close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 9

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 63
  • بازديد ديروز : 435
  • بازديد کننده امروز : 20
  • بازديد کننده ديروز : 112
  • گوگل امروز : 10
  • گوگل ديروز: 79
  • بازديد هفته : 498
  • بازديد ماه : 9,664
  • بازديد سال : 69,568
  • بازديد کلي : 350,810
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.224.118.247
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

انتشار قسمت نهم داستان دردناک

⛔️⛔️⛔️ نه ! ⛔️⛔️⛔️

👈 یا میفهمم یا میمیرم؟!

آخرین کسی بودم که خوابم برد و تا ساعت ها بعد از اون ماجرا خوابم نمیبرد. داشت چشمام گرم میشد که اون دو تا بیچاره را آوردند...

 

وقتی صدای در اومد و میخواستند اون دو تا را بندازن داخل، فهمیدم که اون سه تا دختر هم یه تکون خوردند... معلوم بود بیدارن... یه کم سرمو بلند کردم تا ببینم اون دو تا را ... که ماهدخت خیلی آروم ... در گوشم گفت: «بخواب دختر ... نگاشون نکن... بذار به درد خودشون بسوزن... بخواب ...»

 

بگذریم...

ما فقط از روی ساعت هایی که مثل سگ های وحشی میریختن داخل سلول ها و جدامون میکردن و کتک و شکنجه و تجاوز و این چیزا بود میفهمیدیم که یه روز دیگه شده و ما هنوز زنده ایم... زنده که نه ... مرده متحرک شدیم...

 

تا اینکه یه روز که خیلی خسته بودیم و داشتیم دونه های سیاهی که وارد بدن و موهامون شده بود و نمیدونستیم چیه؟ از خودمون جدا میکردیم... تحملم تموم شد و به ماهدخت گفتم: «من هنوز نمیدونم به چه جرم و گناهی اینجا هستم؟ اصلا چرا باید ما اینجا باشیم؟ ما حق داریم که اعتراض کنیم! به شما گفتن چرا اینجا هستین؟»

 

هایده که خیلی اون روز اذیتش کرده بودند گفت: «ما هم نمیدونیم چرا اینجا هستیم؟ اصلا نمیدونیم اینجا کجاست؟ میگن یه جزیره دور افتاده است...»

 

لیلما که از چهره و لباش معلوم بود که داره زور میزنه که یه چیزی بگه گفت: «ممممیگن ححححداااااقل دددددو سه طططبقه زییییر ززززمین هههستیم... ببببخاطططططر ههههمین هههوا رد و بببدل نننمیشه و دددددونه دددددونه دددارن میمیرررن و ااااگه هم نننمیرن، خخخوراک ممموش و کک و جک و جججونورای اییینجا مممیشن!»

 

با بغض و داد و صدای گرفته و جیغ گفتم: «اینا جواب من نیست! چرا باید منو بدزدن و بیهوش بکنن؟ چرا وقتی به هوش میام، باید ببینم منو چال کردن؟ منو چرا باید دفن و چال بکنن؟ اصلا نمیتونم هضم بکنم! داره دیوونه میشم... مگه من چیکار کردم؟ من اینجا چی میخوام؟ من داشتم راحت زندگیمو میکردم ... من تحصیلکرده هستم و اهل مطالعه و زبان کشور خودم و زبان فارسی! من که خرابکار و تروریست و این حرفها نبودم... من باید برم بیرون!»

 

پاشدم و با سرعت رفتم دم در سلول ... با دو تا مشت به در فولادی سلولمون میزدم و با صدای بلند داد زدم: «منو بیارین بیرون! کثافتا ... مگه من چیکار کردم؟ شما کی هستین؟»

 

همین طور که تو حال خودم بودم و مدام از دست ماهدخت و هایده و لیلما که داشتن منو میگرفتن و آرومم میکردن فرار میکردم، دیدم یه لحظه دریچه کوچیک بالای در سلولمون باز شد... یه صورت پوشیده شده... فقط دو تا چشم گرد و خشن مشخص بود... اشاره کرد «بیا بیرون!»

 

دلم ریخت پایین... آب دهنمو قورت دادم ... ماهدخت گفت: «آخه دختر مگه مغز خر خوردی که اینجوری خودتو گرفتار میکنی؟! خوبه حالا ببرنت و لاشه برگردی!»

 

با حالتی که دندونامو از خشم و ناراحتی روی هم فشار میدادم، با داد گفتم: «مهم نیست... یا میمیرم یا میفهمم که چرا اینجام!»

 

در باز شد ... قلب منم داشت میزد بیرون ... حالتی از خشم و ترس داشتم... دو نفر اومدن بیرون ... به محضی که اومدن داخل، دخترا از دور و برم رفتن کنار ... پس افتادن... دلشون نمیخواست اونا را هم ببرن... حق داشتند ...

 

اون دو نفر به من اشاره کردن که برم بیرون!

 

رفتم...

 

دستمو آوردم جلو ... دستنبد زدند ... اما کیسه ننداختن رو سرم!

 

یه نفرشون جلو بود و اون یکی هم پشت سرم... همینجور که داشتیم میرفتیم جلو، دور و برم را میدیم... میدیدم که بقیه سلول ها یا دارن جیغ و ناله میزنن ... یا مامورای نقاب دار ریختن داخل و مشغول آزار خانم ها هستن ...

 

حالم داشت به هم میخورد... پیش چشمام سیاهی رفت... کف اون سالن، پر از خون و کثافت بود... برگشتم پشت سرمو نگاه کنم... میخواستم تا قبل از اینکه غش بکنم، بدونم چند تا سلول تو اون طبقه هست و کلا شلوغیم یا نه؟

 

دیدم حداقل 100 تا سلول تو اون سالن بود... 100 تا ... شاید هم بیشتر... از بس زیاد بود... ظاهرا همش هم پر بود... چون همینطور که میرفتیم جلوتر، از همه سولول ها داد و بیداد شنیده میشد...

 

با خودم فکرش میکردم که اگر مثلا پنج طبقه باشه اینجا ... در هر طبقه هم 100 تا سلول ... در هر سلول هم حداقل پنج شش نفر باشن ... وای خدای من ... پناه بر خدا ... ینی لااقل 3000 نفر دارن در اون وضعیت با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم میکنن! 3000 نفر ... شاید هم بیشتر بودند... چون وقتی رفتیم طبقه پایین، وسط سالن هم کلی سیاه پوست... اعم از زن و مرد اونجا بود که هنوز تکلیفشون روشن نشده و تقسیم نشده بودن و فقط در حال خورد و خاکشیر شدن بودند!

 

دیگه داشتم میوفتادم... از بس مظلومیت دیده بودم و صداشو شنیده بودم...

 

تا اینکه بالاخره رسیدیم به جایی شبیه دفتر کار ... اما ... یادم که میاد، نفسم بالا نمیاد... ظاهرش شبیه دفتر کار بود ... اما اتاق بغلش، شبیه حموم های قدیم بود...

 

وقتی رفتم داخل، دیدم همون مردی که چند روز پیش دیده بودمش و کلاه کوچیک و ریش بلند و اینا داشت ... در حال مطالعه کتابی بود و مدام خودشو تند تند به جلو و عقب تکون میداد...

 

بالاخره یه کم داشتم متوجه اطرافم میشدم...

 

ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: