close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 13

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 40
  • بازديد ديروز : 435
  • بازديد کننده امروز : 13
  • بازديد کننده ديروز : 112
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل ديروز: 79
  • بازديد هفته : 475
  • بازديد ماه : 9,641
  • بازديد سال : 69,545
  • بازديد کلي : 350,787
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.224.118.247
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

👈 وقتی معما داره عمیقتر میشه،

فقط باید مشاهده کرد.

حتی مرگ تدریجی خودت را هم باید مشاهده کنی... فقط مشاهده...

 هنوز حالم بد بود... میدونستم که حالا حالاها خوب نمیشم و مشکلات پیش اومده مخصوصا بعد از تجاوز دردناکی که بهم شد، تا مدت ها اثرات قوی بر زندگیم خواهد داشت. از همه بدتر، این بود که باید با آدمایی چشم به چشم میشدم و روزها و شبها باهاشون زندگی میکردم که از دردم خبر داشتند و میدونستند چه بلایی سرم اومده! این منو بیشتر آزار میداد.

اینقدر درگیر خودم و ترس و دلهره های اونجا بودم که از بعضی چیزای دم دستی و معمولی غافل شده بودم. تا اینکه برام هویت اون دو تا مرد مهم شد!

از وقتی بچه بودم، یا خیلی ساده از کنار همه چیز رد میشدم و یا خدا نکنه چیزی برام مهم بشه! میرفتم و تا کشف و ضبطش نمیکردم دست از سرش برنمیداشتم.

یه روز که بعد از مدت ها چشمم به آسمون و آفتاب خورده بود و باید تند تند راه میرفتیم که بدنمون نبنده و بیماری های عضلانی نگریم، همینجور که تند تند راه میرفتیم و میدویدیم، از ماهدخت پرسیدم: «چرا این دو تا مرد هیچی نمیگن؟! زبون که توی دهنشون دارن! چرا حرف نمیزنن؟»

 

ماهدخت گفت: «درست نمیدونم اما فکر کنم حداقل سه چهار بار صداشون شنیدم و حرف زدند!»

 

گفتم: «این اصلا طبیعی نیست! ینی چی که این دو تا زبون بسته هیچی حرف نمیزنن و حتی چشم و نگاهشون به ما زنها را خیلی کنترل میکنن چه برسه به اینکه بخوان دست درازی هم بکنن! حالا یکیشون چشماش خیلی ضعیفه و در حد نابینایی هست... درست... اما کلا دلم براشون خیلی میسوزه...»

 

ماهدخت گفت: «برای منم جالبه! اونا فقط با نگاه طولانی مدت به هم، انگار حرف میزنن و یا منظورشون را بهم میرسونن! حتی اونی که چشماش مشکل جدی داره!»

 

گفتم: «گفتی چند بار صداشون شنیدی! چی میگفتن؟»

 

گفت: «با ما که حرف نمیزدن! وقتی اونا را برده بودن و داشتن میزدند، یه داد و بیدادهایی میکردن و حرفایی میزدند!»

 

گفتم: «واضحتر حرف بزن! نیمه و ناقص که میگی اعصابم به هم میریزه! بگو مثلا چه میگفتن؟»

 

گفت: «چه میدونم! تو هم گیر دادی! مثلا بلند بلند میگفتند نمیدونیم! میگفتن خدا لعنتتون کنه! میگفتن ما کسی را نمیشناسیم! حتی یه بار یادمه که یکیشون گفت تو حق نداری به «مقصود» توهین کنی و.... از این حرفها»

 

تا اسم مقصود شنیدم یهو یه تکون خوردم. «مقصود؟!» من مقصود را میشناختم! بابام خیلی اسمشو میاورد. یادم نیست دقیقا کیه اما ... آره ... آشناست.

 

داشتیم میدویدیم که نگاه سنگین یه نفرو روی خودم احساس کردم. با چشمام دنبالش بودم. تا اینکه دیدم همون پیرمرد یهودی که به من تعرض کرده بود داره از دور نگام میکنه! داشت قلبم می ایستاد. تلاش کردم روی خودم نذارم اما نمیشد. تا اینکه دیدم یه نفرو فرستاد دنبالم.

 

وحشت کرده بودم. به ماهدخت نگاه کردم. با قدم های لرزون رفتم به طرف اون پیرمرد. ماهدخت هم باهام اومد. وقتی رسیدیم بهش، رو به من کرد و گفت: «تو داری اینجا کامل و کاملتر میشی. الان برای خودت خانمی شدی و حتی داری در شرایط زیر حد امکان زندگی، زنده میمونی و زندگی میکنی. برات خیلی برنامه دارم. چون با بقیه زنهای اینجا فرق داری. (نگاهش برد سمت ماهدخت و گفت) یکی هستی مثل ماهدخت. مگه نه ماهدخت؟»

 

ماهدخت که معلوم بود از اون پیرمرد متنفر هست اما نمیتونه و جراتش نداره که مخالفت کنه، فقط به اون پیرمرد نگاه کرد و نگاه کرد! اما از نگاهش میشد، علاوه بر خشم و نفرت، چیزهای زیادی را فهمید.

 

به سلولمون برگشتیم. با صحنه بدی مواجه شدیم. دیدیم لیلما خیلی حالش بد هست و بی حال افتاده روی زمین. دویدیم به طرفش و تلاش کردیم به هوش بیاد. یه نفر به صورتش میزد... یه نفر پاهاشو داده بود بالا تا خون به مغزش برسه... یه نفر به زور دنبال چند جرعه آب میگشت تا بریزه توی حلق و دهنش...

 

وسط اون معرکه، که هممون به فکر لیلما بودیم، خیلی غیر منتظره... یهویی... یکی از اون مردها که تا اون لحظه صداش را نشنیده بودم و فقط نگاهش بود و نگاهش... گفت: «دست سمت چپ لیلما اثر یه سوزن داره. نباید ازش خون میگرفتن!»

 

در حالتی که در بهت شنیدن صدای اون مرد حدودا چهل ساله بودیم، فورا به ساق دست لیلما نگاه کردیم. دیدیدم آره. مثل اینکه تازگی ازش خون گرفته بودن. ماهدخت گفت: «چرا ازش خون گرفتند؟»

 

اون مرد دیگه هیچی نگفت... ماهدخت به اون مرد نگاه کرد و سوالش را دوباره تکرار کرد و گفت: «پرسیدم چرا ازش خون گرفتند؟ چرا فقط از این بدبخت چند بار چند بار خون میگیرن؟!»

 

اون مرد با چهره نسبتا در هم کشیده و عبوس، گاهی فقط به چهره ماهدخت زل میزد و هیچی نمیگفت!

من بهش گفتم: «آقا ... لطفا اگر اطلاع دارید و یا چیزی دستگیرتون شده به ما هم بگید!»

 

همون لحظه لیلمای بیچاره یه لرز بزرگ کرد و چند تا سرفه شدید... هممون هول کرده بودیم... همه بیشتر درگیر لیلما شدند...

من تقریبا پشت سر ماهدخت و بقیه بودم... تا به خودم اومدم، دیدم اون مرد بهم نزدیک شده... اولش یه کم جا خوردم و ترسیدم... اما ... چون حالتش جوری نبود که مثلا بخواد بهم زیانی برسونه، چندان نترسیدم... انگشت اشارشو گذاشت روی لبش... ینی هیس! ... دستمو گرفت... یه چیزی گذاشت کف دستمو و خیلی آروم و یواشکی بهم گفت: «نگه دار پیش خودت! کلید سکوت ما دو نفر (منظورش خودش و اون یکی آقای دیگه بود) و حال و روز همه ما در اینجاست.»

 

مشتمو بستم و دستمو آوردم پایین تا جلب توجه نشه...

 

تا کسی حواسش به ما دو تا نبود، اون مرد فورا برگشت به یه گوشه و دراز کشید!

 

من که نمیدونستم چه خبره؟ همچنان بهت زده بودم. یه لحظه دستمو باز کردم... دیدم دو سه تا تار مو هست و یه تیکه کاغذ... کاغذ کوچیکی بود... دو سه تا کلمه از یه کتاب بود و یه عدد... چیزی شبیه به شماره صفحه... صفحه 66 ...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده


  1. مریم : با عرض سلام و خسته نباشید
    جسارتا ادامه داستان نه کی میاد؟
    پاسخ : تا پایان فصل اول قرار گرفت


ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: