close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 11
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

مستند داستانی ناب

کم کم چشمام داشت باز میشد... رمق نداشتم... تا پیش پای عزرائیل رفته بودم... اولش که به هوش اومدم و هنوز نای حرکت نداشتم، فکر کردم از دنیا رفتم و وارد یه دنیای

داستان «نه!» - قسمت 11

👈 پر 😔

👈 پر 😔

👈 پر 😔

کم کم چشمام داشت باز میشد... رمق نداشتم... تا پیش پای عزرائیل رفته بودم... اولش که به هوش اومدم و هنوز نای حرکت نداشتم، فکر کردم از دنیا رفتم و وارد یه دنیای دیگه شدم... اما وقتی قیافه اون یهودی بد ترکیبو دیدم که بازم داره ذکر و ورد میگه و خودشو جلو عقب میکنه، فهمیدم متاسفانه هنوز زندم و حالا حالاها باید تحمل کنم!

 

وقتی چشمام را به زور، نیمه باز کرده بودم، اومدم پیشم و صورتشو نزدیک چشمام آورد و گفت:  

«سفر بخیر! چطور بود؟ یه دو ساعت دست و پا زدی... یه شنای حسابی کردی... یه چند قلپ آب خوردی... احساس شعف انگیز خفگی کردی با اینکه اصلا آبی در کار نبود... راستی نهنگ هم دیدی؟ ماهی چطور؟

 

میدونی چیه؟ اینقدر این احساس خفگی و غرق کاذب، استرس و آدرنالینش بالاست که یه شب تصمیم گرفتم خودمم امتحان کنم! آره ! خودم! آمپولا آماده کردم و خودمو بستم به همین صندلی...

 

اما جراتش نداشتم... ترجیح میدم تماشاچی باشم ... تا اینکه بخوام خودمم تجربه کنم... بهت تبریک میگم... تو زنده موندی... پنجاه درصد احتمال داشت که به زندگیت بگی «نه» و برای همیشه بخوابی!

 

اما منم بچه نیستم... میدونم برای کسی با این سایز اندام، چقدر باید مصرف کرد؟!

 

راستی گفتم اندام ...»

 

من لخت و عور بودم ... روی صندلی مرگ... فقط یه چیزی تنم بود... از چیزی که میترسیدم داشت پیش میومد و ... صندلیم را با وحشی گری انداخت روی زمین... حتی توجهی به تموم نشدن عادتم هم نداشت... مثل سگ وحشی، چسبید به پر و پاچم و...

 

خدا نیاره برای کسی... لحظات سختیه... مخصوصا برای کسی که یه عمر خودشو نگه داشته... فقط جیغ میکشیدم و از خدا طلب مرگ میکردم... حاضر بودم همون موقع عذاب الهی بیاد و حتی خودمم تو زمین فرو برم ...

 

لحظات بعد از تجاوز، برای هر دختر پاک و بی برنامه ای، از خود لحظه تجاوز، هزاران بار بدتر هست... دیگه کار از گریه و آه و ناله و نفرین گذشته... اگر اهل و شیر پاک خورده باشی، احساس میکنی پست ترین موجود روی زمین هستی... احساس یه نوع نجاست خاص بهت دست میده... احساس میکنی هر چی خودتو بشوری و تمیز کنی، اما بازم هنوز کثیفی و پاک نمیشی!

 

تازه اون جسما بود... روحا که داغون میشه... داغووووونا... یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوید...

 

مثل لاشه گندیده کنار جاده ها که اتوبوس از روی اونا رد شده، افتاده بود کنارم... علاوه بر صورتم، زمین را هم پر از اشک کرده بودم... صدام در نمیومد... فقط دوس داشتم به یه سوالم جواب بده... اما چشمام بسته بود و عمیقا نفس میکشید... فقط تونستم وسط آب شدنم و گریه های داغم، خیلی یواش و دلشکسته اینو بگم: «من اینجا چیکار میکنم؟ چرا من اینجام؟ مگه چیکار کردم؟»

 

فکرشو نمیکردم... فکر کردم بیهوشه... یهو از بین لبای مست و خشک شدش شنیدم که خیلی کشیده و بی حال گفت:

 

«مگه من آوردمت اینجا که بدونم چیکاره ای و چیکار کردی؟ تو هم یکی مثل بقیه عوضی ها ...»

 

گفتم: «بالاخره نمیشه که از چیزی خبر نداشته باشی! منو که به بدختی و ته خط کشوندی... حداقل بگو چیکارم دارین؟ بگو چه به دردتون میخورم؟ اصلا چرا باید این شرایطو تحمل کنم؟»

 

اولش چیزی نگفت... یه کمی اصرارش کردم... گفتم: «بگو بی رحم... بگو بی عاطفه... تو سن بابای من هستی... لابد از کارت خجالت نمیکشی که اینقدر بی حیایی... مهم نیست برام... اما حداقل با یه کلمه نجاتم بده!»

 

گفت: «داری اعصابمو خورد میکنی... میگم نمیدونم... اما تو اصرار میکنی... برو از هم بندی هات بپرس... اونام افغانی هستند... مثل خودت... یکی دیگه هم از بند پاکستانی ها همین سوالاتو میکرد... همه اولش همین سوالو میپرسن... با شرایطت کنار بیا...»

 

مامور خارج از حموم را صدا زد و دستور داد که قفل و زنجیرمو باز کنند... گفت: «میتونی همین جا بری دسشویی و خودتو یه کم تمیز کنی... دوش آب هم هست... لباسات هم اونجاست... از جلوی چشمام دور شو ... برو...»

 

تمام بدنم کوفته بود... به زور راه میرفتم... رفتم به طرف دسشویی... یه رد از خون دنبال سرم بود... تا وارد دسشویی شدم، به آینه سمت چپم نگاه کردم... چشمم به چشمام خورد... دیدم خیلی شکسته شدم... آثار مرگ را تو چهرم میدیدم...

 

فقط به خودم میگفتم:

 

شرم ... پر

 

حیا ... پر

 

پاکدامنی ... پر

 

آینده ... پر

 

زندگیم ... پر

 

عشقم ... پر

 

پدر و مادر و زندگی معمولیمون و خونه کوچیکمون ... پر

 

دنیا و آخرتم ... پر

 

از همه بدتر...

 

دختر بودنم ... پر پر پر پر پر

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

درباره : داستان نه! ,
برچسب ها : دختر بودن , دنیا و آخرت , عشقم , زندگیم , پاکدامنی , شرم , حیا , دسشویی , لاشه گندیده , تجاوز، , دختر پاک , گریه و آه و ناله و نفرین ,
بازدید : 84 تاریخ : شنبه 31 تير 1396 زمان : نویسنده : حسین نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 401
  • کل نظرات : 67
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 26
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 35
  • بازدید امروز : 17
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 17
  • بازدید ماه : 17
  • بازدید سال : 17
  • بازدید کلی : 281,259
  • مطالب
    کدهای اختصاصی

    ابزار وبمستر