close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 26

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 124
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 27
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 124
  • بازديد ماه : 15,219
  • بازديد سال : 45,093
  • بازديد کلي : 340,850
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

حرفای اونشب دوتامون اگر لو میرفت، ممکن بود به قیمت جون دوتامون تموم بشه! مخصوصا با شرایط شنود و حساسیت به بعضی واژگان و کلمات و ... که ممکن بود هر لحظه بریزن توی سلول و دوباره بشه همون جهنم قبلی!

 

بخاطر همین، اینقدر یواش حرف میزدیم که با وجود اینکه به همدیگه چسبیده بودیم، اما خودمون هم حرفای همدیگه را به زور میشنیدیم.

 

بهش گفتم: «حالا چرا اینقدر روی سپاه قدس حساسی و تا فهمیدی که داداشم سپاه قدسی بوده و شهید شده، رنگ و لپات گل انداخت؟!»

 

گفت: «احساسم میگه که اونی که دوسش داشتم باعث شده که الان من اینجام!»

 

با تعجب گفتم: «ینی چی؟!»

گفت: «نمیدونم... اما درست فردای اون روزی که اون منو دید و من کلی ذوق کرده بودم و اون کلی بهت زده شده بود، منو گرفتن و انداختن توی این خوک دونی! خب تو جای من! اهل سیاست و دانشمند علوم خاص و این حرفها هم که نیستم منو بدزدن و ازم استفاده کنن! منو گرفتن انداختن اینجا ... خودمم نمیدونم چرا؟ حتی اینا هم نمیدونن چرا؟ حداقل از لیلما و هایده یه خونی میگیرن... گاهی هم بارداری ناخواسته و گرفتن جنین مرده و ... اما من چی؟ فقط منو تا حالا چند بار زدند ... یه بار هم که ... بگذریم... دیگه چه اتفاقی میتونه منو به اینجا بکشونه جز اون استثنای زندگیم؟!»

 

گفتم: «نمیدونم... عقلم جایی دیگه قد نمیده ... اما چرا؟ باید اون باعث بشه بیفتی اینجا؟! ادم با دشمنش هم این کارو نمیکنه! چه برسه به کسی که یه روزی بهش تعلق خاطر داشته ... البته تو به اون... بازم فرقی نمیکنه... دلیل موجهی نیست!»

 

داشتیم حرف میزدیم که صدای پا شنیدیم... صدای یه نفر که داشت در راهروی بیرونی راه میرفت... اینقدر ترسیده بودیم که داشتیم میلرزیدیم و خودمون هم متوجه لرزش محسوس همدیگه بودیم... فورا خودمونو زدیم به خواب... اما صداش داشت نزدیک و نزدیک تر میشد... تا اینکه به سلول ما و سلول بغلی ... ینی سلول ایرانی ها رسید ... سرعتش کم شد...

 

دیگه داشتیم سکته میکردیم... صلوات و لا اله الا الله و خلاصه هر چی بلد بودیم از دهنمون نمیفتاد... هر لحظه منتظر بودیم بیاد داخل و ما را با خودش ببره! اما متوجه شدیم که از سلول ما هم رد شد و رفت سراغ سلول ایرانی ها ... همونجا چند لحظه ای ایستاد... معلوم بود که داره به سلول ایرانی ها دقت میکنه تا ببینه چی میگن!

 

صدای اون پیرمرد داشت میومد... خیلی آروم و لطیف... «اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین (خدایا هر عامل فسادی را از جامعه و امور مسلمانان اصلاح کن!) اللهم اشغل الظالمین بالضالمین (خدایا ظالمین را به خودشون مشغول بکن) » تا اینکه گفت: «اللهم صل علی محمد و آله و لعن یهود الخیبری و من تابع و معهم (خدایا بر پیامبر و آلش درود بفرست و بر یهودیا خیبری و کسانی که از آل یهود تبعیت میکنند و کسانی که با آل یهود هستند را مورد لعن و نفرین خود قرار بده!»

 

اصلا جنس دعاهای اون پیرمرد فرق میکرد... تا حالا فقط بعضی از بخش های ادعیه ای که میخوند را از بابام و دیگران شنیده بودم... اما بخش هایی که اون پیرمرد میخوند خیلی جذاب تر و محرک تر بود... به دعای در بند و زندانی نمیخورد... به دعای کسی میخورد که وسط معرکه جنگ وایساده!

 

یهو شنیدیم که اون کسی که صدای پاش میومد و اون لحظه دم در سلول اون ایرانی ها وایساده بود، با باتوم دو سه بار کوبید به در و میله اون ایرانی ها و یکی دو تا سرفه کرد و رفت!

 

فهمیدیم که داره به نوعی اعتراضش را نشون میده که ینی دیگه این دعاها را نخون و نگو!

 

صدای پا از همون مسیری که اومده بود برگشت و بعد از چند قدم، دیگه صداش را نشنیدیم...

 

هنوز درگیر صدا و معانی دعاهای اون پیرمرد بودیم که به ماهدخت گفتم: «نگفتی! چرا زوم کردی روی سپاه قدس؟»

 

گفت: «آره... داشتم میگفتم... من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم... حالا که فکرش میکنم، کینه ای از اون هم بهع دلم نیست... چون بالاخره اون از اولش هم معلوم بود چندان علاقه ای بهم نداره... اما نمیتونم از سازمان و موسسه ای که ازش بازدید کردیم و اون هم توش کار میکرد بگذرم...»

 

گفتم: «ماهدخت زود بگو ببینم برنامت چیه؟ چقدر ترسناک شدی امشب!»

 

گفت: «من اطلاعات خیلی خوبی از اون موسسه و موسسات زیر مجموعش دارم که فکر میکنم خیلی قیمتی باشه! اینقدر به ارزش اون اطلاعات مطمئن هستم که از یه طرف، فکر کنم منو اینجا زنده نگه داشتن که ببینن چقدر و تا کجا میدونم؟!»

 

با لبخند طعنه آمیز گفتم: «موفق باشی بزرگوار! حالا ربطش به سپاه قدس و داداش زیر خاک من؟!»

گفت: «هیچی! دلم میخواد در اختیار سپاه قدس بذارم... میدونم که اونا بهترین کسانی هستند که میتونند از این اطلاعات، بهترین بهره را ببرند... دیگه کسی سراغ ندارم... به هر جا بگم و بدم، بعدش مستقیم برمیگرده زیر دست تل آویو!»

 

گفتم: «عجب! حالا برنامت چیه؟»

 

گفت: «برنامه ای ندارم... فقط میدونم که تا اون اطلاعات را دارم ارزش زنده موندن دارم... اما تعجب میکنم چرا تا الان شکنجه ای در اون رابطه نداشتم و نخواستن به زور از زیر زبونم بکشن؟ با اینکه اگر میخواستن میتونستن حتی تاریخ عقد مامانم هم از زیر زبونم بکشن بیرون!»

 

گفتم: «خیلی پیچیده شد... قادر به تحلیل حرفات نیستم... احساس میکنم همش تحلیل خودته ... اصلا شاید داستان چیز دیگه باشه! از کجا اینقدر مطمئنی؟»

 

گفت: «نمیدونم! یه کمکی بهم میکنی؟»

 

گفتم: «کمک؟! چی مثلا؟!»

 

گفت: «فقط تو به من کمک کن که مشکلات زبان مادریم را برطرف کنم... ینی با من دری و پشتو کامل و بی نقص تمرین کن! جوری که کسی نفهمه من سالها اروپا بودم. همین. میتونی؟»

 

گفتم: «چته تو؟ ینی چی؟ اصلا چی تو کلته؟»

 

گفت: «تو کاری با این چیزا نداشته باش! منم بهت یه قولی میدم!»

 

گفتم: «باز چیه؟ ماهدخت بذار کپه مرگمون بذاریم!»

 

گفت: «منم بهت قول میدم به ازای هر پیشرفت زبانی که داشتم، بخشی از اطلاعاتم را در اختیارت بذارم!»

 

خب پیشنهاد هیجان انگیزی بود ... منم خیلی مشتاق بودم بدونم چه خبره و چه میدونه! بخاطر همین، بعد از یه کم فکر کردن، قبول کردم...

 

من همیشه معتقدم که کلافه های پیچ در پیچ، حرفهای زیادی برای گفتن دارن... مخصوصا اگر سر نخش به راحتی پیدا نشه!

 

و همون شد سرآغاز فصل جدید قصه ما در اون زندگی سگی!

 

ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: