close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 5

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 87
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 24
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 87
  • بازديد ماه : 15,182
  • بازديد سال : 45,056
  • بازديد کلي : 340,813
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

نمیدونم چند ساعت رانندگی کرد... هیچ صدایی جز صدای رانندگی و ماشین نمیشنیدم... بیشتر دقت کردم... اما صدای ماشین دیگری هم نمیشنیدم... نه صدای بوق... نه صدای آدما و نه هیچ چیز دیگه! مثل اینکه داشت در یه جای خیلی خیلی خلوت رانندگی میکرد... جایی شبیه کویر یا دشت و یا مثلا خارج از شهر و آبادی!

 

متوجه بودم که چند نفر توی ماشین هستند اما اصلا با هم حرف نمیزدند... به خاطر همین نمیتونستم بفهمم که با چه کسانی طرف هستم و چه زبون و اصل و نسبی دارند؟

 

فقط یادمه که یکیشون عطسه کرد... دو بار... دیگه هیچ صدایی نیومد... 

من اسامی ماشین ها را وارد نیستم بخاطر همین هم از روی صدای ماشین، نمیتونم بگم چه ماشینی بود که داشت منو میبرد... ولی هر چی بود، ماشین سرحال و پر شتابی بود... چون یادمه که از جاهای غیر آسفالت و سنگ و لاخ و پست و بلند که رد میشد، مشکلی نداشت و فقط منو مثل توپ، این ور و اون ور مینداخت!

 

برام سوال بود که چرا توی اون قبر خفه نشدم؟!... علی القاعده باید به خاطر کمبود اکسیژن میمردم... ولی انگار یه جورایی هم شاید یه سوراخی چیزی برای هوا داشته ... نمیدونم... اما وقتی داشتن منو با ماشین میبردند، خیلی نفس میکشیدم... مشکل تنفسی برام پیش اومده بود... خاک و خون هم که وارد گلوم شده بود و خودم امیدی به ادامه حیات نداشتم...

 

به شدت ضعف داشتم و لب و دهانم عطش داشت... چون یه هفته بود که نه آبی خورده بودم و نه هیچ چیز دیگه ای! جز همون حشرات چندش آوری که گفتم...

 

بعد از یک هفته حالت سکون و دفن، حالا در شرایطی بودم که داشت تمام دنیا دور سرم چرخ میخورد... اینقدر راهش طولانی بود و در حین رانندگیش این ور و اون ور پرت میشدم که تهوع کردم و دو سه بار آوردم بالا... داشتم به یه حالت خاصی میرفتم... حالتی مثل بی هوشی... اما اندکی متوجه بودم... بی حال بی حال شده بودم...

 

تا اینکه بالاخره ایستاد...

 

من که کلا بی حال و بی جون بودم... حتی توان تکون خوردن هم نداشتم... فقط فهمیدم که یه نفر منو انداخت روی شونش ... بدن ضعیف من مثل یه گوشت آویزون در مغازه های قصابی شده بود...

 

به زور نشوندنم روی صندلی که در یه اتاق نسبتا کم نور بود... خیلی هواش سرد بود... داشتم میلرزیدم... نمیتونستم خودمو کنترل کنم... حتی اون لحظه خودمو خراب کردم... فکرم داشت منفجر میشد... چون وقتی خیلی ضعیف میشم، فکر و ذهنم نزدیکه منفجر بشه...

 

نمیتونستم چشمام را باز کنم اما به زور تلاش کردم مژه های چشممو از هم باز کنم و از لا به لای مژه هام ببینم کی جلوی روم نشسته؟

 

دیدم یه مرد تقریبا 50 ساله با ریش بلند و یه کلاه مشکی خیلی کوچیک روی سرش و در حال تمیز کردن لای دندوناش رو به روی من نشسته...

 

پاشد اومدم نزدیکم... خم شد و صورتشو آورد نزدیک گوشم و گفت: «خدا نخواست بمیری... من هم تلاشی برای مردنت نمیکنم... نه اینکه به دردم بخوری... نه... خیلی بی مصرف تر از این حرفهایی... اما خوشم میاد با کسانی که خدا واسطه زندگی و زنده موندنشون میشه چند روز زندگی کنم و ببینم چطور آدمایی هستند...»

 

بعد به اون نفری که منو روی شونش انداخته بود و آورد بود اونجا اشاره کرد تا منو ببره! اونم منو دوباره از روی صندلی بلند کرد و انداخت روی شونش و راه افتاد...

 

هنوز از اون اتاق نرفته بودم بیرون که اون بازجو اومد دنبالم و دوباره صورتشو آورد نزدیک صورتمو و با یه لبخند کثیف و عصبی بهم گفت: «به زودی همدیگه را میبینیم... فقط تلاش کن زنده بمونی... برو ...»

 

وارد یه راهرو شدیم... دو طرفش اتاق های جمعی و انفرادی بود... صدای ناله و جیغ های بلند و وحشتناک میومد... اینقدر صداها زیاد بود که دیگه صدای پای اون غولی که داشت منو با خودش میبرد نمیشنیدم...

دقیقا یادمه که اون لحظه، دلم برای قبر و دفن و شرایط قبلیم تنگ شده بود... همش میگفتم کاش هنوز توی قبر بودم و خوراک مار و عقرب ها میشدم... اما اینجا نمیومدم...

 

انواع صداها و زبان ها را میشد در اون راهرو شنید... مشخص بود که زندان اون منطقه، محله و شهر و وطن خودم نیست... با انواع و اقسام زبان ها و گویش ها داشتند ناله میکردند... عربی... انگلیسی... آلمانی... چه میدونم... با همه زبان ها...

 

راهروی طولانی بود... هنوز به تهش شاید نرسیده بودیم که چند تا پله... شاید مثلا 20 تا پله خورد و رفتیم پایین... اون جا هم وضعیت همینطور بود... ظاهرا چند طبقه بود... همش هم همین وضعیت را داشت...

 

چند متر جلوتر که رفت، در یکی از اون دخمه ها را باز کرد و منو محکم پرت کرد اونجا... فهمیدم که روی دست و پای چند فر افتادم اما نمیدیدم و دیگه هم متوجه نشدم چی شد...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: