close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 57

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 63
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 9
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 21
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 63
  • بازديد ماه : 15,158
  • بازديد سال : 45,032
  • بازديد کلي : 340,789
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کلا ذهنم درگیر بود... نمیدونستم به کی بگم و چیکار کنم؟ با خودم میگفتم اصلا با این اوصاف، مگه کار خاصی هم از دست کسی برمیاد؟ خیلی عصبی بودم... فکر ملت و امت اسلامی میکردم ... فکر مردم مظلوم کشورم و منطقه! ینی چی که دارن روی ژن و تغییر دوز ایمان و معنویت از راه تحقیقات ژنتیکی کار میکنن؟! ینی چی؟ مگه میشه؟ اصلا باور مسئله ژن ایمان و دست بردن در خداباوری انسان ها از طریق ژنتیک و اینا برام کابوس شده بود!

دیگه واقعا خوابم نمیبرد! با اینکه از بس کار و تحقیقات میکردم، داشتم از پا درمیومدم و خیلی ضعیف شده بودم! روز به روز لاغرتر میشدم... چون مجبور بودم روزها روزه بگیرم که لازم نشه وقتی برای غذا خوردن و غذا پختن و خیلی از مسائل معمولی هدر بدم. بازم با تمام این ضعف ها و خستگی ها خوابم نمیبرد.

از شما چه پنهون! احساس خلاء شدیدی بهم دست داده بود. دوس داشتم با بابام حرف بزنم و باهاش مشورت کنم اما نمیشد. ینی میشد اما صلاح نبود و امکان لو رفتن و خطرات امنیتی زیادی وجود داشت.

سراغ بعضی از سایت های مذهبی و معنوی رفتم. فقط دلم دنبال یه گوش شنوای عاقل میگشت که بتونه بهم بگه باید چه خاکی به سرم بریزم و چیکار باید بکنم؟ خیلی از سایت ها و دفاتر مشاوره اینترنتی رفتم اما خوشم نیومد. دنبال مسجد مسلمونای تل آویو گشتم. شنیده بودم که بینشون آدمای باحال هم پیدا میشه! اما مگه به همین سادگی بود که برم توی یه مسجد و یکی پیدا کنم و بشینم باهاش حرف بزنم؟ دیگه درسته دخترم و قلبم داشت میترکید از غصه و ناراحتی! اما دیگه خل و چل نیستم که!

غروب یکی از همون روزا وقتی برگشتم خونه، دیدم ماهدخت و شیرین خونه بودند. شیرین خیلی با ماهدخت میپرید و معلوم بود که بعه اندازه ای که شیرین علاقه داره با ماهدخت بپره، ماهدخت خیلی تحویلش نمیگیره! اما اینجوریم نبود که اگر شیرین بیاد سراغش، تحویلش نگیره!

دیدم نشستن و دارن با هم گپ و گفت میزنن و چایی میخورن! منم سلام کردم و رفتم لباسامو عوض کردم!

آی بدم میاد از کسی که میفهمه حوصلش ندارم اما گیر میده و الکی میخواد آویزون آدم بشه! حالا تصور کنین اون دو تا شروع کردن به من گیر دادن! من تنها کاری که کردم، به بهانه خستگی و ضعف و گشنگی، دو سه تا سیب برداشتم و رفتم تو اتاقم. درب اتاقمو باز گذاشتم که ببینن گرفتم خوابیدم و دیگه اذیتم نکنن!

خب خدا را شکر گرفت و دیگه اونا هم حرفی نزدند! فقط میشنیدم که دارن درباره ایران حرف میزنن! یه چیزایی هم میگفتن که یادم نیست. بیخیال!

حدود سه چهار ساعت خوابیدم! بعدش پاشدم و خیلی آروم یه گشتی توی خونه زدم. دیدم تو حال نیستن. رفته بودن تو اتاق کناری و رو تخت دو نفره کنار هم خوابیده بودند! ...

رفتم یه چیزی بخورم ... اما چیزی از گلوم پایین نمیرفت... به زور دو سه تا میوه دیگه خوردم و پاشدم... یه وضو گرفتم... چادر و چادرنماز و این چیزا نداشتم... حتی مهر هم نداشتم... کلا خیلی اون پنج شیش ماه کاهل نماز شده بودم ... از اون وضعیت بدم میومد ... اما بدبختیش اینجا بود که وقتی آدم کاهل نماز میشه، یواش یواش تا چشم باز میکنه، بی نماز شده و حتی یادش نمیاد آخرین باری که نماز خونده کی بوده؟! اما دوس هم نداره به خودش بگه بی نماز! و اگر کسی بهش بگه بی نماز، ممکنه بدش بیاد! ینی تا این اندازه روزگار و اخلاق آدم حال به هم زن و پررو میشه!

حالم خراب بود... خراب...

رفتم یه برگ از درخت بغل پیاده رو کندم و آوردم داخل و گذاشتم روبروم! مثلا مهرم بود! تازه یادم اومد، کو قبله؟ قبلش کجاست؟!

حالا تصور کنین حالم بده ... حوصله ندارم ... حسابی خدا لازمم ... نماز لازمم ... قبله و مهر هم ندارم! این میشه اوضاع فلاکت بار!

گوشیمو برداشتم... دیدم سه بار تماس بی پاسخ داشتم ... ولی از جایی که شماره نداشت! شاخ درآوردم و کلی تعجب کردم. اما داشت دیرم میشد. باید تا قضا نشده، چند رکعت میزدم به کمر و دست و پام!

فورا رفتم و قبله نما دانلود کردم... گرا و کشور و شهر میخواست ... حالا بدبختیش اینه که هیچ کدوم از ده تا قبله نمایی که گرفتم، نه کشوری به نام اسرائیل داشت و نه شهرهای خراب شده اونجا را داشت!

ذهنم کار نمیکرد. حوصله نداشتم. دوس داشتم گوشیمو پرت کنم و بزنم هفت تیکش کنم اما دلم نیومد! پاشدم همینجوری یه وری ایستادم ... اما دیدم درب اتاقشون باز هست و ممکنه بفهمن من دارم چیکار میکنم؟ اتاق خودمم خیلی امن و امون نبود... چون بالاخره اگه میخواستم درش را ببندم صدا میداد!

شاید باورتون نشه... اما رفتم و بهترین جا را انتخاب کردم... بهترین جای اون خونه که هنوز حیثیت خصوصی بودنش را حداقل برای من حفظ کرده بود، حمام و دسشوییش بود! حمام و دسشوییش هم در یه محوطه بود. ینی اگه کسی دسشویی بود، کسی نمیتونست بره حمام! و بالعکس!


خلاصه مثل کسی که روزنه امید پیدا کرده، به طرف حمام دسشویی حرکت کردم.

درش را باز کردم. جسارت نباشه ... اما چندان ... ولش کن ... خلاف ادبه که توصیفش کنم... خودتون بگیرین دیگه... بالاخره دسشویی حمام، نه بوی عطر و عود میده و نه بوی شامپو و لوسین بدن و خوشبو کننده! بگذریم!

همنیطوری پشتمو کردم به طرف دسشویی فرنگیش و برگو گذاشتم جلوم ... یه نگاه به دور و برم کردم... یادم اومده بود که وقتی تو خونمون بابام می ایستاد جلو و من و مامان و بقیه بچه ها پشت سرش بودیم! بوی عطر گل نرگس بابام و چادر گل گلی مامانم و دختراش و مهر اعلای کربلا و مشهد کجا و وسط بیت الخلای اسرائیل کجا؟!

دستمو آوردم بالا ... رو به روی گوشام ... دو رکعت ... نه ... ببخشید... سه رکعت نماز مغرب میخوانم قربتا الی الله ... الله اکبر!

ینی گفتم الله اکبر! دیگه گریه امونم نداد! اینقدر گریه کردم که که دیگه نماز نمیخوندم... فقط شده بود اشک و گریه! گریه های داغ و سوزان که داشت صورتمو آتیش میزد!

همینطوری که میخواستم برم رکوع، چون احتمال دادم ممکنه صدای گریم به بیرون بره، وقتی خم شده بودم و داشتم میگفتم «سبحان ربی العظیم و بحمده!» لوله آبو برداشتم و انداختم روی زمین و شیر آبو باز کردم تا یه کم صدای آب بیاد و کسی صدامو نشنوه!

رکعت دوم شد!

دیگه چشمام جایی نمیدید... از بس گریه کرده بود و داشتم میسوختم از درون! اینقدر که وقتی قنوت رکعت دوم بودم، حالم از خودم و این ایمان کشکی که فقط وقتی پیش بابام و خونوادم و محلمون هستم رعایت میکنم و وقتی چشمم به زرق و بر غرب افتاد، همه چی یادم رفت، به هم میخورد!

دستمو که گرفته بودم برای قنوت، گذاشتم روی صورتم که خدا قیافه نحسمو نبینه! اما .. وقت دعا کردن بود ... باید برای اینکه صورت نمازم بهم نخوره، ذکر بگم... خب هیچی مداشتم بگم ... جز اینکه ده مرتبه گفتم: «اللهم عجل لولیک الفرج!» هنوز باور داشتم که اگه فقط صاحبمون به دادمون برسه! وگرنه خیلی اوضاع خرابه!

شاید اون نماز چیزی حدود نیم ساعت طول کشید. نیم ساعت توی دسشویی بودم و مثلا عبادت میکردم. جای خوبی بود. پاتوقم شد برای تا وقتی اونجا بودم!

آخرش که میخواستم سجده شکر برم و کم کم بیام بیرون، یاد اون دو تا پیرمرد ایرانی توی اون سیاه چال افتادم! همینجوری که داشتم میگفتم «اللم لک الحمد حمد الشاکرین ...» یهو یادم اومد که اگر اینقدر آزمایش و خرج و خیانت درباره ژن پرستش و ژن خدا انجام میدن و جون مردم هم براشون از کشک بی ارزشتره، پس چرا روی اون دو تا پیرمرد و حال خود من اثری نذاشته؟! از وضعیت اون دو تا مرد خدا که اطلاع ندارم اما یکی مثل من، علاوه بر چند تا تزریق و تنفس چند تا دود مخصوص سیاه و زرد، دو سه تا آمپول اضافه و انواع غذاهای عجیب و غریبشون به زور به خوردم دادن!

اصلا اگه قرار بر این مسئله باشه که اونا بتونن با چند تا آزمایش روی ژن ما اثری بذارن که حتی خداباوری و این چیزا را تضعیف بکنه، پس دیگه بهشت و جهنم چه معنی داره؟ دیگه چرا خدا گفته «تضل من تشاء و تهدی من تشاء» ؟!

با خودم گفتم یه جای کار میلنگه! مطمئنم که یه جای کار این از خدا بی خبرها میلنگه!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@hadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: