close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 32

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 90
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 24
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 90
  • بازديد ماه : 15,185
  • بازديد سال : 45,059
  • بازديد کلي : 340,816
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

خیلی تو فکر رفتم... همینجور که موهاشو نوازش میکردم، احساس کردم جنس و نرمی اون موها چقدر شبیه جنس و نرمی موهای ماهدخت هست! تصمیم گرفتم چک کنم و ببینم آیا به هم شبیه هستن یا نه؟

 

شرایطم طوری نبود که بتونم خیلی راحت تطبیق بدم... به خاطر همین، امانتی های ماهر را که توی موهام مخفی کرده و لای یه تیکه کاغذ کوچیک پیچیده و بسته بودم وسط موهام، خیلی آروم و با احتیاط آوردم بیرون و با دقت نگاش کردم... خود خودش بود... دقیقا عین موهای ماهدخت بود... حتی معلوم بود که اون چند تا مویی که ماهر بهم داده، مال خیلی وقت نیست وگرنه بالاخره شاید باید یه تغییری در موها رخ میداد...

اون چند تا تار مو را ناخودآگاه به بینیم نزدیک کردم ... یه نفس عمیق ازش کشیدم ... بوی خوبی میداد... بوی یه نوع عطر... من خیلی عطرها را نمیشناسم... اما بوی یه عطر خیلی خیلی ضعیف میداد...

 

تصمیم گرفتم یه کم به ماهدخت نزدیکتر بشم... نمیدونستم از بدن و موهای ماهدخت دنبال چی هستم؟ بهش نزدیک شدم و موها و گردن و صورت و تن و بدن ماهدخت را خیلی آروم بو کشیدم... چیزی که خیلی خیلی نظرمو جلب کرد و داشت دیوونم میکرد این بود که وقتی خیلی دفت کردم و به خودم فشار آوردم، فهمیدم که ماهدخت هم همون بوی ضعیف و لطیف را میده!

 

فکر کنم صدای نفسم یه کم تابلو بود که توی همون اوضاع و احوال بود که یهو چشاشو به زور باز کرد و با تعجب گفت: «سمن چیکار داری میکنی؟ بخواب دختر! زشته ... یکی میبینه فکرای بد میکنه! بخواب!»

 

منم مثلا خودمو لوس کردم... میخواستم حسابی مطمئن بشم... آروم بهش گفتم: «اجازه هست سرم بذارم تو بغلت؟ یه کم میترسم!»

 

با همون خستگی و چشای بسته، دستشو باز کرد و به زور گفت: «بیا... نترس... فقط بذار بخوابم...»

منم بهش نزدیک شدم و سرمو گذاشتم رو بازوش و ........

 

فقط نفس عمیق میکشیدم... میخواستم تا میتونم فقط بو بکشم که بتونم بوی اون عطرو به خاطر بسپارم... نمیخواستم حالا حالاها فراموشش کنم... به خاطر همین بعضی وقتا بیشتر نزدیکش میشدم تا بتونم مثل یه سگ ردیاب که بالاخره باید رد یه چیزی را بزنه، به سلول های مغزم بسپارمش... 

 

وقتی خوب بو کشیدم، شروع به تحلیل کردم... متوجه نمیشدم! با خودم فکر میکردم ... خب دو سه روز بیشتر بود که از ماجرای ماهر داشت میگذشت... اگر حساب کنیم که ماهدخت، همون یکی دو روز قبل از ماجرای ماهر، این بو را پیدا کرده، با عقلم جور در نمیومد که بوی اون عطر هنوز... ینی بعد از گذشت چهار پنج روز رو تن و موهای ماهدخت مونده باشه!

 

از یه طرف دیگه هم به خودم گفتم: اما غیر ممکن هم نیست... بالاخره یا باید بگم عطرهای قوی و خوبی هم وجود دارن که حتی تا یه هفته اثرش میمونه... یا باید ... فقط یه چیز دیگه میمونه... اونم اینه که ماهدخت، در طول اون چند روز به خارج از سلول رفت و آمد داشته و من متوجه نمیشدم و شاید خواب بودم!

 

احتمال دوم خیلی ضعیف بود... چون من کلا کمتر از بقیه میخوابیدم... بالاخره باید متوجه میشدم که ماهدخت میره و برمیگرده... پس فقط میتونستم روی احتمال اول حساب کنم! اونم این که بپذیرم عطرش خوب و قوی بوده و اثرش تا الان مونده!

 

این خیلی شاید نکته مهمی نباشه... ولی اون لحظه خیلی نظرمو جلب کرد و کلی کارگشا بود... چون اولین جرقه ای بود که منو نسبت به ماهدخت اونقدر حساس و حساس تر کرد.

 

اما ...

 

از موهای ماهدخت مهمتر، اون تیکه کاغذی بود که به همراه اون موها از ماهر گرفته بودم... کاغذ کوچیکی بود... دو سه تا کلمه از یه کتاب بود و یه عدد... چیزی شبیه به شماره صفحه... صفحه 66 ...

 

اینقدر فکرمو به خودش مشغول کرده بود که خوابم نمیبرد... همینطور تو بغل ماهدخت بودم، فکر میکردم ببینم این تیکه کاغذ و اون کلمات و صفحه 66 ینی چی؟!

 

تلاش کردم از بدن ماهدخت یه کم فاصله بگیرم... رومو کردم اونطرف که مثلا بخوابم... مشتمو باز کردم و با دقت به کلمات اون تیکه کاغذها نگاه کردم...

 

اول باید معنی کلماتو پیدا میکردم... اما دیدم خیلی سخت نیست... چون اسم یه شخص و اسم یه کتاب بود... دقیقا همون طوری که بالای کتابها گاهی قید میشه...

 

نوشته بود: «دکتر سیریل الگود» و «تاریخ طب در ایران» و «66» !

 

چرا تا اون موقع خیلی دقت و توجه نکرده بودم؟ نمیدونم... شاید به خاطر شرایط و وضعیت اسفبار لیلما و هایده بود...

 

حساس شدم ببینم ربط و نسبت اون موها و این تیکه کاغذها چی بود؟!

 

یه کم چشمامو گذاشتم روی هم... باید استراحت میکردم تا بتونم بعدا بهتر فکر کنم...

 

ادامه دارد...

 

👈🏾 پی نوشت بسیار مهم‼️

 

مطالعه ی کتاب «تاریخ طب در ایران» نوشته ی «دکتر سیریل الگود» یهودی الاصل، پزشک سفارت انگلیس در دربار قاجار، حقایق تلخی را بر ما روشن می کند.

با خواندن کتاب «تاریخ طب در ایران» متوجه می شویم که استعمار اولین بار به وسیله ی طب خود وارد این مملکت شد و حذف طب سنتی، بنا به اعتراف سیریل الگود و سایر مورخین و اطبای غربی، حرکتی خزنده بود که طی ده ها سال تلاش و برنامه ریزی بی وقفه حاصل شد و جهت این حرکت نیز از بالا به پائین بود، یعنی ابتدا شاهان و شاهزادگان را متقاعد کردند ، بعد راه آموزش طب سنتی را مسدود و در نهایت مردم را مجبور به روی آوردن به طب شیمیایی کردند.

 

سیریل الگود در کتاب خود می گوید: «مبارزه با طب سنتی از زمان شاه عباس صفوی که مقارن با ورود کمپانی هند شرقی به ایران بود، در دستور کار قرار گرفت، لیکن به علت مقاومت مردمی هیات هایی که در زمان صفویه به ایران می آمدند توفیقی به دست نیاوردند.»

 

پزشک کمپانی هند شرقی در آن زمان فردی به نام FRYER بود. او در مورد این ناکامی می گوید:

 

«این ها اصلا عادت ندارند با مطالعات و تحقیقات جدید پیشرفت کنند و از این جهت، با همان تعصبی که به مقدسات متمسک هستند ، به اصول طب خود چسبیده اند.»

 

این سخنان علاوه بر این که عصبانیت این پزشک از اعتقاد مردم به طب خود را نشان می دهد، بیانگر شدت اعتقاد مردم آن زمان به طب سنتی در حد باورهای مذهبی می باشد.

 

آیا اگر مردم که طبیعتا همیشه به سلامتی خود علاقه مندند، از طب سنتی خود نتیجه نمی دیدند و از آن راضی نبودند، چنین به آن پایبندی نشان می دادند؟

 

بعد از دوران صفویه به دوران قاجار می رسیم. سیریل الگود در ادامه ی کتاب خود می گوید: «ویژگی مهم دوران قاجار، انتقال طب ابن سینا به طب هاروی و پاستور بود. هیات های نمایندگی که در این زمان به ایران می آمدند، اغلب پزشک بودند و به این ترتیب طب غربی به ملایمت و آهستگی در سنگرهای طب سنتی نفوذ کرد.»

 

از این سخنان، خزنده بودن و اینکه این حرکت یک حرکت جنگی و به قصد غلبه و تسلط فرهنگی بوده است، روشن می شود. واضح است که برای غلبه بر یک ملت باید آن را نسبت به داشته های خود دچار خود باختگی کرد و کدام خود باختگی از این بالاتر که یک ملت بپذیرد برای حفظ سلامتی و درمان خود محتاج به بیگانگان است؟ پس وقتی در این سنگر تسلیم شود، سایر سنگرها را راحت تر تخلیه می کند و دقیقا به همین علت است که هیات های نمایندگی غربی که به ایران می آمدند عمدتا از میان پزشکان انتخاب می شدند.

 

سیریل الگود زمانی این اعترافات را می گوید که اهداف استعمار در این مورد کاملا پیاده شده و کار از کار گذشته است. وی اظهار می دارد:

 

«بدیهی است که اکنون دور نمای طب به نحو محسوسی تغییر یافته بود. ۵۰ سال آموزش بوسیله ی اساتید خارجی، نسلی را پدید آورده بود که دید آنها کاملا با پدرانشان متفاوت بود. این نفوذ فرهنگ غربی به وسیله ی هیات های پزشکی در مراکز مختلف کشور تقویت شده بود و بزرگترین افتخار و اعتبار را در این مورد باید به این هیات ها داد.»

 

سیریل الگود آن گاه وضع قانون منع طبابت سنتی را به عنوان آخرین میخ تابوت ابن سینا معرفی کرده و می گوید:

 

«در سال ۱۹۱۱ وضع قانون طبابت بر اساس دیپلم و مدرک صورت گرفت که می گفت: هیچکس در هیچ نقطه از ایران حق اشتغال به هیچ یک از فنون طبابت را ندارد، مگر اینکه از وزارت معارف اجازه نامه گرفته یا تصدیق نامه از ممالک خارجه داشته باشد.

 

بدین ترتیب آخرین میخ تابوتی که حاوی جسد مرده ی طب سنتی بود کوبیده شد. سمت معلمی طب ابن سینا نیز منسوخ شد. تمام این اصلاحات نشان می داد که با سپری شدن دوره مجریان طب رازی و ابن سینا، روش های طبی منسوب به آنان نیز محکوم به فنا گردیده است. رسم دیرینه ی خدمت شاگردی نیز از بین رفت و حکیم ها دیگر نمی توانستند شاگردانی به سوی خود جلب و معلومات و تجربیات عملی خود را به آنها منتقل کنند. تمامی این پیشرفت ها به وسیله ی سیاست اروپا به شدت کنترل می شد.»

 

ملاحظه می کنید که اصلا صحبت از یک حرکت علمی و یک جایگزینی منطقی در کار نیست و اصلا تحقیق و بحثی در تاریخ نمی بینیم که مقایسه ای میان طب رایج و طب سنتی انجام داده و رای به برتری طب رایج داده باشد.

 

این بود مختصری از حادثه ی نامیمونی که بر سر طب سنتی ما و مخصوصا حجامت رفته است و از آنجایی که حجامت درمانی بدون داروست و هیچ وابستگی به خارج ندارد، بیش از سایر روش های درمان در طب سنتی مورد عناد و ستیزه جویی قرار گرفته و می گیرد.

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: