close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 6

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 93
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 25
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 93
  • بازديد ماه : 15,188
  • بازديد سال : 45,062
  • بازديد کلي : 340,819
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کم کم به هوش اومدم و چشمامو تونستم باز کنم... فهمیدم که دو سه نفر بالای سرم نشستن... یکیشون به زبون خودمون به اون یکی گفت: به هوش اومد؟

 

اونم به زبون خودمون جوابش داد: «آره... کاش سریعتر بهش یه کم آب میدادیم و یه کم چیز میتونست بخوره!»

هنوز نمیتونستم از سر جام پاشم... همونجوری که خوابیده بودم، آب و یه کمی هم نون خشک ریختند توی حلقم... یواش یواش تونستم بخورم و یه کم ته گلوم از خشکی و بی حالی در اومد... بازم ادامه دادند... دو سه قلپ آب دیگه و چند تا تیکه نون خشک دیگه هم خیس کردند و به خوردم دادند...

 

بیشتر از اینکه به فکر حرفایی باشم که اونا به هم میزدند، تلاش میکردم سایه مرگ و مردن را از سر خودم رفع کنم و توی اون خوک دونی کثافت که توحش در اون موج میزد، بتونم نفی بکشم!

دو سه ساعت به همون وضعیت بودم... یکی دو نفر از اون خانمهایی که اونجا بودند، شروع کردند و از پایین پاهام شروع کردند به ماساژ دادن ... تا گردن و پشت گوشام... معلوم بود که تقریبا یه چیزایی بلدند و دارن تلاش میکنن که خون در بدنم بیشتر جریان پیدا کنه و آثار کوفتگی حاصل ضرب و شتم ها و خستگی مفرط از بدنم بیرون ببرند!

 

چند ساعتی گذشت... نمیدونم شب بود یا روز... تا اینکه یه کم تونستم تکون بخورم و دست و پاهام را بیشتر جمع و جور کنم و گردن بکشم و یه نگاه به اطرافم بندازم.

 

دیدم توی یه اتاق سه در دو، چهار نفر زن و دو نفر مرد هستیم... حتی جا برای دراز کردن پاهامون هم نبود... کم کم چشمامو بازتر کردم و بهشون نگاه کردم... گوشامو تیزتر کردم و حرفاشون را شنیدم...

 

همشون به زبون خودمون حرف میزدند... یه کم گویش ها و لهجه شون با هم فرق داشت اما حرفای همدیگه را میفهمیدند و به هم جواب میدادند... خیلی راحت... فقط بعضی از کلمات را گیر داشتند که اونم با توضیح، منظورشون را به هم میفهموندند.

 

خیل آروم و طبیعی با هم ارتباط داشتند و البته تا حد زیادی، حریم همدیگه را هم حفظ میکردند... به خاطر همین فهمیدم مسلمون هستند و اهل خرابکاری و کثافت کاری و اذیت همدیگه نیستند. یه کم خیالم راحتتر شد.

 

بعد از مدتی که اونجا بودم، زبون منم یواش یواش باز شد و شروع کردم باهاشون حرف زدم. اولش سر تکون میدادم و دقت میکردم... بعدش هم جواب بله یا نه ... تا اینکه تونستم کلمه به کلمه حرف بزنم.

 

با خودم میشدیم چهارتا زن ... یکیشون که از بقیه مهربون تر و مومن تر به نظر میرسید، خیلی زحمت منو میکشید و از وقتی رفتم اونجا مثل خواهر بزرگتر ازم حمایت میکرد. اینقدر که حتی بعضی شبها سرمو میذاشتم توی بغلش و یه کم از ترس و وحشتی که از شنیدن داد و بیداد و ناله های اطرافم میشنیدم کمتر میشد.

 

بهش میگفتند «ماهدخت» . البته خیلی هم خوشکل و ورزیده بود. از هممون خوشکلتر بود. واقعا توی چشم بود. جوری که اون دو تا مردی که با ما توی اون دخمه بودند، گاهی بهش زل میزدند اما بی احترامی نمیکردند! سر و شونه و هیکل چالاکی داشت. جوری که فکر میکردم مانکن بوده و قبلا توی ماهواره دیدمش. اینقدر با مزه بود و مهربون که جذابیتش را بیشتر میکرد. محبتش به همه میرسید اما به من بیشتر.

 

میگفت حدودا بیست ساله که در انگلستان زندگی کرده و درس خونده و به خاطر همین، یه کم زبان مادریش را چندان فصیح نمیتونه بیان کنه. انگلیسی را خیلی سریع و زیبا حرف میزد ولی زبان مادریش را به خاطر فاصله زیادی که پیدا کرده بوده، نمیتونست بدون نقص ادا بکنه.

 

اسم یکی دیگشون «لیلما» بود. یه کم لکنت زبون داشت. میگفت از وقتی اومده اونجا اینطوری شده! زن خوبی به نظر میرسید. شوهر و بچه و این حرفها هم داشته. بخاطر همین خیلی دلم براش میسوخت. چون بعضی وقتا یاد بچه هاش میفتاد و از خواب میپرید و میلرزید.

 

از حرفاش معلوم بود که مکتب خونه داشته. به بچه ها قرآن و حدیث و شعر یاد میداده. اما شغل اصلیش آشپزی بوده و از راه آشپزی خودش و شوهرش امرار معاش میکردند. معمولا کارای تمیز کردن و پانسمان و اینا را اون انجام میداد. از بس کدبانو بود.

 

یکی دیگشون هم اسمش «هایده» بود. معلم بوده. از شوهرش طلاق گرفته بود و تا قبل از دستگیریش، تنها زندگی میکرده. وضع مالی و زندگیش خوب بوده. خیلی ثروتمندانه زندگی میکرده. بخاطر همین تحمل اوضاع اونجا خیلی براش سخت و غیر قابل تحمل بود. مدام سرفه میکرد و بعد از دو سه ماهی که اومده بود اونجا، هنوز به شرایطش عادت نکرده بود. یه کم مغرور بود... چون کلا اونجوری بار اومده بود... ولی باهاش تقریبا راحت بودم...

اسم خودمم «سمن» هست. استاد زبان خودمون هستم. «دری و پشتو» تخصصی را توی دانشگاه درس میدم. یکی دو سالی هم انگلستان درس خوندم. پدرم با وجود اینکه آخوند سنتی محله خودمون بود اما خیلی به درس خوندن بچه هاش مخصوصا دختراش توجه داشت. من و نه تا خواهر و چهار تا برادرام را تا میتونست تامین کرد و کاری کرد که درس بخونیم. پدرم مدت کمی هم قم درس خونده و شاگرد آیت الله جعفر سبحانی و آیت الله احمد عابدی بود و بعدش برگشته بودیم وطنمون.

 

من چند تا مقاله چاپ شده در نشریات جهانی هم دارم. اینقدر به زبان و کارم علاقه داشته و دارم که زبان معادل و متممش را «زبان فارسی» انتخاب کردم و حتی زبان فارسی هم خیلی کار کردم و بعضی از اشعار و منظومه های مثنوی را هم سر کلاس میخوندم و تفسیر میکردم.

 

هممون اهل افغانستان بودیم. حتی اون دو تا مرد. البته یکی از اون مردها چشمش خیلی ضعیف بود... تا حد نابینایی! اما کور نبود. میگفتن زیر بار شکنجه ها میزان زیادی از بیناییش را از دست داده. اون یکی مرد هم از نظر بدنی، درب و داغون بود. اما خیلی جدی و جا افتاده. حدودا پنجاه ساله. هر دوشون از اعضای مجاهدین بودند که در درگیری های مسلحانه دستگیر شده بودند اما اون موقع از شرایط و احوال و اعتقاداتشون تا مدت ها اطلاع نداشتم...

 

ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: