close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 31

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 107
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 107
  • بازديد ماه : 15,202
  • بازديد سال : 45,076
  • بازديد کلي : 340,833
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

👈 حدیث نفس!

یه استاد داشتیم توی دانشگاه که مسلمون بود و میگفت شیعه هست... یکی از جملاتش این بود که «شاید بتونی معادلات چند مجهولی را روی «کاغذ» حل کنی، اما نمیتونی در «عمل» از پسش بربیایی! به خاطر همین، یا بعضی از مجهولات را موقتا از جلوی چشمت بردار یا اگر ساده است، برای اینکه پیش چشمت خلوت بشه، فورا حلشون کن و نذار کهنه بشه!»

 

 

بخاطر عمل به همین توصیه، تصمیم گرفتم کار خودمو بکنم... توان و حوصله کنجکاوی بیش از حد نداشتم ... از طرف دیگه هم شرایطم اقتضا نمیکرد بخوام چند تا دعوا را با هم انجام بدم! پس تصمیم گرفتم یکیش که بیشتر از بقیش به من مربوط میشه دنبال کنم و زور و بقیه عمر خودمو صرف نبش قبر گذشته ماهدخت و مخاطب خاصش و قاتل فرضیش و این و اون نکنم!

به خاطر همین، عجالتا حرفشو باور کردم. به دو علت: یکی اینکه آثار دروغگویی توی حرفاش نبود... دوم اینکه میخواستم به حس کنجکاویم یه جواب داده باشم تا نمیرم از فضولی!

 

پس فقط من موندم و ماهدخت و اینکه چه جوری میشه به رفتن از اون جهنم حتی فکر کرد؟! اجازه بدید این تیکشو به زبون خودتون بهتون بگم:

 

نشستم با خودم دو دو تا چارتا کردن! دیدم برای رفتن از اینجا سه تا راه دارم: یا باید بشم اسکافیلد فیلم فرار از زندان و نقشه بکشم و کادر سازی کنم و این حرفا... یا باید بشم نفوذی و عامل جلب اعتماد و خلاصه همین سناریو نویسی ضعیف فیلم های ایرانی ... و یا اینکه مثلا بمیرم و منو بخوان به بهانه چال کردن، بندازن خارج از زندان و این چیزا ...

 

خب هر سه تاش تقریبا احمقانه به نظر میرسید...

 

چون اولا هوش و استعداد من در حد و اندازه اسکافیلد نیست و همچنین اون از قبل از زندانش برنامه اومدن به زندان و فرارش را کشیده بود و کلا با برنامه وارد اون بازی شده بود! اما منو دزدیدن و زدن و چال کردن و عذاب قبر و اون مکافاتها...

 

دوما آخه چطوری نفوذی بشم؟ برم بگم چقدر باحالین؟ بگم ازتون خوشم اومده و بیایید بشم دلبرتون؟ مثلا چه به دردشون میخورم؟ حتی اگر نقشه جنسی هم بکشم، بازم به درد نمیخوره! چون اون حیوون ها هر وقت دلشون میکشید، میمومدن کار خودشون میکردن و میرفتن! دیگه نفوذ و دوستی و تظاهر و این کشک و پشم ها ینی خبط!

 

سوما ... دیگه از سومی چیزی نگم که هم من سنگین ترم و هم شما ... مگه اونا اسکل تشریف داشتن که بخوام خودمو بزنم به مردن و اونا هم بگن: «آخی مرد! وای چرا مرد! خدا بیامرزتش! بیایید بریم خاکش کنیم این نازنین دخترو !» اونا که تو کار خون و بانک جامع اطلاعاتی ژن ملت بدبخت جهان و این چیزا بودن، عقلشون نمیرسه یه نبض و فشار و قلب بگیرن ببینن چمه؟ الان دیگه از این روش حتی نمیشه بچه ها را گول زد... چه برسه به «رژیم یهودی غاضب صهیونیزم جهانی بی همه کس و بی همه چیز اسرائیل !»

 

مونده بودم چه خاکی به سرم بریزم؟! من آدم اونجا موندن نبودم... از یه طرف هم ...

 

بذارین طرفشو الان لو ندم...

 

تا اینکه یه شب...

 

من وقتی اون پیرمرد ایرانیه شروع به مناجات و نماز میکرد میفهمیدم یا موقع نمازه و باید نماز بخونم و یا موقع سحر هست و وقت مناجات!

 

راستی اینم بگم، آدمای اونجا همشون کافر نبودنا ... من حتی فکر میکنم اکثرشون مسلمون و یا مسیحیان معتقد بودند... چون بالاخره هر کسی به زبون خودش مناجات و نماز و دعا داشت... اما اون پیرمرد ایرانی، تک بود... به خدا تک بود... سوز صداش و معانی دعاش و لرزش کلمه هاش با بقیه فرق داشت... اینو همه میدونستن...

 

به خاطر همین میدیدم که بقیه هم وقتی هواخوری هست، میومدن که برن به طرف اون سلول و یه نگاه بندازن و قیافه اون پیرمرد را ببینن اما سه چهار نفر مامور با شوکر اونجا بودن و اجازه نمیدادن! من حتی ندیدم که اونا یه بار بیان بیرون و یه هوا بخورن و خودی نشون بدن و ... هیچ! اصلا مثل اینکه قدغن بود کسی اونا را ببینه! 

 

یه شب در حالی که منتظر مناجات اون پیرمرد و سوز صداش بودم... در حالی که ماهدخت پیشم خوابیده بود و فاصله صورتمون با هم یه وجب هم نبود، نظرم جلب موهاش شد... موهای قشنگی داشت... دستمو آروم بردم به طرف موهاش... نوازشش کردم... خیلی آروم... یه کم چشاش باز کرد و یه نگاه کرد و دید منم... بهم نزدیک تر شد و دوباره چشاشو بست و خوابید...

 

همینجوری که نوازش میکردم، تا موهاشو دیدم برقم گرفت و یاد یه چیزی افتادم... یاد اون لحظه ای که ماهر یه چند تا مو و یه تیکه از یه کتاب بهم داد...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

 

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: