close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 29

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 122
  • بازديد ديروز : 533
  • بازديد کننده امروز : 42
  • بازديد کننده ديروز : 64
  • گوگل امروز : 52
  • گوگل ديروز: 153
  • بازديد هفته : 2,121
  • بازديد ماه : 8,929
  • بازديد سال : 66,624
  • بازديد کلي : 362,381
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.161.108.58
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

⛔️⛔️⛔️ نه ! ⛔️⛔️⛔️

👈 در هر قسمت این داستان، حداقل 10 نکته مهم و اساسی نهادینه شده. لذا لطفا به قصد تمام شدن مطالعه نکنید.

روزگار سختی بود ... مخصوصا اون روز که به گوشه ای از مصائب لیلما و هایده اشاره کردم. اینقدر اون روز بد بود و تهوع کردم و از خودم و همه بدم میومد، که از ته دلم دوس داشتم یه سیل یا زلزله یا حتی بمب بیاد و هممون با هم نیست و نابود بشیم! در زندگی عادیم حتی فکرشم نمیکردم یه روز بیاد که دعا برای مرگ و مردن بکنم ... چه برسه به اینکه دعا برای مرگ دست جمعی کنم! دوس داشتم یه جوری هم خودم و هم بقیه راحت بشیم و از اون شرایط نکبتی رها بشیم!

 

 

سیستم بدن انسان و هر موجود زنده دیگری طوری طراحی شده که با گردش شبانه روز و اومدن روز و شب، بعضی چیزا را تنظیم و کنترل میکنه. اما در اون شرایط، حتی از مرغ های کارخونه ای (که به خاطر شب و روزهای مجازی و کوتاهی که براش به وجود میارن، اندازه و کیفیتش را تنظیم میکنند) بدتر شده بودیم. در چنین شرایطی، سیستم ایمنی بدن هم به هم میخوره ... چه برسه به هورمون ها و فشار خون و کلی چیزای دیگه!

اینو گفتم، تا به نکته خاصی اشاره کنم. اونم اینه که بعلاوه این شرایط، گاهی میزان مواد مورد نیاز بدنمون را توسط تزریق موادی تامین میکردن که هنوزم که هنوزه نمیدونیم چیه؟ فقط ما را به صف میکردن و تند تند بهمون تزریق میکردن و میرفتند! ما فقط میفهمیدیم که دیگه ضعف نداریم و حتی دیر به دیر تشنمون میشه! اما چوروک شدن پوست بدن و ریزش شدید موها و فرورفتگی قابل توجه چشم ها و گونه ها، اما ورم و برآمده شدن شکم ها از نشونه های مشترک هممون بود که از یه نوع خاص مواد تزریق میکردیم!

 

جای تعجبش اینه که مواد تولیدی برای تامین نیازهای اولیه بدن که به هر کسی تزریق میکردن، تابع ملیت طرف بود! ینی میدیدم که رنگ و حجم مواد مصرفی ما با مواد مصرفی مثلا لبنانی ها و یا با مواد مصرفی عرب ها کاملا متفاوت بود. اما نتیجه مشترک همش یه چیز بود... اونم این که حداقل تا سی چهل ساعت دیگه احساس ضعف و گرسنگی نداشتی! و این خیلی ما خانم ها را نگران تر میکرد! چرا ؟ بخاطر آثار بسیار منفی که بر بدن زن و دخترها داشت!

 

حالا اگر نمیگین چرا اینقدر از مسائل زنونه حرف میزنی و وا اسلاما و وا دینا سر نمیدین! باید بگم که من در طول مدتی که اونجا بودم، فقط یکبار عادت ماهانه داشتم! همون دفعه اولی که توی قبر برام پیش اومده بود! وگرنه من از نسل اولی هایی بودم که حتی با تزریق و نوعی هورمون خاص، در کل اون مدت، حتی یکبار هم عادت نشدم!! از زمان ورود من و بقیه هم دوره ای ها به اون جهنم در قعر زمین، همین بلا را سرمون آوردن!

 

خب این چیزا خیلی برای ما آسیب داشت و خطرناک بود. طوری که هنوز هم که هنوز است، آثارش باقیه و دیگه این بدن، اون بدن قبلی نمیشه!

 

در بقیه مواقع هم که میخواستن غذا بدهند، غذاهای خاصی میدادن! مثلا اصلا گوشت قرمز نخوردیم! تماما آبگوشت خالی بود اما طعم های اون متفاوت بود. مشخص بود که فقط اسانس هست و دیگر هیچ! بعلاوه نان و گاهی نان خشک مرطوب! هر کس سهمیه آبش تقریبا به اندازه دو لیوان بود. حمام که تعطیل ... دسشویی هم که قبلا گفتم...

 

چند ساعتی گذشت... چون تلاش کردم به زور بخوابم تا یه کم درد و غمم یادم بره. اما نمیتونستم خودمو گول بزنم. مخصوصا یه دختر عقل گرا مثل من. فقط تلاش میکردم به روی خودم نیارم و تلاش کنم فقط وقت بگذرونم که به عقب برنگردم و یاد حرفای ماهدخت درباره سوپ جنین انسان و سرو کردن مغز جنین و این حرفای حال به هم نزن نیفتم!

 

وقتی بیدار شدم، دیدم بقیه هم خوابن و خیلی کسی بیدار نبود... سر که برگردوندم، صورت ماهدخت را دقیقا رو به روی خودم و به فاصله یه وجبی دیدم! اولش یه لحظه جا خوردم و ترسیدم ... گفتم: «چته ماهدخت؟ چرا زل زدی به من؟»

 

گفت: «تو نمیخوای به قولت عمل کنی؟ من هنوز منتظرما ... تو چرا نمیفهمی؟ من دوس دارم ... اصلا نیاز دارم که زبان دری و پشتو را با حروف و قواعدش یاد بگیرم!»

 

گفتم: «چه دلی داری تو ! وسط این همه بدبختی، یاد چه چیزایی هستی و چی ازم میخوای!»

 

گفت: «سمن شروع کن... منتظرم! من فقط با این چیزا آروم میشم و ذهنم مشغول و درگیر نگه داشته میشه! پس لطف کن و شروع کن! لطفا بیشتر از پشتو برام بگو...»

 

با این حرفش موافق بودم. سر خودمم گرم میشد و میتونستم چند ساعتی به چیزای دیگه فکر کنم... گفتم:

«الفبای زبان پشتو دارای چهل و چهار حرف است:

ا

/ɑ, ʔ/  ب

/b/  پ

/p/  ت

/t/  ټ

/ʈ/  ث

/s/  ج

/dʒ/  ځ

/dz/  چ

/tʃ/  څ

/ts/  ح

/h/  خ

/x/

د

/d/  ډ

/ɖ/  ذ

/z/  ر

/r/  ړ

/ɺ̢/  ز

/z/  ژ

/ʒ/  ږ

/ʐ, ʝ, ɡ/  س

/s/  ش

/ʃ/  ښ

/ʂ, ç, x/  

ص

/s/  ض

/z/  ط

/t/  ظ

/z/  ع

/ʔ/  غ

/ɣ/  ف

/f/  ق

/q/  ک

/k/  ګ

/ɡ/  ل

/l/  م

/m/

ن

/n/  ڼ

/ɳ/  و

/w, u, o/  ؤ

/o/  ه

/h, a, ə/  هٔ

/ə/  ی

/j, ai/  ی

/i/  ی

/e/  ی

/əi/  ئ

/ai/

دقت کن ... تا خوب یاد بگیری... یه کم از زبان دری سخت تر هست. اما زود یاد میگیری. چون تو مزیتت اینه که حداقل قادر به تکلم به زبون خودمون هستی. هر چند مشکلاتی داری اما بقیش هم میتونی خوب یاد بگیری!» 

 

با تعجب گفت: «مگه زبان دری و پشتو با زبان ایرانی هماهنگ نیست؟ اونا که این همه حروف ندارن!»

 

گفتم: « زبان پشتو، چه از نظر واج‌شناسی و چه ازنظر ساختمان دستوری، با دیگر زبان‌های ایرانی تفاوت‌هایی دارد. این زبان را به دو گروه غربی (یا جنوب‌غربی) و شرقی (یا شمال‌شرقی) تقسیم می‌کنند. گویش مهم گروه غربی، گویش قندهاری است و در گروه شرقی گویش پیشاوری اهمیت دارد. اختلاف میان این دو گروه، هم در چگونگی ادای واکه‌ها و هم در برخی نکته‌های دستوری است. ازجمله نام یا عنوان زبان که در قندهاری «پشتو» و در پیشاوری «پختو» تلفظ می‌شود.»

 

بعدش هم شروع کردیم و با هم از اول حروف و اعداد و اسامی و ... را مرور کردیم.

 

باید اعتراف کنم که دختر عاشق و مستعدی بود. خیلی خوب گوش میداد و تمرین میکرد و خسته نمیشد. حتی معلوم بود که بعضی چیزا را هم بلده و قبلا مطالعه کرده. چون میگفت و حتی به منم یادآوری میکرد. فقط همینو بگم که اگر شاگردم بود، شاید بهترین دانشجوی دانشکدم میشد!

 

اصرار داشت که وقتی همه خوابن با هم تمرین کنیم... دوس نداشت جلوی بقیه با هم در این زمینه ها حرفی بزنیم. منم مراعاتش میکردم و حمل بر خجالتی بودنش در امر آموزش میکردم. چون معمولا وقتی سن و سال کسی بالا میره، از سوال و پرس و جو و آموزش خجالت میکشه و شاید هم اصلا دل نده!

 

اما...

 

بخاطر فشارهای اون روز، مرتب منتظر بودم که زود تمومش کنیم و کسی هم بیدار نباشه ... جز اون ... همون پیرمرد اسیر ایرانی...

 

بعد از اینکه دو سه ساعت با ماهدخت تمرین کردیم، با تمام وجودم به شنیدن صدای مناجات اون پیرمرد نیاز داشتم... نیاز داشتم بشنوم و یه کم یاد بابام بیفتم... یاد خوبی ها و خدا و پاکی ها بیفتم...

 

تا اینکه شروع کرد...

 

اولش زمزمه بود... میهدخت فهمید که از عمد صدامو آروم کردم که صدای اونو بشنوم! بهم گفت: «با منی؟ سمن! کجایی تو؟»

 

گفتم: «دیگه برای امروز بسه! بذار یه کم گوش بدم!»

 

مخالفتی نکرد... با هم گوش میدادیم... اون شب دعایی میخوند که بابام میگفت داداشم براش میگفته که سید حسن نصر الله از رهبر ایران شنیده که هر روز این دعا را بخونید و تکرار کنید:

 

میگفت: « اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا تَوْفِيقَ الطَّاعَةِ وَ بُعْدَ الْمَعْصِيَةِ وَ صِدْقَ النِّيَّةِ وَ عِرْفَانَ الْحُرْمَةِ وَ أَكْرِمْنَا بِالهُدَى وَ الاسْتِقَامَةِ وَ سَدِّدْ أَلْسِنَتَنَا بِالصَّوَابِ وَ الْحِكْمَةِ وَ امْلَأْ قُلُوبَنَا بِالْعِلْمِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ طَهِّرْ بُطُونَنَا مِنَ الْحَرَامِ وَ الشُّبْهَةِ وَ اكْفُفْ أَيْدِيَنَا عَنِ الظُّلْمِ وَ السِّرْقَةِ وَ اغْضُضْ أَبْصَارَنَا عَنِ الْفُجُورِ وَ الْخِيَانَةِ وَ اسْدُدْ أَسْمَاعَنَا عَنِ اللَّغْوِ وَ الْغِيبَةِ وَ تَفَضَّلْ عَلَى عُلَمَائِنَا بِالزُّهْدِ وَ النَّصِيحَةِ وَ عَلَى الْمُتَعَلِّمِينَ بِالْجُهْدِ وَ الرَّغْبَةِ وَ عَلَى الْمُسْتَمِعِينَ بِالاتِّبَاعِ وَ الْمَوْعِظَةِ وَ عَلَى مَرْضَى الْمُسْلِمِينَ بِالشِّفَاءِ وَ الرَّاحَةِ وَ عَلَى مَوْتَاهُمْ بِالرَّأْفَةِ وَ الرَّحْمَةِ

 

 خدايا، توفيق فرمان برى، و دورى از نافرمانى، و درستى نهاد و شناخت واجبات را روزى ما بدار و ما را به هدايت و پايدارى گرامى دار، و زبانمان را به راستگويى و حكمت استوار ساز، و دل هايمان را از دانش و بينش پر كن، و شكم هايمان را از حرام و شبهه پاك فرما، و دستانمان را از ستم و دردى بازدار و ديدگانما را از ناپاكى و خيانت فرو بند، و گوش هايمان را از شنيدن بيهوده و غيبت ببند، و و بر دانشمندان مان زهد و خيرخواهى و بر دانش آموزان تلاش و شوق، و بر شنوندگان پيروى و پندآموزى، و بر بيماران شفا و آرامش، و بر مردگان مهر و رحمت!

 

وَ عَلَى مَشَايِخِنَا بِالْوَقَارِ وَ السَّكِينَةِ وَ عَلَى الشَّبَابِ بِالْإِنَابَةِ وَ التَّوْبَةِ وَ عَلَى النِّسَاءِ بِالْحَيَاءِ وَ الْعِفَّةِ وَ عَلَى الْأَغْنِيَاءِ بِالتَّوَاضُعِ وَ السَّعَةِ وَ عَلَى الْفُقَرَاءِ بِالصَّبْرِ وَ الْقَنَاعَةِ وَ عَلَى الْغُزَاةِ بِالنَّصْرِ وَ الْغَلَبَةِ وَ عَلَى الْأُسَرَاءِ بِالْخَلاصِ وَ الرَّاحَةِ وَ عَلَى الْأُمَرَاءِ بِالْعَدْلِ وَ الشَّفَقَةِ وَ عَلَى الرَّعِيَّةِ بِالْإِنْصَافِ وَ حُسْنِ السِّيرَةِ وَ بَارِكْ لِلْحُجَّاجِ وَ الزُّوَّارِ فِي الزَّادِ وَ النَّفَقَةِ وَ اقْضِ مَا أَوْجَبْتَ عَلَيْهِمْ مِنَ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ بِفَضْلِكَ وَ رَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ 

دلنوشته های یک طلبه, [۳۱.۰۷.۱۷ ۱۴:۱۹]

و بر پيران متانت و آرامش، و بر جوانان بازگشت و توبه و بر زنان حيا و پاكدامنى و بر ثروتمندان فروتنى و گشادگى، و بر تنگدستان شكيبايی و قناعت، و بر جنگجويان نصر و پيروزى، و بر اسيران آزادى و راحتى، و بر حاكمان دادگسترى و دلسوزى، و بر زيردستان انصاف و خوش رفتارى تفضّل فرما، و حاجيان و زيارت كنندگان را در زاد و خرجى بركت ده، و آنچه را بر ايشان از حج و عمره واجب كردى توفيق اتمام عنايت كن به فضل و رحمتت اى مهربان ترين مهربانان.»

 

وقتی به خودم اومدم، تمام صورتم خیس خیس شده بود... گریه میکردم نه برای درد و رنجم... نه برای چیزای وحشتناکی که شنیده بودم...

 

نمیدونم برای چی بود... فقط میفهمیدم که خیلی زلال بود... خیلی...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: