close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 25

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 103
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 103
  • بازديد ماه : 15,198
  • بازديد سال : 45,072
  • بازديد کلي : 340,829
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

با تعجب گفتم: «سپاه چی چی؟»

 

پوزخند زد و گفت: «آره جون عمت! سپاه چی چی! من خودم ختم روزگارم...»

 

گفتم: «ختمش باش! اصلا میخای چهارماه و ده روز و سالگردش باش! منظورتو نمیفهمم ماهدخت!»

 

با دلخوری گفت: «باشه ... قرار نشد بپیچونی! اما ... باشه... خیالی نیست... خدا رحمت کنه داداشت... لابد با شنیدن صدای این پیرمرد، صدای مناجات و نماز شبهای داداشت واست زنده و تداعی شد! آره؟ همتون مثل همین...»

گفتم: «تو از سپاه قدس چی میدونی؟ بهت نمیخوره خیلی از این چیزا سر در بیاری!»

 

دیدم تحویلم نمیگیره و بدش اومده که جواب سر راست بهش ندادم! نمیدونستم زبونمو حفظ کنم یا ماهدخت؟ اگر زبونمو حفظ میکردم، ممکن بود بدش بیاد و کم کم ازم دور بشه! اگر هم میخواستم ماهدخت را حفظ کنم، اینجوری نمیشد و باید دو سه تا کلمه بهش میگفتم! مونده بودم چیکار کنم؟!

 

اما بالاخره تصمیم گرفتم قطره چکون کنم ... نباید از خودم میرنجوندم یا دورش میکردم... با یه کم اخم و دلخوری بهش گفتم: «تو چته ماهدخت؟ اصلا اگه خیلی دلت بخواد بدونی، آره... داداشم سپاه قدسی بود... ما خودمون هم بعد از شهادتش فهمیدیم... فقط بابام از اولش میدونست... وگرنه بقیمون حتی خبر نداشتیم داداشم کجا میره و چیکار میکنه! فکر میکردیم مثل بقیه داداشام، صبح تا شب میره کار بنایی و باغبونی! چه میدونستیم شبایی که نمیاد خونه و یه هفته یه هفته میگفت سر ساختمون میخوابه، کجا بوده و با کیا بوده؟!»

 

ماهدخت که داشت خیلی آروم دست میکشید روی صورتم و موهام گفت: «باشه عزیزدلم... آروم باش... ولش کن... دنیای پیچیده ای شده! خدا رحمتش کنه... بهت حق میدم از دستم ناراحت بشی... چون یاد آور خاطرات بدی شدم... منو ببخش! ... اما مطمئنی بقیه داداشات سپاه قدسی نیستن و سر کار بنایی و باغبونی میرفتن؟»

 

با پوزخند گفتم: « چی میگی! آره بابام ... دیگه اینقد هم خانواده پیچیده ای ندارم... حالا اون یکی استثنا بود...»

 

یه کم دراز کشید و همونجوری که داشت لم میداد گفت: «معمولا استثناها میشن دردسر ... میشن غم... میشن دق دل ... میشن داغ سر دل ... میشن حسرت بعد از رفتن...»

 

رو کردم به طرفش و گفتم: «چطور؟!»

 

ادامه داد و گفت: «استثناهای زندگی آدم یه روز میشن موضوع دعوای آدم با دیگران ... دعوای آدم با خودش... حتی دعوای تنهاییت با اون ...»

 

دیدم داره اشک تو چشماش حلقه میزنه... دستمو بردم روی شونش ... گفتم: «عزیزکم چی داری میگی؟ واضحتر بگو منم بفهمم!»

 

خیلی داشت تلاش میکرد که بغضش بخوره و اشکش نریزه پایین! اما حریف چشماش نشد و عاقبت ریخت ... اولش یه قطره ... دو قطره ... بعدش هم که دیگه ...

 

گفتم: «ماهدخت به جون بابام اگه حرفی نزنی و واضح نگی چی تو دلته، دیگه باهات حرف نمیزنم! گفتم به جون بابام!»

 

نگاهم به لباش بود ... منتظر بودم تکون بخوره و دو سه تا کلمه بریزه بیرون! تا اینکه یواش یواش گفت: «نه بلدم نفرین کنم... و نه میتونم نفریتش کنم... منم یه استثنا داشتم ... یکی که برام مقدس بود ... بوی غریزه و خوش اشتهایی نمیداد ... فکر میکرد همه اونو برای خودشون میخوان... معتقد بود که کسی اونو برای خودش نمیخواد... سر همون شد که با دلم کل انداختم ... گفتم یا به خودم ثابت میشه که مثل بقیم ... یا به اون اثبات میکنم که من واسه خودش میخوامش... باید یه کاری میکردم که بین همه دور و بریاش، منو ببینه! نزدیکش شدم... اما اشتباهم همین بود...»

 

دیگه رسما ماهدخت داشت هق هق میزد... اما بی صدا ... اینقدر بی صدا که مجبور بود دستشو بذاره توی دهنش تا صدای گریش بلند نشه...

 

گفتم: «آروم باش ماهدخت ... الان بیدار میشن و شر میشه ها ... آروم تورو قرآن!»

 

چند دقیقه صبر کردم ... یه کم آروم شد ... از صورتش حرارت میزد بیرون... داغ داغ داغ... نفسش هم که دیگه نگو ... معلوم بود که داره از درون میسوزه!

 

وقتی یه کم آروم شد گفت: «اشتباهم این بود که درست نمیشناختمش! فکر میکردم میتونم باهاش به خیلی جاها برسم... اما نه اون دل داد و نه من تونستم ازش دلبری کنم! اون حتی فرصت پاسخگویی به نیازاش نداشت... منم براش شده بودم مزاحم...»

 

گفتم: «افغان بود؟! کجا باهاش آشنا شدی؟»

 

گفت: «کاش افغان بود! نه ... چه اهمیتی داره که کجا باهاش آشنا شدم؟!»

 

گفتم: «همینجوری!»

گفت: «وقتی دانشگاهمون میخواست از لندن ما را ببره تور اروپا گردی و بازدید از یه موسسه تحقیقاتی، اولش نمیدونستیم داریم دقیقا کجا میریم... تا اینکه ما را بردن جایی که فهمیدم اکانت های اون مخاطب استثنایی من از سرور اونجا ساپورت میشد... ینی دقیقا محل زندگی و کار همون استثنا ! اولش خیلی خوشحال شدم... حتی شب قبلش خیلی خودمو ترگل ورگل کردم... خیلی خرج خودم کردم... اون خبر نداشت که داریم میریم اونجا... منم چیزی نگفتم ... من حتی نمیدونستم اونجا دقیقا کجاست؟ ... اما وقتی رفتیم اونجا... همه دنیا روی سرم خراب شد... چون فکر نمیکردم اونجوری باشه!»

 

با تعجب گفتم: «داری منو میترسونی ماهدخت! مگه کجا بود؟!»

 

سرشو آورد جلو ... لبشو تقریبا چسبونده بود به گوشم... خیلی آروم بهم گفت: «اسرائیل ... تل آویو ... یکی از موسسات سازمان موساد!»

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: