close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 70و71و72

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 189
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,139
  • بازديد ماه : 10,500
  • بازديد سال : 68,195
  • بازديد کلي : 363,952
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

آنچه گذشت👇

 

🔹خانم معلمی که وقتی به هوش میاد خودش روتوی قبر میبینه ولی بعد ازیک هفته که اونجا بوده زنده بیرون میارنش و میبرنش توی یه زندانی که بهتره بگیم یه جهان کوچک از مردم شیعه که هر سلولی ازیک کشور بود وروی اونها ازمایشات ژنتیک میکردن

به خودش قول میده زنده بمونه تا سر از کارهای اونا دربیاره وباکمک خانمی ازاونجا بیرون میاد

ودر دانشگاه اسراییل مشغول تحصیل میشه 

تصمیم میگیره 

هرچه زودتر به زادگاهش برگرده 

تااینکه اقایی به اسم محمد ازش میخواد اون خانم روهم باخودش بیاره 

وحالا ادامه ماجرا.....

خلاصه ای از فصل اول و دوم داستان «نه»

 

سه دختر از سه نقطه کشور افغانستان ،

 ربوده میشوند و آنها را به جایی که  شبیه به یک زندانه منتقل میکنن با حدود سه هزاز زندانی از نقاط مختلف دنیا.معلوم شد که زیر نظر کارشناسان یهودی اداره میشه و اونها دارن با انواع تجاوزات و شکنجه ها،تزریق مواد شیمیایی ،بانک ژنتیک از هر منطقه ای از دنیا رو تشکیل میدن. دختری به نام سمن به کمک دختری به نام ماهدخت از اونجا به طرز مشکوکی ، به تلاویو منتقل میشن😳😳

اونجا توی یه مرکز پژوهشی شروع به مطالعه و تحقیق میکنن تا اینکه سمن متوجه روندی میشه که روی اون و دوستانش انجام شده و اون رو به تلاویو با همه امکانات آوردن ،به بهونه دفاع از حقوق زنان در دنیا..

تا اینکه یه شب که سفارش دو تا رست بیف میده و میره که اون رو بگیره .

با مامور امنیتی خودمون دم در به نام محمد ،مواجه میشه و ازش میخاد که ماه دخت رو به بیرون از اسرائیل بکشونه...

 

🔹سمن شيعه دختر افغان طي يك نقشه از پيش تعيين شده ربوده شده و به مكاني ناشناس در اسرائيل برده مي شود.او پس از زنده ماندن در قبري شبيه سازي شده به مكاني به نام جزيره انتقال داده مي شود. اتفاقات ناگواري براي سمن رقم ميخورد ليكن از طريق يكي از هموطنان در بند خود موفق به فرار از انجا ميشود.پس از گذران مدتي در انگلستان انها به اسرائيل نقل مكان ميكنند تا سمن تحت اموزش قرار گرفته و بتواند طبق نقشه هاي از پيش تعيين شده به عنوان عنصر كليدي در تغيير تفكر فمينيستي در افغانستان ايفاي نقش كند...در همين كش و قوس هاي داستان كه ذهن همه درگير سمن هست يهو نامه اي جاساز شده در پيتزا به دست سمن ميرسد كه پاي قهرمان هميشگي داستان هاي اقاي حدادپور رو به داستان باز ميكنه و باعث ميشه در نقطع عطف داستان نام محمد كنجاوي خواننده رو به اوج برسونه

 

🔹سلام وقتتون بخیر

ببخشید حاج آقا من از وقتی گفتین تا الان داشتم داستان از اول مرور میکردم و نکات کلیدی یادداشت میکردم تا بگم...

۵۰ قسمت مرور شد و نکاتش به شرح زیر است.

اگه ۲۰ قسمت بقیه اش را خواستید بگین من مرورو کنم بگم.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه داستان نه،نوشته محمدرضا حدادپور جهرمی

داستان توسط فردی بنام محمد روایت میشه.(این نکته برای دوستانی که هیچکدام از داستان های قبلی نخوندن)

در قسمت ۱ و ۲ برخی از بدترین زندان های دنیا معرفی میشوند.

از قسمت ۳ به بعد داستان دختری افغانی به نام سمن است.در ابتدا سمن در جایی به مدت هفت روز مدفون بود و در روز هفتم توسط افرادی از آنجا خارج شده و به زندانی در یک جزیره منتقل میشود.

در یک سلول با سه خانم و دو مرد افغانی هم سلولی میشود که همگی مسلمان بودند.

ماهدخت یکی از خانم های حاضر در سلول است.

در ۴۶قسمت بعد سمن اطلاعاتی از زندان بدست می آورد.

کسب اطلاعات برای سمن گزاف سنگینی داشت...

مثلا(زندان حدودا ۵ الی ۶ طبقه است و هر طبقه حدود ۱۰۰ سلول دارد که حدودا ۳۰۰۰ نفر از هر قشر و ملیتی در آنجا هستن.

دو پیرمرد ایرانی هم اونجا زندانین.

رییس زندان فردی یهودی است.

هر سلول آیفون شنود داره.

از همه افراد سلول خون میگیرن از بعضیا بیشتر.

توسط افرادی خاص به خانم ها تعرض جنسی میشه،در صورت بارداری جنین با تزریق موادی در طی دو هفته به اندازه ۳ ماه رشد کرده و یک ماه بعد یعنی در ۴ ماهگی متولد میشه.(زمانی که روح در بدن جنین دمیده میشه)

از جنین ها در ساخت لوازم آرایشی و انواع آزمایشات ژنتیک استفاده میشه.

 

هر فرد در طول روز فقط یکبار به یک دسشویی خاص میرفته(یعنی ادرار و مدفوع هم تحت کنترل بود)

مواد مورد نیاز بدنشون توسط تزریق آمپول هایی تامین میشد.

یک روز وقتی تو سلول یکی از خانم ها دچار ضعف میشه و همه درگیر بودن یکی از پیرمرد ها به سمن یک تکه کاغذ میده که روش سه کلمه(تاریخ طب در ایران-دکتر سیریل الگود-۶۶) نوشته بود.

(در این کتاب نفوذاستعمار برای اولین بار بوسیله طب به ایران بیان شده است و ...)

ماهدخت عاشق یک پسری بوده و بعد از بازدید از محل کار اون پسر به این زندون میاد.

محل کار اون پسره جایی نبوده بجز"یکی از موسسات تحقیقاتی موساد در تل آویو"

یکبار که ماهدخت از سمن درباره خانوادش میپرسیده سمن سوتی میده و میگه برادرش تو ایران شهید شده.

ماهدخت هم میفهمه برادر سمن جزو سپاه قدس بوده.

ماهدخت با سمن قرار میگذارن که سمم به ماهدخت زبان دری و پشتو یاد بده در عوض ماهدخت اطلاعاتی که از اون موسسه بدست آورده در اختیار سمن قرار بده تا بدست سپاه قدس برسه.

بالاخره سمن بوسیله ماهدخت از اون زندان نجات پیدا میکنه.

مدتی در انگلستان بودن.چندبار سمن با خانوادش(بجز پدرش) تلفنی صحبت کرد.

 بعد به تل آویو میرن و در دانشگاه اونجا در رشته مطالعات زنان تحصیل میکنن.

در اون دانشگاه و پژوهشکده ایرانی های زیادی هم در حال تحصل بود.(ایرانی هایی که یا از مرز ترکیه رفتن یا بهد انقلاب از ایران رفتن)

 

سمن یه دختر افغان بطور پیچیده و اسرار آمیزی درگیر یه پروژه تحقیقاتی ضد انسانی شده بود.

اونو با زیرکی و صحنه سازی بیهوش کردند و.....

 

سمن فکر نمی کرد چه بلائی قراره سرش بیاد.بعد از کلی ماجراهایوحشتناک و شکنجه و زنده به گوری و فلاکت دیگه مرگ رو جلوی چشماش می دید.

 

خلاصه با یه عاشق دلسوخته ناکام به نام ماهدخت  آشنا شد.اون کمکش کرد تا بتونه از یه جهنم انسانی نجات پیدا کنه.

 

اونا به اسرائیل منتقل شدند و در رفاه و آسایش کامل تحصیلات دانشگاهی شونو ادامه دادند و فارغالتحصیل شدند.

 

سمن الان سر دو راهی سخت قرار گرفته .

یه دوست گفته که سمن باید ماهدخت رو به یه تله بکشونه.

 

و اینک ادامه ماجرا....

 

 

نه 71

 

دست همدیگه را گرفته بودیم. اما حرفی نمیزدیم و هردومون به صندلی تکیه داده بودیم...

 

 به چیزایی که در شب ها و روزهای قبل اتفاق افتاده بود فکر میکردم ... به مووسه تحقیقات ... شیرین و بقیه دوستاش ... اساتیدمون ... حرفهای قشنگ و جذابی که یاد گرفته بودم و فکر کنم به طور کلی داشتم عوض میشدم ... که یهو یه چیزای تازه تری توی زندگیم اتفاق افتاد ... مثلا داستان کتابخونه ... نفوذی ... نزدیک شدنش به من ... خط و ربط به قفسه و شماره سالن ... کتاب نه! ... افغانستان ... مشکلات ژنی و ...

 

آخ گفتم ژن و یاد دخترا و مردای زندانی شده در اون زندان (بخوانید آزمایشگاه جهنمی) افتادم ... یاد لیلما و هایده بخیر ... وقتی یادشون میفتم اشکم جاری میشه و متوجه اطرافم نمیشم ... دخترانی که اولین زنان ربوده شده کشورم هستند و نه آخرینش!

 

تو همین فکرا بودم که ماهدخت سرشو از کنار پنجره هواپیما جدا کرد و دستمو آرود بالا و آروم به لباش نزدیک کرد ... اول دو سه بار آروم بوسید ... بعدش هم عمیقا بویید ... بعدش هم گذاشت رو چشماش ...

 

من همینجوری که سرم را به صندلی تکیه داده بودم، گفتم: «لیلما چقدر داغی تو! آخ ببخشید ... میخواستم بگم ماهدخت اما گفتم لیلما ... ماهدخت چرا اینقدر داغی؟!»

 

ماهدخت گفت: «هنوز به اونا فکر میکنی؟!»

 

گفتم: «الان فقط به تو فکر میکنم ...نگفتی ... چرا داغه بدنت؟ ... چرا نفس و لبات آتیشه؟»

 

با صدای ضعیفش گفت: «نمیدونم ... دارم خودمم میترسم ... یه جوریم ...»

 

گفتم: «فوبیای پرواز داری؟»

 

گفت: «نه ... نداشتم ... ندارم ... من فوبیای هیچ چی ندارم ... وای سمن داره سرم گیج میره!»

 

اینو گفت و سرش آروم افتاد روی شونه من!

 

من که ترسیده بودم چراغ بالای سرمو زدم که مهماندار هواپیما بیاد ... بدنش شده بود یه تیکه آتیش و داشت میسوخت ... خیلی ترسیده بودم ... اینقدر که دکمه بالای سرمو چندین مرتبه فشار دادم در حالی که میدونستم چند بار فشار دادنش اثر خاصی نداره و فقط باید یکبار فشارش بدم!

 

مهماندار اومد ... ترک بود اما انگلیسی حرف میزد ... گفت: «امرتون؟»

 

تند و با دلهره گفتم: «دوستم ... حالش بده ... دکتر یا پرستار خبر کنید ... لطفا سریعتر!»

 

هیچ تغییر خاصی در قیافه مهماندار رخ نداد ... حالا من فکر میکردم الان اونم هول میشه و میدوه و همه را بسیج میکنه و...

 

اما نه ... خیلی عادی گفت: «متوجه شدم! لطفا منتظر بمونید تا برگردم!»

 

رفت و چند ثانیه بعد، با یه نفر دیگه برگشت ... زنی نسبتا تو پر و درشت هیکل ... تا دیدمش و لب به سلام گشود، فهمیدم که افغانستانی هست!

 

یه کم خوشحال شدم که دیدمش... گفتم الان میاد کمکم و همه چی را درست میکنه!

 

اما اونم خیلی طبیعی بود ... گفت: «جای نگرانی نیست ... بذارید تا آنکارا راحت بخوابه ...»

 

با تعجب و یه کم عصبانیت گفتم: «ینی چی راحت بخوابه! انسانیت هم خوب چیزیه! میگم داره میسوزه ... نمیفهمین؟!»

 

یه کم جلوتر اومد و انگشت اشارش را به طرف سینه ماهدخت نزدیک کرد ... صورتش هم آورد جلوتر ... با نوک انگشتش یقه لباس ماهدخت ... ینی بالای سینه ماهدخت را یه کوچولو کشید و یه نگاه به بین سینه هاش انداخت ...

 

من که داشتم شاخ درمیاوردم، گفتم: «خانم چیکار میکنی؟ مثلا داری کمکش میکنی؟»

 

به حرفم توجهی نکرد و دقیق تر نگاه کرد ...

 

با دو سه تا انگشت دیگش یقه لباس ماهدختو نگه داشته بود و با نوک انگشت اشارش آروم روی قسمت وسط سینه های ماهدخت دست کشید ... خیلی آروم و با دقت ...

 

منم که داشتم میمردم از کنجکاوی، به زور سرم را برگردوندم و یه نگاه کردم ببینم چیکار داره میکنه!

 

دیدم یه خط خیلی باریک و کوچیک و کم رنگ ... مثل وقتی جایی را عمل میکنن ... روی سینه های ماهدخت دیده و داره روی اون دست میکشه!!

 

من با اینکه بارها ماهدخت را در حالات مختلف دیده بودم ... حتی برهنه و نیمه برهنه ... اما هنوز اون خط را ندیده بودم ... از بس کمرنگ بود و مشخص نبود! بخاطر همین داشتم شاخ درمیاوردم که چطوری اون زنه ... اون خطو ... ؟؟

 

دستشو برداشت و راست ایستاد و لباس ماهدخت را هم مرتب کرد ... یه نگاه بهم کرد و خیلی معمولی گفت: «روزتون بخیر!»

 

گفتم: «ینی چی؟ همین؟ یه دست کشیدی به سینش و رفتی؟ دوستم داره از تب میسوزه ... با اینکه تا دو ساعت پیش اینجوری نبود ...»

 

با زبون افغانستانی خیلی فصیح و خودمونی گفت: «نگران نباش دخترم! خدا بزرگه!»

 

اینو گفت و رفت!!

 

اگر خیلی تکون میخوردم، ماهدخت که به من تکیه کرده بود میفتاد روی زمین ... بخاطر همین نمیتونستم کار خاصی بکنم ... چیزی نگفتم و نشستم سر جام ... تنها کاری که کردم، دستمو بردم سمت لباس ماهدخت تا منم ببینم چی بوده که اون زنه بهش دقت کرد؟

که ترسیدم یهو بیدار بشه یا کسی ما را ببینه و زشت بشه!

 

بخاطر همین نشستم سرجام و ماهدخت را نگه داشتم و واسه آرامش خودم شروع به قرآن خوندن کردم:

 

ِبسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ‏

 

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (1)

 

اللَّهُ الصَّمَدُ (2)

 

لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ (3)

 

و لم یکن له کفوا احد (4)

 

ادامه دارد...

 

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

 

 

نه 72

 

ماهدخت جوری خوابیده بود که انگار قرار نبود تا قیامت بیدار بشه. دلم براش میسوخت ... بی حس ... با نفس های شمرده و عمیق ... نمیدونستم باید نگران باشم یا نباشم؟ اما وقتی حالات و بی خیالی مهماندارها ... مخصوصا همون زن افغانستانی را دیدم، یه کم ته دلم قرص تر و استرسم کمتر شد.

 

منم اومدم چشمامو ببندم و تو همون فکرها بودم که احساس کردم یه نفر اومد و بغل دستم نشست. چون صندلی اون طرفیم خالی بود.

 

چشممو باز کردم. دیدم همون زن درشت هیکل و در لباس مهمانداری اومده بود و کنارم نشسته بود! یه کم خودمو جمع و جورتر کردم. 

 

اون که تعجب و جمع و جور کردن منو دید، گفت: «راحت باش دخترم!»

 

گفتم: «راحتم ... میشه بگید اینجا چه خبره؟»

 

در حالی که راحت به صندلیش تکیه داده بود گفت: «خبر خاصی نیست ... غصه نخور ... هر خبر هست، بعدا پیش خواهد آمد ... تو باید خیلی محکم و استوار باشی!»

 

با تعجب پرسیدم: «متوجه منظورتون نمیشم! از چی دارین صحبت میکنید؟!»

 

گفت: «تا الان نمیدونم در چه شرایطی بودید... لزومی هم نداره من بدونم ... اما اون چیزی که مشخصه اینه که شما اوضاع و احوال پیچیده ای خواهید داشت ... لطفا خودتونو برای شرایط خاص آماده کنید!»

 

یادم رفته بود که یه آدم 70 – 80 کیلویی سرشو روی شونم گذاشته و بخشی از سنگینی بدنش هم روی من افتاده... با وجد و تعجب بیشتر گفتم: «شما مهماندار نیستید! شما احتمالا باید امنیتی باشید! درسته؟!»

 

تکیه داده بود و چیزی نمیگفت! یه کم هم چشماش گذاشته بود روی هم!

 

دوباره پرسیدم: «درسته؟!»

 

چشماشو آروم باز کرد و یه نفس عمیق کشید و به آرامی گفت:

 

«یه استاد داشتیم... اهل عراق بود... اولین بار لبنان دیدمش... دخترش هم پیش خودمون بود ... اون وقت من خیلی جوونتر بودم ... یه کم هم خوشکلتر و سرحال تر از الان بودم ... اون خانم به من ... یا بهتره بگم به هممون ... برای بار اول معنی محبت واقعی را چشوند... یادش به خیر ... مثل مادرمون بود ... ولی یه مادر نترس و جسور و بسیار شجاع! 

 

وقتایی که حال داشت و حال داشتیم، میومد تو آسایشگاهمون و دورش جمع میشدیم و برامون حرفای خودمونی و دخترونه و چیزایی که لازم داشتیم میزد! یه بار میگفت: درست اینه که هر کسی سر جای خودش باشه! درست اینه که کسی جای دیگری را نگیره! درست اینه که وقتی برمیگردی و پشت سر خودت نگاه میکنی، پشیمون نشی و نگی کاش یه جور دیگه میبودم!

 

مهم نیست امنیتی هستم یا نه! مهم اینه که در کنارم احساس امنیت کنند! حالا تو در کنارم این احساسو داری یا نه؟!»

من واقعا گیج شده بودم ... گیج که نمیدونم... بیشتر مبهوتش بودم ... بعد از کلی آدما و دخترا و زنان اونجوری و اسرائیلی و نچسب و وطن فروش به همچنین زنی رسیدن هر کسی را شوکه میکرد! بخاطر همین فقط نگاش میکردم ... حتی قادر به اینکه چه کلمه ای انتخاب کنم نبودم و نمیدونستم چی باید بگم!

 

فقط میفهمیدم که کنارش آرومم و نگاهش مثل نگاه مامانمه! پر از امنیت و آرامش!

 

سوالم یادم رفته بود!

 

اون خانمه گفت: «بگذریم! دخترم! یه نفر یه پیام داده که باید خدمتتون بگم... ببخشید شفاهی هست اما با توجه به شرایطی که شما دارین، چاره ای نیست!

 

به من گفتن که بهتون بگم: نقشه نغییری نکرده اما میزان دسترسی ما به شما اندکی محدودتر میشه! لذا جای نگرانی نیست اگر مدت ها پیدامون نشد و با شما ارتباط خاصی نگرفتیم... چرا که همینم بسته به شرایط شماست و با توجه به شرایط وابستگی ماهدخت به شما و اینکه بیشتر توسط بقیه زیر ذره بین خواهید بود ما نمیتونیم با ارتباط با شما نیروی خودمون را سوخت کنیم و یا جون شما را در خطر بندازیم!»

 

سر تکون میدادم و داشتم کلماتو از توی دهنش میقاپیدم و میگرفتم!

 

به ساعتش یه نگاه انداخت ... بعدش هم یه نگاه به چهره ماهدخت کرد!

 

ادامه داد و گفت: «فقط چشم ازش برندارید! مطمئن باشید که اون هم چشم از شما برنمیداره! شما خیلی طبیعی کارتون را انجام بدید! دقیقا طبق آموزه های اسرائیلی و چیزایی که بهتون یاد دادن و برنامه هایی که ازتون خواستن و توقعاتی که ازتون دارن پیش برید و کلا راحت باشید!»

 

یه لحظه میخواستم حرفشو قطع کنم که نذاشت و گفت: «فرصتمون محدوده ... اجازه بدید کلامم تموم بشه! ببین دخترم! لطفا ... شما را به جون بابا جونتون قسم میدم، دختر باشید! یه دختر تحصیل کرده و امروزی و با احساس و با حال و خیلی طبیعی و حتی پر از شیطنت های گذشته و هر چی که قبلا بودید! حتی یه لحظه هم حس و جو امنیتی و پلیس بازی و چریک مریک بودن سراغتون نیاد! جسارت نباشه اما حیفه که مجبور بشیم تصمیم بگیریم که از طرف شما احساس بدی بهمون دست بده و اقدام به حذف شما کنیم!»

 

در حالی که از این حرفش دلهره گرفته بودم، گفتم: «متوجهم!»

گفت: «جسارت منو ببخشید! بخاطر خودتونه! بذارین این بازی تموم بشه! نه اینکه با حرکت نسنجیده شما خراب بشه! بچه های ما اشتباه نمیکنن! شما فقط مراقب خودتون باشید! نه چیزایی که به شما ارتباطی نداره!»

 

با اینکه با لحنش آروم میشدم اما با کلماتش میترسیدم، فقط تونستم بگم: «چشم!»

 

آروم بهم گفت: «روشن به دیدار امام مهدی! موقع خدافظی ماست! امری ندارین؟!»

 

یهو شوکه شده بودم که باید از پیشم بره! گفتم: «نه .. ینی نمیدونم! حالا چی میشه؟ برم ترکیه چیکار؟ بقیش؟»

 

گفت: «خودتون میدونید! نمیدونم! اما حدسم اینه که باید به سفرتون ادامه بدید!»

 

گفتم: «ببخشید! میدونم نباید کنجکاوی کنم ... اما چرا وسط سینه های ماهدخت را معاینه کردید؟ چی بود؟ اون جای زخم ...؟»

 

گفت: «عزیز مادر! وقتی میدونی که نباید کنجکاوی کنی، پس کنجکاوی نکن! فراموشش کن و مبادا به سرت بزنه و بهش دقت کنی و باهاش درباره این چیزا حرف بزنی! دقت کن دخترم!»

 

گفتم: «چشم!»

 

گفت: «وقت رفتنه! امیدوارم موفق باشید!»

 

خدافظی کردیم و اون خانمه رفت!

 

اون رفت ... در حالی که من شده بودم جمع اضداد! سوالام زیادتر شده بود اما نباید بهش فکر میکردم! میترسیدم اما نباید میترسیدم! حرف داشتم اما باید وانمود میکردم که همه چیز اُکی هست!

 

آدمای جالبین اما ...

 

آرومن اما گوشت تلخ!

 

با لحنشون آرومی و با کلماتشون ترسو! 

 

خدا حفظشون کنه!

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: