close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 3

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 402
  • کل نظرات : 69
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 28
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 41
  • بازديد ديروز : 337
  • بازديد کننده امروز : 3
  • بازديد کننده ديروز : 95
  • گوگل امروز : 4
  • گوگل ديروز: 98
  • بازديد هفته : 1,072
  • بازديد ماه : 11,745
  • بازديد سال : 33,632
  • بازديد کلي : 314,874
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.92.182.0
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

🔻 روز اول...

 

چشمام هیچ جا را نمیدید... حتی متوجه شب و روز هم نبودم... همین حالا هم از روی تخمین و احتمالات میگم یه هفته... شاید هم بیشتر بوده... وگرنه اصلا اطلاعی از وضعیت روز و شب نداشتم... هر کاری میکردم نمیتونستم عادت کنم... روز اول فقط درد داشتم و همه بدنم کوفته بود... متوجه نبودم کجا هستم و در چه شرایطی به سر میبرم... گیج بودم و تا یه کم تکون میخوردم، سرم محکم به یه چیزی میخورد... چیزی که بالای سرم بود، اینقدر محکم و سفت بود که وقتی محکم بهش برخورد میکردم تیکه هایی از اون توی سرم فرو میرفت...

 

🔻 روز دوم...

 

بخاطر درد و کوفتگی بدنم، هر چی میخوابیدم، تموم نمیشد... خستگی و درد و تنهایی و جای تنگ دست به دست هم داده بودند ... تا چشمام را باز میکردم، میدیدم تاریکه و قدرت حرکت ندارم... دوباره خودمو به خواب میزدم... بلکه خوابم ببره و متوجه زمان نشم... اما از یه جایی به بعد، دیگه خستگیم تموم شد ... دیگه خوابم نبرد ... تازه شد اول بدبختیم... چون دیگه خوابم نمیومد و مجبور بودم بیداری را تحمل کنم... با چشمای خیلی خیلی باز اما در یه جای تاریک و بدون ذره ای نور... هر چی دنبال خودم میگشتم پیدا نمیکردم... نمیدونستم کجام و قراره چی سرم بیاد...

🔻 روز سوم...

 

بیداریم تموم نمیشد... خیلی بده زور بزنی خوابت ببره تا متوجه خیلی چیزا نشی اما خوابت نبره... نمیتونستم با شرایطم کنار بیام... مخصوصا اینکه هیچ صدایی هم نمیشنیدم...

 

فکر کنین همه جا ساکته و فقط صدای ناله های خودم در اون فضا وجود داشت ... که یهو صدای کنار رفتن خاک بغل صورتم ... صدایی شبیه به کشیده شدن بدن یه چیزی ... یه چیزی مثلا شبیه مار روی خاک ها را میشنیدم... اینقدر میترسیدم و هول میشدم که دوس داشتم همونجا یه نفر سرم را گوش تا گوش میبرید و میذاشت روی سینم تا راحت بشم... اما نه من میمردم... و نه اون جک و جونورها را میتونستم ببینم... فقط ترس و دلهره و تنهایی...

 

احساس میکردم یه چیزای ریز و یا حتی بعضی وقتها درشت، از روی بدنم رد میشن... اما چون بخاطر ترس زیاد، قدرت تحرک نداشتم، از سرم رفع میشدن و یه خورده که تکون پکون میخوردن، میرفتن... اما جون و عمر و نفس منم باهاشون میرفت و تا مرگ پیش میرفتم...

 

🔻 روز چهارم...

 

دو طرف باسن و پاها و پهلوهام داشت زخم میشد... از بس خودمو روی زمین کشیده بودم... و چون نمیتونستم این ور و اون ور بشم زخم بستر گرفتم... کسانی که زخم بستر میگیرن، روی تخت و پتو و زیرانداز و تشک نرم، زخم بستر میگیرن... ولی من روی زمین و خاک و نمور و این چیزا زخم پهلو گرفتم... خیلی جام تنگ بود... فکر میکردم توی سردخونه هستم و قرار بوده بمیرم اما زنده شدم... ولی علی القاعده سرخونه ها سرد هستن... اما اونجا گرم بود... خیلی هم گرم بود... بخاطر همین نمیدونستم کجام و چه غلطی میکنم؟

 

🔻 روز پنجم...

 

دلم درد میکرد... موقع عادت ماهانم بود... هرچی دستمو فرو میکردم توی دل و شکمم تاثیری نداشت... نمیدونستم اگر در اون وضعیت، عادت بشم چه خاکی باید تو سرم بریزم... تا اینکه متاسفانه... بر خلاف هر ماه که مضطربه بودم و دیر و زود میمومد، به خاطر شدت ترس و دلهره ای که در اون شرایط داشتم، یهویی و با شدت هر چه تمام تر خون دفع میکردم... اینقدر عادت ماهانه اون موقع شدید بود که چند بار تهوع کردم... به خاطر بوی تعفن و خون داغ و شرایط کثیف و ترسناکی که داشتم...

 

معجون عجیبی شده بود... احساس کسی داشتم که توی چیزی شبیه چاه دسشویی افتاده باشه... بوی استفراغ و خون حیض و عرق و نم و ... حتی ... چیزای دیگه ای که هر کسی دفع میکنه...

 

ادامه دارد...

 

کانال دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: