close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 21

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 113
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 113
  • بازديد ماه : 15,208
  • بازديد سال : 45,082
  • بازديد کلي : 340,839
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

در باز شد... اون سه نفر تا در باز شد و اون صحنه را دیدند، خواستن به اون مرد کم بینا حمله کنند که ... اون یکی مرد افغان جلوی اونا را گرفت و باهاشون درگیر شد...

 

به طور قطع میتونم بگم که اون سه نفر، حریف اون یه مرد تنهای افغان نبودند! با سه تاشون درگیر شد ... اما اونا با باتوم هم نتونستن حریفش بشن... از بس قوی بود و اونا را غافلگیر کرد و به قصد کشت زد!

ما سه تا زنی که شاهد اون صحنه ها بودیم، ماهدخت را یادمون رفته بود... کز کرده بودیم یه گوشه و از این همه درگیری داشتیم میلرزیدیم و گریه میکردیم...

 

اون سه نفر به زمین افتادند... حالتی بین بی جونی و بی هوشی...

 

اون مرد افغان، فورا رفت بالای سر رفیقش و از پشت سر، دستشو گرفت و بهش گفت: «ولش کن جلیل! ولش کن... کشتیش... ولش کن ... بذار به وقتش ... اینجا نه ! کارت خوب بود!»

 

بعد از اینکه این حرف و زد... رفیقش دستشو کم کم شل کرد و از روی صورت سرخ شده و لبای کبود ماهدخت برداشت... و وقتی میخواست از روی سینش بلند بشه، همه آب دهنشو جمع کرد و محکم به زمین پرتاب کرد...

 

اون مرد اومد سراغ ما ... به من نزدیک شد... من داشتم ازش میترسیدم... اما میدونستم کاری با من نداره و آزارش به من نمیرسه...

 

خم شد و به چشمام زل زد ... با یه صدای کلفت و خشن اما مطمئن مردونه گفت: «الان اینجا قیامت میشه دختر ! از زمین و آسمونش مامور میریزه داخل و ما را میبرن... احتمالا ما را میبرن خضراء ... اما مهم نیست... سمن این تنها کاری بود که از دست ما برمیومد...»

 

داشت صدای دویدن و بلند بلند داد زدن ده بیست تا مامور میمود... مشخص بود که دارن به طرف سلول ما میدون...

 

اون مرد سرعت کلامش را بیشتر کرد و گفت: «ببین سمن! تو دختر باهوشی هستی... برای مردن اینجا نیومدی... اما برای برگشتن هم ممکنه زنده نمونی! به راهت ادامه بده!»

 

صدای دویدن ها و تعداد افرادی که داشتن میدویدن داشت بیشتر و بیشتر میشد و استرس ناتموم موندن کلام اون مرد افتاده بود به جونم... فقط به لبای خشک و خونیش نگاه میکردم که داشت کلمات را منقطع منقطع به من میرسوند: «سمن از اینجا برو بیرون ... باید به افغانستان برگردی... اما کلید نجات تو از اینجا ماهدخته... همین دختری که مثلا داشتیم میکشتیمش! قدرشو بدون!»

 

دیگه صداها خیلی نزدیک شده بود... یکی دو قدمی ما بودن... سایه شون مشخص بود...

 

خیلی تند آخرین جماتش این بود: «باز هم فکر پرواز باش! حتی زمانی که دارن برای ذبح، بهت آب میدن!»

 

من که بهت زده بودم و حتی توان تحلیل و پرسش و درک اون لحظات را نداشتم، فقط فرصت کردم تمام جونمو توی لبام جمع کنم و به اون مرد بگم: «آقا اسم شما چیه؟!»

 

ریختن توی سلول... هر کی با هر چی تو دستش بود به اون دو تا بیچاره حمله کرد و به سر و صورتشون میزدند...

 

دوباره با جیغ و فریاد گفتم: «تورو خدا اسمتو به من بگو!»

 

توحش کامل بود... از بس وحشیانه اون دو تا بنده خدا را میزدند...

 

وسط اون خون و خونریزی و کشت و کشتار، صداشو شنیدم... آره صدای خودش بود... همونجوری پر طنین و درشت... مثل شیری که افتاده توی تله کفتارها ... شنیدم که گفت: «ماهر ... ماهر عبدالله! برو ... سمن، ماهدختو ول نکن...»

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: