close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 34

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 205
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,155
  • بازديد ماه : 10,516
  • بازديد سال : 68,211
  • بازديد کلي : 363,968
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

تصمیم گرفتم جوابش بدم و خیلی صادقانه باهاش راه بیام. چون میدونستم باید بیشتر از اینا توجه و اعتماد ماهدخت را به خودم جلب کنم!

 

با بغض و ناراحتی هایی که در طول اون مدت روی دلم سنگینی میکرد گفتم: «بابام لنگه نداره... نمیدونم الان در چه حالی هست اما دلم میخواد قبل از اینکه بخوام بمیرم، حداقل یه بار دیگه ببینمش و صداشو بشنوم.»

 

ماهدخت گفت: «این خوبه که تو اینقدر به بابات وابسته هستی... اما باید دید بابات هم به تو این همه وابسته هست یا نه؟»

 

خب سوال خوبی بود... گفتم: «نمیدونم... خیلی خود ساخته است... خب طبیعیه که هر انسانی به فراخور مواقعی که شاد و ناراحت هست عکس العمل های مشخصی ازش سر بزنه اما ... بابام خیلی مقاوم تر از این حرفهاست...»

گفت: «چطور؟»

 

گفتم: «مثلا وقتی جنازه داداشم آوردند، خوب یادمه ... نذاشتن ما ببینیم... بابام گفت صلاح نیست... فقط خودش رفت و دید... ما فقط فهمدیدم که جنازش خیلی کوچیک شده بود... نمیدونم دیگه چرا و چی بر سرش آورده بودند... فقط همینو میدونم که بابام از اون روز، دیگه هیچوقت خنده قهقهه نکرد و همیشه چشاش غمگین بود...»

 

گفت: «به شما چیزی نگفت؟»

 

گفتم: «نه... چیزی خاصی نگفت ... فقط گفت نپرسین چرا نذاشتم ببینین و چی به سرش آوردن؟»

 

گفت: «سمن به نظرت بابات یه آدم معمولی و ملا و مسجدی ساده است؟»

 

با تعجب گفتم: «ینی چی؟ پس چیه بنده خدا؟ اینی که ما میدیدم همین بود... دیگه بقیش خدا عالمه...»

 

گفت: «ینی منظورم اینه که بابات، بنظرت با کار داداشت و همین سپاه قدس و اینا در ارتباط نبود؟ نیست؟»

 

خیلی سعی کردم طبیعی جلوه کنم... با اینکه تا حالا به این سوالش اصلا فکر نکرده بودم و داشتم شاخ درمیاوردم... گفتم: «نمیدونم! چی بگم والا ... اگر هم فرضا بوده باشه، اصلا کسی از کار اونا سر در نمیاره... نمونش همین داداشم... مگه ما میدونستیم جانشین گردانشون هست و اینقدر برو و بیا داشت که حتی گنده های لشکرشون اومدن خونمون؟! خب نه ... اما بابام ... فکر نکنم... خیلی بعیده!»

 

یه نفس عمیقی کشید و گفت: «من که بنظرم خیلی هم بعید نیست... پدرت را نمیشناسم اما فکر کنم مسبب همه این چیزا درباره مرگ داداشت و حبس اینجوری خودت و بقیه مشکلاتتون شاید بابات باشه ... یه حسی بهم میگه کارش گنده تر از این حرفهاست... یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟»

 

گفتم: «اولا «مرگ» داداشت نه! چون داداشم «شهید» شد! دوما حالا چی شده که امشب حس و کنجکاویت درباره بابای بیچاره و ساده من گل کرده؟! ... بگو ! »

 

گفت: «خودت چی؟»

 

گفتم: «جان؟ من چی؟»

 

گفت: «سمن خودت به جایی وصلی؟ جایی کار میکنی که برات اینجور پاپوشی درست کردن که الان اینجایی؟ من خیلی رک و روراست گفتم... من هر چی دارم میکشم، به خاطر موسسه اسرائیلی اون پسر دارم میکشم... سمن جون من راستش بگو ... اینجا چیکار میکنی؟»

 

با چشمای گرد بهش گفتم: «رواااااانی! چته تو امشب؟ من داشتم زندگیم میکردم... دختریم میکردم... با چهارتا شاگرد پاپتی مثل خودم زندگی معمولی داشتم... تدریس داشتم و علاقه های خودمو دنبال میکردم... من چیکارم؟! تو امشب چی زدی که داری پرت و پلا میگی؟»

 

گفت: «چیزی نزدم... اما تو چرا اینجوری آشوب میشی؟ خو یه کلمه بگو نه و خلاص! چته حالا؟»

 

گفتم: «نه آخه! تو یه جوری سوال میپرسی، که خودم باورم میشه و شک میکنم که شاید یه کاره ای بودم و بابای پیر و آخوندم یه جایی سرش گرمه و کلا فازمون امنیتی هست و یه در سپاه قدس، تو خونه ما باز میشه! ولم کن جان عزیزت!»

 

خندید... گفت: «به من حق بده دختر! آخه تو از روزی که اومدی که اینجا، همه چیز یه رنگ خاصی گرفته... حتی اتفاقات عجیبی هم داره میفته... لحن و لهجه و تیپ حرف زدنت هم حسابی به لات و الوات ایرانی میخوره... حالا لات و الوات نه ... اما یه لحن و لهجه پسرونه ای داری که آدم بیشتر جذبت میشه... تو خیلی مثل لیلما و هایده حرف نمیزنی... حتی وقتی بهت تجاوز شد و اون پیرسگ یهودی اذیتت کرد، بعد از چند وقت فراموشش کردی و با دو سه بار گریه و ناله و این حرفها بهتر شدی! در حالی که اگر یه دختر معمولی بودی، اینجوری ... یهویی... نمیدونم... شایدم من اشتباه میکنم و زیادی برام جذاب و باحالی!»

 

یه کم با حالت تعجب گفتم: «ببین کی به کی میگه؟! اصلا من، همه این حرفایی که گفتی! تو چرا میخواستن خفت کنن؟ چرا بلاهای تجاوز و خون گیری و این چیزا سر تو در نمیاد؟ با اینکه قیافه و هیکل تو جذاب تره یا اون دو تا بدبخت؟! حالا هی من هیچی نمیگم، واسه من شده خانم مارپل! اصلا وایسا ببینم! تو از کجا میدونی که من بهم سخت نمیگذره که یادم میاد باهام چیکار کردن؟ میریزم تو خودم... توقع داری جلوی این همه مرد و نامرد مدام دست بذارم .... لا اله الا الله... و هی گریه کنم و خاطرات تلخش را یادآوری کنم؟»

 

گفت: «ببخشید... بخدا منظوری نداشتم... شلوغش نکن! اما دیگه ایمان آوردم که به تو میشه میشه تکیه کرد و بهت اعتماد کرد... مخصوصا برای کارای بزرگ!»

 

گفتم: «باز چیه؟ چی میگی؟ کار بزرگ چیه؟»

 

گفت: «عجله نکن! تو خیلی میتونی کمکم کنی؟ اما یه سوال! دوس داری با من بیایی؟»

 

دیگه واقعا داشتم شاخ درمیاوردم! گفتم: «کجا؟ پیش اون پیرمرده؟»

 

گفت: «لازم بشه پیش اونم میریم... اما اونجا نه ... دوس داری با من بیایی بیرون؟»

 

گفتم: «مگه تو قراره بری بیرون؟»

 

گفت: «آره!!!»

 

تا گفت آره، قلبم با سرعت دو هزار تا در دقیقه شروع به تپش کرد! میدونستم وقتی مضطر بشم یه اتفاقایی میفته، اما نمیدونستم اینقدر خاص و عجیب!

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده


  1. سما : میشه ادامه ی داستان رو بذارین؟ منتظریم
    پاسخ : با اینکه تلگرام فیلتر شده ولی سعی میکنم بجوری داستان رو بذارم



  1. خانم مذهبی : عااااقا بذذذذذااااااارررررین دییییییگه لطفااااااا
    بخدا دوستام صداشون در اومده
    پاسخ : باورکنید تلگرام فیلتره و فیلترشکن هم کار نمیکنه . بخدا دسترسی به داستان ندارم



  1. خانم مذهبي : نه وااااقعا من دنبال ميكنم
    تازه با ي عده هم در رابطه با اين داستان بحث ميكنيم
    خواهش ميكنم هر چي سريعتر بذارييييد
    خووووووواااااااهششششش مييييييييكنننننمممممم
    من قسم ميخورم ده نفر دارن اينجا دنبال ميكنن چون من با فضاي مجازي مثل اينستاگرام و تلگرام قهرم😊 داستانتونم ي بنده خدايي معرفي كرد ك تو كانالتون ميخوند منم اينجا پيداش كردم
    توروخدا بذاااارين ممنوووووونم



  1. خانم مذهبي : با سلام و خدا قوت
    ما كه تلگرام نداريم ميشه خواهش كنيم اينجا بقيشوبذارين
    پاسخ : بله حتما . آخه کسی نظر نمیزاشت فک میکردم کسی نمیخونه .
    آخه تنها دلخوشی ما نظرات شماست


ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: