close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 52

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 120
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,070
  • بازديد ماه : 10,431
  • بازديد سال : 68,126
  • بازديد کلي : 363,883
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

خیلی تحت تاثیر صدا و کلمات و محبت و توصیه های پدرم قرار گرفتم. اینقدر که هم گریم بند اومد... هم آروم تر شدم... هم پاشدم و حرکت کردم و رفتم به طرف خونه... و هم اینکه اون شب خیلی آرومتر خوابیدم و حسابی فشارهای روانی اون دوسه روز را پشت سر گذاشتم.

به همچین تلنگری نیاز داشتم. تو زندگی دخترونه و زنونه، تلنگری که از جنس محبت پدری باشه، تا عمق استخون قلب و سینه آدم نفوذ میکنه! اینقدر که حتی ممکنه همه معادلات آدم را به هم بزنه و به طرفی بکشونه که دست خودتم نیست!

اینو گفتم تا بگم؛ بابام با اینکه آخوند بود و داداشامم چریک و نظامی بودند، اما هیچوقت مجبور به انجام کارهای دینی و پذیرش زوری حجاب و نماز و این چیزا نبودیم. بابام به دلمون گذاشت که یه بار امر و نهیمون بکنه و یا بگه چرا اینجوری میگردی و ... همیشه اگر باهاش بحث میکردیم و خودمون سر بحث را باز میکردیم، نظرشو میگفت! وگرنه اینجوری نبود که بخواد بشینه دو ساعت نصیحتمون کنه و بعدش هم مجبور باشیم بگیم چشم!

تربیت ما بر اساس دو تا چیز بود: یکیش اعتمادی که بابامون به ما داشت ... دومیش هم اینکه خودمون بابامون را دوس داشتیم و به معنای واقعی کلمه، هلاکش بودیم! همیشه تا یادمون میومد که بابامون بهمون گفته «بهت اعتماد کامل دارم!» جلوی خودمون و گناه و تباهی و این چیزا را میگرفتیم. و چون دوسش داشتیم، نمیذاشتیم کار به اخم و نصیحت و ناراحتی و گله و شکایت بکشه! چون اگر کار به اینجور چیزا بکشه، دیگه ارزش نداره و میشه یه «تربیت صوری و ظاهری» !

من دختر آخوند و خواهر چریک بودم اما خیلی هم مذهبی و اهل قید و بندهای بالای مذهبی ها نبودم. مثلا اگر پیش میومد، ای چه بسا ته آرایشی هم میکردم و خیلی هم روی موهام حساس نبودم و خلاصه یه جورایی که کسی خیلی احساس نمیکرد دختر آخوندم و حتی وقتی میفهمید تعجب میکرد! اما با همه این چیزا، واسه خودم خط و خطوط داشتم. وصله بی حیایی بهم نمیچسبید و کسی جرات نمیکرد دربارم خیال خام کنه! چون رفتارم مهربون و لارج نبود و کلا با نامحرم سرسنگین برخورد میکردم. پس خیلی تعجب نکنید که چرا چند ماه گذشت تا یه شب به خودم بیام و یه تجدید نظر حسابی در خودم داشته باشم.

اونشب بابام یادم آورد که بهم «اعتماد کامل» داره! همین.

این برای منی که اونجوری تربیت شدم، ینی بزرگترین مسئولیتی که در دنیا میشه روی گردن یکی گذاشت!
بخاطر همین از فرداش گشتم و خودمو پیدا کردم... باید خودمو در بین خاطرات خوب و چیزای مفیدی که قبلا یاد گرفته بودم پیدا میکردم! مخصوصا اینکه بابام برای بار اول بود که منو در برابر امام زمان قرار داد و گفت که شرمندش نشو! باید دنبال یه چیزای قوی میگشتم که بتونه وسط اسرائیل حفظم کنه و نذاره فرو بریزم! دقت کنید لطفا: «وسط اسرائیل!» نذاره ویران بشم و بشکنم و خورد بشم!

اون چیزی که دنبالش بودم، نه به فلسفه و آپدیت کردن عقایدم برمیگشت و نه با بحث های طولانی و جدل و کل کل کردن با این و اون درست میشد! یه چیزی از جنس دل خراب خودم بود!

گشتم و گشتم و گشتم...

تا اینکه اولین چیزی که خیلی نظرمو جلب کرد، شعری بود که بابام وقتی میخواست لالایی برامون بخونه میخوند... خیلی یادم نیست... نمیدونم از اولش چطوری شروع میشد... اما یه جاش میگفت:

این رئوفی که میشناسم من
رد نکرده زِخانه اش دشمن

پسر فاطمه ست پس حتما
به قسم نیست احتیاج اصلاً

درد هامان دوا شود اینجا
گره کور وا شود اینجا ....

این جملات اصلا از زبونم نمی افتاد... خیلی آروم و ضعیف، با خودم زمزمه میکردم... و هر بار به اینجاش میرسیدم، فکر همه غفلتهام میفتادم و اینکه چطوری غرق در عشق و حال اروپا شده بودم و مژه هام خیس میشد:

تو گنه کار را عوض کردی
دلِ بیمار را عوض کردی

هر گرفتار را عوض کردی
آخرِ کار را عوض کردی...

بقیش بلد نبودم... اما با همین چند تا بیت کوتاه، خیلی سوز میگرفتم و حالم خوب میشد...

از یه طرف دیگه هم ... فکر اون دو تا پیرمرد زندانی زندان های یهود که میفتادم، نوک دماغم از فشار و حسرت و سوز، میسوخت و بغضم میگرفت! بخاطر اینکه خیلی جلوی ماهدخت و شیرین و بقیه ضایع نباشه، بغضمو میخوردم و هیچی نمیگفتم و گریه نمیکردم و میذاشتم به وقتش!

تا یکی دو روز گذشت و سرپا شدم!

جوری جلوه دادم که مسمومیت و مشکلات روحی و این چیزا اذیتم کرد و کاری به اون کنفرانس نداشت و...
اونا هم خیلی چیزی نپرسیدن و به تحصیل و تحقیقاتمون در اون موسسه ادامه داریم.

تا اینکه یه شب، ینی فکر کنم سه چهار شب بعد از اون وقفه روحیم، فکری افتاد تو مخم که دیگه نمیشد بی خیالش شد و باید یه جورایی حل و فصلش میکردم...

فکری که اگر دیگه اون موقع بهش نمیپرداختم و واسم مهم نمیشد، تمام پلیس بازیای توی اون دخمه و اذیت و آزارایی که بچه ها دیدن، بی فایده میشد!

@hadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: