close
متخصص ارتودنسی
فصل اول حجره پریا - قسمت 1

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 379
  • کل نظرات : 61
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 527
  • بازديد ديروز : 611
  • بازديد کننده امروز : 61
  • بازديد کننده ديروز : 96
  • گوگل امروز : 66
  • گوگل ديروز: 118
  • بازديد هفته : 527
  • بازديد ماه : 23,458
  • بازديد سال : 23,458
  • بازديد کلي : 319,215
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.83.81.52
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

فصل اول حجره پریا که حالت مقدمه داستان داره و یه کم ممکنه برای بعضیا سنگین باشه. لطفا مطالعه کنید و تا پس فردا شب که اصل داستان را شروع میکنیم، دقیق مطالعه کنید.


بسم الله الرحمن الرحیم 

پریا: داداشی بیداری؟ 
مرتضی: سلام. جانم! 
پریا: سلام. خوبی؟ چه خبر؟ 
مرتضی: ممنون. بد نیستم. شما چه خبر؟ 
پریا: سلامتی شما. ببخشید دیر وقت پیام دادم... میخوام باهات حرف بزنم! 
مرتضی: جانم آبجی! 
پریا: نمیخوای الال کنی؟ 
مرتضی: دیگه حاال... خوابم جای خود... به زور بچه ها را خوابونده بودیم... بگو... جونم؟ 
پریا: داداشی من نمیتونم اینجا بمونم؟ 
مرتضی: کجا؟ پیش مامان؟! 
پریا: نه بابا! 
مرتضی: پیش بابا؟! نگو با بابا بحثت شده! 
پریا: نههههه... میذاری حرف بزنم حاال یا نه؟ 
مرتضی: خب بفرما! 
پریا: پنجشنبه... ینی پس فردا دفاع دارم اما احساس خوبی ندارم. 
مرتضی: دفاع که احساس نمیخواد... برو یه ربع بیست دقیقه پایان نامت دفاع کن و یه نمره ای بگیر و بیا دیگه! ینی چی احساس خوبی  
ندارم؟

پریا: مشکلم اینه که احساس پوچی میکنم... وقتی یادم میاد که با چه زحمتی بابا و مامان را راضی کردم که دیگه ارشد نخونم و برم  

حوزه... اما الان بعد از پنج سال که درس حوزه خوندم و دو روز دیگه دفاع دارم، احساس میکنم چیز زیادی دستمو نگرفته... من معدل  

نوزده رشته کارشناسی هوافضا بودم و با هزار دل امید پاشدم اومدم طلبه شدم اما احساس میکنم .... احساس نمیکنم باختما... ولی  

خیلی احساس برنده شدن هم نمیکنم... 

مرتضی: میشه واضحتر بگی به چی فکر میکنی؟! چطور شده حالا یهویی یادت افتاده که پنج سال خیلی برات فایده نداشته؟

پریا: یهویی یادم نیفتاده... من در طول این پنج سال، خیلی بیشتر از چیزی که بودم انرژی و احساس خرج دادم که ناامید نشم...  

نمیخواستم کم بیارم... من اگر این پنج سال را رفته بودم دانشگاهم را ادامه داده بودم، الان دکترای هوافضا را هم گرفته بودم... اما اصلا  

پشیمون نیستم که طلبه شدم... مشکلم اینه که حوزه، اونی که فکر میکردم بهم نداد! میگیری چی میگم؟ 

مرتضی: خب طبیعیه! تو تازه داری سطح دو را میگیری! انتظار داری بعد از پنج سال ابتدایی، بشی مجتهده امین؟

پریا: نه... منطقی هم نیست... اما خیلی باحال هم نیست که از هر علم و درسی، یه ذره مزمزه بکنیم و فکر کنیم االن خیلی چیز بلدیم

مرتضی: ما هم یه کم همینطور هستیم... اما نه به شدت حوزه شماها... ما یه کم درسامون تخصصی تر دنبال میشه اما ته تهش که فکر  

میکنم، ما هم یه کم در بعضی زمینه ها همین احساس بهمون دست میده... وگرنه مثال کسی با خوندن یه واحد درس منطق پایه دو  

که به غرض منطق نمیرسه... غرض منطق، اینه که یاد بگیری چطوری فکر کنی و چطوری گولت نزنن! با اینکه خداوکیلی ما در منطق  

پایه دو فقط اصطلاحات یاد گرفتیم و تموم! یا مثال با یه درس بالغت پایه سه که کسی بلیغ نمیشه

پریا: داداشی میترسم! وقتی فکرش میکنم که چقدر بی سوادم با اینکه معدل پایه پنجم شده 20 خیلی میترسم... داداشی باورت میشه  

من فلسفه و یا مثال شاخ ترین درسمون که حلقات شهید صدر بود را شدم 20 ؟! با اینکه حتی متن عربیش هم خیلی قشنگ بلد نیستم  

بخونم اما نمیدونم چطوری گرفتم 20 ؟! وای نبودی ببینی یکی از بچه ها که شده بود 19 و از نمره من خبر نداشت، چه افه ای  

میذاشت؟! فکر میکرد الان شده دختر شهید صدر؟! اصلا یه وضعی بود که نگو

مرتضی: دخترین دیگه! توقعی بیشتر از همین ازتون نیست

پریا: وا ... داداشی... دیگه قرار نشد لوس بشیا... اینا را نگفتم که فورا بزنی تو چشمون

مرتضی: باشه.. ببخشید... شوخی کردم... 

پریا: حاال چیکار کنم مرتضی؟

مرتضی: حشاال ولش کن اینارو... یه سوال

پریا: جانم

مرتضی: از این پنج سال چی یاد گرفتی؟ مهم ترین چیزی که یادت دادن یا خودت یاد گرفتی چیه؟

پریا: راستشو بخوای واقعا من فقط یه چیز یاد گرفتم توی کل این پنج سال... اونم اینه که »هیچی بلد نیستم و هیچی نمیدونم«!

مرتضی: خب اینکه خیلی عالیه! این ینی تازه اول دانش و بیداری! جالبه بدونی که ملاصدرا و ابن سینا در اواخر عمرشون به این چیزی  

که تو گفتی پی بردند! ینی تازه بعد از یه عمر میگفتند ما هیچی بلد نیستیم! ینی حوزه خواهران اینقدر موفق بوده که تونسته شما را  

بعد از پنج سال، به نقطه ای برسونه که مالصدرا و ابن سینا بعد از پنجاه شصت سال به این نتیجه رسیدند! کلا بهتون تبریک میگم

پریا: مرتضی من دارم جدی حرف میزنم اونوقت تو داری تیکه میندازی؟! اصلا دیگه باهات حرف نمیزنم.بای 

مرتضی: کجا حالا؟! نصف شبی فورا قهر میکنی! حالا برو سطح دو دفاع کن تا بعدش یه فکری میکنیم. راستی موضوعت چی بود؟

پریا: بررسی عوامل خودشیفتگی مردا مخصوصا آخوندای جوون! خوبه حالا؟

مرتضی: تف سربالاست... چاقو دسته خودشو نمیبره! حالا جدی گفتم... موضوعت چی بود؟ یادم رفته... 

پریا: »بررسی آسیب های اعتقادی آتئیست ها در فضای مجازی ایران!« 

مرتضی: آهان... یادم اومد... موضوعش که معرکه است... مخصوصا اینکه هم منبع نداره و هم خوراک امروزه و کمتر کسی زیر بارش  

میره! راستی چقدر براش وقت گذاشتی؟ 

پریا: حداقل 220 ساعت براش وقت گذاشتم و کتابخونه های شهر و دیجیتال و... را زیر و زبر کردم

مرتضی: مخصوصا با دقت و حساسیتی که تو داری! بسیار خوب! کاش میشد جلسه دفاعت بیام و یه کم بخندم! خیلی وقته از ته دلم 

نخندیدم... کلا کلنجارت با بقیه جالبه! خودش میشه مزید بر علت

پریا: دست خودت نیست... کلا شیرین میزنی داداشی! کاری نداری؟ 

مرتضی: نه... فقط قرصتو نشسته نخور

پریا: گم شو... شبت شیک

مرتضی: فی امان اهلل یا آبجی

 

ادامه دارد...

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: