close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 55

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 199
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,149
  • بازديد ماه : 10,510
  • بازديد سال : 68,205
  • بازديد کلي : 363,962
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

تا چشمم به اون کتاب خورد، خیلی خودمو کنترل کردم که از خوشحالی و هیجان، جیغ نکشم و داد و فریاد راه نندازم. فقط تلاش میکردم نفس عمیق بکشم و به اعصابم مسلط باشم.

کتاب را برداشتم و رفتم به طرف میز تحریر اونجا ... نشستم روی صندلی... در حالی که چشم از روی کتاب برنمیداشتم، همینجوری برگ میزدم و نگاش میکردم...

به محض اینکه چشمی یه دور نگاش کردم، چند تا نکته نظرمو جلب کرد:

اول اینکه کلا به زبون افغانستانی و بعضی جاهاش عبری نوشته شده بود! معلوم بود که یا نویسنده اش افغان بوده و یا اینکه بالاخره یه ربط و نسبت قابل توجهی به افغانستان داشته!

دوم اینکه مشخص بود نویسنده یهودی بوده... چون نکاتی که اطرافش بود و بخش خط عبریش و این چیزا دلالت بر یهودی بودن و عبرانی بودنش داشت!

سوم اینکه چندان قطور نبود ... حدود 400 صفحه ... حتی یه کم کمتر ... با جلدی ساده و مرموز ... اما یه عکس وسطش بود... خیلی توجهمو جلب کرد... عکس دو تا چشم نگران ... پایینش هم عکس یه زن میانسال که داره با سربازی که حالت متجاوز داره، صحبت میکنه و مثلا از چیزی و یا کاری منصرفش میکنه! اون سرباز هم مسلح و آماده !

یه نگاه به ساعت انداختم ... حدود دو ساعت و خورده تا پایان وقت اداری مونده بود... اونجا وقت اداری اگر تموم بشه اما تو هنوز کار داشته باشی، وارد وقت آوانس میشی و میتونی 24 ساعته بمونی و حتی غذا و میان وعده هم بهت میدن اما بدیش اینه که میزان دسترسیت محدود میشه! منم بخاطر اینکه احتمال دادم ممکنه میزان دسترسیم محدود بشه، تصمیم گرفتم فقط بشینم بخونم... حالا تا هرجاش و هر تعداد صفحش مهم نیست... فقط تصمیم گرفتم خوب بخونم و به ذهن بسپارم و از محتوای کلیش، یه نقاشی و طرح مناسب به خاطرم بسپارم.

فقط نشستم و شروع کردم به خوندن!

بابام کتابخونه سیار بود... از بس کتاب میخوند و کتاب میخرید... همیشه میگفت: «با درد بخون! با نیاز بخون! جوری کتابو نگاه کن و بخونش، انگار لحظات آخر عمرت هست و مایه حیاتت توی اون چند صفحه است... عجله نداشته باش برای تموم کردن... اگر چند صفحه با درد و نیاز بخونی، حتی اگر مقدمه و مطالب اولیه باشه، بازم به جون و دلت میشینه و سبب میشه به جاهای خوبتر و مهمترش که رسیدی، بیشتر قدر بدونی و بفهمی که چرا این نتیجه را گرفته و یا قرارش بعدش چی بگه!»

اجازه بدید یه بخش هایی از کتاب را براتون بگم:

کلا این کتاب، سرگذشت تلاش 300 ساله «یهودیان» در «افغانستان» و «ایران» برای از بین بردن طب سینایی را شرح میداد. از بین بردن یه حرف هست ... اما دفن کردن و زنده به گور کردن، یه حرف دیگه است! این کتاب داشت میگفت که چطوری طب سینایی را دفن و زنده به گور کردند؟! ... مخصوصا با طرح کردن اینکه مسائل مربوط به سلامت زنان و کودکان را در نظر مردم تغییر دادن و چیزایی جایگذین کردند که حتی میزان قد و وزن و لاغری و طبع و مزاج و ... را دستخوش تغییرات غیر طبیعی بدهند!

در این کتاب، محور همه تغییرات و تحولات ژنتیکی را «تغذیه مردان» و «بدن و رحم زنان» معرفی کرده بود! گفته بود که حداقل با روی کار آوردن یه لیست خیلی ساده اما اساسی تونستند مسیر طب و طبابت اسلامی و ایرانی را به سمت قهقرا تغییر بدن چه برسه به بلاهایی که سر زنان و کودکان آوردند:

1.غیر الهی دانستن طب و کاملا بشری و اختراعی معرفی کردنش.

2.زیر سوال بردن و رد کردن حجامت به طور کلی!

3.ترویج سزاریان و زایمان های غیر طبیعی.

4.دست بردن در شیرهای معمولی به وسیله افزودن انواع مواد نگهدارنده با میزان تاریخ مصرف بالا.

5. تغییر شکل و شیوه دسشویی کردن! شکل نشستن و حتی راه رفتن!

6.ترویج انواع فست فودها و بازتعریف سلامت معده!

7.تغییر ساختار روغن و زمان مصرف آن در طول سال!

8.اصل بی توجهی به طبع و مزاج انسان ها در توصیه ها و تجویز داروها (این از مهم ترین اشتباهات تجویزات دارویی و حتی تشخیص بیماری ها است!)

9.مذمت و حذف کامل نمک از سبد های غذایی و مصارف روزانه به بهانه درمان فشار خون!

10. تجویز بیش از حد آب درمانی و توجه بیش از حد به آب!

دیگه حالا مواردی دیگه هم بهش پرداخته شده بود که فقط چندتاشو فهرست وار میگم و رد میشم: جلوگیری از پخت نان در تنور گلی و جلوگیری از پخت کباب روی ذغال و جلوگیری از مصرف پیاز در رستوران ها و جلوگیری از ماست بندی طبیعی و جلوگیری از تهیه و تولید آرد کامل سبوسدار و جلوگیری از فروش روغن حیوانی و .....

و ده ها موارد دیگه که برام جالب بود و با جستجو در اینترنت هم میشه تقریبا به همش رسید و مطالعه کرد!

اما از اون جالبتر، شیوه هایی در اون کتاب تدریس و توصیه کرده بود که چطور میشه با به جون هم انداختن «طب اسلامی» و «طب سنتی» ، هر دوش را نابود کرد و در سایه این جنگ، حاشیه امن برای ترویج و توصیه به «طب جدید» شیمیایی ایجاد کرد!


اسم این کتاب «نه!» بود...

ینی نه گفتن به ایجاد نسلی سالم ... با میزان عمر و بازدهی مناسب و بالا ... و نه گفتن به روش های طبی اسلامی و سنتی!

این اطلاعات خوبی بود. خیلی هم از وقتی فهمیدم، در روند زندگیم اثر داشت. اما اینا اون چیزی نبودن که من دنبالش بودم و خودمو به آب و آتیش زدم و الان هم وسط کتابخونه ملی کفرستان نشسته بودم!

داشت فرصت دسترسیم تموم میشد... یه کم عجله کردم ببینم چیزی که دنبالش هستم به دست میارم یا نه؟ که ذهنم رفت به طرف صفحه 66 ... سریع آوردم صفحه 66 و شروع کردم!

خودش بود... تمام راز و رمز کل داستان ما در گره گشایی از همون صفحه 66 بود!

بقیه کتاب، مثل مزرعه ای بود که فقط قراره اینقدر شاخ و برگ پیدا کنه که فلان سنگ مهم نشاندار را که زیرش یه عالمه حرف و سخن نهفته، مخفی کنه!

من اون سنگ را بالاخره پیدا کردم...

صفحه 66 ...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: