close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 19

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 212
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,162
  • بازديد ماه : 10,523
  • بازديد سال : 68,218
  • بازديد کلي : 363,975
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

تا اینکه یه شب، وقتی میخواستم برگردم خونه، یکی از دخترا با حالتی هراسون و سراسیمه اومد پیشم! اینقدر دویده بود که نمیتونست حرف بزنه و حتی آب دهنشو قورت بده!

 

تا یه کم آرومش کردم و تونست حرف بزنه، گفت: «سمن خانم! لطفا زود بیا خونمون! مامانم خیلی درد داره! داره میمیره!»

من فورا باهاش شروع به دویدن کردم... اینقدر از اون کوچه های وحشتناک و تاریک اون محله دویدم و رد شدم که نفس نفس میزدم... به سرعت وارد خونشون شدیم... دیدم مامانش خوابیده کف حیاط... رفتم بالای سرش... دیدم بیهوش نیست اما داره ناله میکنه...

 

متوجه شدم که وقتی من رفتم سراغ مادرش، اون دختر، در خونه را بست... تعجب کردم که چرا این همه راه را دویده تا بیاد پیش من و نرفته از همسایه ها کمک بگیره!

 

اما اون لحظه، مهم مامانش بود... نشستم بالای سرش... از پزشکی و اینا چیزی سر در نمیارم... اما میدونم که وقتی کسی افتاده و نمیدونی چشه؟ باید اول نفس و دهنش را چک کنی که از نظر تنفس و دهان و بینی مشکلی نداشته باشه!

 

مشکل تنفسی نداشت و حتی قلبش هم ظاهرا منظم کار میکرد... یه کم به صورتش زدم و شونه و گردنش را ماساژ دادم... چشماش باز بود و همینا به من میفهموند که مشکل حادی نداره!

 

داشتم همینا را چک میکردم... که یهو احساس کردم یه کم اطرافم تاریک شد... تاریکتر شد... جوری که احساس کردم یه نفر بالای سرم هست و به من نزدیکه!

 

اولش فکر کردم اون دختره است... بدون اینکه سرمو برگردونم بهش گفتم: «تاریکی نکن ببینم مامانت چه مشکلی داره!»

 

اما صدایی نیومد... صدای نفس از ته گلو و خشن و مردونه از بالای سرم میومد... یهو دلم ریخت... برگشتم که ببینم کیه و چیه که تاریکی کرده و سایه اش روی سرمه؟!

 

چشمتون روز بد نبینه! دیدم دو تا مرد هیکلی و صورت پوشیده، به فاصله یک متری بالای سرم وایسادن و دارن به من نگاه میکنن!

 

نفسم داشت بند میومد... احساس میکردم قلبم وایساده و از تپش افتاده... یه جیغ بلند کشیدم و یهو خودمو انداختم اون طرف و میخواستم از دستشون فرار کنم، که دیدم همون مامان نامردی که داشتم براش خودمو به آب و آتیش میزدم، مچ پاهامو گرفت و باعث شد محکم و با صورت به زمین بخورم!

 

داشتم از درد به خودم میپیچیدم که دیدم اون دو تا مرد اومدن بالای سرم ... تا یه نفرشون خواست به من دست بزنه، زدم توی دستش و مثلا میخواستم فرار کنم که محکم با مشت کوبید توی دهنم...

 

دیگه حال جیغ کشیدن هم نداشتم... میتونستند منو همون لحظه بیهوش کنند، اما از عمد، اول مفصل کتکم زدن... بعدش که خورد و خمبار شدم، دیدم داره یه نفرشون یه دستکش پلاستیکی دست میکنه!

 

دستکشو دستش کرد و از توی یه نایلون، یه دستمال آورد بیرون... خیلی هم با احتیاط آورد بیرون... به من نزدیک شد...

 

مثل کسی که میخواد سر مرغی را ببره، همونجوری نشست بالای سرم و موهامو جوری وحشیانه کشید که صورتم را بتونه قشنگ کنترل کنه...

 

من که لب و دهنم خونی بود و داشتم سرفه میکردم، فقط دیدم دستمالو محکم گذاشت روی دهن و دماغم...

هر کاری کردم که از دستای گنده و زخمتش خلاص بشم نشد که نشد...

 

چشمام داشت بسته میشد...

 

دست و پاهام دیگه اراده و حرکت و جون نداشتن...

 

دیگه نفهمیدم چیشد...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: