close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 12

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 91
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 24
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 91
  • بازديد ماه : 15,186
  • بازديد سال : 45,060
  • بازديد کلي : 340,817
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

👈 اولین دقایق بعد از بی حیایی ...

      آغاز معمای اصلی داستان!

برگشتم به طرف سلولم... وقتی از راهروها عبور میکردم، تحمل زجر و ناله بقیه برام شدت و ناراحتی قبل را نداشت... از درد خودم میسوختم و درد خودم برام بس بود... با ترس رفته بودم و با کینه داشتم برمیگشتم...

در سلول را باز کردن و پرتم کردن داخل... مثل یه دستمال کثیف... احساس غرق شدن داشتم اما هنوز نفس میکشیدم...

دیدم همه چشماشون بسته است... مثل نمیخواستن به روم بیارن...

رفتم نشستم بین لیلما و ماهدخت... رو کردم به طرف ماهدخت و گفتم: «نمیخواد گولم بزنی! میدونم که بیداری! میدونم که همتون بیدارین... از خودم بدم میاد... از تو هم بدم میاد... از همتون بدم میاد... از همه بدم میاد...»

 

ماهدخت، همینطور که چشماش بسته بود گفت: «آروم باش دختر! به جواب سوالاتت رسیدی؟ مثلا الان چی شد که داد زدی و بردنت و ...؟ الان چی گیرت اومد؟»

 

گفتم: «چیزی که دنبالش بودم را نگرفتم... اونم نمیدونست... اما فهمیدم که ما الان داریم توی یه کشور ... بلکه بهتره بگم توی یه شبه قاره حبس شدیم... جایی داریم زندگی سگی خودمونو میگذرونیم که از همه جا هستند... سلول ما مثلا افغانستانشون هست... نمیدونم بازم افغانستان داشته باشن یا نه... اما ... هر سلول، متعلق به یه کشور خاص هست... از همه جا زندانی داریم...»

 

لیلما همینطور که داشت جا به جا میشد،گفت: «خخخسته ننننباشی... اییینو که خخخخودمونم ممممیدونستیم!»

 

گفتم: «اما من نمیدونستم... حداقلش اینه که تونستم با هزینه گزافی که پرداختم، چیزی را بفهمم که شماها بهم نگفته بودین و شاید اصلا یادتون نبود که بهم بگین!»

 

هایده یه کم این دنده به اون دنده شد و رو کرد طرف من و گفت: «اینجا دونستن یا ندونستن چیزی به درد نمیخوره! حالا مثلا ما که قبلا میدونستیم با توی که الان فهمیدی، چه فرقی داریم؟! اینجوری فقط داری خودتو...»

 

ماهدخت نذاشت جمله هایده کامل بشه... مثل مامانایی که دوس دارن دخترشون زبون باز کنه و حرف بزنه بهم گفت: «بگو عزیزدلم! دیگه چی فهمیدی؟ اگر کسی نمیخواد نشنوه! مهم نیست... برای من بگو!»

 

گفتم: «ما را برای کشتن و آزار جنسی اینجا جمع نکردن! چون اگر فقط هدفشون این بود، نیازی به این همه دنگ و فنگ و دزدیدن مثلا من و چال کردن و نبش قبر و آوردن اینجا و... نبود! حتی بهمون میرسیدن و ترگل و ورگل نگهمون میداشتن و کاری میکردن که خوشکلتر و تپل تر بشیم و بتونیم بهشون خدمت بکنیم... نه! ... اینا نیست... برای این چیزا اینجا نیستیم... اینا با ما کارها دارن و یه نقشه ای زیر سرشون هست!»

 

ماهدخت گفت: «نمیدونم از چی حرف میزنی؟ اما فکر کنم باهات موافق باشم. اما میشه بگی مثلا برای چی؟ منظورم اینه که ما را میخوان چی کار؟!»

 

زل زدم به یه گوشه و آهی کشیدم و گفتم: «نمیدونم! هنوز نمیدونم... اما یه روز میفهمم... راستی کی برنامه تنفس داریم؟» 👈🏾 (برنامه تنفس: وقتی همه یا عده ای را به محوطه ای میبردن که اطرافش پر از قفس های سگ و حیوانات درنده بود. این کارو میکردن که هم نفس بکشیم و هم به نوعی حساب کار بیاد تو دستمون و فکر نکنیم به این راحتی میتونیم حتی تصور فرار هم بکنیم!)

 

ماهدخت گفت: «برنامه مشخصی نداره... اینجا چیش برنامه داره که این داشته باشه؟»

 

با لجنی آروم اما با قاطعیت تمام گفتم: «اتفاقا اشتباه ماها اینه که فکر میکنیم داریم بدون برنامه در پازلی که برامون چیدن زندگی میکنیم! خیلی هم برنامه هاشون به موقع و به جا اجرا میکنن! شک نکن!»

 

ماهدخت گفت: «نمیفهمم چی میگی! اما میبرنمون بالاخره... چطور حالا؟ باز برنامت چیه دختر؟»

 

هیچی نگفتم... فقط زل زده بودم یه گوشه... میدونستم که هیچی نباید بگم... چون با توجه به حرفایی که اون پیرسگ یهودی بهم زده بود و جملاتمو که توی سلولم گفته بودم را میدونست، حدس میزدم که توی تمام سلول ها آیفون یا دستگاه شنود وجود داره!

 

ماهدخت سرشو آورد نزدیکتر ... گذاشت روی پاهام... آروم بهم گفت: «به منم بگو... این دختر مخترا خیلی از همه چیز ناامیدند... اما من تقریبا مثل تو هستم... اصلا از وقتی تو اومدی، من یه امید خاصی به زنده موندن و آزادیم پیدا کردم... نقشه ای داری؟»

 

چشمامو گذاشتم روی هم ... چند لحظه سکوت کردم... آروم بهش گفتم: «« نه !»»

 

گفت: «نگو نه! چشمات اینو نمیگه!»

 

گفتم: «تو از چشمای من چی میدونی؟! گفتم که ... نه!»

 

ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: