close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 47

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 125
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,075
  • بازديد ماه : 10,436
  • بازديد سال : 68,131
  • بازديد کلي : 363,888
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

همه چیز خوب پیش میرفت. گاهی هم برای خانوام تماس میگرفتم. اما هر چه اصرار میکردم که بتونم با بابام هم حرف بزنم، یه بار میگفتن نیستش! یه بار میگفتن حالا دستش بنده! یه بار میگفتن گفته برای بعدا! اما کم کم فهمیدم که خودش نمیخواسته باهام حرف بزنه!

این که بابام با من حرف نزنه، خیلی داغونم میکرد! نمیدونستم علتش چی بود؟ بهم سخت میگذشت که فکر کنم بابام اونجاست اما گوشیو نمیگیره که باهام حرف بزنه! با اینکه میدونستم دلتنگم هست و خیلی دلش میخواد باهام حرف بزنه!

یه شب که خیلی از بابت این مسئله ناراحت بودم، ماهدخت فهمید و اومد نشست کنارم و گفت: «چی شده خواهر؟»


با ناراحتی گفتم: «بابام!»

گفت: «این بار هم باهات حرف نزد؟!»

گفتم: «نه!»

گفت: «خب شاید حق داره بنده خدا!»

گفتم: «اون نباید از طرف خودش برام تصمیم بگیره و فکر کنه اگر باهام حرف بزنه، من دلتنگتر میشم! من اینجوری میمیرم اگه صداش نشنوم!»

گفت: «فکر نکنم علتش این باشه! با اینکه بابات مرد بزرگی هست و معمولا مردان بزرگ، احساسی ترین مردها برای خانوادشون هستند! ولی بعیده علتش این باشه!»

با تعجب گفتم: «ینی چی؟ پس علتش چی میتونه باشه؟»

گفت: «احتمالا اونا فهمیدن که تو از اسرائیل تماس میگیری! بابات داره جوانب احتیاط را رعایت میکنه مثلا ! چرا با کارت مخصوص و از طریق تلفن ماهواره ای تماس نگرفتی؟ مگه نگفتم با اونا بزن؟!»

گفتم: «ینی واقعا علتش اینه؟! من نمیدونستم... عجب! حالا چیکار کنم؟!»

گفت: «ینی چی چیکار کنی؟! هیچی! مگه کاریم میتونی بکنی؟ حتی اگر نظر منو بخوای، خودتو برای روزهای بدتر آماده کن! چون حتی ممکنه دیگه هیچکدومشون جواب تلفنات هم ندن!»

گفتم: «نه؟!»

گفت: «پس چی خیال کردی؟ هی گفتم ... اما تو گوش ندادی! اینم نتیجش!»

راس میگفت. چند بار تاکید کرد که اگر میخوای برای خانوادت زنگ بزنی، بزن اما اولا با تلفن ماهواره ای بزن و ثانیا خیلی نمیخواد آمار بدی! اما من گوش ندادم. نتیجش هم شد این که بابام جوابمو نمیداد و خودشو از من محروم میکرد.

بگذریم!

در اون خونه آپارتمانی که با ماهدخت زندگی میکردم، چندین واحد دیگه هم از بچه های هم دوره ما در کلاس های دیگه هم زندگی میکردن! ماهدخت تصمیم گرفت برای اینکه حال و روحیه من بهتر بشه، یه کم بیشتر با بقیه مراوده و رفت و آمد کنیم و مهمونی بریم و بیاییم.

اسم یکی از همسایه هامون «شیرین» بود ... زنی با قد نسبتا کوتاه ... موهای تقریبا کوتاه و تا حدی پسرونه! بسیار کم حرف اما سیاس! فقط هم رژ لب میزد... دیگه هیچ کار دیگه ای برای جذاب تر شدنش نمیکرد... یه کم سنش از بقیه بیشتر میزد اما بعدا فهمیدیم که سن و سالش از ما خیلی بیشتر بود... شاید حدودا پنجاه و خورده ای ساله... از همه مهمتر : اهل «ایران» !

توی کلاس خودشون، ینی کلاسی که ایرانی ها بودند شیرین حالت نماینده و رابط داشت. رابطش با اساتید و سیستم مدیریتی اونجا خیلی خوب بود و معمولا یکی دو روز قبل از همه کنفرانس ها شیرین میفهمید و همه بچه های کلاسشون را ثبت نام میکرد! از بس زرنگ و آب زیر کاه بود اون زن!!

خیلی چیزا بود که میخواستم درباره کلاس ایرانی ها بگم... اما شاید خیلی صلاح نباشه... اما ... بذارین یه گوشش را بگم:

تعداد اونا هم کم نبود... بعضیاشون که از مرز ترکیه به اون دوره اومده بودند، مشخص بود که زن خانه دار و معمولی نبودند... حتی دو سه نفرشون خیلی آشنا به نظر میرسیدند و به نظرم یه جایی... شبکه ای... کلیپی... نمیدونم... جایی اونا را دیده بودم!

بقیشون هم اینجوری که از حرفاشون برمیومد، یا پناهنده به کشورهای اروپایی بودند یا اواخر حکومت پهلوی و همزمان با انقلاب 57 ایران، به اروپا رفته بودند!

همشون یه طرف...

از هر چه بگذریم، از شیرین نمیشد گذشت!

بانمک نبود اما تا دلت بخواد زرنگ بود... میدونید که چی میگم؟ ... آدم دوس داشت باهاش دوس بشه... از بس زرنگ بود و با دو تا دوس دیگش، کل کلاسشون را قبضه کرده بودن و میگردوندن... اسم اون دو تا دوستش: «ژیلا» و «جلوه» بود!

شیرین و ژیلا و جلوه ... هر سه تاشون خانم های جاافتاده از لحاظ سنی... و نه دو سه تا دختر لوس و سبک سر ... با هم هم خونه بودن و گاهی برای تبادل اطلاعات کلاس ها و اساتید و جزوات و این جور چیزا با هم مراوده و معاشرت داشتیم.

تا اینکه یه شب دعوتشون کردیم خونمون و قرار شد یه شب نشینی دور هم باشیم. این پیشنهاد ماهدخت بود و قرار هم شد خود ماهدخت آشپزی کنه و منم کمکش کنم.

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: