close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 20

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 119
  • بازديد ديروز : 533
  • بازديد کننده امروز : 42
  • بازديد کننده ديروز : 64
  • گوگل امروز : 52
  • گوگل ديروز: 153
  • بازديد هفته : 2,118
  • بازديد ماه : 8,926
  • بازديد سال : 66,621
  • بازديد کلي : 362,378
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.161.108.58
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

👈 باز هم به فکر پرواز باش ! حتی زمانی که دارن برای ذبح، بهت آب میدن!

 

تمام این خاطرات مثل برق از جلوی چشمام رد شد و تنها یک آه حسرت از دست رفته آرزوهام به دلم گذاشت!

 

 

این چیزا را به هم سلولی هام نگفتم... مخصوصا اندیشه های پدرم که حاضرم براش جونمو بدم... از بس قبولش دارم و یقین دارم که الکی چیزی نمیگه! مخصوصا مسائل منطقه و آموزش زبان سلیس فارسی ایرانی به دوستام و ... با اینکه زبون اصلی خودمونم فارسی هست اما پدرم روی زبان فارسی سلیس ایرانی تاکید داشت...

این حرفها را نمیشد به بقیه زد... چون فورا علتشو ازم میخواستن و منم چیز زیادی از خط و فکر پدرم نداشتم و نمیدونستم چی جوابشون بدم؟!

 

ضمن اینکه اونجا دیوارش موش داشت... موشش هم گوش داشت...

 

بگذریم...

 

فقط گفتم: «منو یه شب از وسط کلاسم دزدیدن و به همه برنامه هام گند زدن و الان هم اینجام! همین.»

 

نگاهم رفت به طرف ماهدخت... گفتم: «تو چه خبر؟ شما کجا؟ اینجا کجا؟»

 

ماهدخت بغض کرد... بغضش شدید بود... نفسای عمیقی که نزدیکه تبدیل به یک گریه بلند دخترونه خونه خراب کن بشه میکشید... تا اینکه فورا دستش گذاشت روی صورتشو شروع به گریه کرد... دلم براش خیلی سوخت... اما... یوالش یواش که گذشت، دیدم آروم نشد... گرفتمش توی بغلم... گفتم تو همیشه به من درس صبر و صبوری میدادی، چی شد دختر؟ حرفای خودتم بادت رفت؟

 

اما نه ... این تو بمیری، اون تو بمیری نبود... گریه هاش از حالت عادی داشت خارج میشد... رو زمین افتاد و دستشو گذاشت روی گوشش و بلند بلند داد میزد و اشک میریخت و حتی یکی دو باری هم خودشو میزد... که فورا دست و پاشو گرفتیم تا به خودش لطمه و آسیب نزنه!

 

راستشو بخواید، ما هم با گریه و صحنه های داغدار ماهدخت، گریمون گرفته بود و باهاش گریه میکردیم... هایده همینجوری که داشت نوازش میکرد و قربون صدقش میشد بهش میگفت: «ماهدخت... الهی دورت بگردم... آروم باش... الان میان... میان میبرنتا... آروم دختر... آروم...»

 

لیلما که فقط گریه میکرد و پاهای ماهدختو گرفته بود توی بغلش که نتونه آسیبی بزنه...

 

منم که شوکه شده بودم و ... یه دهن باز ... دو تا چشمای خیس و قرمز ... دندونای به هم فشرده و عصبانی ... دستایی که دستای دوستشو گرفته تا اذیت نشه... و توی دلم هزار تا سوال و درد و گره و ...

 

یهو در همون لحظه، صدای باز کردن در سلولمون اومد... هممون تا مرز سکته و مرگ پیش رفتیم... بیشتر تلاش کردیم ماهدخت را آروم کنیم اما نشد...

 

از وقتی صدای در اومد تا وقتی در کاملا باز شد و سه نفر هیکلی باتوم به دست و وحشی وارد طویله شدند، شاید هف هشت ثانیه شد...

 

در همون هف هشت ثانیه، صحنه ای دیدیم که از همه صحنه های تا اون موقع زندان، از فشار و دپرس بیشتری برخوردار بود... اینقدر که من و لیلما و هایده هم با دیدن اون صحنه، شروع به جیغ کشیدن کردیم...

 

یهو دیدیم تا صدای در اومد، همون شخصی که چشماش خیلی ضعیف بود و به مرز کوری رسیده بود، پاشد یه نعره ای کشید و با جفت لگد پرید روی شکم ماهدخت و مثل یه افعی گرسنه، دو تا دست گنده و سفتش را گذاشت راه گلوی ماهدخت و شروع کرد به فشار دادن!

 

جفت لگدش که دقیقا وسط بدن ماهدخت فرود اومده بود، سبب تنگی نفس و احتمال شکستگی در بدن ماهدخت شد... به خاطر همین، وقتی دستشو گذاشت راه گلوی ماهدخت و شروع به خفه کردن ماهدخت کرد، ماهدخت فورا قرمز و تیره شد و همه رگای صورت و گردن و چشماش زد بیرون!

 

داشت واقعا ماهدخت را میکشت...

 

ماهدخت داشت میمرد...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: