close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 73و74و75

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 188
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,138
  • بازديد ماه : 10,499
  • بازديد سال : 68,194
  • بازديد کلي : 363,951
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

 

#نه 73

 

تل‌آویو - آنکارا در فاصله 894 کیلومتری از یکدیگر قرار دارند که مدت تخمینی پرواز میان ‌آن‌ها تقریبا یک ساعت و هفده دقیقه است.

 

اون روز بخاطر شرایط جوی و آب و هوایی یه کم بیشتر طول کشید. اما پرواز نسبتا خوبی بود ... پر از خاطره و سوال و ...

در حال کاهش ارتفاع و تکون های عادی و گاهی اوقات نسبتا شدیدی بودیم که ماهدخت هم تکون خورد. وقتی متوجه شدم، یکی دو بار آروم صداش کردم: «ماهدخت! بیدار شدی؟»

 

جوابم داد و فهمیدم که بهتره! گفت: «آره ... خییییلی خسته بودم. اصلا نفهمیدم چی شد!»

 

بعد شروع کرد خودشو مرتب کردن و سر و وضع خودمون را درست کردیم.

 

بالاخره هواپیما نشست و ما هم حرکت کردیم که از هواپیما خارج یشیم.

 

لحظه ای که میخوایم از هواپیما خارج بشیم، معمولا خدمه پرواز و ... دم درب خروجی می ایستن و با مردم خدافظی میکنن.

لحظه خارج شدن، قبل از پله های هواپیما، همون زن افغانستانی را که دقایقی با هم حرف زده بودیم را در کنار دیگر خدمه دیدم که داره از مردم خدافظی میکنه. دوس داشتم یه لحظه روبروش بایستم و باهاش خدافظی کنم و دست بدیم و حتی بوسش کنم!

 

ولی از ته چهره بسیار جدی و چشمای دقیقش ترسیدم و جرات نکردم حتی بیشتر بهش توجه کنم! من حتی اسمشو نمیدونستم و نمیتونستم دیگه ببینمش چه برسه به اینکه ....

 

بگذریم!

 

همه مسافرا داشتن میرفتن که ما در فرودگاه یه نفر را دیدیم که ما را به سمت اتاقی در قسمت بی نام و نشانی از فرودگاه هدایت کرد. پرده را کشیدند و دو تا زن و مرد وارد اونجا شدند.

 

با ماهدخت شروع به صحبت کردند. مشخص بود که دارن از ماهدخت سوالاتی میپرسن و اونم داره جوابشون میده. بعدش از ما خواستند که کاملا برهنه بشیم!

 

من که خیلی جا خورده بودم، اولش مقاومت کردم. اما ماخدهت رو به من کرد و در حالی که پشتش به اونا بود، به من خیلی آروم و یواش گفت: «سمن چاره ای نیست! هر کاری گفتن باید انجام بدیم. وگرنه همین جا همه چیز تموم میشه و معلوم نیست چه بر سر ما بیارن. با خودت کنار بیا لطفا ... چیزی نیست ... همش دو سه دقیقه است... یه چک عمومی میکنن و چون با یکی دو تا دستگاه حرارتی و فوق حساس چک میکنند، زود تموم میشه و میتونیم بریم.»

 

اومدم کلامش قطع کنم : «اما ماهدخت ....»

 

ماهدخت فورا گفت: «سمن اما نداره ... ازت خواهش میکنم ... دو سه دقیقه لخت شو تا از این معرکه هم بزنیم بیرون! باشه؟»

 

یه نگاه به ماهدخت کردم ... یه نگاه هم به آدمای پشت سرش!

 

و سکوت و اخم.....

 

ماهدخت آروم دستاشو آورد بالا و در حالی که با چشماش داشت التماس چشمام میکرد، خیلی آروم شروع به باز کردن دکمه هام کرد ...

 

دو سه تا را که باز کرد، دستشو گرفتم و گفتم: «لازم نکرده ... خودم اینکارو میکنم!»

 

روبرو هم ایستاده بودیم اما کنار هم ایستادیم و اون دو نفر هم، هر کدوم یه دستگاه به اندازه کف دست از کیفشون آوردند بیرون و از موها تا انگشتای پاهامون را چک کردند!

 

بعدش رفتن بیرون و ما هم شروع کردیم لباسامون را پوشیدیم.

 

وقتی داشتیم توی اون اتاق دو در دو لباسامون را میپوشیدیم، چشمم ناخودآگاه به محلی افتاد که اون بانو توی هواپیما داشت روی بدن ماهدخت چک میکرد! اما ... فورا چشمامو دزدیدم تا متوجه نشه!

 

آماده که شدیم، دو نفر دیگه اومدن داخل! دو تا مرد ترک! با لباس های معمولی و غیر حساس!

 

ما را به بیرون راهنمایی کردن و وارد سالن فرودگاه شدیم و از اونجا هم سوار یه ماشین و حرکت کردیم.

 

وقتی داشتیم میرفتیم، من خیلی ناراحت بودم و سکوت عجیبی توی ماشین حکمفرما بود. تا اینکه ماهدخت آروم سر گذاشت روی شونه هام و گفت: «میشه ناراحت نباشی؟ چیزی نشده که!»

 

من هیچی نگفتم!

 

ادامه داد و گفت: «سمن منم بدم اومده ... نه اینکه خوشم بیاد جلوی هر کس و ناکسی لخت بشم. بلکه از این ناراحت تر شدم که ما مهمان ویژه اونا هستیم و علی القاعده نباید ما را با اون وضعیت چک کنن!»

 

بازم چیزی نگفتم!

 

گفت: «الان چیکار کنم که حرف بزنی؟ چیکار کنم که بخندی؟ بخدا تقصیر من نیست! اینا آداب معاشرت با خانمای محترم و محقق موسسه زنان را بلد نیستن!»

 

گفتم: «بسه ماهدخت! کافیه! ینی تو نمیدونی خوشم نمیاد کسی به بدنم نگاه کنه و دست بزنه؟ ینی بعد از اون همه مدت هنوز نمیدونی که روی بعضی چیزا خیلی حساسم!»

گفت: «قبول دارم اما چاره ای نبود. الان دیگه من و تو سرمایه های دنیا هستیم. کلی خرج تحصیلمون کردن و باهامون کار دارن! مثلا ما دانش آموخته اساتیدی بودیم که رهبران آینده دنیا را تربیت میکنن! پس حق بده که این سطح از مسائل امنیتی را رعایت بکنن! اینا همش به خاطر خودمونه! جوری بهت از حالا به بعد خوش بگذره و احترامت بذارن، که قضیه پیش اومده در فرودگاه را فراموش کنی و خودت حاضر باشی روزی دو سه بار دیگه لخت شی تا چکت کنن!»

 

خندم گرفت و گفتم: «خفه شو! آشغال!»

 

سرشو راحتتر گذاشت رو شونم و چشماشو بست و دستمو گرفت محکم و گفت: «وای سمن عاشق وقتایی هستم که فحشم میدی! دیگه باهام سرسنگین نشو! باشه؟ من کسیو ندارم! اما تو تا چند روز دیگه میری پیش خانوادت و راحت میشی! اما من چی؟ من همیشه همین دختر تنهام که باید آویزونت باشم تا از تنهایی نمیرم!»

 

خلاصه خرم کرد!

 

خیلی هم قشنگ خر شدم!

 

ینی چاره ای نداشتم جز اینکه خر بشم!

 

اینقدر که مثل همه کثافت بازی های گذشته، اینم فراموش کردم و به ادامه زندگیم پرداختم.

 

گاهی چاره ای نداری جز اینکه فراموش کنی!

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

 

 

#نه 74

 

دو سه شب شب را در هتل نسبتا مجللی در حومه آنکارا گذروندیم. نکته ای که خیلی نظرمو جلب کرد، حضور کارکنان ایرانی و افغانستانی و پاکستانی در اون هتل بود! خیلی نیاز به دقت نبود. چون خیلی واضح و آشکار بود و همه در کنار هم کار میکردند. اونقدر زیاد و هر کسی هم به کار خودش مشغول بود که فکر نکنم هیچ ترک و یا مردم بومی اون منطقه در اون هتل شاغل باشند!

 

اون شب بعد از اینکه شام مفصلی خوردیم و در مراسم شبانه رقص و آواز اونجا هم ساعتی نشستیم، برگشتیم به اتاقمون و چون خیلی خسته بودیم، گرفتیم تخت خوابیدیم.

 

در طول اون چند روزی که آنکارا بودیم، در کیلومتر 12 جاده غربی حومه آنکارا موسسه ای بود که بیشتر رفت و آمدهای ما به اون موسسه انجام میشد. اون موسسه وابسته به یکی از دانشگاه های معروف و مطرح آمریکا به نام «دانشگاه بیلکنت» بود.

 

اولش که وارد شدیم، یه بورشور به ما دادند که دانشگاه بیلکنت را به خوبی معرفی میکرد. نوشته بود که:

 

(دانشگاه بیلکنت اولین  دانشگاه خصوصی ترکیه می باشد. ٣ کمپ اصلی این دانشگاه مابین دانشگاه خاورمیانه و حاجت تپه در ١٢ کیلومتری آنکارا و در مساحتی بالغ بر٥٠٠٠ متر مربع تاسیس گردیده است.

 

با وجود جدیدالتاسیس بودن، این دانشگاه موفق به اخذ درجات علمی و تحقیقاتی فراوانی در سطح بین المللی گردیده است. در سال ٢٠٠٩ طبق رده بندی موسسه تحقیقاتی تی اچ ای اس، دانشگاه بیلکنت رده ٣٦٠ جهانی و ١٦٣ دانشگاه های اروپایی را به خود اختصاص داد. همچنین این دانشگاه در سال ٢٠١٠ موفق به صعود به رتبه ١١٢ جهانی و ٣٢ اروپایی و نخست ترکیه گردید.

 

این دانشگاه از زمان تاسیس خود موفق به بازگرداندن تعداد کثیری از دانشگاهیان مقیم سایر کشورها شده است، حدود یک سوم دانشگاهیان شاغل در این دانشگاه ترک های مقیم در ٤٣ کشور مختلف بوده اند که به کشور خود بازگشته و در این دانشگاه مشغول به کار شده اند. همچنین با ایجاد کلاس های آنلاین هزاران دانشجوی مشغول به تحصیل در این دانشگاه از استادان سایر دانشگاه های جهان بهره مند می گردند. به عنوان مثال دروسی در سالن کنفرانس نیویورک با حضور مجازی اساتید برتر ساکن در نیویورک برگزار می گردد.)

 

اما موسسه ای که ما را به اونجا میبردن و میاوردن، جای بسیار جالبتر و جذابتر از دانشگاه بیلکنت بود! تقریبا تمامشون به زبان فارسی حرف میزدند. دختران و زنان و مردان و پسران جذاب و بسیار مودب که مثل خانوادت باهات حرف میزدند. سیستم اون موسسه خیلی بسته بود و نتونستم چندان آماری ازش دربیارم. بعلاوه اینکه خیلی میترسیدم و اصلا به طور کل، کنجکاوی های بیهودم را کنار گذاشته بودم.

 

فقط یه چیزی یادمه. یادمه که سربرگ دو تا از نامه هاشون و یکی از سایت هایی که باید وارد میشدیم و واسه خودمون اکانت میساختیم نوشته بود: «ایرام!»

 

یه شب که شام خورده بودیم، صحبتی با ماهدخت داشتیم که نظر منو بیشتر درباره «ایرام» جلب کرد!

 

اون شب به ماهدخت گفتم: «برنامه چیه؟ قراره چیکار کنیم؟ تا کی اینجاییم؟»

 

ماهدخت گفت: «خیلی طول نمیکشه! تقریبا تمومه! بهت سخت میگذره؟»

 

گفتم: «نه! اما خب تکلیفمو بدونم بهتره! از اینکه منتهی الیه و تاریخ یه چیزی تو دستم نباشه احساس خوبی ندارم.»

 

گفت: «نه ... نگران نباش! فکر کنم دو روز دیگه کارای ایرام تموم بشه و بریم!»

 

گفتم: «راستی گفتی ایرام! ینی چی؟ مخفف چیه؟ کلاساشون خوب بودا اما چرا اینجاییم؟»

 

ماهدخت حرفایی زد که بعدا فهمیدم به درد نیروهای امنیتی داخلی و بین المللی ایران و افغانستان خیلی خورده و بسیار واسشون مهمه! چون چندان دقیق یادم نیست که چیا گفت، منقطع و پراکنده عرض میکنم:

 

(توجه: مطالب زیر درباره ایرام، توسط تحقیقات اینجانب تکمیل شده و تماما بیانات سمن نیست!)

 

اولیش این که: از کودتای گولنیست‌ها عده ای از دانشگاهیان ترکیه از جمله چند کارشناس ایران که همواره به کشور رفت و آمد می کردند به اتهام گولنیست بودن، با محدودیت هایی مواجه شده و به کلی از صحنه رسانه ای کنار گذاشته شده اند. در اثر این خلاء دولت ترکیه اقدام به تاسیس مرکزی به نام ایرام کرد. وظیفه این نهاد حمایت تئوریک از تمام سیاست های خاورمیانه ای ترکیه از جمله در سوریه و عراق، سیاه پردازی از ایران و ارائه تحلیل‌ها یا گزارش هایی مطابق با منافع دولت ترکیه در رسانه های این کشور است.

 

دومیش این که: ایرام در شاخه های مختلف فرهنگی و تحلیل مطالبی در حمایت از گروهک های تروریست و بنیادگرا در افغانستان و بلوچستان و آذربایجان منتشر کرده و حتی با انتشار تصویر پرچم خیالی «کشور قشقایی» در مرکز ایران، تمایل خود را برای نابودی حکومت ایران نشان داده است.

سوم این که: یکی دیگر از وظیفه‌های ایرام، که شاید از مهم ترین وظایف بین المللی اون محسوب میشه، نوشتن مقالات ضدایرانی پس از سخنرانی ها یا اظهارات افراطی رجیب طیب اردوغان است. برای مثال بلافاصله پس از اینکه اردوغان ایران را به گسترش ناسیونالیسم پارسی و شیعی در عراق متهم کرد، «حقی ایغور» معاون این مرکز، ضمن انتشار مقاله ای در «خبرگزاری دولتی آناتولی»، تصویری زشت از ایران و مردم آن ارائه داد و سعی کرد، اظهارات اردوغان را توجیه نماید. این مقاله به پیروی از اظهارات اردوغان « ملی گرایی پارسی و بحران مشروعیت» نام داشت.

 

چهارم این که: احمد ایوسال، رئیس مرکز ایرام، بیش از ایران در حوزه کشورهای عربی به ویژه مصر فعالیت میکند و روابط نزدیکی با برخی از رهبران هیات حاکمه به ویژه داود اغلو داشت. احمد اویسال رییس مرکز ایرام، در گذشته کارشناس «سازمان میت» در زمینه جهان عرب و «وابسته اطلاعاتی» ترکیه در مصر بود که پس از کودتای سیسی از این کشور اخراج شد. وی پس از آن ماموریت یافت تا مرکز ایرام را تاسیس کند و ساختمان حزب اتحاد بزرگ (از اقمار آک پارتی) را برای همین منظور تحویل گرفت.

 

مهم ترین نکته اینه که موسسه ای به نام مرکز «یونس امره» در تهران و کابل، همه فعالیت ها و سیاست های مربوط به ایرام را دنبال میکنه!!

 

من فقط درباره شاخه تهرانش یه جمله بگم و رد بشم:

 

«یونس امره» مرکز نام مرکز فرهنگی ترکیه در کشورهای جهان است. دفتر این مرکز در خیابان جردن ِ تهران قرار دارد. مرکز مزبور در ظاهر به فعالیت های رسمی و عادی فرهنگی مانند آموزش زبان ترکی و... می پردازد، اما به صورت پنهان با عناصر مساله دار در تهران و برخی از شهرها در تماس است. همچنین فعالیت هایی را در مناطقی که مردم قشقایی زبان ساکن هستند جهت جذب آنها در ترکیه و... انجام میدهد. برخی از فعالان رسانه ای قشقایی میگویند، رفت و آمد موسسه یونس آمره، در محافل قشقایی باعث ایجاد ناهنجاری هایی در بین جوان ها شده است.

 

اینها همه یک طرف...

 

کارشناسان وزارت امورخارجه ایران، با قوت زیاد تایید میکنند که:

 

1. «ایرام» پیمانکار «سازمان میت» است و فعالیت آن در ایران باید محدود به افراد آموزش دیده باشد.

 

2. ایرام، علاوه بر تحلیل به انتشار داده های غلط نیز می پردازد. مورد یعنی «ضداطلاعات» و انتشار دروغ بخشی از جنگ روانی دولتها علیه یکدیگر است که پیمانکار میت، سعی دارد به خوبی از عهده آن برآید.

 

3. ایرام، تمایل زیادی به ارتباط‌گیری با کارشناسان ایرانی به ویژه از داخل ایران دارد. این مرکز حداقل دوبار در مراکز دولتی- مطالعاتی ایران حضور پیدا کرده است. در فعالیت یکساله خود نیز از برخی اساتید ایرانی دعوت به عمل آورده است. که بسیاری از آنها این دعوت را به دلایل گفته شده رد کرده اند.

 

در زمانی که این تحقیقات با سخنان سمن در حال انطباق و تالیف این داستان بودم، به نکته ای برخوردم که به جرات میتونم بگم که موی بدنم سیخ شد و وقتی اسم کلمه سال 1388 افتادم، چندش عجیبی به من دست داد!

 

قضیه چی بود؟ این بود که:

 

طبق مصوبه شورای عالی امنیت ملی ایران در دوران اوج فتنه سال ١٣٨٨ ،  هرگونه همکاری با برخی از رسانه ها و موسسات خارجی که جنبه تحقیقاتی داشته و مورد تایید نهادهای اطلاعاتی نباشند، «در حکم جرم» تلقی شده است. مراکزی مانند کارنگی، انیستیتو واشینگتن و ایرام و... را به عنوان پیمانکار «سازمان ملی استخبارات ترکیه» (میت) مصداق جرم میداند!

 

خوب دقت کنید: اسرائیل – تعلیم و تربیت – ترکیه – دانشگاه بیلکنت – ایرام – یونس امره – سال 1388 ...

 

حدود یک هفته اون دو تا دختر در اونجا بودند و مطالب لازم درباره نحوه تعامل با افغانستان و ایران و آشنایی و لینک کردن اونا با عناصر و جاسوسان خودشون در لباس محقق و سخنران و زنان موثر و حتی کودکان مستعد برای آموزش بهشون آموزش دادند!

 

فقط میتونم بگم: خیلی باید احمق باشه کسی که فکر کنه ملت ایرانی 268000  نفره (البته طبق آمار سال 1390) همیشه در صحنه که سالانه به ترکیه سفر میکنند و عموما بین 19 تا 40 ساله هستند و این آمار در سال 1387 و نیمه اول سال 1388 (سال فتنه) تقریبا به یک و نیم برابر رسیده بود، فقط برای تفریحش و حال و هولش مشرف میشن!!

 

از اون احمق تر کسیه که میدونه برای یادگیری زبان ترکیه ای و اسپانیولی به موسسات یاد شده باید مراجعه کنه وگرنه سفارت ترکیه بهش مجوزهای خاص تر تحصیلی و اقتصادی میان مدت و دراز مدت نمیده و اصلا و ابدا شک نمیکنه و حتی یه سرچ ساده درباره اون موسسات در گوگل نمیکنه و یا استعلام نمیگیره!

 

به اون بزرگوار فقط میشه گفت: سلام مُنگل! سلام بی خبر از همه جا!

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

 

 

#نه 75

 

در طول اون چند روز که ترکیه بودیم، علاوه بر دیدن از جاهای خاص و تفریحی و عبادی ترکیه، بیشتر ارتباطات ما با موسسه مربوط به «جنبش نوین زنان» ترکیه بود.

 

این موسسه که حسابی داره در خاورمیانه کار میکنه و حتی زنان و دختران زیادی از ایران و افغانستان را جذب کرده، دوره های 48 ساعته فن سخنوری و سحر جمعیت را برای افرادی برگزار میکنه که یا از اسرائیل معرفی شده باشن و یا خود موسسه تشخیص بده که اونا باید این آموزش را ببینند! به خاطر همین هر کسی اجازه نداشت در اون دوره شرکت کنه!

 

ما که مستقیما از خود اسرائیل معرفی شده بودیم تونستیم در دوره 48 ساعتش شرکت کنیم. یه استاد داشتیم که سه چهار ساعت با اون بودیم. صحبتش را اینجوری شروع کرد:

 

« اسمم طاهره است ... اسممو دوس دارم اما یه چیز اعتباریه و خودم در انتخابش نقش نداشتم. پس اجازه میخوام که از چیز و چیزایی بیشتر حرف بزنم که خودم در انتخابش سهم دارم و براش زحمت کشیدم!

 

امروز میخوام از دو کلمه صحبت کنم:

 

یکیش چیزیه که اگر من و تو به عنوان یه زن به بقیه نشونش بدیم، بدون شک متهم به بی پروایی و حتی لابالی گری میشیم که بهش میگن: «نشاط»

 

و یکی هم چیزیه که نباید بروزش بدیم ... فقط و فقط به این علت که ممکنه جلب توجه کنه و وقتی من و تو را از بیرون اونجوری میبینن، دوسمون داشته باشن! که اونم اسمش هست: «هیجان»

 

کسی نمیگه این دو تا کلمه واسه من و تو حرامه و یا خوب نیست! ولی میشه از نگاهای چپ چپ مردها و بقیه زن های از جنس خودمون، فهمید که دارن درباره ما چی فکر میکنن و حتی ممکنه من و تو را تا مرز فاحشگی و بی حیایی بدونن!

 

امروز در این کلاس جمع شدیم تا درباره به کار گیری این دو عنصر، ینی نشاط و هیجان در سخنرانی ها و جلساتمون صحبت کنیم. فکر نمیکنم موضوع خسته کننده ای باشه. به خاطر همین لطفا اجازه میخوام در مرحله اول، با یه آهنگ بسیار خاطره انگیز از «نانسی عجرم» به نام «عینی علیک» یه تکون به خودمون بدیم و رقصی و آوازی و ... هان؟ موافقین دخترا؟»

 

همه تا اینو شنیدن، یه جیغ و هورا کشیدن و با این کارشون، پیشنهاد طاهره را تایید کردند!

 

صندلی ها دوره و به صورت جمعی و دایره ای چیده شده بود ... به خاطر همین خیلی راحت، همه برای رقص ریختن وسط و لباس های اضافی را کندن و...........

 

( عینی علیک انا عینی علیک

 

چشمام دنبال توئه

 

بحین لیک انا بحین لیک

 

من به تو عشق میورزم

 

هیمانة یانا امانة علیک ریحنی ماتسبنیش کده

 

من عاشقتم به من رحم کن و مایه آرامشم باش و اینجوری رهام نکن)

 

🔻 ماهدخت همینجور که داشت میرقصید به طرفم اومد ... در حالی که بهم نگاه میکردیم و میخندیدیم، دست همو گرفتیم... دوباره مثل توی هواپیما شده بود ... تب داشت و بدنش داغ شده بود!!

 

(مالی بدوب انا مالی بدوب

 

چی به سرم اومده که اینجوری دارم میسوزم

 

وانا یدوب کده وانا یدوب

 

اینجوری من تو تب عشق میسوزم

 

حالا من لحظة فی لحظة دوب و الحب یعمل کل ده

 

تو یه چشم بهم زدن وجودم آتیش گرفت و عشق با همه اینکار و میکنه

 

جرالی ده اللی جرالی لیه

 

چرا این بلا به سرم اومد

 

هو انت تطلع منین یابیه

 

تو یه هو از کجا پیدات شد

 

شوقک حصلی وصلنی ایه)

 

🔻 آروم تو گوشش گفتم: چته دختر؟ چرا دوباره تب کردی؟ حالت خوب نیست؟

 

(دلتنگی تو این بلا رو سرم اورده

 

وده باینله ده اللی اسمه بیه

 

اینا از طرف کسی سرم اومد که حتی اسمشم نمیدونم

 

الحب صیاد القلوب یاماما دوب قلبی دوب

 

عشق دل ها رو شکار میکنه وای مامان دلم آتیش گرفت)

 

🔻 گفت: نمیدونم! خودم احساس تب نمیکنم ... فقط یه کم سرم گیجه! مشکلی نیست ... خودت ناراحت نکن عزیزم!

 

(وبالامارة مش عارفة نوم

 

با وجود اینا من نمیتونم بخوابم

 

ولا انا عارفة کم و لاانا فاهمة لیه

 

نمیدونم چقدر و نمفهمم اصلا چرا اینجوری شدم

 

شایفة الحیاة متزوقة

 

زندگی به چشمم یه طعم دیگه پیدا کرده

 

مزاجی حلوة مروقة

 

همه چیز در نظرم شیرین شده

 

معقول من اول لقاء

 

با عقل جور در نمیاد ولی از همون نگاه اول

 

حاسة انا عرفاک من السنین

 

احساس کردم سال هاست میشناسمت

 

استنی علی مهلک یاعم

 

بیا با ما باش عمو !!

 

هو انت ایه معندکش دم

 

تو اصلا احساس نداری

 

قبل ماتمشی من المکان انا عایزة اقولک کلمتین

 

قبل از اینکه بری میخوام تو کلمه حرف حساب باهات بزنم....)

 

بعد از یه ربع بیست دقیقه قر و فر، نشستیم و طاهره شروع به صحبت کرد ... از شیوه های هیجان و نشاط در سخنرانی گفت و چیزی حدود 15 یا 16 روش عملی و جذاب را تشریح کرد! یادگیری و انتقالش خیلی راحت بود و حتی نیاز به نوشتن و جمله برداری نبود. حتی با خودم میگفتم چرا قبلا دنبالش نبودم و چیزی از اون روش ها نمیدونستم!

اون چند روز که نه، بلکه بعدها به این نتیجه رسیدم که اون چند روز، خلاصه بسیار مفیدی از اون چندماهی بود که در اسرائیل بودیم و انواع و اقسام کلاس ها رفته بودیم. حتی بنظرم، اون چند روز، برای اهلش خیلی مفیدتر و جذاب تر از اون چند ماه بود.

 

بگذریم...

 

وقت رفتن شد ... ازآنکارا به کابل ... چیزی حدود 5 ساعت پرواز ....

 

آماده شدیم و رفتیم فرودگاه!

 

فرودگاه بودیم که من برای خریدن نوشیدنی به طرف یه کافه رفتم ... از دور دیدم یه نفر اومده پیش ماهدخت ... پشتش به من بود و خیلی مشخص نبود که دارن چی میگن و چیکار میکنن! فکر کنم آدرسش را پرسید و رفت!

 

وقتی رفتم پیش ماهدخت، دیدم دو سه تا کیک دستش هست ... یکیشو داشت میخورد ... تعارفم کرد ...

 

با تعجب ازش کیک گرفتم ... آخه کیک تو کیفمون نبود و تعجب کردم که اون کیک های گرم و خوشمزه را از کجا آورده!

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: