close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 43

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 129
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,079
  • بازديد ماه : 10,440
  • بازديد سال : 68,135
  • بازديد کلي : 363,892
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

در بلاد کفرستان یهود، علی الظاهر همه چیز خوب پیش میرفت. نه خبری از شهریه دانشگاه بود... نه منت کارمندای بخش آموزش و جذب دانشجو... نه مشکل تعیین واحد و تداخل دروس و انتخاب اساتید باقی مونده ... نه هیچ چیز ناراحت کننده و منزجر کننده ای که بخواد پشیمونم کنه!

اما ته ته دلم نسبت به اینکه در اسرائیل هستم یه جوری بود... ولی بهش توجه نمیکردم!!

بزرگترین دلیلی که باعث میشد به ته ته دلم توجهی نکنم، اختلاف آشکار بین تصورات قبلیم و مشاهدات فعلیم نسبت به اسرائیل بود. با چیزی که ازش شنیده بودم زمین تا آسمون فاصله داشت... اولش که تازه رفته بودیم اسرائیل، همش انتظار داشتم بریزن و همدیگه را بخورن! یا مثلا یه تعداد فلسطینی را بیارن و وسط میدون تل آویو دار بزنن! و یا مثلا وسط خیابونش سکس و خشونت موج بزنه... و یا ...

اما خبری از این چیزا نبود... ینی من ندیدم... به قول ماهدخت: «یه مشت یهودی و مسیحی داشتن با هم زندگی میرکدن! مثل همه جاهای دیگه!»

 

به خاطر همین، فقط گاهی دلم یاد گذشتم میکرد... که اونم با تجویز ماهدخت، دیگه شبکه های ماهواره ای آسیایی نگاه نمیکردم که هوایی نشم و چندان دلتنگ نشم.

 

اینا یه طرف...

 

از طرف دیگه، اجازه بدید یه کم از شرایط روحی و رفتاریم در طول شیش هفت ماه اول بگم:

 

یه آدمی مثل من، ینی با خصوصیات خاص من، یه دختر عزیز دردونه مسلمون شیعه افغانستانی باهوش و مستعد که عرق مذهبی هم تا حدودی داره و باباش هم آخوند بوده و در خانواده خوبی هم زندگی کرده و خواهر یکی از شهدای شاخص .... حالا بماند کجا .... بیشتر مبهوت سه تا چیز میتونه بشه:

 

1.لوکس بودن و مجهز بودن موسسه تحقیقاتی و دانشگاهش به انواع اسباب مورد نیاز یه محقق! به صورت شبانه روزی و بدون محدودیت های دست و پا گیر!

 

2.احترام بیش از حد به دانشجو و محققان از طرف اساتید و پرسنل دانشگاه به اون طویلا عریضا!

 

3.شرایط خوب اسکان و خوابگاهش و .....

 

و از همه مهمتر؛ هم خوابگاهی بودن با دختر معرکه ای به نام ماهدخت خودمون!! که اون موقع نقش فرشته نجات و یه دوست همه چیز تموم بازی میکرد!

 

همین چیزا ... در طول حداقل چهار ماه ... آره تقریبا چهار ماه... کافی بود که کم کم سبب بشه تیپ و مدلمو مثل ماهدخت و بقیه دخترا کنم... طوری که کسی خیلی نتونه تشخیص بده که دختر افغانستانی هستم... خیلی کم به فکر خانوادم و بابام بیفتم و سرم گرم درس و جلساتم بشه... رنج و ملالت های اون سگ دونی را فراموش کنم... یه کم به خودم فکر کنم... به جوونیم... به اینکه کشورمو دوس دارم اما نباید جهان سومی موند... به اینکه هنوز خیلی خوشی ها و لذت ها هست که باید تجربش کنم... خیلی جاهای باحال هست که باید برم و از اونجا سلفی بگیرم و بذارم پیجم... خیلی شخصیت ها هستن که باید ببینمشون و اگه شد باهاشون دوس بشم یا منو به شاگردی قبول کنن و...

 

بعد از چهار پنج ماه حتی یه کم رژ میکشیدم و گاهی یه خط و سایه چشم ... اگه هم با کسی قرار پژوهشی داشتم، بدم نمیومد که با برق لب و یه کم جذاب تر و دخترونه تر حاضر بشم!

 

به ماه ششم هفتم... دیگه تقریبا جا افتاده بودم و اکثر اساتیدمون منو از بین اون همه دانشجو به اسم و شهرت کاملم میشناختن... حتی منو به خونه و جلساتشون دعوت میکردن و خیلی با احترام و محبت با من برخورد میکردن... حتی میتونستم وقتی میخوام چیزی بخرم یا یه کم تنها قدم بزنم، برم بیرون و کل شهر را بگردم و برگردم خوابگاه!

 

اون چیزی که میخواستم بگم این بود که خیلی داشت همه چیز با سرعت اتفاق می افتاد ... البته به قول ماهدخت: «سرعت هیچ چیزی عوض یا تندتر نشده... این تویی که حسابی مشغول هستی و داری لذت میبری و به شرایطی رسیدی که حق مسلم تو بوده و دروازه دنیا به طرف تو از بین ملیون ها دختر افغان باز شده! و لذا یا فکر میکنی داری خواب میبینی... یا این که همه چیز داره با سرعت اتفاق میفته!»

 

راس میگفت... من متوجه زمان نبودم... علاوه بر زمان، متوجه تغییر و تحولات پیرامونم هم نبودم... فقط درس و جلسات و کتابخونه آنلاین و آفلاین آخرین مقالات روز دنیا و تفریح و اروپا گردی و ..... دور شدن موقت از احوال و اوضاع جهان ... و خلاصه یه نوع قرنطینه علمی و تفریحی!

 

در همه اون روزها... و در کنار همه اون تحولات... دلیل و راهنمای محکم و ثابتی برای پاسخ دادن به همه سوالات و ابهاماتم داشتم به نام ماهدخت! اون دختر، خیلی در شکل گیری شخصیت جدیدم به من کمک کرد... با اینکه نمرات و ارائه من نسبت به اون خیلی بهتر بود، اما دوتامون میدونستیم که هوش ماهدخت خیلی عالی و حتی بهتر از من بود و خیلی زود یاد میگرفت و مینوشت و همه را قانع میکرد!

 

خب در کنار چنین اعجوبه ای بودن، جای خیلی از چیزای 🌴داشته و نداشته را پر میکنه و اجازه خلاء به ذهن و دل کسی نمیده!

 

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: