close
متخصص ارتودنسی
مستند داستانی حجره پریا - قسمت 39

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 22
  • بازديد ديروز : 435
  • بازديد کننده امروز : 7
  • بازديد کننده ديروز : 112
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل ديروز: 79
  • بازديد هفته : 457
  • بازديد ماه : 9,623
  • بازديد سال : 69,527
  • بازديد کلي : 350,769
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.224.118.247
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

تصمیم دارم براتون از دو شیوه «فنی» و «نرم» جاسوسی که در جزوات موسسه تحقیقاتی رابرت بود و ظاهرا مورد علاقه و مطالعه عطا هم قرار داشت صحبت کنم. اما به خاطر اختصار هر چه بیشتر و محدودیت های خاصی که دارم، مسائل فنی را فقط اسم میبرم و رد میشم ولی مسائل نرم را میخوام طی ادامه داستان و مصائبی که برای اون خانما پیش اومده، توضیح بدم.

 

روش های فنی جاسوسی (البته قدیمی) که در اون جزوات وجود داشت عبارت است از:

1.نظارت مخفیانه، 2. تراشه‌های کوچک و قابل‌اطمینان ، 3. جاسازی در اشیا (Dead Drop) 4. جک در جعبه، 5. نوشته قابل اشتعال، 6. مسموم کردن، 7. پنهان در برابر دیدگان همه، 8. گیرنده اسناد، 9. دستگاه ارسال پیام‌های کدگذاری شده،10. دست‌به‌دست کردن سریع.

 

همه این روش ها را نمیتونستند به این راحتی درباره اون دخترهای طلبه و یا درباره افراد عادی مثل اونا انجام بدن. چون هم راه های مجازی و سیستماتیک آسان تر وجود داره و هم تقریبا این روش ها مال عهد دقیانوس محسوب میشه و هم دیگه الان به ریسکش نمی ارزه!

 

اما...

 

امیدوارم با دقت مطالعه کرده باشید. اطلاعات ما تا اینجا چند تا تناقض داره که باید حل میشد. مثلا اون شبی که عطا را بازجویی کردم، بهم گفت که وقتی فهمیده طرف مقابلش دختر هست و تونسته باد دماغ و غرور و نخوت عطا را بخوابونه خیلی تحت تاثیر قرار گرفته و حالی به هولی شده و این حرفا...

 

اما وقتی با هاجر حرف زدم، گفت که شب اول، عطا جوابش نداده اما از شب های بعد، با عطا رابطه پنهانی به بهانه دلسوزی و نجات عطا از الحاد و شرک برقراری کرده و به عطا گفته که دختر هستن و حتی گفته که طلبه هستن و قم زندگی میکن و این حرفا...

 

خب این دو تا حرف با هم نمیخونه... نه هاجر دلیلی داشت که بخواد به من دروغ بگه... چون هم ترسیده بود و جون خودش و دوستاش را در خطر میدید ... و هم خودش پیش قدم شد که با ما همکاری کنه... و هم عطا دلیل و نشونه ای از دروغ و زیر و رو کشی در رفتار و چهره اش وجود نداشت...

 

بالاخره ما که بچه نیستیم... نا سلامتی درس این کارو خوندیم و مثلا در دنیا روی ما و متدهای ما حساب میکنند! حالا اگر بخوایم از دو تا الف بچه رکب بخوریم، باید جور و پلاسمون را جمع کنیم و بریم...

 

پس کلا داستان تا اینجا با منطق من جور در نمیومد... بزرگترین تناقضش همین بود که گفتم... حالا باید چیکار میکردیم؟!

 

ته دلم به کارشناس امنیت ملی که باهاش درارتباط بودم ایمان داشتم. اسم سازمانیش «ملکوت 22» بود. حرف زدن با ملکوت را از تشکیل جلسه با بچه های خودمون مفیدتر میدیدم.

 

باهاش ارتباط گرفتم...

 

گفتم: «ببخشید... شدم دائم الزحمه!»

 

گفت: «شما سرور مایید! درخدمتم!»

 

گفتم: «میلگنه... حاجی جان! یه جای کار میلکنه...» بعدش براش توضیح دادم...

 

گفت: «میفهمم... اما فقط یه احتمال میمونه... شما بررسی میکنید یا خودم برم دنبالش؟!»

 

گفتم: «من مشکلی ندارم برای بررسیش... اما دوس داشتم یه وقتی بذارید و آنلاین با هم دوباره یکی از فایل های عطا را بررسی کنیم...»

 

گفت: «منم مشکلی ندارم حاج آقا... الان ساعت سه بعد از ظهره... راستی اونجا خبری نیست؟ تحرک خاص و مشکوکی نداشتن؟!»

 

گفتم: «نه... عقل هم حکم نمیکنه که بعد از شلوغ بازاری که سر قتل امین انجام دادن، به این زودیا پیداشون بشه... مگر اینکه خیلی ناشی باشن!»

 

گفت: «درسته... اما من یه نگرانی دیگه هم دارم!»

 

گفتم: «لابد برای عطاست!»

 

گفت: «دقیقا... چیکارش کنیم؟»

 

گفتم: «حاجی خیلی کار داریم... تیم دور و بر منم چندان حرفه ای نیست... وگرنه الان باید به جای گزارش بچه های شبکه، گزارش بچه های ggds جلوی چشم دوتامون باشه!»

 

گفت: «من ترتیب گزارش GGDS را میدم. دیگه بهش فکر نکن تا خودم نتیجه اش را ازشون بگیرم و بهت بدم! دیگه چه خدمتی از دستم برمیاد؟»

 

گفتم: «بزرگواری حاجی جان! فقط یه تایم به من بده تا بشینیم با هم چک کنیم!»

 

قرار شد ساعت 17 که باند کانال خودش خلوتتره با هم مذاکره و بررسی کینم. منم تا اون موقع بیکار ننشستم و شروع کردم با تمام دخترا مخصوصا هاجر سوال و جواب کردم. چون خودتون بعدا متوجه میشید که چقدر روی این تیم دخترا حساب کرده بودن!

 

از هاجر پرسیدم: «شما سیستم عطا را دقیقا کی هک کردی؟!»

 

گفت: «یادم نیست دقیقا... از شب سوم یا چهارم بود فکر کنم...»

 

گفتم: «هرشب با عطا حرف میزدی؟!»

 

گفت: «آره... حتی تا چندین شب بعد از اتمام مناظره نسیم و عطا... مدام لحنش عوض میشد اما احساس میکردم که ته دلش هم مشتاق بود که درباره ما بدونه و درباره قم و حوزه و طلبگی و اینا... خیلی از این چیزا سوال میپرسید. منم جوابش میدادم...»

 

با پریا و نسیم و یگانه و زهرا هم مفصل حرف زدم...

 

دیگه همه چیز برام روشن شده بود....

 

تا شد ساعت 17... وضو گرفتم و جاتون خالی یه حدیث کسا هم خوندم. عاشقشم... مخصوصا وقتی حضرت زهرا داره از بچه هاش میگه و قربون صدقشون میره! نشستم پای سیستمم و با ملکوت 22 ارتباط گرفتم...

 

گفتم: «حاجی من امروز با همه خانمایی که مونده بودن صحبت کردم. ینی غیر از زهرا سادات و فرشته... با بقیشون حرف زدم. مدتی هست که برای نسیم و پریا و هاجر، ایمیل و PDF  کتاب و مقالات مختلف میاد که اتفاقا خیلی هم به دلشون نشسته... هر چند میگن روی اونا نقدهای جدی دارن... اما اینقدر از اون کتابها و سیستم مجازی مطالعه اون کتابها راضین که حتی با من درباره درست بودن یا نبودن اطلاعات اون جزوه ها بحث میکردند!! جالبه که نسیم و پریا از حال هم خبر دارن که ایمیل براشون میاد اما هاجر مثلا میخواسته دهنش قرص باشه و حسادت دخترانه و... خلاصه به کسی نگفته که براش ایمیل میاد و کلی کتاب و جزوه میخونه و...!»

 

ملکوت گفت: «بعله... بچه های GGDS میگفتن همه اون ایمیل ها از ترکیه است! دارن به صورت جدی از طرف یه سازمان خاص تغذیه میشن و فکرشون مشغول مطالب و آموزه های اون جزوات میشه...

 

 البته اونا خبر ندارن که دارن تغذیه میشن از بس رندانه و با سیاست دارن اون خانما را بازی میدن... حتی اون دخترا میشینن به نرم افزارهای مجازی مرکزی موسم به «مرکز مطالعات اسلامی استانبول» امتحان میدن و ارتباط علمی میگیرن!»

 

گفتم: «حاجی این فقط یه معنی داره!»

 

گفت: «دقیقا!»

 

گفتم: «حاجی من که طلبه و آخوند نیستم که بتونم با اینا حرف بزنم و بحث کنم و راضیشون کنم اما میدونم که ممکنه کم کم ذهن و فکرشون تحلیل بره!»

 

گفت: «اتفاقا داره همین اتفاق هم میفته... چون اونا الان دارن وارد ترم دوم این آموزش اسلامی مجازی میشن... میدونی این چه نقشه ای هست؟!»

 

گفتم: «دقیق نه!»

 

گفت: «این مرکز، مسئول نفوذ به ایمیل شخصیت های دینی است که از سرورهای اسرائیلی بتونن ازشون (توسط دوربین لب تاپ یا مرورگرهای خاص) تصویر و یا اطلاعاتی مذهبی بالا پیدا کنند! 

 

با اون افراد ارتباط میگیرن و صحبت میکنن و مشتاقشون میکنن و «اسلام التقاطی» را با اونا مطرح میکنند.

 

اونا تونستن این چند تا دختر را توسط عضویت در گروه های ملحد و مباحثه هایی که مطرح میکردند شناسایی کنند. اون دختر خانم ها هم فقط تحصیلکرده و مودب بودند. نه حرفه ای که بتونن کاری کنند که مشکلات امنیتی را خنثی کنند.»

 

مکالمه ما با ملکوت ادامه داشت... اما نمیدونم متوجه شدید یا نه؟! الان دقیقا این مکالمات ینی چی؟

 

راحت بگم؟

 

چشم!

 

اینا ینی عطا هیچ کاره است... ینی عطا پوشش بوده و پشت پرده گروه آتئیستی و ملحد عطا، یه سازمان داشته فعالیت میکرده!

 

اینا ینی چی؟!

 

ینی اونی که مدام داشته با هاجر بحث و کلنجار میرفته و تریپ ارتباط پرسش و پاسخ و اینا برمیداشته، عطا نبوده! بلکه وقتی فهمیدن که این هاجر خانوم، دلش برای هدایت و ارشاد عطا میتپه و حتی تونسته سیستم عطا را هک کنه و اطلاعاتی داره که به قیمت حیثیت بین المللی ترکیه و سازمان میت و آدمای دیگه تموم میشه، یکی را مامور میکنن که با اکانت عطا، بره زیر زبون هاجر و اطلاعات بیشتری از هاجر و بقیه دخترا کسب کنند!

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: