close
متخصص ارتودنسی
مستند داستانی حجره پریا - قسمت 40

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 75
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 23
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 75
  • بازديد ماه : 15,170
  • بازديد سال : 45,044
  • بازديد کلي : 340,801
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

وقتی با ملکوت 22 صحبتمون تموم شد، بسیار حیرون و سرگردون بودم. با اینکه نتایج خیلی مهمی هم از نظر پرونده خودمون به دست آورده بودیم و هم از نظر بین المللی و منطقه... اما سرم داشت میترکید. خستگی و کم خوابی هم پیوست کنین به لیست سردرگمی و چاق و چله شدن بیش از حد پرونده!

 

وقتی شرایطمو اینجوری دیدم، دیگه نمیدونستم باید برم دنبال عطا؟ برم دنبال قاتل امین؟ قاتل امین و شخصیت عطا با هم یکی هستند؟ الان دنبال سر نخ از س.میت باشم؟ تکلیف این دخترا که دارن تو شرایط خاص زندگی میکنند چیه؟ و هزار تا مسئله که به پیوست این مسائل، محتوای داغون هارد عطا هم که ازش ارتباط با سازمان های کثیف جاسوسی دنیا دراومد هم اضافه کنید!

از یه طرف هم خانمم زنگ میزد و میگفت بچه ها دیگه کم کم دارن ایجاد مزاحمت میکنن برای این خانما و میترسم به درس و بحثشون آسیب برسه ... با اینکه خیلی با اون خانما دوس شده بود و حتی براش درددل میکردن و باهاش رفیق شده بودن!

 

اون لحظه که همه این چیزا داشت توی ذهنم میگذشت، شرایط روحی خوبی نداشتم. حتی به ذهنم اومد که ممکنه اداره از عمد منو قاطی این پرونده کرده و از قبل، به زوایای مختلف این پرونده و پهناوری و تعدد موضوعاتش آگاه بوده و همه سناریوی قم و همایش را چید تا من بیام سر سفره این پرونده!

 

خلاصه حالم خوش نبود... گفتم که... کلا سر این پرونده، خیلی دست و پام را گم میکردم... با اینکه نتایج وحشتناک و تاریخی داشتیم کشف میکردیم اما ذوق نمیکردم... نمیدونم میگیرین چی میگم یا نه؟! خوش خوشانم نبود... ته دلم نگران بودم... نمیدونستم از کجا شروع کنم؟ نمیدونستم باید چه مهره ای جا به جا کنم؟

 

جوری گیر کرده بودم که دلم میخواست برم حرم و یه دل سیر زیارت کنم اما شرایطش نداشتم... شاید سه چهار روز بود قم بودم اما همش یک ساعت نبود که بتونم تو حرم بشینم و زیارتنامه و جامعه کبیره بخونم! این منو خیلی آزار میداد... با اینکه میدونستم کاری که داریم انجام میدیدم، مورد عنایت خود بی بی بود که پرونده ما مراحل خوبی داشت سپری میکرد... اما...

 

صابر داشت میرفت یه سر به زن و بچش بزنه... یکی دیگه از بچه ها هم دوره ضمن خدمت داشت و باید خودشو به کلاسش میرسوند... یکی دیگه از بچه ها موند و من...

 

از ماشین پیاده شدم... بهش گفتم: «حواست باشه... دوربین یک و دو هم از سر و ته کوچه فعاله روی سیستم خودم... من یه دور بزنم و بیام...»

 

رفتم... گوشی و بیسیمم باهام بود... دم دمای مغرب بود... همینجوری کلی راه رفتم... قدم میزدم... کم کم از منطقه یازده دور شدم و رفتم به طرف میدون...

 

هوای خوبی بود... وقتی زندگی عادی مردم ... بچه هایی که با مامانشون داشتن راه میرفتن... خرید میکردن... شیطنت میکردن... کیف میکردم...

 

وقتی راه میرم و میبینم که کم کم صدای قرآن قبل از اذون میاد ... مردم به طرف مسجد حرکت میکنن ... یواش یواش شب میشه... تاریک میشه... یه کم هوا خنک تر میشه... دیدن این صحنه ها آرومترم میکرد...

 

رفتم به طرف مسجد... مسجدی اطراف همون میدون بود... وضو گرفتم... وقتی وارد صحن مسجد شدم، دیدم همون روحانی عالم سید خوشمزه امام جماعتشون هست... تا از دور همدیگه را دیدیدم، دست به سینه سلامشون کردم... یه لبخند و جمله «این باز اومد از زن دوم سوال کنه» تو قیافش موج میزد!

 

مردم اومدن و نماز مغرب شروع کرد... 

 

الله اکبر سبحان الله... 

 

سمع الله لمن حمده... 

 

الله اکبر سبحان الله...

 

بحول الله ... تسبیحات اربعه...

 

السلام علیکم و رحمت الله و برکاته... إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيما ... تسبیحات حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها معادل هزار رکعت نماز مستحبی...

 

مشغول تسبیحات بودیم که صدای موج بیسیمم اومد... مدام صدای شاسی و قطع و وصل...

 

تعقیبات شروع شد... یا من ارجوه لکل خیر و آمن سخطه عند کل شر...

 

بازم صداش اومد... گفتم شاید دستش رفته روی شاسی ... اما ادامه داشت... یه کم غیر طبیعی بود... اما اهمیتی ندادم و قطعش کردم ... 

 

یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه ...

 

دوباره اومد... ممتد هم بود... گفتم استغفرالله ربی و اتوب الیک... ینی چی؟ بازیش گرفته؟ از صحن مسجد اومدم تو حیاط ... باهاش ارتباط گرفتم اما جوابی دریافت نکردم... گفتم چیزی نیست و صلوات فرستادم و برگشتم سر جام...

 

یا ذا الجلال و الاکرام... یا ذا النعماء و الجود ... یا ذا المنّ و الطول... حرّم شیبتی علی النار...

 

داشت نماز دوم شروع میشد... یه تپش قلب ریز گرفتم... چون دوباره همون صدا اومد... اما اینبار یه کم واضحتر بود... میکرو هندزفری گذاشتم تو گوشم... وای صدای خر خر کردن میومد... گفتم یا قمر بنی هاشم... فقط اینو بگم که صداش هنوز تو گوشمه... مثل کسی بود که یه خار تو گلوش گیر کرده و داره به زور خر خر میکنه و سرفه های زورکی میکنه که بیاره بیرون...

 

نمیدونم چطوری کفشمو پوشیدم... اصلا کی از مسجد زدم بیرون... چطوری یه راه بیست دقیقه ای را در طول دو سه دقیقه با سرعت دویدم...

 

صدای خر خر کردنش قطع شد... صدای قلب منم باهاش قطع شد... هیچی نمیشنیدم... مثل مرده ای شده بودم که داره از غسالخونه فرار میکنه...

 

کم کم داشتم میرسیدم که به زور، صدای گوشیمو شنیدم... خانمم بود... فورا برداشتم و همونجوری که داشتم میدویدم گفتم: «خانمی دارم میام... آروم باشید ... الان میرسم...»

 

فقط شنیدم که صدای جیغ و فریاد میاد... خانمم با جیغ میگفت: «محمممممممدددد! تو رو به حضرت زهرا زود باش! دارن بچه ها را میکشن!» اینو گفت و قطع شد...

 

رسیدم...

 

از کنار ماشین مامورمون با سرعت رد شدم... همینجور که با سرعت زیاد میدویدم به طرف خونه پریا و اسلحم را داشتم توی همون سرعت، مسلح و آماده میکردم، فقط فرصت کردم که نگاه بندازم تو ماشین... یه نگاه... خیلی سریع... چی میدیدم؟! دیدم سرش افتاده و خم شده روی شونش و داره از گلوش خون میاد... چشماش هنوز باز بود و زل زده بود ته کوچه... نامردا میدونستن ما اونجاییم... اول گلوی مامور ما را زده بودند... حتی مهلتش نداده بودن که پیاده بشه... غافلگیرش کرده بودند...

 

رسیدم در خونه... دیدم سه چهار تا از همسایه ها جمع شدن... همهمه میکنن و میگن داره صدای جیغ و فریاد میاد... من با همون سرعت، نایستادم... فریاد زدم و گفتم برید کنار... دور بشید... اونا هم ترسیدن و از در فاصله گرفتن... با جفت لگد رفتم تو در ... در را شکستم و وارد شدم...

 

منتظر همین بودند... دالان در را بستن به رگبار... فقط خدا لطف کرد که بعد از لگدی که زدم، با کمر اومدم روی زمین... وگرنه به جای وسط پیشونی اون رگبارچی، من سوراخ سوراخ شده بودم... همون لحظه که خوردم زمین ، به محضی که دیدمش زدمش...

 

دیدم وسط حیاط، یکی ازدخترا خونی و مونی افتاده... مدام صدای جیغ و فریاد بچه هامم میاد...

 

یه نفر از در اتاق تا صدای شلیک شنیده بود اومد بیرون... دو تا نثار صورتش کردم... قبل از اینکه فرصت بکنه دقیق منو ببینه... خون کثیفش پاشید رو دیوار ...

 

من فقط یه صحنه یادمه... یادمه که دیدم سه نفر داخل اتاق ها هستن و دارن پیت نفتی را میریزن رو اسباب و وسایل دخترا... نسیم افتاده گوشه اتاق... پریا و خانمم هم با یه نفر از اون سه نفر درگیر هستن...

 

من دیگه هیچی نفهمیدم ... وقتی احساس سوختگی بدنم کردم و نقش زمین شدم ... صورتم رفت به طرف آسمون... دیدم یه تک تیرانداز پشت بوم ........ دیگه نفهمیدم چی شد...

 

چشمام باز بودا ... اما نمیشنیدم... توان حرکت نداشتم... فقط احساس کردم دو سه دقیقه بعدش یه آتیش بزرگ از اتاق داره میا بیرون... چشمام داشت بسته میشد... داشتن دونه دونه در میرفتن... خانمم یهو اومد بالا سرم... سر و صورتش خونی... نمیشنیدم... فقط یادمه بالای سرم، مدام دهنشو باز و بسته میکرد و به صورتش میزد... 

 

دیگه به زور پلکام را نگه داشته بودم... بسته شده بود اما تقلا میکردم و از لای مژه هام میدیدم که پریا با یکیشون درگیره... اونا میخوان یکی را ببرن اما پریا با چاقوی آشپزخونه... دیگه هیچی یادم نیست ...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده


  1. شهروند : لطفا قسمت 41 به بعد داستان حجره پریا ر و هم تو سایت بذارید ممنون
    پاسخ : همه قسمت ها تا تاریخ 10/3 قرار میگیرن تو سایت



  1. ghased : سلام علیکم
    میشه خواهشا ادامش را زودتر بزارید من تلگرام ندارم که از اون طریق پیگیربشم .
    پاسخ : میتونید ادامه رو بخونید



  1. مهدی : سلام.دیگه ادامش نمیدید؟؟؟
    پاسخ : ادامه قرار گرفت


ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: