close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 4

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 402
  • کل نظرات : 69
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 28
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 52
  • بازديد ديروز : 337
  • بازديد کننده امروز : 3
  • بازديد کننده ديروز : 95
  • گوگل امروز : 4
  • گوگل ديروز: 98
  • بازديد هفته : 1,083
  • بازديد ماه : 11,756
  • بازديد سال : 33,643
  • بازديد کلي : 314,885
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.92.182.0
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

🔻 روز ششم...

 

توی خون حیض دست و پنجه نرم میکردم... خونی که در شرایط عادی هم حالم را به هم میزد و ازش متنفر بودم... هر چی دعا برای مرگ و مردن میکردم دعاهام مستجاب نمیشد... تمام بدنم درد میکرد... درد کتک چند روز پیش... درد شکنجه های گذشته... درد رحم و شکمم... اینقدر ناله و جیغ کشیده بودم که حتی صدای خودمو نمیشنیدم... فقط دعا میکردم بدنم کرم نزنه... چون خون رحم و زخم بدنم و خاک توی قبر و خلاصه همه چیز برای کرم زدن و گندیده شدن مهیا بود... 

 

🔻 روز هفتم...

 

تا یه هفته هیچ جا را نمیدیدم... هفت شب و هفت روز... بعدا یکی برام گفت که اونا اعتقاد داشتن که اگر زندانی را به مدت یک هفته در یه جای نمور و تاریک مثل «قبر» نگه داشتی و خوراک مار و عقرب نشد و بالاخره زنده موند، تقدیرش اینه که زنده بمونه و حداقل تا دو سه ماه دیگه زنده باشه... زنده باشه تا بعدا براش تصمیم بگیرن که چیکارش کنن؟!

اینقدر اون یه هفته سخت و دشوار بود که همش ناله میکردم و دست و پا میزدم... هم درد داشتم و هم زخم و زیلی بودم... نمیشد پاشد نشست و یا چاردست و پا راه رفت... چون فاصله کف و سقفش، کمتر از 60 سانت بود!! و تمام اون محیط هم بیشتر از یک در دو نبود...

 

ینی منو دفن کرده بودند... جوری هم دفن شده بودم که باید با تمام عوامل و جونورهای طبیعی زیر زمینی دست و پنجه نرم میکردم...

 

اغراق نمیکنم... چرا که جایی هم برای اغراق نمیمونه... اما برای زنده موندن، مجبور بودم به هر چی میتونستم چنگ بزنم و بعد از اینکه له و نابود شد... ینی همون مورچه ها و سوسک ها را شکار کنم و بعد از کلی تهوع و چندش، بندازم توی دهنم که حداقل زنده بمونم...

 

دیگه حالم از خودم بهم میخورد و نمیدونستم چرا خدا منو نمیکشه که راحت بشم؟!

 

تا اینکه... من مردم...

 

⚫️ اما ... وسطای مردنم بود که...

 

احساس ضربه کردم... ضربه اول... ضربه دوم... یه چیزی مثل کلنگ و بیل...

 

 احساس کردم یه نفر داره با قدرت هر چه تمام تر، کلنگ میکوبه به بالای سرم... میکوبه به تن و بدنم... صدام در نمیومد... فقط میفهمیدم که صدا داره یواش یواش میاد پایین... داره به من نزدیکتر میشه... وقتی ضربه میزد، تمام فضایی که در اون بودم، به لرزه در میومد...

 

تا اینکه به سنگ الحد رسید... همونجوری که میخواستند سنگ ها را بردارند، کلی خاک ریخت روی صورتم و توی دهنم... چشمام باز نمیشد... همونجوری که سرفه میکردم و چشمام را میمالیدم، متوجه شدم که نور خورشید محکم به صورتم برخورد کرد و نمیتونستم سرمو بالا بگیرم...

 

دستمو گرفته بودم جلوی صورتم... نمیتونستم دستمو بردارم... دست دو نفر را احساس کردم... قوی پنجه و بزرگ... منو مثل یه مرغ گرفتند و انداختند توی ماشین و حرکت کردند...

 

تا اینکه یواش یواش تونستم خاک ها را از چشمام بیارم بیرون و صورتمو یه کم تمیز کنم و یه ذره چشمامو باز کنم... هنوز باز نکرده بودم که یه نفرشون مثل اینکه متوجه شد، فورا یه کیسه کشید روی سر و صورتم... نذاشت جایی را ببینم...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: