close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 46

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 379
  • کل نظرات : 61
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 520
  • بازديد ديروز : 611
  • بازديد کننده امروز : 61
  • بازديد کننده ديروز : 96
  • گوگل امروز : 66
  • گوگل ديروز: 118
  • بازديد هفته : 520
  • بازديد ماه : 23,451
  • بازديد سال : 23,451
  • بازديد کلي : 319,208
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.83.81.52
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کلاس ما همه افغانستانی بودیم. چیزی حدود 100 نفر زن... 20 نفر هم مرد بودند که اونا هم افغانستانی بودند و بعضی واحدها را با هم داشتیم... از مناطق مختلف افغانستان و شهرها و روستاهای سراسر افغانستان دور هم جمع بودیم... میگفتن این دوره اولش نیست... و حتی شلوغ ترین دوره هم نیست! این ینی حداقل چهار پنج دوره تا اون موقع تشکیل شده و اگر بر فرض هر دوره همین تعداد شرکت کننده داشته، ینی چیزی بالغ بر 500 نفر خروجی داشته!

فقط 500 نفر خروجی از دانشجویان یک کشور... فقط هم در همین رشته... ینی رشته مطالعات زنان با رویکرد بومی و استراتژی همون منطقه (!!) ... فعلا با بقیه رشته ها کار نداریم و تعداد رشته های مدرن و تجربی و یا انسانی دیگه را هم در نظر نگیریم (که اگر اونا در نظر گرفته بشه، آمار وحشتناکی میشه!) ... ینی برنامه دارن براش! ینی موضوع و دعوا سر «زن» هست و هر چی هم دارن خرج میکنن و بهترین ها را دور هم جمع کرده بودن، فقط برای در دست گرفتن نبض «زن» هست! نبض و حیات سیاسی و اعتقادی و بین المللی و اجتماعی موجود پیچیده ای به نام «زن» !

اینو در کلام یکی دیگه از اساتیدمون میشد به صراحت شنید... یکی از اساتید ما حدود 70 سال سن داشت... خانمی بسیار زیبا ... با اندامی مانکنی و ورزشکار ... که سالها در انگلستان درس خونده بود و به دعوت اسرائیل، چند دوره استاد افتخاری بوده ... اما یه چیز جالبتر داشت... اونم این که هر سال با ویزای جعلی به مدت دو هفته ... به صورت ناشناس... به افغانستان میره و به قبر پدر و اجدادش رسیدگی میکنه...

این خانم درسی تحت عنوان «زن کیست؟ یا زن چیست؟» با رویکرد پدیدار شناسی و شناخت کامل از زن ارائه میداد... یه جای جزوش نوشته بود:

«زن یعنی همه چیز در خلقت ... وقتی دعوا و آشتی و قهر و صلح دنیا با من و تو عوض میشود... وقتی هیچ مذاکره و هیئت دیپلماسی در دنیا نیست که من و تو در آن از مهره های اصلی نباشیم... وقتی ایمان و کفر و تقوا و ناپاکی دنیا به دست تن و بدن و تدبیر و خواست من و توست... وقتی اگر فیلمی از جنس من و تو در آن نباشد کسی به آن نگاه نمیکند حتی اگر کارگردانش فرانسیس فورد کاپولا (کارگردان فیلم های اینک آخرالزمان، پدر خوانده 2 و دراکولا و...) باشد... هیچ نویسنده ای قادر نیست داستان و یا متنی بنویسد که من و تو در آن نباشیم اما خوب فروش کند و هنرش را به رخ همه بکشد حتی اگر جان آپدایک و یا آیزاک آسیموفو یا پل استر باشند... و هزاران دلیل و شاهد دیگر ... این یعنی من و تو همه چیز هستیم! نه اینکه با من و تو همه چیز کامل میشود...دقیقا یعنی همه چیز برابر است با زن!»

خب وقتی نگاه یک ملت ... کشور... حکومت... رژیم... یا حالا هر چیز سیستماتیکی به یه چیزی اینطوری باشه... حتی اگر اون چیز، چوب خشک باشه، حاضره چقدر براش هزینه کنه و وقت بذاره و برنامه ریزی کنه و حتی دوستی و دشمنی بورزه! حالا چه برسه به اینکه اون چیز گرانبها «زن» باشه!

سر کلاس زن کیست؟ زن چیست؟ خیلی یاد پدرم میفتادم...

همیشه با مادرم چالش داشت...

با اینکه همین اعتقاد را درباره جنس زن داشت... اما خیلی نمیفهمیدیم چی داره میگه؟

فقط یادمه که مادرم راضی به برگزاری کلاس برای خانم ها توسط پدرم نبود!

بگذریم ...

میترسم اگر بیشتر توضیح بدم، بعضی ها ناخودآگاه مقایسه بکنن و .....

ولش کن!

فقط همینو بگم:

حتی اگر کلاس ها و دوره های اون موسسه هیچ اثری نداشت، اما یه اثر خیلی خاص بر ذهن و فکرم گذاشت... اونم این بود که چیزی بالاتر از اعتماد به نفس بهم داد. چیزی که دربارش یه کم خلجان داشتم که آیا واقعا درسته یا نه؟ چیزی که اینقدر نو و تازه به نظر میرسید که گاهی اوقات ازش میترسیدم و متوجه میشدم که دارم یه کم در برابرش مقاومت میکنم... با وجود اینکه بارها از زبون پدرم و هم لباسی های پدرم شنیده و خونده بودم اما اثر شنیدنش از زبون کشور دشمن پدرم و هم لباسی هاش اینقدر قوی بود که حتی من دختر ملای شهرمون را تحت تاثیر قرار داد!

با اینکه در خونه ای بزرگ شده بودم که احترام و عزت به جنس خودم را در حد اعلا دیده بودم و سفارش پدرم و داداشم که شهید شده درباره احترام به من و خواهرام خیلی در محل و فامیلمون مشهور و مشهود بود!
چه برسه به کسانی که تا حالا این همه عزت و احترام را تجربه نکرده بودند! دیگه اونا چقدر دیدگاه اساتید اون موسسه براشون جذاب و غریب بود!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: