فرید، اقامه دعوا کنه...

 

عمار گفت: جواب استعلام بچه های برون مرزی هم اومد... یقین دارن که سهیلا و فریبا به اسرائیل رفته اند اما چون پوشش صهیونیست ها کامل و حساب شده بوده و بچه های ما در جریان این ماجرا نبودن، حفره ای واسه شناسایی اونها توسط بچه های ما پیش نیومده و نتیجتا نفهمیدن که کجا رفتن و چیکار کردن... اما طبق شواهدی که ضمیمه پرونده کردم، بچه های تیم دکتر الهی میگفتن که وقتی عده ای سابقه دار یا مشکوک امنیتی، در دوره های آموزشی مراکز آموزشی جاسوسی ترکیه و اسرائیل مخصوصا شرکت های وابسته به MI6 شرکت میکنند، به ایران بر میگردند، شاهد بروز انحرافات و جنایات جدید و پیچیده تری هستیم... و این مسئله از روش گفتار و کردار گرفته تا اختفا و عملیات و... نمود ظاهری داره... به خاطر همین نتونستیم ردشون را در خاک اسرائیل بزنیم و ببینیم کجا رفتن...

 

گفتم: همین هم واسه ما بسه... چون کسی که واسه زیارت و سیاحت به تل آویو و حیفا نمیره... پس لابد خیلی خبراست که اینجوری دارن پیش میرن.... بسیار خوب... عمار من یه کاری دارم باید برم... دوس دارم تو هم بیایی... شاید به کمکت نیاز بشه...

گفت: خیره ان شاءالله... کجا؟

 

گفتم: مامور هفتم که داره کارش را میکنه... تا ابد که نمیتونم منتظر سهیلا بشینم... با اینکه مطمئنم نمیدونم من کی هستم و چرا زدم ناکارش کردم... پس فقط یه چیزی در اولویت قرار میگیره...

 

گفت: دقیقا... هستم... یاعلی... بریم...

 

پاشدیم و به طرف خونمون حرکت کردیم... در راه با هم روش ها را مرور کردیم... عمار سر کوچکون پیاده شد... من به طرف محل اختفای مامور ششم حرکت کردم... مزه زبونش در دستم بود... میدونستم... ینی واسم گفته بودن که روشش «هوازی» هست... توی یکی از سوراخ سمبه های پارک نزدیک خونمون پیداش کردم... داشت به عنوان کارگر روزمزد واسه یه کامبون دار، آجر بار میزد... اینقدر خفن و طبیعی خسته میشد و آب نمیخورد که فهیدم بچه آدم بنا بوده...

 

رفتم پیشش و گفتم: باید صحبت کنیم... یه پیشنهاد بهتر برات دارم...

 

آجرهای توی دستش را انداخت بالا و گفت: ده دقیه صبر کنین... چشم...

 

دیدم که در طول اون ده دقیقه، قشنگ کارش را کرد و پولش را گرفت و اومد طرف من... گفت: سلام حاج ممد آقا! مخلصم... اوامر؟

 

گفتم: سلام از ماست... بریم تو ماشین من...

 

وقتی سوار سمند اداره شدیم، گفتم: برنامه عوض شده... واسه شما یه ماموریت دیگه داریم... این کارها در شان شما نیست... این کارها را باید یه نفر تازه کار انجام بده... فازت چیه؟

 

سکوت کرد... هیچی نمیگفت...

 

ادامه دادم و گفتم: حقوقت که بد نیست الحمدلله اما جای پیشرفت هم داره... مشکل حادی هم توی زندگیت نداری خدا را شکر... پس بذار ارتقا پیدا کنی و به نون و نوایی برسی...

 

او باز هم سکوت کرده بود و زل زده بود به چشمام...

 

با قفل مرکزی، درها را قفل کردم... سایه عمار، توجهش را جلب کرد که اومده پشت درش و آروم داره از بغلش نگاش میکنه... به عمار اشاره کردم و رفت... عمار رفت اون طرف خیابون و ایستاد... 

 

نفسش تندتر شد... لبش داشت خشک میشد... بهش گفتم: آروم باش... اگر میخواستم کاری بکنم، اینجوری و اینجا عمل نمیکردم... پس آروم باش و یه چیزی بگو...

 

گفت: حاجی! تو از پس امنیت خانوادت بر میایی! بذار من هم جون رفیقم که دست اونا اسیره نجات بدم...

 

گفتم: اشتباه کردی! اونا نه تو را زنده میذارن و نه رفیقت...

 

گفت: نه... متاسفانه اینبار تو اشتباه کردی و همه چیز را خراب کردی محمد!... چون با این بنزی که داره با سرعت از پشت سر میاد طرفمون، کار همه مون ساخته است...

 

تب مژگان 56

 

اینو گفت و دستش را محکم گرفت جلوی صورت و پیشونیش... من فقط فرصت کردم که چشمم را ببندم و یه کم گردنم را جمع و جور کنم... همین... تا جایی فهمیدم و یادمه که صدای مهیبی اومد و یه بنز با آخرین سرعت، جوری از پشت به ما زد که بعدا واسم گفتن که نصف بدنه سمند جمع شده بود و من و مامور ششم، حداقل نصف بدنمون از شیشه جلو به طرف بیرون آویزون بود...

 

بیست و چهار ساعت کامل بی هوش بودم... وقتی به هوش اومدم، تمام بدنم درد میکرد... سر و صورتم هم باند پیچی شده بود... یکی از دندونام هم خورد و خاکشیر... آرنج سمت چپم هم که مو برداشته بود... خلاصه خدا رحم کرد... در کل، به اندازه انفجار 24 فروردین 87 در حسینیه ثارالله شیراز و جلسه آقا سید انجوی نژاد، زخم و زیلی نشده بودم... اون شب انفجار، خیلی شب سختی بود... حالا من یه چیزی میگم و شما هم یه چیزی میشنوید... فقط یه کلمه بگم: صحنه عصر عاشورا مجسم شد که به خیمه زن و بچه های امام حسین حمله کرده بودن و هر طرف، جنازه زن و بچه و پیر و جوون بی گناه و گریه کن اباعبدالله ریخته بود روی زمین... بماند...

تا به هوش اومدم و فهمیدم که قدرت تکلم دارم، به تیم محافظ گفتم که: عمار کجاست؟

 

گفتند: عمار ماموریته... ینی هنوز درگیرن... اگه کار واجبشون دارید تا ارتباط بگیریم!

 

گفتم: زود... فقط زود...

 

سریعا ارتباط گرفتند و پیداش کردن... صدای عمار تا به گوشم خورد، جون گرفتم... خون در تمام رگهام جریان پیدا کرد... گفتم: محمد... عمار...

 

عمار گفت: محمد جان به گوشم! گرفتی خوابیدی مومن؟ پاشو بیا که کلی کار داریم!

 

گفتم: عمار جان خدا قوت! ... حالم خرابه الان... به قول اون بنده خدا که میگفت: مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه...

 

صدای قهقهه عمار که شنیدم، روحم تازه شد... گفت: خدا بگم چیکارت کنه محمد! روی تخت بیمارستان خوش اخلاق تری تا توی اداره! محمد من الان شرایطم، شرایط «الف» هست!

 

گفتم: دم شما گرم! تغییر موضع نده تا یا خودش بیاد یا خبر مرگش!

 

گفت: مشکل نداره! اما پیشنهاد میکنم فیلم دیروز را بگیر و ببین! فرستادم روی سیستمت... فایل الف 5 را باز کن... فرصت نکردم آنالیزش کنم... اما ... بنظرم نقشه مون جواب داد...

 

سرم داشت به خاطر ضربه ای که خورده بود، میترکید... بهتره بگم داشت میپوکید... همینجور که دستم را روی شقیقه سمت چپم گرفته بودم، گفتم: عمار! از مامور ششم چه خبر؟

 

گفت: پرید... واسش «پاک» رد کردم... همین قدر که بی آبرو بازی در نیاورد و مثل بچه آدم نشست تا سانحه رخ بده، خودش ینی کلی کار کرده... البته میدونی که، فایلش مال اداره ما نبودا... به اداره ما مامور شده بود...

 

ناراحت شدم... من اصولا از مرگ هیچکس خوشحال نمیشم... گفتم: آره... همون شب که با دکتر الهی نشستیم و زندگی و ارتباطات و کانال هاش را بررسی کردیم، فهمیدیم چه خبره... گفتم که واست... به خاطر همین گذاشتمش دم در خونمون ... چون خونمون را سه شب پیش خالی کرده بودیم و زن و بچه ام را فرستاده بودم سپیدان... هم میخواستم مامور ششم در اداره و توی چشممون نباشه... و هم میخواستم همون جایی باشه که بالاخره قراره بیان سراغ من... بسیار خوب... خوب کردی که واسش پاک رد کردی... خدا خیرت بده... خدا رحمتش کنه... بگو واسش کم نذارن و مراسمش آبرودار برگزار بشه...

 

گفت: چشم حاجی! ... پس لطفا شما هم تا فیلم دوربین کوچتون را آنالیز کردی خبرم کن! اگر هم دیدی میتونی سر پا باشی، پاشو بیا دارالرحمه 223...

 

گفتم: رو تخم چشام! از مامور هفتم چه خبر؟

 

گفت: سر جاشه... دیگه فکر نکنم...

 

مکالمه ام با عمار قطع شد... جمله اش ناقص موند... دادم بچه ها اینقدر تلاش کنند تا دوباره فرکانس برگرده... اما برنگشت...

 

تب مژگان 57

 

فرکانس عمار برنگشت... وقت را نمیتونستم هدر بدم... گفتم واسم لب تاپ و کد رهگیری بگیرن و بیارن... تا آوردن، نشستم و مثل منتقدان جشنواره فیلم فجر، که فقط فیلم را میبینند تا سوتی بگیرن، فیلم دوربین کوچمون را بازبینی کردم...

 

«عمار به موقع اومد نزدیک ماشین ما و توجهشون را جلب کرد... به موقع هم رفت کنار درخت های کنار پیاده رو... حتی اگر چند ثانیه دیرتر انجام داده بود و برآیند زمانیمون مثلا 10ثانیه تاخیر میفتاد، عمار هم میرفت هوا و نمیدونی تا کجا میرفت...

 

من که منتظر تیراندازی بودم و خودم را حتی برای «شرایط سیبل رگبار» آماده کرده بودم... اما در فیلم دیدم که برنامه بعدیشون، شرایط سیبل رگبار بود... چون به محض اینکه بنز به ماشین ما برخورد کرد، دو  نفر از منازل اطراف پریدن بیرون و شروع به تیراندازی به طرف ما و عمار کردن...

 

عمار، به طرف ماشین ما دوید... البته با توکل بر خدا... خیلی دل و جیگر میخواد که به تک تیرانداز روی پشت بوم اعتماد کنی و بگی ایشالله که حواسش هست که منو پوشش بده و منم برم رفیقم را نجات بدم... چون وقتی ما خونمون را تخلیه کردیم، فقط یه تک تیرانداز را واسه روز مبادا گذاشته بودیم بالا پشت بوم... اون تک تیرانداز که بچه فسا بود... خطاش در فواصل بالاتر از 200 متر هم، صفر بود... چه برسه به 122 متر... به خاطر همین، طبق دستوری که قبلا بهش داده بودیم، یکیشون را نفله کرد و دیگری را فراری داد... چون گفته بودیم که هر چی زدی، اشکال نداره اما لااقل یکی دو نفرش زنده در بره...

 

عمار به طرف ماشین ما دوید... تا قبل از اینکه بخواد ماشین منفجر بشه و کباب بشم، با بدبختی هر چه تمامتر، از همون طرف شیشه جام ماشین که خورد شده بود، منو کشید بیرون... انداخت روی شونه هاش... به حالت نیم خیز دوید... وقتی سه چهار متر د.ور شده بود از ماشین... انفجار ماشین رخ داد و چنان شدید بود که دو تامون پرت شدیم روی زمین...

 

اما کد های پیرامونی فیلم موجود را که بررسی کردم چند تا مسئله نظرم را خیلی جلب کرد: دو تا ماشین تو کوچه بود... پلاک تهران... که تا انفجار رخ داد و مردم مثل مور و ملخ جمع شدن، خیلی با آرامش از کوچه رفتند بیرون... دوربین خیابون کناری نشون میداد که وقتی اون دو تا ماشین وارد خیابون اصلی شدند، یک مسیر رفتند... دو تا پژو 405 سفید و نقره ای... نکته اش اینجاست که: اون کسی را که تک تیرانداز ما زنده ولش کرده بود تا فرار کنه، را سوار نکردند... میفمید چی میگم؟ ... سوارش نکردند...

 

جالبتر اینکه اون بدبخت هم که داشت فرار میکرد، هیچ تلاشی واسه نگه داشتن اونا نکرد و پیچید توی یه کوچه فرعی و در رفت... پس قطعا نه تنها هر خبری بوده، توی اون دو تا ماشین بوده... بلکه اونی که داشت فرار میکرد، خودش را فدا کرده تا ماموری که دنبالشه، بره دنبال اون... نه دنبال ماشین ها...»

 

اما دم عمار گرم... تا روی زمین پرت شدیم و جونم را نجات داد... با یه موتور رفت دنبال اون شخصی که داشت فرار میکرد... بعدش برام گفت که وقتی سر کوچمون پیادش کرده بودم، نظرش جلب اون دو تا ماشین شده بوده... وقتی با موتور زده دنبال اون شخص... فهمیده که اون بدبخت خودش را فدای اون دو تا ماشین کرده... چون پیچید توی کوچه تا عمار بره دنبالش... عمار هم که فرصت جنگولک بازی نداشته... یه لحظه وایساده سر اون کوچه... از سر همون کوچه به طرف اون شخص نشونه میگیره و از فاصله 200 متری میزنه به زانوش... شلیک کردن همانا و زمینگیر شدن اون هم همانا... بعدش به بچه ها اطلاع داده و بچه ها هم فورا رفتند سر وقتش و دستگیرش کردن...

 

عمار رفته بود دنبال اون دو تا پژو... تا جایی ارتباط داشتیم که گفت: بیا دارالرحمه 223 ...

 

 

تب مژگان 58

 

بدنم درد میکرد... اما نمیتونستم از آنالیز فیلم دست بکشم... تماس با عمار هم برقرار نمیشد... چیزی که توجهم را جلب کرده بود اینه که در طی 48 ساعت گذشته اش، هیچ کس از اون ماشین، سوار یا پیاده نشده بود... این ینی آدمای موجود در اون دو تا پژو، حداقل دو شبانه روز کامل، در اون ماشین ها سپری کرده اند... و شیفت مامورانشان، 48 ساعته کامل بوده... خب این مال آدمای الکی و غیر حرفه ای نیست... درصد هوشیاری بالایی میخواد که بتونی 48 ساعته ماموریت بدی... حتی دستشویی هم نری...

 

با چه موجوداتی طرف بودیم... ماشینشون را به صورت مخالف جهت هم در دو طرف کوچه پارک کرده بودن... به صورت خیلی معمولی میتونستند کوچه را ترک کنند یا ماشین جایگذین داشته باشن... رفت و آمد و جلب توجه نداشتن... و چون شیشه شون دودی بود، داخل ماشین از دوربین ها مشخص نبود...

 

یه چیز جالب از اون تک تیر انداز بگم... ازش پرسیدم ماشین ها کی اومده بودن و مستقر شدند؟! ... تک تیر انداز باحالیه... گفت: «من که مامور اشیاء و اجسام و انسان های دور و بر نبودم... فقط ماموریتم این بود که اگه شما و عمار اومدین در قاب شلیک، ازتون حمایت کنم... اونم در حدّ مقدور... همین!»  ... این ینی ما همین که روی تخت مرده شور خونه نخوابیده بودیم باید بهش یه چیزی هم دستی میدادیم...

 

با مامور هفتم ارتباط گرفتم... تقاضای حالت ویژه کردم... مامور هفتم هم ماموران یکی از تیم های عملیاتی را مستقیما به خودم لینک کرد... اما قبلش بهم گفت که اگر قادر به انجام ماموریت نیستی، تا یکی را به جای شما بفرستم... ولی من اعلام آمادگی کردم و پیشنهادش را نپذیرفتم...

 

نمیدونم چرا اون موقع، نگران عمار نبودم... مرد زرنگ و باهوشیه... همین که تونسته تا کد دار الرحمه 223 تعقیبشون کنه اما بویی نبرند خودش کلی ارزش داشت...

 

کد دارالرحمه 223 ینی چی؟... ینی از بزرگراه رحمت شرقی... به طرف منتهی الیه بلوار عاشورا... حالا چرا 223؟ ... ینی خونه نیست و وارد یک مرکز خرید یا یه چیزی شبیه یک فروشگاه بزرگ شده اند... خب بهتر از این نمیشه... پس باید اون منطقه را یا «قرق» میکردیم... یا «تامین» میکردیم... 

 

پیشنهاد مامور هفتم، تامین بود... خب منطقی هم همین بود... چون به جز انفجاری که تو برنامه نبود، ینی فکرش نمیکردیم موتور و دم و دستگاه سمند بترکه، دیگه چیز خاصی یادم نمیاد که جلب توجه عموم شده باشه... البته اون زد و خورد با فرید و فریبا هم سر به رسوایی کشید... حالا... خلاصه تامین کردیم... طرح تامین رای آورد... ینی باید حتی رفت و آمد اشیاء و حیوانات خانگی را هم رصد میکردیم چه برسه به انسان ها...

 

داشت چشمام بسته میشد... پرونده داشت حالت انبساط به خودش میگرفت... اما چشمای من حالت انقباض... خیلی التماس چشمام کردم که بسته نشه... التماسش کردم که یه کم دیگه دووم بیاره... مثل شبهای قدر دوران نوجوونیم که به چشمام التماس میکردم بسته نشه و اشکش بیاد... اما... بالاخر چشم است دیگه... گاهی التماس حالیش نیست... یهو میباره... یهو خشک میشه... یهو باز میشه... اون موقع هم که داشت کم کم بسته میشد... فقط فرصت کردم از لا به لای مژه هایی که داشتن همدیگه را به آغوش میکشیدن، دو سه تا کلمه به بچه ها بگم: «زود باشین... عمار... یاحسین...»

 

همون چشم ها وقتی داشت به زور باز میشد... اولش همه جا را تار میدیم... خیلی مالوندمش تا یه کم بهتر باز بشه... اولین کارم این بود که نگاه به ساعت انداختم... دیدم سه ساعت در حالتی بین خواب و بی هوشی بودم... دو تا سرم دیگه بهم وصل کرده بودن... خیلی ناراحت شدم که چرا سه ساعت مثل جنازه ها روی تخت افتاده بودم...

 

بیسیم برداشتم و گفتم: «محمد ... عمار...» «محمد... عمار...» عمار! تو را به ارواح خاک خانمت بردار...

 

تپش قلب داشتم... منتظر فقط یه صدا بودم... منتظر بودم که حتی اگر قادر به تکلم نیست اما یه پالس بفرسته که بفهمم زنده است... اما... 

 

یه صدای آروم شنیدم که گفت: «تو هم هر چی شد فورا اسم روح ناموس مردم بیار! ... انگار ارواح خاک ناموس من شده نقل و نبات و مسخره آقا ! جانم محمد! پاشدی؟»

 

تب مژگان 59

 

مثل اینکه تمام دنیا را بهم داده بودن... گفتم: «عمار! خدا خیرت بده که زنده ای... آخه گفتم من و تو مال شهادت نیستیم!»

 

عمار گفت: «نه بابا ... شهادت؟ ... من و تو حتی اگه همین جا لقمه لقمه هم بشیم، بازم «مصلحت» نمیبینند ما را شهید حساب کنند... مگه اونایی که «مصلحت» دستشونه به رفیقام که در جنگ از دست دادم میگن شهید؟ والله اگه بگن... حاج آقا مصلحت بهشون میگه «تلفات» جنگ! دیگه من و تو که جای خود داریم...»

 

کلی خندیدم... گفتم: حالا پشت بیسیم وقت گیر آوردیا...

 

گفت: ما که آب از سرمون گذشته... اگه راست میگن پاشن بیان زیر تیر و گلوله اینا که الان علافشون هستیم...

 

گفتم: چه خبر؟ درگیر نشدی؟

 

گفت: نه... حواسم هست... راستی محمد... نمیدونم اطلاع داری یا نه... اون دختره که فرستادیش هوا اسمش چی بود؟

 

با تعجب گفتم: سهیلا ... خب؟! چطور؟!

 

گفت: وقتی خوابیده بودی، بهم اطلاع دادن که دو تا مرد وارد بیمارستانش شده بودن و میخواستن یواشکی ببرنش... بچه ها با اون دو تا درگیر شدن... دو تاشون زخمی شدن و گیر افتادن اما سهیلا...

 

اعصابم داشت خورد میشد... گفتم: سهیلا چی؟ زود باش عمار بزن!

 

گفت: سهیلا متاسفانه گم شد... دوربین های بیمارستان میگه که اون دو تا تا بچه ها را درگیر کرده بودن، ظرف مدت 20 دقیقه... یکی که صورتش را پوشونده بوده... وارد اتاق میشه و تخت سهیلا را تا طبقه پایین میبره و بعدش سوار ویلچرش میکنن و میبرنش...

 

وای خدای من! ... وای عمار... خدایا چرا؟ ... گفتم: «به قول اون بابایی که سال 88 رای نیاورده بود، حالا من دو سه ساعت خوابیدما... تا پاشدم باید قیامت بشه؟! باید سهیلا هم گم بشه؟!» داشتم دیوونه میشدم... سرم تیر کشید...

 

عمار ادامه داد: حالا چرا ترش میکنی؟

 

صدامو یه کم بردم بالا و گفتم: «ترش نکنم؟! عمار ترش نکنم؟! عمار من الان باید آروم باشم؟! میدونی الان دیگه ما تف هم کف دستمون نیست؟ الان ما چی داریم که دلمون خوش باشه؟!»

 

عمار که اون لحظه نمیدونستم چش هست و چرا آرومه... داشت حرصم را بیشتر در میاورد... گذاشت خوب داد و بیداد کردم... بعدش گفت: «حالا که چیزی نشده... پس فکر کردی بچه های اونجا هویج بودن؟! یا مثلا بچه ها را چیز فرض کردی؟! اگه قرار باشه که به همین راحتی گاف بدیم که باید بریم بز بچرونیم! محمد جان! یه لیوان آبی... شربتی... صلواتی... یه چیزی... الان فقط خواهر مادر بچه ها را سرزنش نکردی...»

 

در حالی که دندونام داشت بهم فشرده میشد از عصبانیت...گفتم: آرومم... درست حرف بزن ببینم چی شده؟!

 

عمار گفت: اصلا میخوای هروقت آروم تر شدی بهت بگم؟ ... اره... بذار وقتی یه استراحت کوچولو کردی بهت میگم... آفرین... حالا بگیر بخواب تا منم به کفتارهایی که رو به روم هستن برسم...

 

عمار میدونست که من اون لحظه دارم حرص میخورم و میخوام زودتر بدونم چه خبره... حالا داشت اذیتم میکرد... من قلبم اومده بود توی حلقم... اما عمار داشت ادای «همه چیز آرومه ... من چقدر خوشبختم...» در میاورد...

 

بهش گفتم: عمار حرصم نده... بگو جان محمد! ... حالم خوب نیست...

 

گفت: چشم... جونم برات بگه که دو سه ساعت خوابیدی، همه چیز حل شد و همه دنیا به وفق مرادمون شد... بگو چطور؟ ... یکی از بچه های گشت موتوری خودمون که خیابون بغلی بیمارستان کمین کرده بوده رفت تعقیب ماشینی که سهیلای ذلیل شده را با خودش برده بوده... یک ساعت توی خیابونا چرخونده بودنش... وقتی خیالشون راحت شده که کسی تعقیبشون نکرده، سهیلا را بردن به یه محیط 223... از قضا اون 223 کجاست؟ ... دقیقا همون جایی که منم دو تا پژو را تعقیب کردم و الان در موقعیتشون هستم... با اون یکی موتوری لینک شدم... فهمیدم سر آب هویج فروشی همین بلواره...

 

گفتم: ینی الان همه شون...

 

گفت: آره... الان همه سر نخ ها... یا بهتره بگم همه درجه دو های پرونده را «تامین» داریم... توی چنگمون هستن... دستور چیه محمد جان؟!...

 

تب مژگان 60

 

وقتی همه چیز، جفت و جور هست و آسمون و ریسمون با هم جمع شده، بیشتر شک میکنم... احساس بدی میاد سراغم که دوس دارم فقط فکر کنم... ینی چی که همشون اینجا جمع اند؟! ... هم دو تا پژوی کوچه ما و هم ماشین حامل سهیلا ... از دستشون در رفته و فکر اینجاش نمیکردن که ممکنه تعقیب بشن یا خیلی از خودشون مطمئن هستند که مثل یه بچه خوب، تا بازیشون تموم شده، برگشتن خونه؟!

 

عمار هم اینو خوب میدونه... به خاطر همین گفت: محمد! فکر نکنم جای نگرانی باشه... چون شرایط اینجا را خیلی ریلکش و معمولی کردیم... بچه ها حداقل در دو سه تا خیابون اون طرف تر مستقر هستند... خیابون های اون طرف هم هیچکدومش دوربین نداره و منازل هم دوربین خارج از منزل ندارند... اما بازم هر چی تو بگی...

 

گفتم: عمار بذار فکر کنم...نه... اصلا بذار بیام... تحت نظر داشته باش تا بیام...

 

گفت: من که حرفی ندارم اما فکر نکنم مرخصت کنند... چون دستور کتبی روی پرونده پزشکیت هست که تا خوب نشدن کامل، ازت چشم بر ندارن... خودم ندیدما... فقط شنیدم... بازم منتظر خبرت هستم...

 

اینو گفت و خدافظی کردیم... خدایا باید چیکار میکردم؟! بریزیم و بگیر و ببند راه بندازیم؟! ولشون کنیم به امان خدا و تعقیب و گریز کنیم؟! ... بین همه این حرفها، ذهنم متوجه نخود آش شد... همون نخود آشی که همه جا بوده اما استثنائا الان پیداش نیست... منظورم کمالی هست... فورا بیسیم زدم و عمار را گرفتم... گفتم: عمار جان از کمالی چه خبر؟

 

عمار گفت: خبری ازش ندارم... اگه منظورت اینه که الان اینجاست یا نه؟ باید بگم که نه... اینجا نیست... یا بهتره بگم لااقل من ازش خبری ندارم و ندیدم که این طرفها بپره... چطور؟

 

گفتم: یه کم غیر طبیعی نیست که چند روزه ندیدیمش؟!

 

گفت: واسه من که نه! این چیزها فقط واسه تو جلوه دیگه ای داره!

 

گفتم: عمار لطفا چشم از اونجا برندار... اصلا تو مبسوط الید هستی اما لطفا باهام هماهنگ باش! بذار ببینم کمالی کجاست؟! یاعلی...

 

هر چی نگاه کردم دور و برم... کسی از بچه های عملیات که بتونم با خودم ببرم نداشتم... پاشدم فورا یه وضو گرفتم... لباسم را پوشیدم... اسلحه ام را چک کردم... یه قرآن برداشتم و از زیرش رد شدم... یه وسیله برداشتم... پلاکش شخصی بود تا جلب توجه نکنه... رفتم به طرف خونه کمالی...

 

در راه هر چی دقت کردم، احساس خطر نمیکردم و نمیدونستم چرا خیلی آرومم... خیابون بغلی خونه کمالی پارک کردم... رفتم به طرف کوچه کمالی... با احتیاط و اما با ظاهری معمولی به طرف خونه کمالی قدم بر میداشتم... وقتی رسیدم خونه کمالی... چند تا زنگ زدم... حدسی که میزدم تقویت شد و فهمیدم که کسی نیست... چند ثانیه نشستم همونجا... دوباره پاشدم چند تا زنگ دیگه زدم...

 

به خوبی، سنگینی نگاه یکی را روی خودم احساس میکردم... چند بار این کار را تکرار کردم... خودم را زدم به کوچه عمر چپ... قیافه آدم های محتاج و محترم به خودم گرفتم... حتی سرم را آروم گذاشتم روی در خونه کمالی... توی همین حال و هواها و تئاتر بازی ها بودم که صدایی از پشت سر، توجهم را جلب کرد...

 

گفت: مومن! کاری از دستم بر میاد!

 

به طرفش بر نگشتم... همونجوری که صورتم به طرف در خونه کمالی بود، با بغض گفتم: از هیچکس هیچ کاری بر نمیاد... فقط الان حاج خانم میتونه کمکم کنه و بس!

 

گفت: خونه نیست؟

 

گفتم: بنظرت اگر بودش، الان پشت در وایساده بودم؟!

 

گفت: حق با شماست! شاید بتونم کمکتون کنم...

 

برگشتم به طرفش... تا چشمم به قیافه اش افتاد، یه لحظه لرز کردم... خیلی مصمم و آرام بود... دستش توی جیب کتش بود و لوله هفت تیرش را از زیر کتش میدیدم که به طرفم شکم و کلیه ام نشونه گرفته... شناختمش... «فرید» بود!!

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: