close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 59

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 5
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 61
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 9
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 21
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 61
  • بازديد ماه : 15,156
  • بازديد سال : 45,030
  • بازديد کلي : 340,787
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

اون شب شام درست کردیم و کلی تو آشپزخونه صحبت و درددل و شوخی و بگو بخند دخترونه کردیم و شام خوردیم و تلویزیون دیدیم و چون اصلا حال مطالعه و این چیزا نداشتیم، رفتیم تخت خوابیدیم.

از فردا صبحش تصمیم گرفتم کلاس ها و مدت مطالعاتم (مدت مطالعات: ساعاتی که موسسه برای هر درس مشخص کرده بود که علاوه بر حضور در کلاس، باید در کتابخونه هم مطالعه میکردیم و به منابع درجه یک و دو که خود موسسه معرفی کرده بود مراجعه میکردیم و نتیجه تحقیقاتمون را به استاد مطالعات هر درس ارائه میدادیم.) و تحقیقات کتابخانه ای (تحقیقات کتابخانه ای: تحقیقاتی که صرفا در کتابخانه و با منابع مکتوب و دیجیتال صورت میگیرد.) و ... را بیشتر و به روز تر انجام بدم. به ماهدخت پیشنهاد دادم و گفتم: «من مدتی سرگرم تحقیقات ژنتیکی بودم و احساس میکنم تمرکزم از مسائل پژوهشکده خودمون یه خورده کم شده. کمکم کن که جبران کنم و بشم همون سمن قبلی!»

گفت: «اتفاقا بنظرم تو برد کردی! چون من حواسم بهت بود. اصلا بیکار نبودی و حتی بیشتر از من مطالعه میکردی. حیطه و گستره تحقیقات تو خیلی از من و بقیه بچه های کلاس بیشتره! و این خیلی عالیه دختر! تو هم مطالعات زنان را مثل ما کار کردی و هم مسائل ژنتیک!»

خلاصه قرار شد تمام وقت با هم باشیم. همینطور هم شد. از نشستن سر کلاس ها و همایش ها و مطالعات مستمر (مطالعات مستمر: مطالعاتی که دارای سیر مشخص و معینی بوده و تدریجا صورت میگیرد.) و ساعتی (مطالعات ساعتی: مطالعاتی که در یک یا نهایتا دو جلسه و با موضوع خیلی خاص انجام گرفته و پژوهشگر قصد نداره زمان زیادی را براش صرف کنه.) گرفته تا غذا خوردن و پارک و تفریح! فقط موقع خواب ... قبول نکردم... دوس داشتم تنها بخوابم...

دو سه هفته کار مستمر نیاز داشتم که بتونم برسم به اون چیزی که ازم انتظار داشتند... بر خلاف میل باطنیم، حتی یکی دو بار هم به شیرین رو زدم... حتی دعوتش کردم و اومد و ازش مشاوره گرفتم. هر چند که اگر مسائل ضد دین و فمنیسم را ازش میگرفتیم چیز خاص دیگه ای برای گفتن نداشت! اما خب ...

همه چیز به شرایط عادی برگشت. منم همینو میخواستم. اما طول کشید. فکر کنم همون دو سه هفته ای که گفتم شد. حوصله نگاه های یواشکی و مشکوک ماهدخت و شیرین ترشیده را نداشتم. باید نگاه ها و اعتمادها و مطالعات و کلی چیزای دیگه به حالت قبل برمیگشت.

مسائل زیادی در طول اون مدت پیش اومد. مثلا موسسه حتی از سفرا و کشورهای مختلف غربی دعوت میکرد که جلسه تحلیل و میتینگ سیاسی بذارن. اونا هم از خدا خواسته، فورا قبول میکردن و مسائل زیادی طرح و بحث میشد که میشه برای هرکدومش یه داستان و مستند جداگونه نوشت. اما موضوع همش، یا درباره تثبیت جایگاه اسرائیل در خاورمیانه جدید بود و یا دشمنی با مقاومت و حمایت ایران از تروریسم و ...

🏾 یکی از بزرگترین دستاوردهای اقامتم در اون مدت این بود که فهمیدم چقدر آدم ایرانی و افغانی پناهنده و دگراندیش در دنیا وجود داشت و ما نمیدونستیم. حتی بعضی از وزرای دولت های گذشته و معاونین و نمایندگان پارلمان و چهره های ادبی و هنری ایران و افغانستان به اسرائیل رفت و آمد داشتند و حتی بعضیاشون به عنوان سخنران دعوت میشدند! اینقدر هم تعدادشون زیاد بود و تند تند دعوت میشدن که آدم شک میکرد نکنه اصلا اینا اسرائیل زندگی میکنن و ما خبر نداشتیم!

خب حالا شما این مسئله را عطف کنین به اینکه مثلا از افغانستان بیش از صد نفر و از ایران هم همینطور، برای آموزش و تربیت در چند حوزه مشخص، برای آموزش و فرصت مطالعاتی جذب و پذیرش میکنن! نمونش همین دوره و هم دوره ای های خودم!

خب اولین سوالی که برای هر آدم حتی ساده لوحی مطرح میشه اینه که اسرائیل و موسسات تحقیقات وابسته به اون، قراره چیکار کنن که تمام زورشون را دارن روی دو مسئله، اینم از ملت و مردم خودمون معطوف میکنن: 1. زن 2. ژنتیک!

حداقلش اینه که این دو محور، برای خود من مشخص و عینی شد. دیگه خدا میدونه دارن روی چه مسائل دیگه ای کار میکنن که بعدا گندش در میاد و یکی دیگه باید پیدا بشه که مستند و رمان اونا را برای ملت بنویسه!
الان... اون چیزی که به من ربط پیدا میکرد و در جریانش بودم، همین دو تا بود: زن! ژنتیک!

‼️ اما...

پدرم در اومد تا فهمیدم درباره زن درست فهمیده بودم و جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمونده! اما درباره ژنتیک، اشتباه کوچیکی کرده بودم.

بذارین اینجوری بگم... خیلی تلاش کردم... خیلی با این و اون حرف زدم... دلم راضی نمیشد... همش با خودم میگفتم خب ژنتیک که انتهای کار نیست! چون متاسفانه خیلی ها آدرس اشتباه میدادن و اطلاع کافی نداشتند! اگه بخوام خیلی خلاصه و خودمونی بگم، این میشه که: «ژن و ژنتیک، مقولاتی هستند که بیشتر از اینکه مورد «هدف» قرار بگیرند، «ابزار» هستند!»


خب حالا ابزار چی؟!

این کلید کل ماجرا بود!

تا اینکه به دو تا سند رسیدم که نمیتونستم باهم جمعشون کنم. اینکه از کجا به دستم رسید، بماند اما ... خودتون ببینید:

سند ASS

سازمان تحقیقات ژئوژنتیک

خلاصه گزارش: در ایران و افغانستان، بعلل مختلف، توان دسترسی سازمان های تحقیقات بین المللی (بخوانید موساد و سیا) به ژن عموم جامعه وجود نداشته و به نظر میرسد باید تحریم ها را از مواد غذایی و دارویی برداریم!!

نظر تحلیلی: با برداشتن تحریم ها، امکان بازار، و با پدید آمدن امکان بازار، تاسیس و راه اندازی مجدد مراکز پخش و ذائقه سنجی مشتری فراهم میگردد!

نتیجه: ضرورت از سر گیری مبادلات و تجارت اغذیه و دارو!

امضاء / اول آگوست

خب من اون موقع نمیدونستم اینا ینی چی و منظورشون چی هست؟ اما بعدا خودتون میفهمید که یه نفر برام کاملا شکافت و گفت که منظورشون چیه؟ و اینکه این فقط یه نامه و درخواست معمولی نیست. بلکه نوعی فرمان و تعیین استراتژی جنگی و امنیتی هست!!

این از نامه اول...

و اما نامه دوم...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour 

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: