close
متخصص ارتودنسی
مستند داستانی حجره پریا - قسمت 50 (آخرین قسمت)

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 61
  • بازديد ديروز : 435
  • بازديد کننده امروز : 20
  • بازديد کننده ديروز : 112
  • گوگل امروز : 10
  • گوگل ديروز: 79
  • بازديد هفته : 496
  • بازديد ماه : 9,662
  • بازديد سال : 69,566
  • بازديد کلي : 350,808
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.224.118.247
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

معمولا عصرها خیلی آنتایم نیستم... مخصوصا اگر بخوام برم ملاقات کسی تو بیمارستان... بعلاوه اینکه اگر نتونسته باشم بعد از ناهار یه کم استراحت کنم، خیلی نمیشه روی اخلاق و روی خوشم حساب کرد!

 

اما اون روز، رفتم پیش بچه ها و مدتی که خانمم رفته بود پیش پریا، با بچه ها بازی کردم و یه کم هم خوابیدم. قرار بود خانمم تا غروب پیش پریا باشه تا بقیه دوستاش بتونند به درس و بحثشون برسند. شب هم قرار بود داداشش و زن داداشش پیشش بمونند.

برای عیادت از نامحرم، هیچوقت دسته گل نمیگیرم. چند تا سیب قرمز گرفتم و رفتم بیمارستان. وقتی رسیدم به در اتاقش، میشنیدم که پریا و خانمم دارن با هم مشاعره میکنند. معلوم بود که الحمدلله حال و روحیه دوتاشون خوبه و حوصله دارند.

 

در زدم و چند تا یا الله گفتم و رفتم داخل...

 

بعد از سلام و احوالپرسی های معمولی، نشستم و خلاصه ای از پرونده و سرنوشت گروهک تروریستی منهدم شده را براش تعریف کردم. خیلی آرام و بدون ناراحتی به حرفام و توصیه های امنیتیم گوش داد و خوشحال شد که همه چیز ختم به خیر شده!

 

بهش گفتم: «اگر بخوام بعدا این پرونده را به صورت خاطرات در بیارم، دوس داشتم بیشتر از آتئیست و گروه های ملحد و خداناباور و نقد عقایدشون صحبت کنم. اما مجبورم فقط اونایی که ارتباط مستقیم به پرونده پیدا میکنه و یا توی ذهنم مونده را بیان کنم. کاش میشد همه چیز گردن یه نفر نباشه و رفقای حوزوی شما اکتیوتر بشن. جوری که من فقط روند پرونده خودمو بیان کنم و مجبور نشم هم عقاید بگم... هم از تروریسم بگم... هم از نظام حوزه بگم و هم از همه چیز ! »

 

گفت: «درسته. با یه دست نمیشه همه هندونه ها را بلند کرد. بالاخره شما وظیفه و مسئولیت خودتون را دارین و رسالت شما اینه که به من و نسل من بگین که «امنیت، نه ارزان است و نه آسان!» »

 

خانمم گفت: «دلم برای یگانه خیلی میسوزه. خیلی دختر خوب و باسوادیه. کاش اونجوری نمیشد. زهراسادات میگفت گوش و صورت یگانه خیلی بهتره. اما بازم آدم دلش میسوزه.»

 

پریا گفت: «مشکلی که برای یگانه پیش اومد، ممکن بود برای هر یک از ماها پیش بیاد. اصلا هرکدوممون یه مشکل خاص خودمون پیدا کردیم. نسیم اونجوری... هاجر بنده خدا اونجوری... من اینجوری... این مشکلات، کاری به خطا و ثواب ما نداره... مشکلاتی هست که تو زندگی همه هست و بسته به همون لحظه داره... اندازه جراحت صورت یگانه، به اندازه سر و صورت هاجر و بدن من و بقیه بچه هاست...

 

امروز صبح با یگانه تلفنی حرف زدم... حرف جالبی زد... گفت: «اگر بخوایم با همه اتفاقات زندگیمون، خودمون را محکوم و سرزنش کنیم، سر از بیماری های روحی درمیاریم! کارمون درست بوده و به خاطر هیچ چیز پشیمون نیستیم. به خاطر هیچ چیز... نه مرتکب حرام شدیم و نه مرتکب کاری که مستحق سرزنش باشیم. هر چی هم شده، انتخاب خودمون بوده و از کسی طلب و کینه ای نداریم. سرمون هم میگیریم بالا و با روحیه زندگی میکنیم.» 

 

خیلی محکم و مثل همیشه سرشار از انرژی بود. به منم انرژی داد. دعا کنین خوب بشه و خاطره این روزها از زندگی همه مون کمرنگ بشه... »

 

کلمه کلمه حرفای اون دخترای طلبه پر از درس و نکته بود. با همه سختی های این پرونده، اما هیچ وقت خدمت و تامین امنیت اونا را فراموش نمیکنم.

 

به پریا گفتم: «با همه این مشکلاتی که براتون پیش اومد، بازم میخواید فعالیتتون را دنبال کنین؟!»

 

خیلی مصمم و صریح گفت: «شک نداریم. اتفاق خاصی مگه افتاده؟! مگه فضای مجازیمون از حرفهای بد و زشت ضد دین ها پاک شده که بشینیم یه گوشه و بگیم ما کارمون را کردیم؟!

 

اتفاقا اگه ما دیگه فعالیت نکنیم، اونا به هدفشون که ایجاد رعب و وحشت بوده رسیدن و همه زحمات قبلی ما هم بر باد میره! نسیم دیروز میگفت: «یه برنامه بذارین که بازم دور هم جمع بشیم... بعضی گروه های ضد دین خیلی لوس شدند... فکر کنم سایه ما را دور دیدن و دارن بازم حرفای عوام فریبانه میزنند!

 

ما فقط موقعی میتونیم ساکت بشیم و بشینیم گوشه خونه و حجره حوزه، که همه و همه چیز خوب شده باشن و آقا امام زمان هم ظهور کرده باشن و مثلا مشکل خاص دیگه ای وجود نداشته باشه و کاری از دستمون برنیاد!»

 

اون روز هر چی بیشتر با پریا و خانمم حرف میزدم، بیشتر چیز یاد میگرفتم.

 

به پریا گفتم: «یکی از ماموران بلندپایه اداره خودمون بهم گفت که به شما پیشنهاد بدم که در پژوهشکده خودمون استخدام بشین و بتونیم بیشتر و بهتر از فعالیت های پژوهشی شما استفاده کنیم. ما برای هر گروه و فرقه ای در کشور و منطقه، کارگروه ها و پژوهشکده هایی داریم که تمام زیر و زبر های اونا را بررسی میکنند... بعدش هم راهکار و بیان راه حل و اینا ... میخوام دربارش فکر کنین... جای خوبیه...»

پریا گفت: «این حسن نظر شماست... از من قوی تر هم هست و ما تازه اول راهیم... اجازه بدید به همین روال طلبگیم ادامه بدم و بتونم چند نفر دیگه هم دور هم جمع کنم و با برنامه، چند تا زن و دختر اثرگذار آزاد فاقد هرگونه وابستگی به ارگان یا سازمانی تربیت کنیم. من تازه با اساتیدم صحبت کردم و قرار شده دوره های مطالعاتی و مباحثاتی خاصی برگزار کنیم. بخاطر همه کمبودهای علمی و معنوی که دارم، هنوز خودمو لایق این پیشنهاد شما نمیدونم.»

 

لبخند زدم و رو کردم به خانمم و گفتم: «جواب رد هوشمندانه ای بود. اصلا با آخوند جماعت نمیشه بحث و کلکل کرد.

 

چشم ... هر جور صلاح میبینید... اما اداره و پژوهشکده ما سر پیشنهادشون هستند...

 

راستی شهامت و لحن حرف زدن شما چقدر منو یاد یه نفر میندازه... یکی از همکارام ... از نیروهای خودم بود...»

 

پریا گفت: «جالبه... میتونم اسمشون را بدونم؟»

 

یه آه داغ داغ از نهادم کشیدم وگفتم: «اسم که چه عرض کنم... یادش بخیر ... بهش میگفتیم: 233 »😔

 

با لبخند و تعجب گفت: «233 ؟ چه جالب! همکارای شما معمولا شخصیت های جذابی دارن... اگر خانم هستند، میتونم ببینمشون؟»

 

دیگه داشت کم کم گریم میگرفت... اما به زور بغضمو خوردم... نمیدونستم چی بگم؟ بگم برو کجا ببینش؟»

 

آآآه ...

 

شاهرودی ...

 

آآآه ... 233 ... 

 

امین...

 

اون ...

 

پریا ...

 

 

«والعاقبه للمتقین و الشهداء و الصالحین»

 

یازهرا

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده


  1. ایشن : سلام ممنون بابت مطالب مفید راستش من داستان کف خبیابان رو خوندم ازش خوشم اومد و به نظرم بهتره دیگران هم ازش با خبر بشن برا همین میخوام برا دوستامم بفرستم میتونم از. نوشته ها کپی برداری کنم چون من این داستانو از کتاب خوندم نمیخوام از نظر شرعی مشکلی برا کپی برداریش باشه
    پاسخ : فقط pdf نکنین ممنون میشم



  1. فاطمه سادات : نمیدونم چی بگم
    از جگر سوخته ام یا صورت پر از اشکم!
    فقط میتونم بگم ب حق فاطمه زهرا (س) هرجا که هستید زیر سایه فرزندش امام زمان خدمت کنید
    مدیون همتون هستیم
    ی سوال : افرادی که توی عملیات شهید میشن ب خانوادشون میگید که چه اتفاقی براشون افتاده یا اونا در جریان نیستن فق میدونن شهید شده؟
    پاسخ : ممنون از نظرتون خواهر .
    خواهر اینو یه نویسنده نوشته , نه یه مامور واقعی امنیتی !
    ولی خوب تا مقدار زیادی واقعی هست



  1. رحیل : سلام.
    میشه لطفآ بفرمایید این داستان و سایر داستان ها از روی چه منبعی اینحا نوشته میشوند؟
    رونویسی از کتاب است یا منبع دیگر؟
    پاسخ : لینک منبع آخر همه قسمت ها هست !



  1. امیر : سلام
    خسته نباشین مطالب شما بسیار جالب و تاثیر گذار بود و انشاالله هست امید وارم موفق و پاینده باشین
    چند تا سوال برام پیش امده
    ایا این داستان ها واقعیه ؟
    ایا شما طلبه هستینن ؟
    این اطلاعات را از کجا میارین
    پاسخ : سلام . نویسنده این داستان آقای حدادپور جهرمی و طلبه هستن .
    این داستان برداشتی از واقعیات و تحقیقات نویسنده میباشد


ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: