close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 54

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 379
  • کل نظرات : 61
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 537
  • بازديد ديروز : 611
  • بازديد کننده امروز : 61
  • بازديد کننده ديروز : 96
  • گوگل امروز : 67
  • گوگل ديروز: 118
  • بازديد هفته : 537
  • بازديد ماه : 23,468
  • بازديد سال : 23,468
  • بازديد کلي : 319,225
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.83.81.52
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

مثل گرسنه ای که از کیلومترها اون طرف تر، چشمش به طعمه لذیذی افتاده... یا مثل تشنه ای که از بس عطش داره، ظرف و آب و همه را با هم میبلعه ... رفتم سراغ کتاب سوم! اما یه مشکل اساسی وجود داشت! اونم این بود که اسمشو نمیدونستم! میتونستم دربارش توضیح بدم و بگم که چی میخوام اما نمیدونستم اسمش چیه و چطوریه و دارای چه نوع از طبقه بندی هست؟!

قشنگ دو روز لنگ پیدا کردن اسم ورسمش بودم... مکافاتی بود واسه خودش! نمیدونستم حتی باید به کی اعتماد کنم و چطوری سوال کنم که حساسیت برانگیز نشه؟!

همون روزا یه دعوت نامه هم از طرف شیرین به دستم رسید که قرار بود «ارائه» داشته باشه. خودش تنها روی اون موضوع کار کرده بود و چیز جالب توجهی شده بود. موضوعش درباره «نقش ادیان در پایمالی حقوق زن» بود! اصلا مثل اینکه تخم و ترکه اون دخترو با ضدیت و دشمنی با دین کاشته بودند! هر چی میگفت و هر مقاله و ارائه ای که میخواست داشته باشه، تا دق دلشو سر دین و مذهب، مخصوصا دین اسلام و مذهب شیعه خالی نمیکرد، راحت و ساکت نمیشد!

 
واسه دو روز دیگه دعوت کرده بود. حسابی هم تبلیغ و سفارش و به این بگو و به اون بگو و همه بیان و بحث مهمی هست و حداقل بچه های کشورهای همسایه بیان و پای آبرو علمیم وسط هست و همین چرا ! من هم حسابی درگیر اون کتاب کوفتی سومی بودم و ذهن و روانم حسابی مشغول! حتی به کارهای خودمم نمیرسیدم چه برسه به اینکه بشینم پای چیز تخیلات اون ترشیده!

واقعا احساس تشنگی میکردم. دوس داشتم زودتر پیداش کنم و یه دل سیر بخونمش! چون میدونستم پیدا کردن اون کتاب، اگر حدسم درست باشه، ینی نیمه حل شدن یک معما و پیش آمدن ده ها معمای دیگه! ینی یه چیزی مثل آغاز کار! بسم الله یه عملیات! یه همچین چیزی!

بذارین از ماهدخت هم بگم! خدا را شکر ماهدخت هم حسابی مشغول بود. بیشتر با دختر افغانیا و دختر ایرونیا میپرید. کم پیش میومد که اهل پسر و مرد و دخترای جاهای دیگه باشه! یا مثلا اصلا اهل رو دادن به بقیه جاها نبود و سرش به کارهای خودش مشغول بود! به همین تحقیقات و جزوات و ارائه های خودش! هر چند از هم غافل نبودیم و حواسمون به هم بود. اما من جوری احتیاط میکردم که حتی بعضی وقتا خودمم نمیدونستم الان فازم چیه و دارم چیکار میکنم؟! اینقدر توی نقشم غرق شده بودم!

🏾 تا اینکه...

تا اینکه داشتم یه سر نخ هایی به دست میاوردم... و حسابی پیگیر و مرموز بودم که یه روز اتفاق خیلی خاصی افتاد...

یه روز، تقریبا پیش از ظهر بود که وسط کارم در کتابخونه ملی، نیاز به دسشویی پیدا کردم. معده منم اسیدی هست و اگه گفت «پاشو که دسشوییم میاد!» باید فورا به دادش برسم وگرنه بعدش یکی باید به داد خودم برسه!

رفتم و کارم کردم... وقتی برگشتم... تا نشستم روی صندلیم، چشمم به یه تیکه کاغذ کوچیک تا خورده افتاد! اولش فکر کردم یکی قصد لوس بازی داره! اما ما اونجا لوس بازی نداشتیم! همه مثل مرده های از گور فرار کرده، دارن میدون که گلیمشون از آب بکشن! اما دستم نمیرفت که کاغذو بردارم و بخونم! وجدانا همین الان که داره یادم میاد، همون احساس ته دل خالی شدن و به تپش افتادن بهم دست داد!

تا اومدم بردارم، یهو یکی از پشت سر سلام کرد!

منم هول کردم و یهویی رومو برگردوندم... دیدم یکی از پرسنل کتابخونه است! گفت: «خانم! جسارتا مدت اعتبار نامه موسسه مطالعات برای شما و میزان دسترسیتون به منابع گروه C و بالاتر تمام شده! میتونید امروز مهمون ما باشید اما از فردا نیاز به تمدید اعتبارتون دارید که میتونید به جای مراجعه به موسسه مطالعات، از طریق سیستم هوشمند، استعلام کنید.»

گفتم: «بسیار خوب! جسارتا چرا خودتون این کارو نکردید؟ باید حتما وقت منو میگرفتید و منو از پشت سر میترسوندید؟!»

یهو دیدم برای گوشیش اس ام اس اومد... به گوشیش نگاه کرد و لبخندی زد...

بعدش لبخندش خورد و بهم نگاه کرد و گفت: «قصدم ترسوندن شما نبود... چون نباید تا زمانی که دوربین سمت چپ صورتتون روی میز شما زوم بود، دست به اون کاغذی میزدید که دارین از من مخفیش میکنید! بیشتر مراقب خودتون باشید. روز خوبی داشته باشید!!»

من داشتم سکته میکردم! کی بود اون بنده خدا؟ همینجور خشکم زده بود روی صندلیم... باز همون دلشوره لعنتی دخترونه که وقتی بهم دست بده، دیگه حتی از سایه خودمم میترسم، بهم دست داد!

آب دهنمو قورت دادم و برگشتم و درست نشستم روی صندلیم...

یه نگاه کوچولو به دوربین سمت چپ کردم... دیدم به طرف من نیست اما داره خیلی آروم حرکت میکنه و میاد به طرفم!

نباید زمانو از دست میدادم... باید لااقل فورا یه نگاه به اون کاغذ مینداختم...

قایمش کردم کف دست راستم...

مشتمو باز کردم...

با همون حالت استرس ... اضطراب ...


چیزی دیدم که دنبالش بودم و تشنه و گشنش بودم!

وسط اون کاغذ کوچیک نوشته شده بود: «ب اسناد... ط ژنیک... الف 66 ... ق 33 ... ر سوم ... ک پنجم!»

خیلی تلاش میکردم که تابلو به نظر نیام...

با آرامی و پس از چند دقیقه کوتاه، از سر جام بلند شدم...

یه لحظه اومد تو ذهنم و گفتم: «نکنه تله و چاله باشه! نکنه دارم اشتباه میکنم!»

اما حرکت کردم... یه حسی داشت دستمو میگرفت و میکشوند به اون طرف...

ب اسناد: وارد بخش اسناد شدم...

جایی بود که حتی همه کارمندان اونجا را راه نمیدادن... باید یا محقق باشی یا نامه خاص داشته باشی!

ط ژنتیک : رفتم طبقه ژنتیک...

الف 66 : وارد اتاق 66 شدم...

ق 33 : دلمو زدم به دریا و به طرف قفسه 33 رفتم...

دقیقا منتهی الیه راست دوربین بود...

ر سوم: دستم و چشممو بردم روی ردیف سوم قفسه 33 ...

ک پنجم: کتاب پنجم برداشتم!

خدای من!

همون کتاب لعنتی سومی بود که خودمو به خاطرش به آب و آتیش زدم!

روش نوشته بود: «« نه ! »»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: