close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 67

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 191
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,141
  • بازديد ماه : 10,502
  • بازديد سال : 68,197
  • بازديد کلي : 363,954
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

همه چیز به حالت قبل برگشت. من و ماهدخت و مطالعات و دوره پژوهشی و هم خونگی و زندگیمون و .... اما ... با این تفاوت که من، سمن قبل نبودم! آدمی شده بودم پر از معلومات و حتی سوالات پخته تر (چون هر چی مطالعات انسان بیشتر و عمیق تر بشه، سوالاتش از بین نمیره. بلکه پخته تر میشه و سطحش بالاتر میره) و مطالب جدید و جذاب و اطلاعات و اخبار قابل توجه از کشورهای غربی ... مخصوصا اسرائیل ... و حتی بخاطر مسائل مربوط به زن و ژنتیک و ژن انسانی و توطئه یهود و صهیونیزم بین الملل، چیزی بالغ بر صد کتاب و مقاله درجه یک و دو خونده بودم. ولی بقیه هم دوره ای های ما، حداقل تا جایی که من میدونم، وقتشون صرف مطالب خود دوره مطالعاتی میشد و حداکثرش تورهای اروپا گردی و شرکت در همایش ها و کنفرانس ها و همین چیزا.

 

روزها و هفته ها بود که به همین منوال گذشت و من تلاش میکردم که به آرامش خودم و تعمیق مطالعاتم و ارتباطم با ماهدخت بیشتر فکر کنم و برنامه بریزم.

کمتر از دو ماه بیشتر نمونده بود که دوره ما تموم بشه. هفته های آخری بود که در کلاس و همایش ها شرکت میکردیم. خیلی حساب برامون برنامه ریزی کرده بودند. اصلا بوی دسپاچگی و افشای معمولات و سر هم بندی و حالا یه کاری کنیم که تموم کنیم و این چیزا نمیداد! (برخلاف اکثر دوره های بدو خدمت و یا ضمن خدمتی که برای کارمندان و یا دانشجویان و حتی افراد موثر و کلیدی میذاریم!)

 

تا اینکه...

 

یه شب با ماهدخت نشسته بودیم که من سر حرف برداشتم و گفتم: «ماهدخت برنامت چیه؟ وقتی دوره تموم شد و اگر نخوایم مثلا اینجا بمونیم و در دوره های سطوح بالاترش شرکت کنیم، تو چیکاره ای؟ میخوای چیکار کنی؟»

 

همینجور که به یه نقطه زل زده بود، گفت: «اتفاقا چند روزه دارم به همین فکر میکنم. نمیدونم! چی بگم؟»

 

گفتم: «تو همیشه واسه خودت برنامه های زیادی داری. از همین اخلاقت خیلی خوشم میاد و خیلی هم تلاش کردم مثل تو باشم. بگو ببینم چی تو کلته؟»

 

گفت: «باور کن نمیدونم! کاش الان میدونستم حرکت بعدیم باید چی باشه؟ اما نمیدونم.»

 

گفتم: «حالا چرا یه جوری هستی انگار دلت گرفته؟ چته دختر؟»

 

گفت: «هر وقت فکرش میکنم اینجوری میشم.»

 

گفتم: «فکر چی؟»

 

گفت: «فکر اینکه چقدر آوارگی بده و میتونه شکننده باشه. اینکه بدونی اصلت مال کجاست اما ندونی باید کجا باشی خیلی درد بزرگیه.»

 

گفتم: «خب منم از وقتی گرفتار بند و آزار شدم و الان هم اینجام، همین احساسو دارم! درکت میکنم.»

 

گفت: «نه سمن! درک نمیکنی! هیچی ... ولش کن! شام چی بخوریم؟»

 

گفتم: «چی چی ولش کن؟ بذار یه کم از خودمون بگیم! چرا هر بار میخوایم حرف بزنیم، فرار میکنی؟»

 

با بی حوصلگی گفت: «نه بابا ... فرار چیه؟ باشه ... بگو... حرف میزنیم...»

 

گفتم: «برنامت چیه؟»

 

گفت: «اگه تو از برنامه هات بگی شاید منم موتورم کم کم گرم شد و تونستم بهتر فکر کنم.»

 

گفتم: «من خیلی دوس دارم به وطنم برگردم. خیلی. اینقدر که هر شب خواب میبینم برگشتم و دارم زندگی میکنم. اما میترسم.»

 

گفت: «از چی؟»

 

گفتم: «رک بگم؟»

 

گفت: «زود باش!»

 

گفتم: «از اینکه نشه و همونایی که ما را از زندان آزاد کردند صلاح ندونن و نخوان من برگردم پیش خانوادم!»

 

گفت: «خب اگه نمیخواستن که الان اینجا نبودی!»

 

با تعجب گفتم: «ینی چی؟»

 

گفت: «ینی همین. ینی براشون باارزش هستی که از اون جهنم نجاتت دادن و الان داری درس میخونی و واسه خودت سمن خانمی شدی که کله ها و مخ های اروپایی و آسیایی فعال در حقوق زنان تو را میشناسن و حتی یکی دو بار هم تشویقت کردند! سمن تو وضعیتت از من خیلی بهتره!»

 

گفتم: «خب اینا خیلی خوبه اما بنظرت میتونم برگردم به وطنم؟»

 

گفت: «آره خب... اما کار ساده ای نیست... بالاخره زحمت داره و باید یه جوری برگردی که جواب همه سوالاتی باشه که در طول مدت گم شدنت پشت سر خودت و خانوادت پیش اومده!»

 

حرفش درست بود.

 

من همیشه فکر میکردم با تموم شدن این دوره مطالعاتی، قراره همه چیزای بد هم فراموش بشه و...

 

اما فراموش شدن چیزای بد یه طرف... ادامه زندگی و برگشتن و اعاده حیثیت از خانوادم و بابام هم مسئله کمی نبود.

 

این اول راهی بود که نمیدونستم خودم باید سناریو بنویسم یا اونا ...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: