close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 7

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 94
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 25
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 94
  • بازديد ماه : 15,189
  • بازديد سال : 45,063
  • بازديد کلي : 340,820
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

من نمیدونستم کجا هستیم. خیلی برام سوالات مختلفی مطرح بود. اما به هیچکدومش هم به این سادگی نمیتونستم برسم. چون جایی گیر کرده بودم که بقیشون هم مثل خودم بودند.

 

اما اون چیزی که مشخص بود، این بود که افغانستان نیستیم. چون خیلی صداها و صحبت ها و ناله های خاصی را اطرافمون میشنیدیم. اینکه فکر کنم و مطمئن بشم که افغانستان نیستیم، خیلی منو بیشتر میترسوند و آزارم میداد.

 

تا اینکه وقتی بقیشون خواب بودند، من و ماهدخت بیدار بودیم و پیش هم دراز کشیده بودیم. به هم میگفتیم خواهر ! اینجوری بیشتر به هم نزدیکتر میشدیم و آرامش پیدا میکردیم.

گفتم: «خواهر!»

 

گفت: «جان خواهر!»

 

گفتم: «اینجا کجاست؟ ینی اینجا کدوم کشوره؟»

 

گفت: «منم مثل تو ! چی بگم؟»

 

گفتم: «تو خیلی وقته اینجایی. اگه میدونی بهم بگو!»

 

گفت: «نمیدونم اما فکر کنم یه جای دور... خیلی دور... جایی که کسی نه میدونه کجاست و نه میتونه پیدامون کنه...»

 

گفتم: «من خیلی میترسم... احساس میکنم زنده از اینجا بیرون نمیریم... مگه جرم و گناه من چی بوده؟ اصلا چرا باید منو بیارن اینجا؟»

 

گفت: «هیچ کس از جرم و کار بدش خبر نداره! این حرفهایی که تو الان داری میزنی، ما خیلی وقت قبل به هم زدیم و جوابی هم نگرفتیم. خودتو با این سوالات درگیر نکن جان خواهر!»

 

گفتم: «دارم دیوونه میشم. مادر و پدرم میمیرند از دوری من... اونا خبر ندارن... مخصوصا مادرم که ناراحتی قلبی هم داره!»

 

گفت: «فکر خودت باش! من تو زندگیم یاد گرفتم که مهم ترین کسی که تو زندگیمه، خودم هستم. چون تا خودم نباشم و خوب و سرحال نباشم، میشم بدبختی دیگران! پس فکر زنده موندن و سالم موندن خودت باش و اینقدر به پدر و مادرت فکر نکن. اونا دیگه تا الان حرص و ناراحتی که نباید میخوردند، خوردند و کاریش هم نمیشه کرد. مخصوصا بابات که میگی آخوند سنتی هست و لابد آبرودار و این حرفها ... خب خبر گم شدن دخترش و چند هفته نبودنش خیلی سنگین بوده و هست. اما همینه دیگه... کاریش نمیشه کرد... فکر خودت باش دختر جون!»

 

گفتم: «تو چقدر راحت حرف میزنی؟ چقدر راحت از آب شدن پدر و مادر بیچارم حرف میزنی! من نمیتونم به اونا فکر نکنم. حتی وقتی هم که برای فرصت مطالعاتیم رفته بودم انگلستان و اونا میدونستند که سالم و سرحال هستم، بازم حرص میخوردند و پیر و پیرتر میشدند... بدت نیادا ... اما تو با پدر و مادر خودت هم همینجوری؟!»

 

آه سردی کشید و یه کم خودشو جا به جا کرد و زیر لب گفت: «پدر و مادر خودم ... هه ... کدوم پدر و مادر ... دلت خوشه!»

 

چیزی نگفتیم و خوابمون برد...

 

ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: