close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 51

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 124
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,074
  • بازديد ماه : 10,435
  • بازديد سال : 68,130
  • بازديد کلي : 363,887
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

از قبل... ینی از همون موقع که در اون سیاه چال بودم میدونستم و تا حد قابل توجهی حدس زده بودم که ماجرا چیه؟ اما وقتی اون دو تا آمریکایی یهودی الاصل، خیلی شفاف اومدن و در اون کنفرانس، همه چیزو تعریف کردن و مبانی علمی و پژوهشیشون گفتن و از مراکز متعددی که در دنیا دارن، حالم دگرگون شد و همونی شد که گفتم!

اون کنفرانس برای من خیلی اثرگذار بود... من دو بار تا آخر اون کنفرانس از حال رفتم و دوستام... علی الخصوص ماهدخت خیلی نگرانم شده بودند! اینقدر برام اثرگذار بود که مثل ریختن یه سطل آب یخ روی یه چوب کبریت روشن بود!! سطل آب یخ به اون بزرگی کجا و حجم آتیش روی کبریت کجا؟! همون قدر، مطالب اون کنفرانس برای من درشت و یاد آور همه بدبختی هام بود!

تا دو سه روز نه کلاس ها میتونستم برم و نه چیز خاصی میخوردم... مدام هم کابوس میدیدم و تا یاد هایده و لیلما میفتادم گریم میگرفت و میرفتم زیر پتو و گریه میکردم.

شده تا حالا وسط یه عروسی که داری با خیال راحت عشق و حال میکنی و متوجه گذر زمان نیستی، یهو مامانت زنگ میزنه به گوشیت؟ یا مثلا یهو داداشت را وسط جمعیت میبینی که داره با خشم و اخم نگات میکنه؟! دقیقا همون احساس ذوق پارگی داشتم! کنفرانس اون روز، همه خوشی ها و لذت های اروپا موندن و اسرائیل نشینیم و محو افکار شیرین و ترشیده و جلوه و ملوه شدن را توی ذائقم خراب کرد! احساس میکردم وسط لجن زار نشستم و یاد همه چیزایی افتادم که داشتم روز به روز ازشون فاصله میگرفتم و به قهقهرا میرفتم.

هیچ وقت یادم نمیره... روز سومی بود که اون حالی بودم. ماهدخت خیلی داشت تلاش میکرد که حالمو بهتر کنه و منو از این حس و حال بیاره بیرون! حتی بهم پیشنهاد تزریق یه آمپول آرامبخش داد اما نپذیرفتم و گفتم میخوام تنها باشم! ولی هیچی بهش نگفتم و نمیخواستم بدونه که دقیقا چم هست و چرا بعد از دو روز پکرم؟!

گوشیمو برداشتم و زدم بیرون! یه رودخونه محلی مصنوعی زیبا نزدیک ما بود که از کنار اون منطقه رد میشد. فاصلش با پیاده، شاید کمتر از نیم ساعت میشد. راه افتادم و رفتم اون طرف! توی راه، هدفونمو زدم و به یه آهنگ ملایم گوش میدادم... شاید بهتر بشم و بتونم خودمو جمع و جور کنم!

ولی آرومم نکرد... با حالت خشم و ناراحتی هدفونو آوردم بیرون و انداختم تو جیبم... حالم خیلی بد بود... حالم از خودم و همه به هم میخورد... حتی از صدای خنده دختر و پسرایی که کنار اون رودخونه جمع شده بودن هم بدم میومد و دوس داشتم همشون را خفه کنم!

نشستم رو یه نیم کت ... بی اختیار داشتم لب پایینمو میجویدم... معمولا وقتی ناراحتم اینجوری میکنم... گوشیمو آوردم بیرون و رفتم تو گوگل!

نمیدونستم چی سرچ کنم که حالمو بهتر کنه؟!

به فارسی نوشتم دانلود آهنگ... کشوی زیرش نوشت: دانلود آهنگ، دانلود آهنگ جدید، دانلود آهنگ با لینک مستقیم، دانلود آهنگ شاد و...

دست و دلم نمیرفت که کلیک کنم و دانلود بشه و گوش کنم...

دنبال یه چیزی میگشتم ... اما خودم نمیدونستم چی؟ خیلی با گوگل و گوشیم ور رفتم اما نبود ... مثل اینکه آب شده باشه و رفته تو زمین! هیچی پیدا نکردم که به درد دلم بخوره و یه کم آرومم کنه!

یه نگاه به دور و برم کردم... وقتی دیدم کسی نیست و خیلی خلوت هست و تقریبا تنهام و فاصلم با بقیه مردم خیلی زیاده... دیگه تحمل نکردم و با صدای جیغ و داد و فریاد، گریه میکردم... اینقدر گریه و فریاد زدم که گوشام صدا میداد... داشتم خودمو کر میکردم...

اما...

خدا نیاره براتون... روزی که دلتنگی و دلت میخواد یه دل سیر گریه کنی اما هر چی ناله و فریاد و جیغ میزنی، اما بازم بغض اصلی ... همون که ته گلوته نمیترکه و منتظر یه چیز دیگه است...

حجم فشار روی ذهنم اینقدر زیاد بود که ترسیدم یهو دوباره غش کنم و فشارم بیفته! ولی دوس داشتم همونجا روی سنگ و خاک و خل ها بیفتم و تموم بشه اون زندگی نکبتی!

ولی غش نکردم...

به خدا نفهمیدم دارم چیکار میکنم... مثل وقتی بچه بودم و مامانم دستمو میگرفت و یه مداد میذاشت وسط دستمو و به زبون بچگونه میگفت بکش روی کاغذ نقاشیت! دقیقا همونطور ... یه نفر داشت دستمو میگرفت و برد طرف گوشیمو رفتم گوگل! ... رفتم سایت خرید کد اعتباری... رمز کارت بین المللی... حتی یادم نیست چطوری کد و رمز اینترنتیم را وارد کردم با اینکه حفظ نیستم!! ... کد برام پیامک شد...

نوشتم : 23330000377695000 بعلاوه کد کشورم و ... شماره خونمون ...

همینطور که داشت زنگ میخورد، متوجه ساعت شدم ... فهمیدم زیادی دیر وقته ... تقریبا به ساعت رسمی کشورم، میشد ساعت سه نصف شب!

بووووووق .... بوووووووق ....

نمیدونستم دارم چیکار میکنم اما ...

بوووووووق... بوووووووق

خب دخترم دیگه... هیچکسبرای دخترا مثل ...


برداشت... سلام علیکم...

وااااااای خودش بود ... یهو ترکیدم... یهو همون بغض لعنتی ته حلقی دمار از روزگار دربیار ترکید ...
ترکید و ترکوندم و مثل زن بچه مرده گفتم: بابا جوووووون! بابای عزززززیززززم!

با همون صدای آروم و اهل سحرش گفت: جانم گل سمن! جانم دختر بابای پیر و بیچارت!

با هقهقه گفتم: بابا چرا نمیذاشتی صدات بشنوم؟ بابایی دعا کن خدا منو بکشه راحت بشم! وقتی تو نخوای صدام بشنوی، ینی همه چی تمومه برام! میدونی چند بار از مامان خواستم گوشیو بهت بده اما قبول نمیکردی؟!

بابام یه نفس کشید و گفت: خدا نکنه دختر بابا ! من نمیخواستم بخوره تو ذوقت و فکر کنی دارم از احساس پدر و دختریمون سواستفاده میکنم! میخواستم بهش برسی! میخواستم با همین حال الانت برام زنگ بزنی...

من که دیگه حتی وقت نمیکردم اشکامو پاک کنم گفتم: رسیدم بابا ... ینی رسیده بودما ... ولی یه چیزی باید میخورد تو سرم ... باید یه چیزی میزد تو صورتم... حرفای اینا خورد تو سرم ... سکوت تو هم خورد تو صورتم... بابا به دادم برس!

گفت: خدا بزرگه ... نمیدونم عمرمون به دیدار هم قد بده یا نه؟ اما ...

حرفشو قطع کردم و گفتم: اینجوری نگو که زودتر میمرما ... بابا من میخوامت ... دلم خونمون میخواد... دلم مامانو با همون غذاهای پیرزنیش میخواد... دلم مزار داداشم میخواد...

گفت: خرابش نکن عزیزکم! تو که تا اینجاش رفتی، پس لطفا خودتو حفظ کن و نذار همه چیز به هم بخوره! اگه بفهمن بریدی، رحمت نمیکنن!

گفتم: میفهمم اما نمیتونم! میخوام اما نمیشه! وگرنه من بهت قول دادم از اعتمادت سواستفاده نکنم!

گفت: میدونم دخترم! میدونم جان بابا ! تو دختر عاقلی هستی! حتی وقتی که خودتو به سادگی میزنی...

گفتم: میشه .....؟

فورا گفت: حتی حرفشم نزن! خرابش نکن! بالاخره دنیا دیدن، بهتر از ندیدنه! تو خیلی کار داری هنوز!

فورا گفتم: چشم! ولی دیگه نمیکشم! اعصابم نمیکشه ... میترسم...

گفت: نترس! حالا یه کم خارج از اصولت پیش رفتی و یه شیطنت هایی هم کردی درست! اشکال نداره! توبه کنی، خدا میبخشه! اما مواظب باش از چشم امام زمانت نیفتی! دیگه اونوقته که دیگه نمیشه کاریش کرد.
گفتم: بابا برمیگردم! مطمئن باش! نمیذارم بدبختیایی که کشیدم به هدر بره!

گفت: ایشالله! منم دلم روشنه که برمیگردی!

گفتم: بابا اینجا کسی نداری؟ کسی که بتونم روش حساب کنم!

گفت: پیگیری میکنم اما بعیده! دیگه باید بری دخترم! داره میشه دو دقیقه! میدونی که؟!

گفتم: آره ... چشم... بابا؟

گفت: جان بابا؟

گفتم: خیلی دوستتون دارم!

گفت: قبلا هم که اینجا ور دل خودم بودی، همینو میگفتی! حالا که دور دنیا چرخیدی، بازم داری همینو میگی؟

وسط گریم، خندم گرفت!

تا اومدم حرف بزنم قطع شد!

بوق بوق زد و ...

تماس ... فرت!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@hadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: