close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 30

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 209
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,159
  • بازديد ماه : 10,520
  • بازديد سال : 68,215
  • بازديد کلي : 363,972
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

⛔️⛔️⛔️ نه ! ⛔️⛔️⛔️

👈 کلاف پیچ در پیچ و غم معماهای تازه!

 

آموزشمون خوب پیش میرفت... گفتم که... استعداد و هوش ماهدخت به خوبی تیپ و قیافش... بلکه بهتر هم بود... فقط کافی بود یکی دو بار، قاعده یا کلمه و یا حتی ضرب المثلی را بگم... فورا یاد میگرفت و به وقتش به کار میبرد! حالتش مثل کسانی بود که به خاطر اضطرار و از روی درد و نیاز دارن یه کار مهمی را انجام میدن! اون قدر مهم که براش حکم حیات داشت. انگار زندگیش بسته به آموزش زبانش بود! از روی حالات و احوال و برخوردش میشد به سادگی اینو فهمید.

 

اما من ... وقتی مینشستم جلوش و شروع میکردیم به آموزش و تمرین، قیافه و حرفای ماهر و رفیقش توی ذهنم میومد... با خودم میگفتم ینی چی که ماهر بهم گفت تو باید از اینجا بری بیرون؟ ینی چی که بهم گفت ماهدخت، کلید رفتنت از اینجاست؟ چرا گفت ماهدخت را رها نکن؟ این ینی ماهدخت خیلی دختر خوب و باارزشی هست؟ یا اینکه جاسوسه و خیلی خطرناکه و باید مواظبش باشم؟!

 

نمیفهمیدم... ماهدخت خیلی معمولی به نظر میرسید... نه آنچنان عالی بود که بشه پای حرفش قسم خورد! و نه بد و بدجنس بود که ازش متنفر بشم و بفهمم چیکاره است! یه جورایی نفوذ در ماهدخت سخت بود! چون در عین صمیمیت، یه فاصله های خاصی را هم بین خودش و من حفظ میکرد.

تا اینکه دیگه طافت نیاوردم و یه بار که نشست روبروم، بهش گفتم: «ماهدخت من دارم قولم را خوب عمل میکنم! اما تو چی؟ مثلا چیکار کردی واسه من؟ چیزی برام نمیگی و معلومه که قرارت یادت رفته!»

 

ماهدخت خیلی معمولی و عادی بهم گفت: «من مشکلی ندارنم سمن! پیش نیومد وگرنه دریغ نمیکردم! حالا بگو ... بپرس... چی میخوای بدونی؟»

 

منم نه پیش گذاشتم و نه پس، فورا گفتم: «چرا اون مرد افغان پرید روی تو و میخواست خفت کنه؟! اون دچار سادیسم و دیوانگی شد یا تو یه چیزی هست؟ نکشتت اما تا مرز مردنت هم پیش رفت... جریان چیه؟ بگید ما هم بدونیم!»

 

ماهدخت بازم خیلی معمولی برخورد کرد و گفت: «باور میکنی نمیدونم؟! داشت خفم میکرد دیوونه! دیگه رفته بودما ... ینی چند ثانیه دیگه دستشو نگه میداشت، رفته بودم! اما نمیدونم چی شد که گرفت؟ و نمیدونم چی شد که ول کرد؟»

 

با تعجب گفتم: «تو جای من! باورت میشه که ندونم که چرا یهو دارم به قتل میرسم و یهو چرا قاتلم منصرف میشه؟ ماهدخت اگر نمیخوای بگی، مجبور هم نیستی دروغ بگی! اینجوری به شعورم بیشتر توهین میشه!»

 

ماهدخت یه کم جدی تر نشست و گفت: «آخه چی بگم بهت؟! الان وجدانا من هر چی بگم تو باور میکنی؟! انگ یه دروغ دیگه به نافمون نمیبندی؟!»

 

گفتم: «تو راستشو بگو ... نه ... مگه آزار دارم که بخوام اتهام دروغگویی بهت بزنم؟ اما لطفا فقط راستشو بگو!»

 

گفت: «اون مرد، یه بار ازم تقاضایی داشت... من نتونستم و اصلا نخواستم که بهش جواب مثبت بدم... باهاش همکاری نکردم... خیلی طبیعیه که اونم به من کینه بگیره و بخواد یه روز تلافی کنه!»

 

گفتم: «چه تقاضایی؟! نگو تقاضای نامشروع که باورم نمیشه ... نه امکانش برای شماها فراهم بوده و نه اون چنین آدمی به نظر میرسه!»

 

قشنگ تغییر را در حالت چهره اش احساس کردم... شاید انتظار سریشک شدن ازم نداشت... اما خب منم باید میفهمیدم اطرافم چه خبره؟ چون برای طرحی که اون موقع داشتم در ذهنم مهندسی و بررسی میکردم نیاز داشتم که ماهدخت را بهتر بشناسم... گفت: «من که نگفتم تقاضای نامشروع! یه نوع همکاری ازم میخواست ...»

 

فورا کلامش قطع کردم و گفتم: «لطفا نگو میخواست براش نقشه فرار از اینجا فراهم کنی و یا در فرار باهاش همکاری کنی! اینم معقول نیست! یه چیزی دیگه بگو!»

 

بازم به لکنت افتاد... تا دهنشو باز کرد گفتم: «لطفا نگو میخواسته براش جاسوسی کنی و اطلاعات بیشتری از اینجا میخواسته که اینم باور نمیکنم! چون وقتی قراره اینجا بمونه و حتی معلوم نیست زنده بمونه، اطلاعات اینجا به درد گور و قبرش نمیخورده!»

 

دیگه واقعا هول شده بود... من داشتم همه راه های فراری که امکان داشت دست به دامن اونا بشه، مسدود میکردم. بخاطر همین، بازم تا اومد دهنشو باز کنه، فورا گفتم: «فقط دو تا چیز میمونه که میخوام بهم راستشو بگی تا باور کنم آدم روراستی هستی! هر چند تا اینجاش یه کم مرموز و آب زیر کاه میزنی!»

 

نفسی که تو سینه حبس کرده بود که بخواد جواب منو بده، بیرون داد و با چشمای گردش گفت: «کدوم دو تا چیز؟!»

 

گفتم: «یا اینکه تو در نابینا شدنش دست داشته باشی!»

 

گفت: «و یا ؟»

 

گفتم: «و یا شما دو تا قبلا یه جایی با هم رو در رو شده باشین و خاطره خوشی از هم نداشته باشین! آخه اونجوری که اون داشت گردن تو را فشار میداد، بوی خشم و نفرت عمیقی میداد!»

 

ماهدخت فقط نگام کرد... راستشو بخواید، یه کم از ته نگاهش داشتم میترسیدم...

 

آروم و شمرده اما یه کم با چاشنی خنده بهش گفتم: «ماهدخت جان! لطفا دوباره حمله عصبی و گریه و زاری و جیغ و خودزنی و افتادن رو زمین و این تریپا برندار که نه من دیگه حوصلم میشه بگیرمت، و نه اون دو تا بدبخت بخت برگشته حامله!»

 

ماهدخت با دقت و یه کم اخم بهم نگاه کرد و گفت: «مثل بازپرس ها حرف میزنی! من اگر نخوام چیزی بگم، تیکه تیکه هم بشم لب باز نمیکنم!

 

اما...

 

من و اون همدیگه را میشناختیم... در سفری که به اسرائیل داشتم دیده بودمش... راننده ما بود... راننده اتوبوس توریستی که ما را از فرودگاه به سمت موسسه تحقیقاتی همون پسره که مخاطب خاصم بود میبرد...

 

اون مرد از جنس شماها نبود... بودن در کنار ماهر، بهش اعتبار داده بود... وگرنه اون یه خائن به تمام معنا بود... قصه اش مفصله... اما فقط بدون که شبی که من مثلا گم شدم، رانندم همین آقا بود... اگر هم قرار باشه کسی، کسی دیگه را بکشه، من باید اونو نفله میکردم نه اون منو!

 

سمن به خدا این همه چیزی بود که میدونستم و بین من و اون اتفاق افتاد! دیگه چیز دیگه ای نبود! اینم که گفتم یه تقاضا ازم داشت اما من بهش رو ندادم، این بود که یه آب میوه بهم تعارف کرد اما من نخوردم!

 

ولی...

 

وقتی داشتم تو ماشینش از حال میرفتم، احساس تصادف شدیدی کردم... فقط فهمیدم که محکم یه چیزی به ما خورد و ... صدایی شبیه تیراندازی و... دیگه نفهمیدم!»

 

حالات صحبت ماهدخت طوری بود که باورم شد... دروغگویی و قصه سرایی توی صحبتش نبود...

 

اما منو حسابی گیج کرد...

 

اینقدر گیج که فهمیدم، هر چی بخوام دقت کنم و بفهمم دور و برم چه خبره، مثل اقیانوسی هست که نمیدونم سر و تهش کجاست... فقط حس میکردم دارم میرم به قعر یه مشت کلاف پیچ در پیچ... کلاف پیچ در پیچ و غم معماهای تازه!

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده


  1. daneshjoo : سلام
    وقت بخیر

    .
    .
    .

    مرجع دانلود فایل های درسی:

    http://haminhavaly.farafile.ir/


    http://farafile.ir/?ref=331

    haminhavaly.rozblog.com


ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: