close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 37

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 72
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 23
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 72
  • بازديد ماه : 15,167
  • بازديد سال : 45,041
  • بازديد کلي : 340,798
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

تا گفت وقتشه، با اینکه خسته بودم و چشمام بخاطر کم خوابی داشت میسوخت، فورا پاشدم نشستم و یه کم چشمام مالوندم و یه دستی به موهام کشیدم و گفتم: «وای ماهدخت من خیلی میترسم!»

ماهدخت گفت: «ترس، آفت آزادی است! یا پاشو بریم و چشمتو روی ترس و دلهره ببند و خودتو به تقدیرت بسپار! یا همین جا بمون و دو دستی خودتو به جهنم بسپار!»

گفتم: «از کجا معلوم که با تو که بیام بدتر نشه و واسم نشه جهنم؟! ماهدخت من با شعار راحت و آسوده نمیشم! یه چیزی بگو که الان قلبم از جا کنده نشه!»

گفت: «وقت این حرفها نیست عزیزدلم! پاشو... پاشو دختر!»

گفتم: «ماهدخت! لااقل بگو کی هستی و کجا میخوایم بریم تا حداقل بدونم با کی و چه شرایطی مواجه میشم؟»

با یه کم تندی بهم گفت: «حالا وقت برای این حرفها بسیاره!»

منم یه کم تند شدم و گفتم: «نیست! همین حالا وقتشه... یه دو کلمه باهام حرف بزن و خلاصم کن دیگه!»

گفت: «فقط همینو بدون که اون پسره بودا ... همون مخاطب خاصم...»

گفتم: «کدوم؟! آهان ... خب؟»

گفت: «کار همونه! میدونستم الکی اینجا نیومدم!»

:gem: همون لحظه بود که صدای آروم همون پیرمرد ایرانی بازم به گوشم خورد... داشت دعا میخوند و مناجات میکرد... «الهی و ربی من لی غیرک... الهی و ربی من لی غیرک...»

با تعجب گفتم: «الکی اینجا نیومدی؟! ینی چی؟ فرستاده بودتت اینجا ماه عسل؟ یه چیزی بگو بفهمم!»

گفت: «خنگ خدا! ینی با برنامه اون اومده اینجا ... از اولش هم برام سوال بود که چرا مثل بقیه باهام بدرفتاری و توحش نمیکنن!»

گفتم: «والا بازم نمیفهمم چی میگی!»

گفت: «ینی منو یه مدت فرستاده بوده اینجا ... الان هم پیغام داده که میخوام برگردی... دقیقا خودمم نمیدونم چرا این بلا را سرم آورد اما میدونم که از دور حواسش به همن بوده که الان گفته باید برگردم!»

:gem: بازم صداش میشنیدم... حتی محزون تر از شبهای قبل... «الهی و مولای ... ارحم عبدک الحقیر و المسکین و المستکین و المستجیر...»

گفتم: «ذره ای از حرفات را نفهمیدم! آخه گرازهای وحشی جنگل های سیدنی هم عزیزشون را نمیفرستن جهنم که اون پسره تو را فرستاده اینجا! ماهدخت نمیفهمم ... ماهدخت نمیگیرم... ماهدخت من شاید دختر ساده ای باشم اما خل و چیز خل نیستم... میشه یه کم واضحتر بگی ... اصلا ولش کن... تو دقیقا چیکاره ای؟ همینو بگو ببینم! تو چیکاره ای که اون شب چند تا ضربه آروم زدی به در سلول و بدون اینکه کسی بیدار بشه، یه کلفت و زخمت اومد پشت در و مو و کاغذو گرفت و رفت؟! دیگه اینو که میتونی بگی!»

یه لبخند زد و گفت: «من در انتخاب تو اشتباه نکردم... خود همون چیزی هستی که میخوام و دوسش دارم... اصل جنسی... اما لطفا فضولی نکن تا بریم بیرون!»

:gem: سیدی اخرج حب الدنیا عن قلبی... سیدی اخرج حب الدنیا عن صدری... سیدی اخرج حب الدنیا عن سمعی و بصری...

با یه کم لوس بازی گفتم: «فضول خودتی و هفت جد و آبادت! خو چه ازت کم میشه بشناسمت؟ لااقل از اون شب بگو ببینم ماجرا از چه قرار بود!»

دستشو گذاشت روی پیشونیش... گفت: «وای سمن! از دست تو ... اون مرد مثلا زخمت و کلفتی که میگی، واسطه من و نامزدمه! اون برام پیغام آورد که گفته باید برم... منم گفتم یه مهمون دارم... با هزار مکافات قبول کرد که اجازه خروج دوتامون را ازش بگیره... اولش هم راضی نمیشد اما بالاخره وقتی مقاومتمو دید گفت باشه اما بشرطی که در اختیار باشیم!»

با تعجب گفتم: «ینی چی در اختیار باشیم؟! باز چه خوابی برامون دیدن؟! ماهدخت من میخوام برم خونمون! به خدا ... به والله من دیگه تحمل ندارم... من دارم روانی میشم... من یهویی اومدم توی دنیایی که اصلا نمیشناسمش و نمیدونم چطوریه!»

گفت: «خونه هم میری! به وقتش! چشم! حالا پاشو وقت تلف نکن! ببین... تا ضربه دوتایی به در بخوره باید خیلی آروم و بی سر و صدا از اینجا بریم! حواست جمع باشه ها ... دختر بازی در نیاری بیچارمون کنی! پاشو ... پاشو جان خوهر!»
شاید ده دقیقه نشد که ضربه دوتایی خورد...

قلبم داشت میومد تو دهنم... شاید بعد از اون چند شبی که دفنم کرده بودند و بعد از شبی که تجاوز و این حرفا ... هیچ شبی به اندازه اون شب هیجان و ترس نداشتم...

:gem: بازم صداش میومد...

دلم میخواست همونجوری قربونش برم...

بعدش فهمیدم که داشته یه جورایی حکایت حال منو میخونده:

«فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ »

پس (موسى) از آنجا خارج شد در حالى كه نگران و ترسان بود. گفت: پروردگارا! مرا از (دست) اين گروه ستمگر نجات ده.

ادامه دارد...

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده


  1. خانم مذهبي : وای عالیه
    صد در صد ماهدخت نفوذیه😐
    لطفا بقیش

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: