close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 58

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 5
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 62
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 9
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 21
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 62
  • بازديد ماه : 15,157
  • بازديد سال : 45,031
  • بازديد کلي : 340,788
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کارم شده بود این که برم بشینم تو کتابخونه و علاوه بر درسا و تحقیقات مرکز تحقیقات و مطالعات، یا ادامه جنایات را بخونم یا بشینم غصه بخورم و ندونم چیکار کنم؟!

با خودم گفتم: «سمن دیگه بسه! نشستن و غصه خوردن و مطالعه کردن برای بار سوم و چهارم این چند تا کتاب، فقط داغون ترت میکنه! باید یه کاری کنی! ای چه بسا دست تقدیر، سبب شده اینجا باشی تا یه گره کور به دست خودت برای تاریخ و بشریت و اسلام حل و فصل بشه.»

چون کارم گیر کرده بود و نمیدونستم ادامه نقشه چیه و باید چطوری باشه که گاف ندم؟ تصمیم گرفتم یه کار خیلی خطرناک کنم. بخاطر همین، گشتم و گشتم و گشتم تا اینکه بالاخره پیداش کردم. توی راهروی سوم بود و داشت جارو میکشید.

یه فکری زد به کلم! فورا برگشتم سراغ میزم و کلاسور و کاغذامو برداشتم و به طرف راهروی سوم حرکت کردم. یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم!

تا بهش رسیدم، پشتش به من بود... داشت سالنو تمیز میکرد... منم از قصد، به طوری که نه اون و نه دوربینا متوجه قصد و عمدم نشن، کلاسورمو انداختم زمین و همه کاغذام پخش زمین شد!

روشو برگردوند به طرفم و وقتی دید مثلا شوکه شدم و میخوام برگه هامو جمع و جور کنم، نشست رو زمین تا کمکم کنه!

به محض اینکه اومدم حرف بزنم، خیلی آروم گفت: «قدیمی شده این کلکها ... اما بفرمایید! امرتون!»

با تعجب، همینجور که سرم پایین گفتم: «شما میدونستین دنبالتون هستم؟ چطوری فهمیدیدن ....؟»

کلامم را قطع کرد و گفت: «بفرمایید لطفا ... حرفتونو بزنید... کاغذا داره تموم میشه!»

گفتم: «بله ... چشم... ببخشید... سوالم اینه: الان باید چیکار کنم؟ من اطلاعات خیلی زیادی به دست آوردم... از حالا به بعد تکلیفم چیه؟»

گفت: «چه میدونم! من مامور تعیین تکلیفتون نیستم! اما استادی داشتیم که میگفت: وقتی در ادامه راه سردرگم شدید و ندونستید باید چیکار کنید، باید برگردید و ببینید اصلا چرا از اول واردش شدید؟!»

کلامش خیلی موثر بود... جرقه های بسیار خوبی به ذهنم زد... گفتم: «وای خدای من! آره ... درسته... فراموشش کرده بودم! درسته... باید با اون ادامه بدم! باید برگردم سراغش!»

تشکر کردم ... کاغذامو جمع کرده بودیم... وقت رفتن بهم گفت: «لطفا این آخرین دیدارمون باشه ... هیچ تلاشی برای سوخت کردن ما نکنید ... وگرنه پیش خدا و خون های زیادی که ریخته شده تا به اینجا رسیدیم مسئولید!»

به وجد اومدم... احساس میکردم باید بشینم یه سناریو بنویسم که هم زوایای بیشتری برام روشن بشه و هم بتونم کاری کنم که مغر بیاد...

سر راهم کلی چیز میز خریدم. رسیدم به خونه... حالا بر عکس همیشه، هیچ کس خونه نبود. یه کم به سر و روی خونه و خودم رسیدم. هم خونه را کردم مثل آیینه و هم...

بعد از یکی دو ساعت، ماهدخت اومد خونه! من که نشسته بودم روی مبل و تلویزیون میدیدم، پاشدم رفتم استقبالش. گفتم: ماهدخت دلم یه غذای حسابی میخواد ولی نمیدونم چی؟

گفت: هستم... اون با من... لیلما یه غذا بهم یاد داد... فکر کنم خیلی خوشمزه باشه... خدایا چی بود اسمش... آهان ... فکر کنم «کیچِیری قوروت» بود! (یکی از غذاهای مشهور ولایت هرات در غرب افغانستان است که اکثراً در زمستان پخته می‌شود. روز اول زمستان مردم صندلی (کُرسی) و یا بخاری می‌گذارند و کچری قروت می‌پزند. در پُخت کچری قروت از برنج لک، قُروت (کشک) و کوفته استفاده می‌شود.)

وسایل دقیقش نداشتیم اما ماهدخت شروع کرد...

وقتش بود...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@hadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: