close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 8

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 28
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 282
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 55
  • بازديد کننده ديروز : 79
  • گوگل امروز : 62
  • گوگل ديروز: 160
  • بازديد هفته : 1,310
  • بازديد ماه : 18,318
  • بازديد سال : 56,971
  • بازديد کلي : 338,213
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.225.59.14
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

شاید هنوز به دو ساعت نکشیده بود که با صدای کوبیده شدن لگد به در سلولمون یهو از خواب پریدیم ... خیلی وحشتناک بود... من نفسم بالا نمیومد... به در همه سلولها میزدند و همه را بیدار میکردند...

 

هایده گفت: «احتمالا بازم هوس هواخوری کردند... خدایا نه ... من تحملش ندارم...»

 

لیلما تلاش کرد به زور حرف بزنه و با لکنت شدیدش گفت: «ممممن هههنوز خخخخون رررریزی دددددارم... خخخخخدا منو ببببکشه که اییییینجوری اااااسیر و اااااجیر نننننموننننم...»

 

از حرف زدن اونا تپش قلب منم بالا رفت...

از ماهدخت پرسیدم : «چه خبره؟ چیکارمون دارن؟»

 

ماهدخت با ناراحتی گفت: «شنیدی که ... لابد کارخونه های لوازم آرایششون بازم نیاز به جنین انسان داره که بتونن محصولات با کیفیت تری تولید کنند...»

 

با وحشت گفتم: «نه ... تو را خدا دیگه ادامه ندید...»

 

به گریه و ناله افتاده بودم... خیلی وحشت زده شده بودم... جوری که حتی نفس عمیق هم نمیتونستم بکشم... حتی تو خواب هم نمیدیدم که یه روز مجبور باشم در چنین شرایطی زندگی کنم...

 

ماهدخت که تلاش میکرد خودشو کنترل کنه، گفت: «دخترا آروم باشین... اینجوری فقط دارین خودتون را قبل از فاجعه از بین میبرین... چاره ای نداریم... فقط کاری کنین که زود تموم بشه و خودتو خلاص کنین... اگه ناراحتی و بد قلقی در بیارین، هم وحشی تر میشن و هم آزارشون بیشتر میشه...»

 

من که دیگه داشتم میمردم، با گریه و عصبانیت داد زدم و گفتم: «چی داری میگی؟ اصلا میفهمی چی داری میگی؟ من فاحشه نیستم... من اهل این حرفها نیستم...»

 

ماهدخت اومد نزدیکم و سرمو آروم گرفت تو بغل و گفت: «به خدا ما هم فاحشه نبوده و نیستیم... ما هم شرافتمندانه زندگی میکردیم... میگی چیکار کنیم؟ تن در ندیم؟ نمیشه که ... زجرکشمون میکنن... آروم باش... سختیش یکی دو بار اوله...»

 

من فقط میلرزیدم و گریه امونمو بریده بود...

 

تا اینکه یهو مثل سگ، سه چهار نفر پریدند داخل... همشون چهره هاشون پوشیده بودند و مجهز به انواع شوکر و اسلحه و این چیزا...

 

من همش منتظر بودم که ما سه چهار تا که داشتیم جیغ میکشیدیم و ناراحت بودیم را به زور بگیرن و ببرند و ...

اما ...

 

متعجبانه...

 

اونا رفتند سراغ اون دو تا مرد و به زور بردنشون...

 

ما داشتیم شاخ در میاوردیم... متعجابه به هم زل زده بودیم...

 

صدای نفس نفس زدن همدیگه را میشنیدیم...

 

با بهت و تعجب گفتم: «اینجا چه خبره؟»

 

ماهدخت که عرق روی پیشونیش را داشت پاک میکرد، گفت: «مثل اینکه امشب ... نوبت ما نیست...»

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: