close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 33

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 207
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,157
  • بازديد ماه : 10,518
  • بازديد سال : 68,213
  • بازديد کلي : 363,970
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

همه چیز در ذهن من به یه چند تا تار مو بند بود... اما نمیتونستم فقط بشینم و مشاهده کنم و هیچ تحلیلی نداشته باشم... در اینطور شرایط، همه جور چیزی به ذهن آدم میاد... خیلی طولانی میشه اگه بخوام همش بگم و از اصل قصه دور میشیم... فقط به نزدیکترین احتمال اشاره میکنم:

 

با خودم نشستم و فکر کردم و گفتم که هی مدام از ما خون میگیرن... از بعضیامون هم بیشتر... وقت و زمان مشخصی از نظر ما نداره اما اونا ظاهرا اونا طبق برنامه خاصی پیش میرن... بعضی وقتها هم اینقدر خون میگیرن که بی هوش و بی حالمون میکنه! و جالبه که به کسی که حتی کمبود و یا فشار خون هم داره رحم نمیکنن و بالاخره ازش خون میگیرن!

 

خون یه طرف...

اینکه در 24 ساعت، هر کسی به طور متوسط فقط یه بار میتونه خیلی راحت به دسشویی بره و خودش را تخلیه کنه و حتی به اسم و شماره خاص هر شخص به دسشویی های خاصی میریم، ینی حتی ادرار و مدفوعمون هم در حال بررسی هست! وگرنه دلیلی نداره که بخوان زندان را به گند و کثافت بکشن و هیچ هدفی هم دنبال نکنند!

 

و اما از آمیزش ها...

 

حتی تجاوزات و آمیزشهایی هم که صورت میگیره، کور و از روی آزار و لذت نیست... بلکه کاملا مشخص هست! چرا؟! چون تا جایی که ما بو بردیم، مثل اینکه فقط یه عده خاصی مامور این کارها هستند... وگرنه هر ماموری اجازه تعدی به زن ها و دخترا را نداره... چون از حرفهای بقیه میشد فهمید که فقط یه مشت یهودی و نورچشمی و افراد مشخصی هستن که اجازه چنین کاری دارن!

 

اینا یه طرف...

 

از یه طرف دیگه هم مو و اون تیکه کاغذ و کتاب تاریخ طب در ایران توسط یه نویسنده ای از همین قماش یهودیای لعنتی، معانی خاص خودشو داره که اگر این نکته را با نکات بالا کنار هم قرار بدیم، کمترین و پیش پا افتاده ترین نتیجش اینه که ما در «زندان» به سر نمیبردیم! چون زندان، تعریف خاص خودش داره و جای این ادا و اصول ها نیست!

 

پس اگر زندان نیست و نمیشه تعریف واقعی زندان را روی اون گذاشت، باید چی بگیم؟ اسمشو چی بذاریم؟

خیلی نشستم فکر کردم... تنها نتیجه ساده اش این بود که زندان معمولی و مثل بقیه جاها نیست بلکه: «در نوعی انستیتو (مرکز تحقیقاتی) با نمونه های زنده های انسانی (زندانی ها) از اماکن مختلف کره زمین در خدمت یه مشت یهودی وحشی به سر میبردیم!»

 

👈🏾 اما دو تا مشکل وجود داشت:

 

یکی اینکه اینقدر در اون شرایط، تنوع اخلاق و شخصیت ها وجود داشت که نمیتونستیم بفهمیم که معیارشون برای ربودن افرادی مثل ما چی بوده؟!

 

و دومی اینکه اگر مرکز تحقیقاتی و نوعی بیمارستان پژوهشی هست، پس چرا بهداشت وجود نداره و همه دارن مثل حیوون کثیف در اونجا زندگی میکنن؟! با اینکه طبیعت مراکز تحقیقاتی با اون گستردگی، اینه که از بهداشت عمومی بالایی برخوردار باشه!

 

این دو تا سوالی بود که تا آخرین زمانی که درگیر اون شرایط بودم برام حل نشد و هنوز هم نمیتونم درک کنم!

این تا اینجا...

 

حال برگردیم به چالش من و ماهدخت!

 

بازم هضمش برام راحت بود... بین این کلمات نمیتونستم ارتباط برقرار کنم و حتی یه جمله ساده درست کنم: «ماهدخت ، مو ، یه تیکه از کاغذ کتاب تاریخ طب در ایران»

 

حتی تصور اینکه بخوام جولی بازی دربیارم و مثلا نفوذ کنم و کتابو پیدا کنم و بشینم بخونم و راز موهای مادخت را در اونجا بفهمم و این چیزا ... اصلا با واقعیت جور در نمیومد و امکانش وجود نداشت!

 

پس فقط دلم یه معجزه میخواست! معجزه ... چیزی که بتونه گره ذهنمو باز کنه و یه نور امید ایجاد کنه و ادامه مسیر را هموار کنه! چون در حالت عادی محقق نمیشد، اسمشو میذارم «معجزه»!

 

🌺 بابام همیشه میگفت: «وقتی خیلی گرفتار شدین و فقط با معجزه میشه از اون شرایط نجات پیدا کرد، خیلی صلوات بفرستین! اصلا سیلاب صلوات راه بندازین تا اون سیلاب صلوات، مشکل را با خودش برداره ببره!»

 

نذر هزار تا صلوات کردم که یه اتفاق خوب بیفته... به دلم برات شده بود که دیگه باید یه اتفاقاتی بیفته... چون دیگه به اضطرار و مضطر شدن رسیدن بودم! 

 

تا اینکه یه شب اتفاق جالبی افتاد که با یک سوال ساده شروع شد...

 

یه شب که داشتیم درباره با ماهدخت درباره انواع گویش های منطقه خودمون حرف میزدیم، ماهدخت یهو بحث را برد به طرف خانواده ام ... خصوصا پدرم!

 

گفت: «تو خیلی از پدرت به خوبی یاد میکنی! خوش به حالت که بابای به اون خوبی داری! میشه یه کم دربارش برام بگی!»

 

منم که خیلی دلم هوای خونه و بابام را کرده بود، یه دلم شد هزار دل و با آه گفتم: «از چیش برات بگم؟ از اینکه چقدر مهربون و گل و مومن هست و همه روش حساب میکنن؟ یا از اینکه تنها امیدمون به بابامون هست و چشم و چراغ همه است؟»

 

ماهدخت سوال خاصی در اینجا پرسید! گفت: «مثلا چشم و چراغ کیا؟»

 

گفتم: «همه! پیر و جوون و زن و مرد و خانوادش و خلاصه همه!»

 

گفت: «نه ... منظورم اینه که بابات به بالاها هم وصله؟ ینی ممکنه به خاطر ارتباطش با بعضیا خواستن ازش حالگیری کنن و دخترشو بدزدن؟!»

 

خب سوال خوبی بود اما نمیدونستم...

 

گفت: «فکرش کن ... شاید یه چیزی بیاد تو ذهنت!»

 

گفتم: «نه ... نمیدونم ... فکر نمیکنم ... یه پیرمرد ملا و مسجدی مثلا میتونه چه فایده یا ضرری برای حکومت داشته باشه که بخوان با دزدیدن دخترش، نقره داغش کنن؟!»

 

گفت: «نمیدونم اما ... راستی گفتی داداشات عضو «سپاه قدس» بودند! بنظرت به خاطر کینه به اونا نیست که الان اینجایی؟!»

 

با تعجب گفتم: «یه طوری حرف میزنی که انگار بهم تفهیم اتهام شده و میدونم چرا اینجام و نمیخوام به تو بگم!! نمیدونم ... سپاه قدس؟ داداشام؟ فکر نکنم ... نمیدونم ...»

 

گفت: «آخه خیلی برام عجیبه... اگر در محلی که به دخترا مثنوی مولوی و زبان فارسی درس میدادی مزاحم کسی بودی، خیلی راحت یه صحنه سازی میکردند و میکشتنت و یه آب هم روش! اما ... نمیدونم ... خیلی عجیبه برام!»

 

برای خودمم عجیب شد ... ماهدخت خیلی منو برد تو فکر ... سپاه قدس و داداشم و اینا را که مطرح کرد، یه طرف ... مخصوصا با این جملش که دوباره گفت: «سمن از بابات برام بگو!»

 

یهو یه چیزی در ذهنم روشن شد و با خودم گفتم شاید همون معجزه باشه که دنبالش بودم! تصمیم گرفتم جوابش بدم و باهاش روراست باشم...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: