close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 39

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 70
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 23
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 70
  • بازديد ماه : 15,165
  • بازديد سال : 45,039
  • بازديد کلي : 340,796
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

خیلی یادم نیست که بعد از اون شبی که از اون زندان زدیم بیرون و من بیهوش بودم، بلافاصله چی شد و کجا بودم و چه مسائلی اتفاق افتاد... فقط یادمه که وقتی برای اولین بار چشممو باز کردم، دیدم توی یه کشتی مسافرتی هستیم!!

دیدم که من و ماهدخت و چندین مسافر ... شاید حدودا 200 نفر در حال مسافرست بودیم! چیزی که تعجب منو بیشتر میکرد، این بود که من و ماهدخت، لباس های فاخر و جذاب پوشیده بودیم و مثل بقیه مردم جلوه میکردیم! حتی جوراب ها با دامنون ست بود و وقتی برای دسشویی رفتم طبقه پایین کشتی، متوجه شدم که از گیره مو و یه رژ قرمز با برق لب خفیف هم نگذشته بودند!

بعدا که خیلی دربارش فکر کردم، فهمیدم که مدت قابل توجهی بی هوش بودم و حتی شاید به دو سه روز هم رسیده باشه! خب دو سه روز برای انتقال ما از اون جزیره به جایی که بشه اینطور ما را ترگل و ورگل کنن و بعدش هم به کشتی مسافرتی خاصی برسیم، مدت منطقی ومعقولی به نظر میرسید.

بگذریم...

چی شد و کجا رفتیم و مدتی در انگلستان بودیم و اینقدر به من و ماهدخت رسیدن و خوش گذشت و پول خرج کردیم و تپل تر شدیم و حسابی رو اومدیم... اینا بگذریم...

و حتی از اینکه دو سه بار تونستم با خانوادم تلفنی صحبت کنم و بابام را از نگرانی در بیارم و روحیه خودم و بابا و مامانم و بقیه خیلی بهتر از گذشته شد هم بگذریم...

ماهدخت اسم اون روزایی که انگلستان بودیم را گذاشت «ایام بازیافت» ... ینی روزهایی که کیف جوونی و روزگار کردیم و تقریبا از همه نعمت های خدا بهره مند بودیم...

فقط چیزی که بود، این بود که وقتی من توی اون کشتی به هوش اومدم، ماهدخت کلی بوسم کرد و یه کم بدنمو ماساژ داد و یه آب پرتقال مشت زدیم ... بعدش بهم گفت: «سمن! لطفا برای اینکه نه من و نه خودت توی دردسر نیفتیم و منم مجبور نباشم بهت دروغ بگم و یا تصمیم بدی بگیرم، هیچی نپرس! هیچی! فقط زندگی کن و فکر کن اون روزایی که در اون جزیره لعنتی بودیم، یه خواب بوده و نه چیزی دیدی و نه چیزی یادته و نه چیزی دربارش شنیدی! فقط لطفا با من باش و عشق و حال و خوشی و این چیزا ... باشه سمن؟ به من اعتماد کن... باشه؟»

با اینکه خیلی برام سنگین و دشوار بود، گفتم: «باشه! هر چی تو بگی!»

لبخندی زد و گفت: «تو قابل ستایش ترین دختر افغانستانی هستی که دیدم! بیا از حالا کاملا با زبون محلی شما صحبت کنیم تا هم احساس نزدیکی بیشتری به هم بکنیم و هم زبان منم از تو بهتر بشه!»

به خاطر همین حرفی که زد و قولی که دادم، دیگه چیزی نپرسیدم... همین که احساس امنیت کامل داشتم و کاملا تامین بودم و حتی صدای خانوادم میشنیدم برام خیلی ارزش داشت.

حدود سه ماه از اون شرایط سگی گذشت و گذشت و گذشت ... و ما در طول اون سه ماه، در شرایط عالی بودیم... که وارد اسرائیل شدیم..

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: