close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 48

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 131
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,081
  • بازديد ماه : 10,442
  • بازديد سال : 68,137
  • بازديد کلي : 363,894
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

تقریبا سر شب بود که اومدن... با ظاهر و سر و وضع ساده و خودمونی... قشنگ بوی ایرانی بودن ازشون میومد... چون بالاخره من سالها در ایران زندگی کرده بودم . با حال و احوال زنهای ایرانی جماعت آشنا بودم. فقط پنج دقیقه مهمونن! بقیش میشن صابخونه و از خودت هم باحال تر برخورد میکنن!

اول قرار شد شام نخوریم و یه کم حرف بزنیم... ژیلا و جلوه خیلی شوخی میکردن و راحت برخورد میکردن و کلی بگو و بخند... از بس خندیدیم، داشت نفسمون بند میومد...

اما شیرین و ماهدخت نسبتا از بقیه ساکت تر و کم حرف تر بودند!

تا اینکه ماهدخت رفت تو آشپزخونه که غذاش ته نگیره! میگفت دستور پخت اکثر غذاهای افغانستانی و ایرانی را از لیلما و هایده یاد گرفته!

منم رفتم سراغ کمدم تا چند تا از جزوه های استاد عایشه (که اون روزا خیلی بازارش در موسسه ما گرم بود) را بیارم و درباره چند تا جمله با ژیلا و جلوه بحث کنیم. شب خوبی بود و کلی میتونستم از اونا چیز یاد بگیرم.

وقتی برگشتم، دیدم شیرین هم نیست... با تعجب گفتم: «کو شیرین جون؟!»

جلوه گفت: «رفت آشپزخونه!»

گفتم باشه و نشستم و شروع کردیم با هم جزوه ها را بالا و پایین کردن! خیلی مسلط بودند و انصافا مشخص بود که این کاره هستند!

تا حدودا یه نیم ساعتی شد که احساس کردیم صدای خنده میاد از تو آشپزخونه! ما سه تا هم سرمون بالا آوردیم و از صدای خنده اونا خندیدیم!

رفتم که از آشپزخونه قهوه بیارم... تا وارد آشپزخونه شدم، دیدم ماهدخت از پشت سر، شیرین را محکم گرفته و داره بوسش میکنه و یه چیزی تو گوش هم میگن و بلند بلند میخندن!

خیلی برام جالب بود که این دو تا که تا نیم ساعت پیش مثل برج زهر مار نشسته بودند، چطوری حالا دل و قلوه میدن و با هم شوخی و بگو بخند دارن!

مدتی که من داشتم قهوه برمیداشتم هنوز از هم جدا نشده بودند و با هم میگفتن و میخندیدن! تا حالا خنده ماهدخت را اونجوری ندیده بودم. از ته دل و بلند و با قهقهه! راستش یه کم حسودیم شد... چون تا حالا منو اونجوری بغل و بوس و خنده و... نداشت! ولش کن... بگذریم!

تا اینکه هممون نشستیم دور هم ... ژیلا که از هممون خوشکلتر بود گفت: «دیشب من و جلوه داشتیم درباره یه چیزی صحبت میکردیم که به نتایج خوبی هم رسیدیم. میخوام مطرح کنم ببینم نظر شماها چیه؟!»

هممون استقبال کردیم!

ژیلا گفت: «ببینین! ما بالاخره از اینجا میریم و باید یا برگردیم به کشورامون و یا یه جایی در یکی از کشورهای اروپایی مشغول به فعالیت بشیم! ما برای موندن اینجا نیومدیم و از اولش هم به هممون گفتن که اسرائیل جای موندن نیست! حالا سوال من و جلوه اینه: بعدش از کجا باید شروع کنیم؟ ینی اگر برگشتیم کشورمون و ما را تحویل نگرفتن، باید چیکار کنیم؟»

خب هم سوال خوبی بود و هم یه جورایی دغدغه منم و بقیه هم بود! سرتون را درد نیارم... همه شروع کردیم به حرف زدن!

اول پرسیدیم ببینیم نظر خود ژیلا چیه؟

ژیلا گفت: «من ترجیح میدم به مطبوعات و نشریات بپردازم. نه دولتی میشم و نه آقا بالا سر میخوام. اگر هم توقیف یا مسدودم کردند، تازه برام میشه برند! چون تو کشور ما قانون مطبوعاتش خیلی خلاء داره و خیلی میشه کار کرد. فقط کافیه دم بعضیا را ببینی! مطبوعات ... روزنامه نگاری... تا تقی هم تو توقی بخوره، میشه از دادگاه های بین المللی و قوانین حمایت از اهالی مطبوعات استفاده کرد!»

جلوه گفت: «بنظرم مطبوعات دنگ و فنگ داره! نقد نیست. بازار بگیر ببندش که قربونش برم همیشه داغه! دیگه دعوای روزنامه نگار با حکومت از دهن افتاده! حتی اگر اعتصاب غذا هم بکنی، کسی نگات هم نمیکنه! حداکثرش دو سه تا هشتک و توییتر و پیام فیس یوکی و الفاتحه! نه ! موافق نیستم!

میدونین بنظر من راهش چیه؟ بنظرم راهش فیلم و سینماست! من باشم کاری میکنم که کلاس های موسیقی و بازیگری پر بشه از انواع زن و دختر آماتور و جویای نام! ما باید دیده بشیم و بهترین راه دیده شدن زن در کشورهای جهان سوم، سینماست! جسارت نباشه ها اما بقیش حرف هست و به درد کشورهای در حال توسعه نمیخوره و یا لااقل دیر بازده هست! فقط سینما...»

این دو تا نظر، جالب بود و بدک به نظر نمیرسید.

به من نگاه کردند! من چندان جدی تا اون موقع به این سوال فکر نکرده بودم. چیزی که اون لحظه به نظرم رسید این بود که: «در کشور من، فقط باید نفوذ کرد و به مراکز سیاسی رفت و جا خوش کرد! اگر زنی بتونه یا ازدواج سیاسی بکنه و یا یه جوری مقبولیت ملتش را بخره، بقیش حله! کار دشواری نیست. فقط کافیه به پارلمان یا دادگاه سراسری نفوذ کنی و میخ خودتو محکم بکوبی! اون وقت میبینی که یواش یواش، همه چیز اتفاق میفته و میشی امین حکومت و میتونی چراغ خاموش، اهدافت را دنبال کنی...»

همه تایید کردند و خوششون اومد...


نوبت شیرین رسید!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: