close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 23

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 123
  • بازديد ديروز : 533
  • بازديد کننده امروز : 42
  • بازديد کننده ديروز : 64
  • گوگل امروز : 52
  • گوگل ديروز: 153
  • بازديد هفته : 2,122
  • بازديد ماه : 8,930
  • بازديد سال : 66,625
  • بازديد کلي : 362,382
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.161.108.58
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

تا اون روز، هیچوقت اینقدر نترسیده بودم و بوی توحش و خون و مظلومیت خودمون را به گوشت و پوست درک نکرده بودم. حتی اون روز، از روزی که بهم تجاوز شده بود بیشتر بهم سخت گذشت و ترسیدم. اینقدر ترسیده بودم که فکر میکردم قلبم داره از جا کنده میشه!

 

ماهر و جلیل را بردند... به قصد کشت هم بردند. فقط به لبم ... آروم و پر بغض بهشون نگاه کردم و یواشکی گفتم: «برید خدا به همراتون ... فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین!»

توی همون آشفتگی، همه حواسم رفت به طرف ماهدخت... خودمو انداختم زیر دست و پای اون وحشیا و به زور، خودمو رسوندم به ماهدخت... از بس جا کوچیک بود که نمیتونستم با اون تعداد زیاد مرد جنگی، ازش مراقبت بکنم. ماهدخت هم بی حال افتاده بود روی زمین و به زور و با صدا داشت تلاش میکرد نفس بکشه...

 

هر چی کتکم زدن، خودمو از ماهدخت جدا نکردم... لبمو آوردم نزدیک لبشو دو سه بار، تنفس دهن به دهن بهش دادم و ماساژش دادم تا یه کم اوضاش بهتر شد...

 

وقتی یه کم اوضاش بهتر شد، احساس کردم که نظرشون به طور کلی به طرف ما دوتا جلب شده... هر چهارتاییمون را با خودشون بردند... اما نه با حالت عادی... موهامونو میکشیدن و با توحش هر چه تمام تر ما را بردند یکی دو طبقه پایین تر!

 

من کلا به هوای زیر زمین حساسم و احساس خفگی میکنم... حالا چه برسه به اینکه در اون شرایط، حداقل سه چهار طبقه ... شاید هم بیشتر... زیر زمین بودیم... داشتم از فشار کمبود اکسیژن و به زور کشیدن نفس و وزن سنگین ماهدخت هم یه طرف و ... کلا داشتم کم میاوردم...

 

ماهدخت کم کم داشت چشماش را باز میکرد... ینی باز کرده بود... خودشو که در پناه من دید، محکم تر بهم چسبید... منم دستمو محکم تر گرفتم و قرص تر نگهش داشتم... باید از خودم و خودش، دو جسم به هم چسبیده میساختم... باید میشدم پوست تنش... باید میشدم سایه بدنش... این سفارش ماهر بود...

 

با خودم میگفتم از دو حال خارج نیست: یا ماهدخت آدم خوبیه یا نیست! اگه خوب نباشه، خودم حسابش میرسم... اگر هم آدم خوبی باشه که ضرر نکردم!

 

فقط میدونستم که اتفاقات مهم و سختی قراره بین من و اون و یا با هم بیفته! حالا چه اتفاقاتی؟ اینو دیگه حتی حدس هم نمیتونم بزنم!

 

ما را بردند یه جایی شبیه سالن... رو به روی ما سلول هایی بود که به غیر از یک دونش، اسرای دیگه از بقیه سلول ها اومده بودند بیرون و به ما نگاه میکردند... میدیدند که با اینکه دلیلی برای شکنجه ما وجود نداشت اما بازم با این حال، برای خالی نبودن عریضه، یکی سی چهل بار با کمربند ما را زدند و تار و مار و کبودمون کردند!

 

چهار تا زن ... بی پناه ... بی یاور ... خورد و خسته ... خونی و مونی ... ول شده بودند روی زمین...

 

چشمای دونه دونه ما بعد از یه فصل کتک حسابی، داشت دونه دونه باز میشد... دشتیم مثل کرم هایی که یواش یواش از زیر خاک میزنند بیرون، همونجوری لول میخوردیم و یه تنی تکون میدادیم.

 

ماهدخت با صدای گرفته و بعد از کلی سرفه گفت: «زنده ها دستا بالا !»

 

سه تامون با زور و زحمت، دستامونا یه کم بردیم بالا... حتی جون حرف زدن اضافه نداشتیم...

 

از بین ما سه نفر، حال هایده خیلی بدتر از بقیه بنظر میرسید... خیلی به خودش میپیچید... خیلی اظهار درد و پیچیدگی خاصی در شکم و بدنش داشت... یه کم تونستیم خودمونو جمع و جورتر کنیم و یواش یواش خودمونو به طرف هایده بکشونیم...

 

اما من ... نمیدونم چرا ؟ اما حواسم به طرف بقیه زندانیا بود که داشتند با دلسوزی و ناراحتی به ماها نگاه میردند... زندانی هایی سیاه پوست و سفید پوست و حتی اروپایی و...

 

شده تا حالا حواستون به یه سمتی جلب بشه اما هر چی به اون سمت نگاه میکنید، اما بازم سیر نمیشید و حس میکنید یه چیزی در ورای اون سمت هست که باید کشفش کنید؟!

 

دقیقا همین حس اومده بود سراغم...

 

تا اینکه کشفش کردم... فهمیدم چرا چشم و ضمیر ناخوداگاهم هر چی به اون طرف نگاه میکنه سیر نمیشه؟!

 

وسط اون همه سلولی که آدماش داشتند به طرف درهای سلولشون فشار میاوردند تا بتونند دقیق تر به ما نگاه کنند... کله و دستاشون زده بود بیرون و داشتن به ما دقت میکردند،...حواسم رفت به طرف اون سلول کوچیکی که هیچکس از اونجا به ما نگاه نمیکرد و یه جورایی برای من جاذبه داشت...

 

به خدا قسم وقتی یاد اون لحظه میفتم تپش قلب و هیجان عجیبی میگیرم...

 

رو کردم به طرف بچه ها ... ازشون پرسیدم : «این طبقه کجاست؟ اینا کین؟ شماها تا حالا این طبقه بودین؟!»

لیلما گفت: «اااینجا تتتقریبا طططبقه آآآخر اییینجاست ... ااااکثرا آآآآسیایی هههستند ... تتتک و توک اررروپایی اااینجا مممیبینی!»

 

گفتم : «لیما ... اون سلول ...»

 

گفت: «کککدوم؟!»

 

گفتم: «اون ... اوناش ... آخری ... سلول آخری ... کجاست؟ مال کیاست ؟»

لیلما چیزی گفت که دلم هوری ریخت پایین ... جوری ریخت که نشد دیگه جمعش کنم... تا شنیدم که لیلما گفت: «ننننمیدونم! اما ممممیگن ... مممطمئن ننننیستما ... فففقط شنیدم که مممیگن اااونجا ایرانین ... مممیگن دددو نننفرن ... دددو تا مرد ایرانی! من تتتا حالا نه صصصداشون شنیدم و نه قیافشونو ددددقیق دیدم! اما مممیگن دو تا پیرمرد ایرانی ااااونجان... »

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: