close
متخصص ارتودنسی
مستند داستانی حجره پریا - قسمت 41

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 85
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 24
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 85
  • بازديد ماه : 15,180
  • بازديد سال : 45,054
  • بازديد کلي : 340,811
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

چشممو توی ماشین آمبولانس باز کردم... فقط من روی تخت خوابیده بودم... خانمم بالای سرم گریه میکرد و حدیث کسا میخوند... یه نفرم دم در آمبولانس نشسته بود و داشت خیلی ریلکس با گوشیش ور میرفت!

 

اومدم بلند شم که دیدم تمام بدنم درد میکنه... نتونستم و افتادم رو تخت ... با کلمات تقطیع شده و یه کم خسته به خانمم گفتم: «شماها خوبین؟ همه خوبن؟ کو بچه ها؟ کو دخترا؟»

 

خانمم اشکشو پاک کرد و گفت: «به هوش اومدی؟! الهی شکر! استراحت کن محمد جان...»

 

ابروهامو گره کردم و گفتم: «درست جوابمو بده! پرسیدم همه حالشون خوبه؟»

 

خانمم سرش انداخت پایین و گفت: «نمیدونم... تا جایی که من دیدم......»

 

اون آقایی که سرش تو گوشیش بود، یهو حرفای خانممو قطع کرد و گفت: «نه! همه حالشون بده! ولی تقصیر شما نیست... الان لطفا شما به فکر سلامتی خودتون باشید... بچه ها پیگیرن... ادعا نمیکنم شرایط در کنترل ماست اما از دستمون کنده هم نشده... اگر حالتون خوبه و دکتر هم تایید بکنه که براتون مشکلی نداره، با هم میریم دنبالشون!»

 

با تعجب بهش گفتم: «شما را به جا نمیارم!»

 

دیدم چیزی نگفت و دوباره رفت تو گوشیش... فهمیدم که جلوی خانمم نمیخواد چیزی بگه... منم دیگه نپرسیدم...

 

گفتم اگه دکتر تو ماشین هست، لطفا بگید همین الان بیاد... فکر کنم بتونم حرکت کنم و مشکلی نداشته باشم... راستی من چرا زخم و زیلی نیستم؟! مگه تک تیرانداز منو نزد؟!!!

 

همون آقاهه با بیسیم گفت بایستید... ماشین از حرکت ایستاد... دکتر اومد داخل و یه چکاپ سردستی کرد... گفت: مشکلی نیست... میتونید تشریف ببرید اما لطفا ندوید و کارهای سنگین نکنید... حتما آبمیوه و چیزایی که قند داره مصرف کنید که فشارتون نیفته و بتونید سر پا باشید...

 

سریع پیاده شدم ... سرم گیج بود اما اینقدر نبود که نتونم تحمل کنم... یه شکلات مخصوص بهم دادن و گفتن بخور... چند تا حرکت ساده و نرمش کردم... اسلحه و تجهیزاتمو بهم دادند... 

 

به خانمم گفتم: «برو پیش بچه ها... فعلا هم باهام تماس نگیر تا بهت خبر بدم... یکی از خانمای سازمان، تو را میبره یه جای امن... لطفا به کسی هم زنگ نزن و به کسی هیچی نگو... ینی کسی نفهمه که چه اتفاقی افتاده... برو...»

 

سه چهار نفر بودیم... نشستیم تو ماشین... گفتم: «یکی نمیخواد بگه چه اتفاقی افتاده؟! الان باید چیکار کنیم؟!»

 

همون آقاهه گفت: «دخترا زنده هستن...»

 

تا اینو شنیدم زیر لب گفتم: «الحمدلله... الهی شکر...»

 

ادامه داد: «یکیشون زخمی شده اما جای نگرانی نیست... زخم تیر نبوده... ضربه محکمی به کتفش خورده ... همین حالا با بیمارستانش تماس داشتم...»

 

منظورش زهرا بود...

 

گفت: «یکیشون هم توی اتاق بیهوش افتاده بوده... هنوز علت بیهوش بودنشو نمیدونم... اما دارن بررسی میکنن... اونم حالش بد نیست... منتظریم به هوش بیاد...»

 

نسیم... یادمه که نسیم بیهوش افتاده بود گوشه اتاق... بعدش فهمیدیدم که کار خدا بوده که اون بیهوش بیفته و بسیاری از صحنه ها را نبینه...

 

بعدش سکوت کرد... نگاش کردم و گفتم: «ادامه بدید... دنبالش... بقیشون چی شدند؟!»

 

با حالت بی حوصله ها گفت: «یکیشون گرفتار حریق شده بود... یه کم درصد سوختگیش بالاست... اما ... ینی امیدوارم... مشکلی پیش نیاد...»

 

برقم گرفت تا اینو شنیدم... گفتم: «یا فاطمه زهرا... کدومشون؟ اسمش چیه؟!»

 

گفت: «همون دختره بود که با یه نفر رابطه داشت... بهش میگفت داداش... چی بود اسمش؟!»

 

با دلهره و بلند گفتم: «یگانه!! ... یگانه؟!»

 

گفت: «آره فکر کنم... باید خودش باشه...امیدوارم جراحت صورت و گوشش... لا اله الا الله... دختره بنده خدا... سوختگی چهره برای دخترا خیلی سخته... حالا چیزی معلوم نیست... اما امیدوارم بهتر بشه...»

 

حالم داشت بد میشد... سرم تیر کشید... خیلی نگرانش شدم... حالا درسته کار اشتباهی انجام داده بود... ولی دختر شجاع و اهل علم و ... حیفه دختر مردم ... اونم با آتیش... سوختن... خدا نیاره اون روز...

 

با ناراحتی گفتم: «بقیشون... بقیشون چی شدن؟ هاجر... پریا... پریا چی شد؟!»

 

گفت: «تروریست ها میخواستن هاجرو با خودشون ببرن... که با مقاومت هاجر و حمله پریا مواجه شدن... وقتی دیدن کیف لب تاپ گردن پریاست و اونو محکم گرفته... به پریا حمله میکنن... خلاصه ... متاسفانه... الان دوتا از دخترا ... هاجر و پریا ... دست اونا اسیرن...»

 

خیلی وحشتناک بود... گفتم: «اسیر؟!! ینی الان اون دو تا دختر دست اونا اسیرن؟! چی میخوان؟! از جون اون دخترا چی میخوان؟! اونا که خیلی راحت میتونن با یه ویروس ساده، لب تاپ و هارد هاجر را نابود کنن! دیگه اطلاعات عطا هم چیز خاصی برای اونا فکر نکنم تلقی بشه! پس چیه ماجرا؟!»

گفت: «اطلاعات سیستم عطا که هاجر هکش کرده، خیلی هم ضایع و تابلو نیست! الان شما عصبانی و ناراحتی که اینجوری میگی... من و شما فرصت نکردیم که همه اطلاعات فایل ها را بررسی کنیم... اما بچه ها بررسی کردن... پر از عکس و ویس های گوناگون از اشخاص مختلف آسیایی و اروپایی بود... ضمن اینکه چیزی که بنظر ما اونا را اذیت و حساس کرده اینه که عطا در هنگام درمان، جوری فرار میکنه که تا دو روز کسی نمیفهمه فرار کرده... سازمان میت از طریق اطلاعات پرواز و راه های دیگه میفهمه که عطا پاشده اومده ایران... اومده قم...»

 

گفتم: «حالا چرا باید هاجرو ببرن؟! هاجر چه به درد اونا میخوره؟! خیلی بچگانه بنظر میاد!»

 

نفس عمیقی کشید و گفت: «منم تو همین موندم... نمیفهمم چرا اونا را با خودشون بردن؟ ... فوقش سیستم هاجرو میخواستن که اونم میشده نابودش کرد... اما دلیل بردن اونا را نمیفهمم!»

 

لحظات سختی بود... تو هیچ ماموریتی شرایطم اینقدر سخت و پیچیده نشده بود... یادمه که پرسیدم: «اصلا کار کیا بوده؟ کی به خودش جرات میده در عمق خاک ما عملیات آدم ربایی و ایذاء مردم انجام بده؟! پس ما چه به درد میخوریم؟!»

 

گفت: «من اونجا بودم... وقتی دو سه ساعت فرجه خواستم که مثلا کانالم خلوت بشه، پاشدم اومدم قم... با اطلاعات جانبی که داشتیم، حدس میزدم قراره اتفاق بزرگی بیفته اما فکر نمیکردم به این سرعت... بعیده کار میت باشه... سازمان میت از ما خیلی میترسه... مخصوصا با ضرباتی که از بچه های برون مرزی ما و سپاه قدس خورده... لابد این خورده کاری ها را میسپاره به عوامل محلیش... فریب خورده های داخلیش... خیلی وقته اینکارو میکنن... همه جا و در همه کشورها از فریب خورده های محلی همون جا استفاده میکنن... خودتون که بهتر از من میدونید... چون براشون مقرون به صرفه و آبرو نیست ...»

 

گفتم: «شما ملکوت 22 هستید؟!!»

 

گفت: «بله... شدم مامور سایه شما... ینی خودم درخواست دادم و پذیرفته شد... وقتی صحبت میکردیم، من قم بودم و موضع گرفته بودم... اما یه کم دیر رسیدم... نتونستم دخترا را نجات بدم... خیلی سریع اتفاق افتاد... اون تروریست ها هم دسپاچه شده بودن ... من متوجه شدم که شما در تیررس تک تیرانداز هستید... ببخشید مجبور شدم شما را با شلیک مغناطیسی بزنم... اگر نمیفتادید روی زمین، تک تیرانداز روی پشت بوم شما را تا الان زده بود...»

 

گفتم: «مهم نیست... من الان دارم میسوزم از اینکه اون دو تا دختر دست اونا اسیرن... الان پیشنهادتون چیه؟!»

 

گفت: «شما بگید! بالاخره شما مامور میدانی و سرتیم پرونده هستید! لابد برای چنین روزی یه فکری کردید... ناامیدم نکنید... بگید...»

 

هنوز شقیقه سمت راستم درد میکرد و تیر میکشید... یه کم ماساژش دادم... گفتم: «فقط یه راه مونده... البته اگر تا الان خراب نشده باشه...»

 

بیسیممو برداشتم ... رفتم رو خط صابر... گفتم: «صابر اعلام وضعیت!»

 

صابر گفت: «وضعیت مادر... امر بفرما حاجی! دستور!»

 

گفتم: «اعلام موقعیت!»

 

گفت: «باب الجواد دعاگوتم... بزنم به خط؟»

 

رو کردم به ملکوت 22 و گفتم: «صابر مثل یه مادر نگران، داره از دور، بچه هاشو دید میزنه... الان هم ماشین حمل اون دخترا نیروگاه، خیابون جواد الائمه است... وسط شلوغی... لطفا بذارید به سبک خودم حلش کنم...»

 

ملکوت گفت: «موافقم... بفرمایید... موفق باشید...»

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: