close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 42

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 66
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 10
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 22
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 66
  • بازديد ماه : 15,161
  • بازديد سال : 45,035
  • بازديد کلي : 340,792
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

وقتی گفتم «نه!» .. اون پیرمرد گفت: «مشکلی نیست! پس اجازه بدید من یکی دو تا پیشنهاد مطرح کنم!»

گفتم: «بفرمایید!»

گفت: «با توجه به روحیه علمی شما ... و با عنایت به علاقه شدید شما به زبان فارسی... و همچنین توجه شما به «وضعیت زنان منطقه» (داشت اشاره به مقاله و ارائه بحث زنان میکرد که چند سال پیش توی دانشگاهمون ارائه داده بودم! از همین جاش فهمیدم که تماما سناریو بوده و اینا منو از سالیان سال قبل میشناختن و انتخاب کرده بودند!) بنظرم میرسه شما یا یه فرصت مطالعاتی حداقل یک ساله در رشته تحصیلیتون در دانشکده زبان دانشگاه ما مهمونمون باشید ...

و یا اینکه حتی میتونید در رشته «مطالعات زنان خاورمیانه» و در «دفتر هماهنگی و مطالعات مباحث زنان افغانستان» و یا «دفتر هماهنگی و مطالعات مباحث زنان ایران» مشغول بشید و از دوره های فوق تخصصی این دفاتر مشترک استفاده کنید!

ضمنا خرج تحصیل و آسایش و خوابگاه و هر چیز دیگه ای هم مورد نیازتون باشه، به عهده ماست! حتی اگر خوابگاه مرکزی ما در تل آویو هم بخواید میشه یه کاریش کرد... شما فقط به راحتی تحصیل کنید و روزهای بد گذشته را فراموش کنید!»

من که زیادی ذوق زده شده بودم، ناخوداگاه زبونم حرکت کرد و گفتم: «هر چیزی؟!»

اون پیرمرد که خیلی حواسش بود و متوجه بهت زدگی من شد، با لبخند گفت: «آره ... هر چیزی... حتی یه همخونه مرد از هر کشور و رنگ و نژادی که بخواید... و یا حتی در صورت نیاز شما به یه فرزند و یا اینکه نگهداری از یک حیوان و هر چیز دیگه ای که مورد نیاز شما باشه!»

همخونه مرد؟! سرپرستی از یه بچه؟! حیوان خانگییییی؟!

تلاش میکردم نشون ندم که الان گیجم و مبهوتم و نمیدونم چی بگم! فقط گفتم: «تشکر!»

اون پیرمرد یه نگاه به ماهدخت کرد و گفت: «تو چطوری دخترم؟!»

ماهدخت گفت: «تشکر! با سمن و سخاوت همیشگی شما و لطف دانشگاه، از این بهتر نمیشم! مخصوصا وقتی در کنار سمن هستم!»

:point_left:🏾 پیرمرد لبخندی زد و سری تکون داد و حرفی زد که متوجه منظورش و نگاهش نشدم! به ماهدخت گفت: «این خیلی خوبه که یکی را دوس داشته باشیم! بشرطی که نه نقطه ضعفش بشیم و نه نقطه ضعفمون بشه! میفهمی که؟!»

ماهدخت هم سری تکون داد و لبخندی زد و گفت: «دقیقا ... متوجهم! چشم!»

بعد یه کم میوه و یه نوشیدنی بسیار خنک سبز رنگ خوردیم... نمیدونم چی بود... اما اینقدر احساس و طعم خوبی داشت که یه بار دیگه هم خوردم و ازش حسابی لذت بردم!

خدافظی کردیم و از اون اتاق رفتیم بیرون!

رفتیم اتاق مدیریت جذب دانشجو... آقایی اونجا بود و گفت: «در سیستم، جذب خودکار انجام میگیره! تا پایان ساعت اداری امروز، به دانشکده یا موسسه مورد نظرتون مراجعه کنین.»

نه کاغذی... نه پرونده ای... نه از این طبقه به اون طبقه رفتنی... نه بداخلاقی... نه صف و انتظار تموم شدن صف و رسیدن نوبت ما و ... هیچی ... فقط گفت برو انتخاب دانشکده یا موسسه کن تا جذبت سیستمی بشه!
رفتیم چند دقیقه در محوطه نشستیم... یه کم تمرکز میخواستم... خیلی همه چیز اوکی و عالی داشت پیش میرفت... احساس میکردم تازه دارم متولد میشم... ماهدخت رو به من کرد و گفت: «اینجا باید تصمیم بگیریم! نظرت چیه؟ به رشته خودت ادامه میدی؟ یا مطالعات زنان و این حرفها را دنبال میکنی؟!»

گفتم: «نمیدونم ماهدخت! دوتاش وسوسه کننده است! آرزوی دوتاش داشتم! اون پیرمرد حتی از آرزوی تو دلمم خبر داشت! نظر تو چیه؟»

گفت: «میل خودت! اما اگر میخوای پیشرفت کنی و از حمایت مادام العمر سازمان های بین المللی و حقوق بشری برخوردار بشی، نظرم هیچ رشته ای به پای رشته «حقوق زنان» و یا رشته «مطالعات زنان» این دانشگاه نمیرسه! اصلا بذار اینجوری بگم: هر زنی که موفق شده از این دو تا رشته در اروپا مدرک و تحصیلات بگیره، نونش تو روغن شده و مدام پله های ترقی و جوایز جهانی و سفرهای علمی و تورهای میان مدت اروپایی و آمریکایی و ... خلاصه عشق و حال!»

گفتم: «این خیلی عالیه! اما کشور من جای این فعالیت ها نیست! ینی خیلی هنوز عقبیم و با معیارهای جهانی فاصله داریم! بازار کار توی کشور خودم ندارما ...»

ماهدخت لبخندی زد و گفت: «دقیقا ... به خاطر همین یا در اروپا میمونی و کار تحقیقاتیت را دنبال میکنی و یا به کشورت برمیگردی و دفتر نمایندگی حقوق زنان سازمان ملل در کشورت بهت میدن و حتی ارزش و اعتبارت و کلاست از رییس جمهور و رجال سیاسی هم بیشتر میشه! چطوره؟»

گفتم: «والا چی بگم! راستشو بخوای خیلی علاقه دارم... دوس دارم برای زنان کشورم یه کاری بکنم... مخصوصا اینکه وضعیت مظلومیت زنان کشور من خیلی از چشم دنیا مخفی مونده! دوس دارم یه کاری کنم!»
ماهدخت تا اینو ازم شنید، بلند شد و گفت: «پاشو ... درسته ... همینه ... تشخیصت حرف نداره... از خدام بود همینو بشنوم ازت... پاشو بریم که خیلی کار داریم... کارای ثبت نام و اطلاع از برنامه ها و گرفتن خوابگاه و کلی کار دیگه! پاشو...»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: