close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 18

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 109
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 109
  • بازديد ماه : 15,204
  • بازديد سال : 45,078
  • بازديد کلي : 340,835
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

یاد شبی افتادم که گم شدم و وقتی چشم باز کردم دیدم دفنم کردند! آخه به کی میشه بگی یه آدمو که داره زندگیشو میکنه، بگیرن و بدزدن و دفن کنن و بعدشم زندان و بی حیایی و..؟!

 

مدتی بود که توی یکی از محله های فقیر نشین بامیان، اطراف اداره پست، بغل ایستگاه تاکسی، کوچه ای بود که پر بود از دخترای با استعداد و خوشکل و با ایمان... من از وقتی باهاشون آشنا شده بودم، با پدرم مشورت کردم که چیکار میشه باهاشون کرد تا از این وضعیت رنج و فقر و عقب ماندگی نجات پیدا کنند؟

 

بابام گفت: «سواد خوندن و نوشتن دارند؟»

 

گفتم: «آره! حتی قرآن هم میتونند بخونند... البته با غلط و اشتباه... ولی آره... سواد دارن!»

 

بابام پیشنهاد جالبی مطرح کرد که اصلا به ذهنم نمیرسید! حتی اولش مخالفت کردم و نمیدونستم بابام چرا این حرفو زد؟! اما به خاطر ایمانی که به پدرم دارم، قبول کردم. بعدا هم برکاتش را داشتم به چشم خودم میدیدم.

 

بابام پیشنهاد داد که بهشون «زبان فارسی» ینی زبان اصیل و رسمی ایرانی یاد بدم! با محوریت کتاب مثنوی مولوی! در حد خوندن و نوشتن کامل!

 

وقتی علتشو از پدرم پرسیدم، بابام به نکته عمیقی اشاره کرد و گفت: «ما در زبان خودمون فقر فرهنگ نداریم... بلکه فقر منابع فرهنگی داریم... با توجه به شرایطی که الان بر کشور ما حاکم هست، جای خاصی برای تهیه و نشر منابع اصیل اسلامی و شیعی وجود نداره. اما میبینیم که بخاطر اهمیت دادن رهبر ایران به فرهنگ و اصالت اسلامی و تمدن سازی اسلامی و مهیا بودن زمینه نشر و تولید کتاب و منابع فرهنگی، ایرانی ها خیلی از ما جلوتر هستند... حداقل به اندازه سه قرن از ما در طول این چهل سال جلوتر هستند... من پیشنهاد میدم بهشون زبان فارسی یاد بده تا هم بتونند به منابع فرهنگی اسلامی راحت تر مراجعه کنند و هم یه علت دیگه داره که خودت بعدا متوجه میشی!»

 

وقتی میگفت «خودت بعدا متوجه میشی» احساس میکردم یا هنوز بچه هستم و یا اینقدر رشد نکردم که بتونم محرم همه حرفها و اندیشه های پدرم باشم!

 

بخاطر همین، التماسش کردم... گفتم فقط یه کلمه... فقط یه کلمه از دلیل دومت هم بگو تا دست از سرت بردارم...

 

بابام لبخندی زد و نفس عمیقی کشید و به چشمام خیره شد و گفت: «ببین جان بابا ... بخاطر شرایط پیچیده و بدی که در طول دو سه سال آینده بر ما حاکم میشه! اگر قرار باشه کسی به داد ما برسه، ایرانی ها هستند... ما در تمام جنگ هایی که داشتیم، در تمام جنگ هایی که یا پای ایران وسط بوده و یا پای افغانستان، خون ما و اونا در کنار هم و در هم آغشته شده... تعداد شهدای افغانستانی در جنگ ایران و عراق ۴۵۰۰ نفر و تعداد مفقودان ۴ نفر اعلام شده‌... مثلا همین شهید «رجب علی غلامی» که مزارش در شهرستان بجستان، خراسان جنوبی تبدیل به زیارتگاه خاص و عام مردم منطقه شده و در عملیات والفجر 9 شهید شده... و یا همین شهید «علیدوست شهبازی» که هنوز وقتی بهش فکر میکنم، احساس وجد و شجاعت به من پیرمرد دست میدهد.

 

دخترم!

 

شرایط پیچیده ای در انتظارمون هست! به زودی تکفیری ها در اینجا اعلام حکومت میکنند و شرایطی به مراتب، بدتر از طالبان ها در اینجا به وجود میارن! متاسفانه ما طوایف مختلف افغانستان، چندان با هم متحد نیستیم. اما ایران میتونه با شرایطی که بلده و اجرا میکنه، حکم برادر بزرگتر ما را در نبردها و شرایط حساس ایفا بکنه... بخاطر همینه که من معتقدم اگر بخواهیم مثل عراق و سوریه به سلامت از جنگ بیرون بیاییم، باید تئوری «ایرانیزه» کردن فرهنگ جهاد و مقاومت را بپذیریم و به مردم و ملتمون یاد بدیم که ایران، رفیق بی کلک ماست! این فقط توسط نزدیک شدن و آشنا شدن مردم ما با فرهنگ و منابع اصیل شیعی ایرانی محقق میشه!»

 

دهنم بسته شد و چشمام گردتر... اصلا فکرش نمیکردم اینطوری باشه...

 

بخاطر همین تصمیم گرفتم در همین منطقه خودمون، ینی بامیان، دخترای 12 تا 20 ساله را دور خودم جمع میکردم و باهاشون به بهانه مثنوی و اشعار جذاب، ایرانی و فارسی سلیس یاد میدادم.

 

اینقدر به آموزش زبان فارسی علاقه دارم، که اون دخترا هم متوجه این علاقه شده بودن و باهام راه میومدن و کلی با هم خوش میگذروندیم.

 

حدودا هشت ماه به این کار ادامه دادم و داشتیم به نتایج خوبی هم میرسیدیم... حتی فیلم ها و کتاب های ایرانی را بین هم پخش میکردیم و بچه ها هم از این کار لذت میبردن...

 

تا اینکه یه شب...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: